تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حافظ : قطعات
قطعه ۱۴ - دل منه بر دنیی و اسباب او
دل منه بر دنیی و اسباب او
زانکه از وی کس وفاداری ندید
کس عسل بینیش از این دکان نخورد
کس رطب بیخار از این بستان نچید
هر به ایامی چراغی بر فروخت
چون تمام افروخت بادش دردمید
بی تکلف هر که دل بر وی نهاد
چون بدیدی خصم خود میپرورید
شاه غازی خسرو گیتیستان
آنکه از شمشیر او خون میچکید
گه به یک حمله سپاهی میشکست
گه به هویی قلبگاهی میدرید
از نهیبش پنجه میافکند شیر
در بیابان نام او چون میشنید
سروران را بیسبب میکرد حبس
گردنان را بیخطر سر میبرید
عاقبت شیراز و تبریز و عراق
چون مسخر کرد وقتش در رسید
آنکه روشن بد جهانبینش بدو
میل در چشم جهانبینش کشید
زانکه از وی کس وفاداری ندید
کس عسل بینیش از این دکان نخورد
کس رطب بیخار از این بستان نچید
هر به ایامی چراغی بر فروخت
چون تمام افروخت بادش دردمید
بی تکلف هر که دل بر وی نهاد
چون بدیدی خصم خود میپرورید
شاه غازی خسرو گیتیستان
آنکه از شمشیر او خون میچکید
گه به یک حمله سپاهی میشکست
گه به هویی قلبگاهی میدرید
از نهیبش پنجه میافکند شیر
در بیابان نام او چون میشنید
سروران را بیسبب میکرد حبس
گردنان را بیخطر سر میبرید
عاقبت شیراز و تبریز و عراق
چون مسخر کرد وقتش در رسید
آنکه روشن بد جهانبینش بدو
میل در چشم جهانبینش کشید
حافظ : غزلیات
غزل ۸ - ساقیا برخیز و درده جام را
ساقیا برخیز و دَردِه جام را
خاک بر سر کن غمِ ایّام را
ساغرِ مِی بر کَفَم نِه تا ز بَر
بَرکِشَم این دلقِ اَزرَقفام را
گرچه بدنامیست نزد عاقلان
ما نمیخواهیم ننگ و نام را
باده دَردِه چند از این بادِ غرور
خاک بر سر، نفسِ نافرجام را
دودِ آهِ سینهٔ نالانِ من
سوخت این افسردگانِ خام را
محرمِ رازِ دلِ شیدایِ خود
کس نمیبینم ز خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره بُرد آرام را
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
هرکه دید آن سروِ سیماندام را
صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را
خاک بر سر کن غمِ ایّام را
ساغرِ مِی بر کَفَم نِه تا ز بَر
بَرکِشَم این دلقِ اَزرَقفام را
گرچه بدنامیست نزد عاقلان
ما نمیخواهیم ننگ و نام را
باده دَردِه چند از این بادِ غرور
خاک بر سر، نفسِ نافرجام را
دودِ آهِ سینهٔ نالانِ من
سوخت این افسردگانِ خام را
محرمِ رازِ دلِ شیدایِ خود
کس نمیبینم ز خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره بُرد آرام را
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
هرکه دید آن سروِ سیماندام را
صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را
حافظ : غزلیات
غزل ۹۶ - درد ما را نیست درمان الغیاث
حافظ : غزلیات
غزل ۱۰۳ - روز وصل دوستداران یاد باد
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد
گر چه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوشش آن حق گزاران یاد باد
گر چه صد رود است در چشمم مدام
