تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۸۷ - به شعر اندرت مردم خواندم ای خر
به شعر اندرت مردم خواندم ای خر
که تا کارم ز تو گیرد فروغی
خطی نارایجم دادی و شاید
دروغی را چه آید جز دورغی
سعدی : قطعات
شماره ۱۵۱ - حسن عنوان چنانکه معلومست
حسن عنوان چنانکه معلومست
خبر خوش بود به نامه درش
هر که اخلاق ظاهرش با خلق
نیک بینی گمان بد مبرش
وانکه ظاهر کدورتی دارد
بتر از روی باشد آسترش
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴ - کشت ما را تغافل یار بی‌پروای ما
کشت ما را تغافل یار بی‌پروای ما
با وجود این دیت می‌خواهد از ماوای ما
ما بشیر خامشی طفل زبان پرورده‌ایم
تند بر گوش تغافل می‌خورد غوغای ما
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۵ - وصل شد باعث جدایی ما
وصل شد باعث جدایی ما
خصم ما گشت آشنایی ما
گرد ما هم به دامنی نرسید
چه رسا بود نارسایی ما
در چمن بال بسته‌تر گشتیم
دام خندید بر رهایی ما
دل نهادِ شکستگی شده‌ایم
چه گران است مومیایی ما
زین که ما را به هیچ کس نخرید
چه عیان شدگرانبهایی ما
دوست را کرده‌ایم دشمن خویش
سخت واباخت کیمیایی ما
سخت کاریست سد دل گشتن
مفت ما بود ناروایی ما
ما که امّید گم شدن داریم
کی کند خضر رهنمایی ما!
غم به ما خوش نیاز پاشی کرد
تازگی داشت دلربایی ما
هر چه هم داشتیم باخته‌ایم
مایه برداشت بینوایی ما
وصل ما خوش نکرد دل فیّاض
دل مگر خوش کند جدایی ما
حافظ : قطعات
قطعه ۱۷ - بر تو خوانم ز دفتر اخلاق
بر تو خوانم ز دفتر اخلاق
آیتی در وفا و در بخشش
هر که بخراشدت جگر به جفا
همچو کان کریم زر بخشش
کم مباش از درخت سایه فکن
هر که سنگت زند ثمر بخشش
از صدف یاد دار نکتهٔ حلم
هر که برد سرت گهر بخشش
حافظ : غزلیات
غزل ۱۳ - می‌دمد صبح و کله بست سحاب
می‌دمد صبح و کِلِّه بست سحاب
الصَبوح الصَبوح یا اصحاب
می‌چکد ژاله بر رخِ لاله
المُدام المُدام یا احباب
می‌وزد از چمن نسیمِ بهشت
هان، بنوشید دَم به دَم مِیِ ناب
تخت زُمْرُد زده است گل به چمن
راحِ چون لعلِ آتشین دریاب
درِ میخانه بسته‌اند دگر
اِفتَتِح یا مُفَتِّح الاَبواب
لب و دَندانْت را حقوق نمک
هست بر جان و سینه‌هایِ کباب
این چنین موسِمی عجب باشد
که ببندند میکده به شتاب
بر رخِ ساقیِ پری پیکر
همچو حافظ بنوش بادهٔ ناب
حافظ : غزلیات
غزل ۴۲ - حال دل با تو گفتنم هوس است
حالِ دل با تو گفتنم، هوس است
خبرِ دل شِنُفتَنَم، هوس است
طَمَعِ خام بین که قِصهٔ فاش
از رقیبان نَهُفتَنَم، هوس است
شبِ قدری چنین عزیزِ شریف
با تو تا روز خُفتنم، هوس است
وه که دُردانه‌ای چنین نازک
در شبِ تار سُفتنم، هوس است
ای صبا امشبَم مَدَد فرمای
که سحرگه شکفتنم، هوس است
از برای شَرَف به نوُکِ مژه
خاکِ راهِ تو رفتنم، هوس است
همچو حافظ به رَغمِ مُدَعیان
شعرِ رندانه گفتنم، هوس است
حافظ : غزلیات
غزل ۵۶ - دل سراپرده ی محبت اوست