زنده رود باغ کاران یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد
گر چه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوشش آن حق گزاران یاد باد
گر چه صد رود است در چشمم مدام
زنده رود باغ کاران یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۹۷ - شاهدان گر دلبری زین سان کنند
شاهدان گر دلبری زین سان کنند
زاهدان را رخنه در ایمان کنند
هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد
گلرخانش دیده نرگسدان کنند
ای جوان سروقد گویی ببر
پیش از آن کز قامتت چوگان کنند
عاشقان را بر سر خود حکم نیست
هر چه فرمان تو باشد آن کنند
پیش چشمم کمتر است از قطرهای
این حکایتها که از طوفان کنند
یار ما چون گیرد آغاز سماع
قدسیان بر عرش دست افشان کنند
مردم چشمم به خون آغشته شد
در کجا این ظلم بر انسان کنند
خوش برآ با غصه ای دل کاهل راز
عیش خوش در بوته هجران کنند
سر مکش حافظ ز آه نیم شب
تا چو صبحت آینه رخشان کنند
زاهدان را رخنه در ایمان کنند
هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد
گلرخانش دیده نرگسدان کنند
ای جوان سروقد گویی ببر
پیش از آن کز قامتت چوگان کنند
عاشقان را بر سر خود حکم نیست
هر چه فرمان تو باشد آن کنند
پیش چشمم کمتر است از قطرهای
این حکایتها که از طوفان کنند
یار ما چون گیرد آغاز سماع
قدسیان بر عرش دست افشان کنند
مردم چشمم به خون آغشته شد
در کجا این ظلم بر انسان کنند
خوش برآ با غصه ای دل کاهل راز
عیش خوش در بوته هجران کنند
سر مکش حافظ ز آه نیم شب
تا چو صبحت آینه رخشان کنند
حافظ : غزلیات
غزل ۳۰۸ - ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل
ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل
سلسبیلت کرده جان و دل سبیل
سبزپوشان خطت بر گرد لب
همچو مورانند گرد سلسبیل
ناوک چشم تو در هر گوشهای
همچو من افتاده دارد صد قتیل
یا رب این آتش که در جان من است
سرد کن زان سان که کردی بر خلیل
من نمییابم مجال ای دوستان
گر چه دارد او جمالی بس جمیل
پای ما لنگ است و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
حافظ از سرپنجه ی عشق نگار
همچو مور افتاده شد در پای پیل
شاه عالم را بقا و عز و ناز
باد و هر چیزی که باشد زین قبیل
سلسبیلت کرده جان و دل سبیل
سبزپوشان خطت بر گرد لب
همچو مورانند گرد سلسبیل
ناوک چشم تو در هر گوشهای
همچو من افتاده دارد صد قتیل
یا رب این آتش که در جان من است
سرد کن زان سان که کردی بر خلیل
من نمییابم مجال ای دوستان
گر چه دارد او جمالی بس جمیل
پای ما لنگ است و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
حافظ از سرپنجه ی عشق نگار
همچو مور افتاده شد در پای پیل
شاه عالم را بقا و عز و ناز
باد و هر چیزی که باشد زین قبیل
حافظ : غزلیات
غزل ۳۶۳ - دردم از یار است و درمان نیز هم
دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
این که میگویند آن خوش تر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم
یاد باد آن کو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم
دوستان در پرده میگویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
چون سر آمد دولت شبهای وصل
بگذرد ایام هجران نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
اعتمادی نیست بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیار
بلکه از یرغوی دیوان نیز هم
محتسب داند که حافظ عاشق است
و آصف ملک سلیمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
این که میگویند آن خوش تر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم
یاد باد آن کو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم
دوستان در پرده میگویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
چون سر آمد دولت شبهای وصل
بگذرد ایام هجران نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
اعتمادی نیست بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیار
بلکه از یرغوی دیوان نیز هم
محتسب داند که حافظ عاشق است
و آصف ملک سلیمان نیز هم
حافظ : غزلیات
غزل ۳۶۹ - ما ز یاران چشم یاری داشتیم
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
تا درخت دوستی برگی دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود
ور نه با تو ماجراها داشتیم
شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دل فروز
ما دم همت بر او بگماشتیم
نکتهها رفت و شکایت کس نکرد
جانب حرمت فرونگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا
ما محصل بر کسی نگماشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
تا درخت دوستی برگی دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود
ور نه با تو ماجراها داشتیم
شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دل فروز
ما دم همت بر او بگماشتیم
نکتهها رفت و شکایت کس نکرد
جانب حرمت فرونگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا
ما محصل بر کسی نگماشتیم
حافظ : غزلیات
غزل ۴۷۸ - نوش کن جام شراب یک منی
نوش کن جام شراب یک منی
تا بدان بیخ غم از دل برکنی
دل گشاده دار چون جام شراب
سر گرفته چند چون خم دنی
چون ز جام بیخودی رطلی کشی
کم زنی از خویشتن لاف منی
سنگسان شو در قدم نی همچو آب
جمله رنگ آمیزی و تردامنی
دل به می دربند تا مردانه وار
گردن سالوس و تقوا بشکنی
خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر
خویشتن در پای معشوق افکنی
تا بدان بیخ غم از دل برکنی
دل گشاده دار چون جام شراب
سر گرفته چند چون خم دنی
چون ز جام بیخودی رطلی کشی
کم زنی از خویشتن لاف منی
سنگسان شو در قدم نی همچو آب
جمله رنگ آمیزی و تردامنی
دل به می دربند تا مردانه وار
گردن سالوس و تقوا بشکنی
خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر
خویشتن در پای معشوق افکنی
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۰ - تا به شب ای عارف شیرین نوا
تا به شبْ ای عارفِ شیرین نَوا
آنِ مایی، آنِ مایی، آنِ ما
تا به شبْ امروز ما را عِشرت است
اَلصَّلا ای پاک بازانْ، اَلصَّلا
دَرخُرام ای جانِ جانِ هر سَماع
مَهْ لِقایی، مَهْ لِقایی، مَهْ لِقا
در میانِ شِکُّرانْ گُل ریز کُن
مَرحَبا ای کانِ شِکَّر، مَرحَبا
عُمر را نَبْوَد وَفا اِلاّ تو عُمر
باوَفایی، باوَفایی، باوَفا
بَس غریبی، بَس غریبی، بَس غریب
از کجایی؟ از کجایی؟ از کجا؟
با کِه میباشیّ و هَم رازِ تو کیست؟
با خدایی، با خدایی، با خدا
ای گُزیده نَقشْ از نَقّاشِ خود
کِی جُدایی؟ کِی جُدایی؟ کِی جُدا؟
با همه بیگانهییّ و با غَمَش
آشنایی، آشنایی، آشنا
جُزوْ جُزوِ تو فَکَنده در فَلَک
رَبَّنا و رَبَّنا و رَبَّنا
دل شِکَسته هین چرایی؟ بَرشِکَن
قَلْبها و قَلْبها و قَلْبها
آخِر ای جانْ اوّلِ هر چیز را
مُنْتَهایی، مُنْتَهایی، مُنْتَها
یوسُفا در چاهْ شاهی تو وَلیک
بی لِوایی، بیلِوایی، بیلِوا
چاه را چون قصرِ قیصر کردهیی
کیمیایی، کیمیایی، کیمیا
یکْ وَلی کِی خوانَمَت، که صد هزار
اولیایی، اولیایی، اولیا
حَشْرگاهِ هر حُسینی گَر کُنون
کَربَلایی، کَربَلایی، کَربَلا
مَشک را بَربَند ای جان، گَر چه تو
خوش سَقایی، خوش سَقایی، خوش سَقا
آنِ مایی، آنِ مایی، آنِ ما
تا به شبْ امروز ما را عِشرت است
اَلصَّلا ای پاک بازانْ، اَلصَّلا
دَرخُرام ای جانِ جانِ هر سَماع
مَهْ لِقایی، مَهْ لِقایی، مَهْ لِقا
در میانِ شِکُّرانْ گُل ریز کُن
مَرحَبا ای کانِ شِکَّر، مَرحَبا
عُمر را نَبْوَد وَفا اِلاّ تو عُمر
باوَفایی، باوَفایی، باوَفا
بَس غریبی، بَس غریبی، بَس غریب
از کجایی؟ از کجایی؟ از کجا؟
با کِه میباشیّ و هَم رازِ تو کیست؟
با خدایی، با خدایی، با خدا
ای گُزیده نَقشْ از نَقّاشِ خود
کِی جُدایی؟ کِی جُدایی؟ کِی جُدا؟
با همه بیگانهییّ و با غَمَش
آشنایی، آشنایی، آشنا
جُزوْ جُزوِ تو فَکَنده در فَلَک
رَبَّنا و رَبَّنا و رَبَّنا
دل شِکَسته هین چرایی؟ بَرشِکَن
قَلْبها و قَلْبها و قَلْبها
آخِر ای جانْ اوّلِ هر چیز را
مُنْتَهایی، مُنْتَهایی، مُنْتَها
یوسُفا در چاهْ شاهی تو وَلیک
بی لِوایی، بیلِوایی، بیلِوا
چاه را چون قصرِ قیصر کردهیی
کیمیایی، کیمیایی، کیمیا
یکْ وَلی کِی خوانَمَت، که صد هزار
اولیایی، اولیایی، اولیا
حَشْرگاهِ هر حُسینی گَر کُنون
کَربَلایی، کَربَلایی، کَربَلا
مَشک را بَربَند ای جان، گَر چه تو
خوش سَقایی، خوش سَقایی، خوش سَقا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۱ - چون نمایی آن رخ گلرنگ را
چون نِمایی آن رُخِ گُلْرَنگ را
از طَرَب در چَرخ آری، سنگ را
بارِ دیگر سَر بُرون کُن از حِجاب
از برایِ عاشقانِ دَنگ را
تا که دانش گُم کُند مَر راه را
تا که عاقل بِشْکَنَد فَرهنگ را
تا که آب از عَکسِ تو گوهر شود
تا که آتش واهِلَد مَر جنگ را
من نخواهم ماه را با حُسنِ تو
وان دو سه قِنْدیلَکِ آوَنگ را
من نگویم آیِنِه با رویِ تو
آسْمانِ کُهنهْ پُر زَنگ را
دَردَمیدی، وافَریدی باز تو
شکلِ دیگر این جهانِ تَنگ را
در هوایِ چَشمِ چون مِرّیخِ او
ساز دِهْ ای زُهره باز آن چَنگ را
از طَرَب در چَرخ آری، سنگ را
بارِ دیگر سَر بُرون کُن از حِجاب
از برایِ عاشقانِ دَنگ را
تا که دانش گُم کُند مَر راه را
تا که عاقل بِشْکَنَد فَرهنگ را
تا که آب از عَکسِ تو گوهر شود
تا که آتش واهِلَد مَر جنگ را
من نخواهم ماه را با حُسنِ تو
وان دو سه قِنْدیلَکِ آوَنگ را
من نگویم آیِنِه با رویِ تو
آسْمانِ کُهنهْ پُر زَنگ را
دَردَمیدی، وافَریدی باز تو
شکلِ دیگر این جهانِ تَنگ را
در هوایِ چَشمِ چون مِرّیخِ او
ساز دِهْ ای زُهره باز آن چَنگ را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۲ - در میان عاشقان عاقل مبا
در میانِ عاشقانْ عاقل مَبا
خاصه اَنْدَر عشقِ این لَعْلین قَبا
دور بادا عاقلان از عاشقان
دور بادا بویِ گُلْخُن از صَبا
گَر دَرآیَد عاقلی گو راه نیست
وَرْ دَرآیَد عاشقی صَد مَرحَبا
مَجِلسِ ایثار و عقلِ سَخت گیر؟
صَرفه اَنْدَر عاشقی باشد وَبا
نَنْگ آیَد عشق را از نورِ عقل
بَد بُوَد پیری در ایّامِ صِبا
خانه بازآ عاشقا تو زوتَرَک
عُمرْ خود بیعاشقی باشد هَبا
جان نگیرد شَمسِ تبریزی به دست
دست بر دل نِهْ برون رَوْ قالَبا
خاصه اَنْدَر عشقِ این لَعْلین قَبا
دور بادا عاقلان از عاشقان
دور بادا بویِ گُلْخُن از صَبا
گَر دَرآیَد عاقلی گو راه نیست
وَرْ دَرآیَد عاشقی صَد مَرحَبا
مَجِلسِ ایثار و عقلِ سَخت گیر؟
صَرفه اَنْدَر عاشقی باشد وَبا
نَنْگ آیَد عشق را از نورِ عقل
بَد بُوَد پیری در ایّامِ صِبا
خانه بازآ عاشقا تو زوتَرَک
عُمرْ خود بیعاشقی باشد هَبا
جان نگیرد شَمسِ تبریزی به دست
دست بر دل نِهْ برون رَوْ قالَبا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۳ - از یکی آتش برآوردم تو را
از یکی آتش بَرآوَرْدم تو را
در دِگَر آتش بِگُستَردم تو را
از دلِ من زادهیی همچون سُخَن
چون سُخَن آخِر فرو خورْدم تو را
با مَنی وَزْ من نمیداری خَبَر
جادُوَم من جادُوی کردم تو را
تا نَیُفتَد بر جَمالَت چَشمِ بَد
گوش مالیدم بِیازُردم تو را
دایم اِقْبالَت جوان شُد زانچه داد
این کَفِ دستِ جَوامَردم تو را
در دِگَر آتش بِگُستَردم تو را
از دلِ من زادهیی همچون سُخَن
چون سُخَن آخِر فرو خورْدم تو را
با مَنی وَزْ من نمیداری خَبَر
جادُوَم من جادُوی کردم تو را
تا نَیُفتَد بر جَمالَت چَشمِ بَد
گوش مالیدم بِیازُردم تو را
دایم اِقْبالَت جوان شُد زانچه داد
این کَفِ دستِ جَوامَردم تو را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۴ - زآتش شهوت برآوردم تو را
زآتشِ شهوت بَرآوردم تو را
وَنْدَر آتش بازگُسْتَردم تو را
از دلِ من زادهیی همچون سُخَن
چون سُخَن من هم فُروخوردْم تو را
با مَنی وَزْ من نمیدانی خَبَر
چَشم بَستم جادُوی کردم تو را
تا نَیازارَد تو را هر چَشمِ بَد
از برایِ آن بِیازُردم تو را
رو جَوامَردی کُن و رَحمَت فَشان
من به رَحمَت بَس جَوامَردم تو را
وَنْدَر آتش بازگُسْتَردم تو را
از دلِ من زادهیی همچون سُخَن
چون سُخَن من هم فُروخوردْم تو را
با مَنی وَزْ من نمیدانی خَبَر
چَشم بَستم جادُوی کردم تو را
تا نَیازارَد تو را هر چَشمِ بَد
از برایِ آن بِیازُردم تو را
رو جَوامَردی کُن و رَحمَت فَشان
من به رَحمَت بَس جَوامَردم تو را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۵ - از ورای سر دل بین شیوهها
از وَرایِ سِرِّ دل بین شیوهها
شکلِ مَجنون، عاشقان زین شیوهها
عاشقان را دین و کیشِ دیگر است
اصل و فَرع و سِرِّ آن دینْ شیوهها
دلْ سُخن چین است از چینِ ضَمیر
وَحی جویانْ اَنْدَران چینْ شیوهها
جان شُده بیعقل و دین، از بَس که دید
زان پَریِّ تازه آیین شیوهها
از دَغا و مَکْرِ گوناگونِ او
شیوهها گُم کرده مِسکین شیوهها
پَرده دارِ روحْ ما را قِصّه کرد
زان صَنَم بیکِبْر و بیکین شیوهها
شیوهها از جسم باشد یا زِ جان
این عَجَب بیآن و بیاین شیوهها
مَردِ خودبین غَرقهٔ شیوهیْ خود است
خود نبیند جانِ خودبین شیوهها
شَمسِ تبریزی جوانم کرد باز
تا بِبینَم بَعدِ سِتّین شیوهها
شکلِ مَجنون، عاشقان زین شیوهها
عاشقان را دین و کیشِ دیگر است
اصل و فَرع و سِرِّ آن دینْ شیوهها
دلْ سُخن چین است از چینِ ضَمیر
وَحی جویانْ اَنْدَران چینْ شیوهها
جان شُده بیعقل و دین، از بَس که دید
زان پَریِّ تازه آیین شیوهها
از دَغا و مَکْرِ گوناگونِ او
شیوهها گُم کرده مِسکین شیوهها
پَرده دارِ روحْ ما را قِصّه کرد
زان صَنَم بیکِبْر و بیکین شیوهها
شیوهها از جسم باشد یا زِ جان
این عَجَب بیآن و بیاین شیوهها
مَردِ خودبین غَرقهٔ شیوهیْ خود است
خود نبیند جانِ خودبین شیوهها
شَمسِ تبریزی جوانم کرد باز
تا بِبینَم بَعدِ سِتّین شیوهها
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۶ - روح زیتونیست عاشق نار را
روحِ زیتونیست عاشقْ نار را
نار میجویَد چو عاشقْ یار را
روحِ زیتونی بِیَفْزا ای چراغ
ای مُعَطَّل کرده دستْ اَفْزار را
جانِ شَهوانی که از شَهوت زِهَد
دل ندارد دیدنِ دِلْدار را
پس به عِلَّت دوست دارد دوست را
بر امیدِ خُلْد و خوفِ نار را
چون شِکَستی جانِ ناری را بِبین
در پِیِ او جانِ پُراَنْوار را
گَر نبودی جانِ اِخْوان پَس جُهود
کِی جُدا کردی دو نیکوکار را
جانِ شَهوت، جانِ اِخْوان دان ازانْک
نار بینَد، نورِ موسی وار را
جانِ شَهوانیست از بیحِکْمَتی
یاوه کرده نُطقِ طوطی وار را
گشت بیمار و زبانِ تو گرفت
رویْ سویِ قبله کُن بیمار را
قبله شَمسُ الدّینِ تبریزی بُوَد
نورِ دیده مَر دل و دیدار را
نار میجویَد چو عاشقْ یار را
روحِ زیتونی بِیَفْزا ای چراغ
ای مُعَطَّل کرده دستْ اَفْزار را
جانِ شَهوانی که از شَهوت زِهَد
دل ندارد دیدنِ دِلْدار را
پس به عِلَّت دوست دارد دوست را
بر امیدِ خُلْد و خوفِ نار را
چون شِکَستی جانِ ناری را بِبین
در پِیِ او جانِ پُراَنْوار را
گَر نبودی جانِ اِخْوان پَس جُهود
کِی جُدا کردی دو نیکوکار را
جانِ شَهوت، جانِ اِخْوان دان ازانْک
نار بینَد، نورِ موسی وار را
جانِ شَهوانیست از بیحِکْمَتی
یاوه کرده نُطقِ طوطی وار را
گشت بیمار و زبانِ تو گرفت
رویْ سویِ قبله کُن بیمار را
قبله شَمسُ الدّینِ تبریزی بُوَد
نورِ دیده مَر دل و دیدار را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۷ - ای بگفته در دلم اسرارها
ای بِگُفته در دِلَم اَسْرارها
وِیْ برایِ بَنده پُخته کارها
ای خیالَت غَمگُسارِ سینهها
ای جَمالَت رونَقِ گُلْزارها
ای عَطایِ دستِ شادی بَخشِ تو
دستِ این مِسکین گرفته بارها
ای کَفِ چون بَحرْ گوهردادِ تو
از کَفِ پایَم بِکَنده خارها
ای بِبَخشیده بَسی سَرها عِوَض
چون دَهَند از بَهرِ تو دَستارها
خود چه باشد هر دو عالَم پیشِ تو
دانهیی افتاده از اَنْبارها
آفتابِ فَضلِ عالَم پَروَرت
کرده بر هر ذَرّهیی ایثارها
چارهیی نَبْوَد جُز از بیچارگی
گرچه حیله میکنیم و چارهها
نورهایِ شَمسِ تبریزی چو تافت
ایمِنیم از دوزخ و از نارها
وِیْ برایِ بَنده پُخته کارها
ای خیالَت غَمگُسارِ سینهها
ای جَمالَت رونَقِ گُلْزارها
ای عَطایِ دستِ شادی بَخشِ تو
دستِ این مِسکین گرفته بارها
ای کَفِ چون بَحرْ گوهردادِ تو
از کَفِ پایَم بِکَنده خارها
ای بِبَخشیده بَسی سَرها عِوَض
چون دَهَند از بَهرِ تو دَستارها
خود چه باشد هر دو عالَم پیشِ تو
دانهیی افتاده از اَنْبارها
آفتابِ فَضلِ عالَم پَروَرت
کرده بر هر ذَرّهیی ایثارها
چارهیی نَبْوَد جُز از بیچارگی
گرچه حیله میکنیم و چارهها
نورهایِ شَمسِ تبریزی چو تافت
ایمِنیم از دوزخ و از نارها
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۸ - میشدی غافل ز اسرار قضا
میشُدی غافل زِ اسرارِ قَضا
زَخم خوردی از سِلَحْدارِ قَضا
این چه کار افتاد آخِر ناگهان
این چُنین باشد چُنین کارِ قَضا
هیچ گُل دیدی که خندد در جهان
کو نَشُد گِریَنده از خارِ قضا؟
هیچ بَختی در جهان رونَق گرفت
کو نَشُد مَحْبوس و بیمارِ قَضا؟
هیچ کَس دُزدیده رویِ عیش دید
کو نَشد آوَنگ بر دارِ قَضا؟
هیچ کَس را مَکْر و فَن سودی نکرد
پیشِ بازیهای مَکّارِ قَضا
این قَضا را دوستان خِدمَت کنند
جان کنند از صِدقْ ایثارِ قَضا
گَر چه صورت مُرد، جانْ باقی بِمانْد
در عِنایَتهایِ بسیارِ قَضا
جَوز بِشْکَست و بِمانْده مَغزِ روح
رَفت در حَلْوا زِ اَنْبارِ قَضا
آن کِه سویِ نار شُد بیمَغز بود
مَغزِ او پوسید از اِنْکارِ قَضا
آن کِه سویِ یار شُد مَسعود بود
مَغزِ جان بُگْزید و شُد یارِ قَضا
زَخم خوردی از سِلَحْدارِ قَضا
این چه کار افتاد آخِر ناگهان
این چُنین باشد چُنین کارِ قَضا
هیچ گُل دیدی که خندد در جهان
کو نَشُد گِریَنده از خارِ قضا؟
هیچ بَختی در جهان رونَق گرفت
کو نَشُد مَحْبوس و بیمارِ قَضا؟
هیچ کَس دُزدیده رویِ عیش دید
کو نَشد آوَنگ بر دارِ قَضا؟
هیچ کَس را مَکْر و فَن سودی نکرد
پیشِ بازیهای مَکّارِ قَضا
این قَضا را دوستان خِدمَت کنند
جان کنند از صِدقْ ایثارِ قَضا
گَر چه صورت مُرد، جانْ باقی بِمانْد
در عِنایَتهایِ بسیارِ قَضا
جَوز بِشْکَست و بِمانْده مَغزِ روح
رَفت در حَلْوا زِ اَنْبارِ قَضا
آن کِه سویِ نار شُد بیمَغز بود
مَغزِ او پوسید از اِنْکارِ قَضا
آن کِه سویِ یار شُد مَسعود بود
مَغزِ جان بُگْزید و شُد یارِ قَضا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۹ - گر تو عودی سوی این مجمر بیا
گَر تو عودی سویِ این مِجْمَر بیا
وَرْ بِرانَنْدَت زِ بام، از دَر بیا
یوسُفی از چاه و زندانْ چاره نیست
سویِ زَهرِ قَهر، چون شِکَّر بیا
گُفتَنَت اَلله اَکْبَر رَسمی است
گَر تو آنِ اَکبَری، اَکبَر بیا
چون میِ اَحْمَر سَگان هم میخورَند
گَر تو شیری، چون میِ اَحْمَر بیا
زَر چه جویی؟ مِسِّ خود را زَر بِساز
گَر نباشد زَر، تو سیمین بَر بیا
اَغْنیا خُشک و فقیرانْ چَشمْ تَر
عاشقا بیشکلِ خُشک و تَر بیا
گَر صِفَتهایِ مَلَک را مَحرَمی
چون مَلَک بیماده و بینَر بیا
وَرْ صِفاتِ دل گرفتی در سَفَر
هَمچو دلْ بیپا بیا، بیسَر بیا
چون لَبِ لَعْلَش صَلایی میدَهَد
گَر نهیی چون خاره و مَرمَر بیا
چون زِ شَمسُ الدّین جهان پُرنور شُد
سویِ تبریز آ دِلا بر سَر بیا
وَرْ بِرانَنْدَت زِ بام، از دَر بیا
یوسُفی از چاه و زندانْ چاره نیست
سویِ زَهرِ قَهر، چون شِکَّر بیا
گُفتَنَت اَلله اَکْبَر رَسمی است
گَر تو آنِ اَکبَری، اَکبَر بیا
چون میِ اَحْمَر سَگان هم میخورَند
گَر تو شیری، چون میِ اَحْمَر بیا
زَر چه جویی؟ مِسِّ خود را زَر بِساز
گَر نباشد زَر، تو سیمین بَر بیا
اَغْنیا خُشک و فقیرانْ چَشمْ تَر
عاشقا بیشکلِ خُشک و تَر بیا
گَر صِفَتهایِ مَلَک را مَحرَمی
چون مَلَک بیماده و بینَر بیا
وَرْ صِفاتِ دل گرفتی در سَفَر
هَمچو دلْ بیپا بیا، بیسَر بیا
چون لَبِ لَعْلَش صَلایی میدَهَد
گَر نهیی چون خاره و مَرمَر بیا
چون زِ شَمسُ الدّین جهان پُرنور شُد
سویِ تبریز آ دِلا بر سَر بیا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۰ - ای تو آب زندگانی فاسقنا
ای تو آبِ زندگانی فَاسْقِنا
ای تو دریایِ مَعانی فَاسْقِنا
ما سَبوهایِ طَلَب آورده ایم
سویِ تو ای خِضْرِ ثانی فَاسْقِنا
ماهیانِ جانِ ما زِنهارْخواه
از تو ای دریایِ جانی فَاسْقِنا
از رَهِ هَجْر آمده و آوَرْده ما
عَجْزِ خود را اَرمَغانی فَاسْقِنا
داستانِ خُسروان بِشْنیدهایم
تو فُزون از داستانی فَاسْقِنا
در گُمان و وَسوَسه افتاده عقل
زان که تو فوقِ گُمانی فَاسْقِنا
نیم عاقل چه زَنَد با عشقِ تو
تو جُنونِ عاقلانی فَاسْقِنا
کعبهٔ عالَم زِ تو تبریز شُد
شَمسِ حَق رُکْنِ یَمانی فَاسْقِنا
ای تو دریایِ مَعانی فَاسْقِنا
ما سَبوهایِ طَلَب آورده ایم
سویِ تو ای خِضْرِ ثانی فَاسْقِنا
ماهیانِ جانِ ما زِنهارْخواه
از تو ای دریایِ جانی فَاسْقِنا
از رَهِ هَجْر آمده و آوَرْده ما
عَجْزِ خود را اَرمَغانی فَاسْقِنا
داستانِ خُسروان بِشْنیدهایم
تو فُزون از داستانی فَاسْقِنا
در گُمان و وَسوَسه افتاده عقل
زان که تو فوقِ گُمانی فَاسْقِنا
نیم عاقل چه زَنَد با عشقِ تو
تو جُنونِ عاقلانی فَاسْقِنا
کعبهٔ عالَم زِ تو تبریز شُد
شَمسِ حَق رُکْنِ یَمانی فَاسْقِنا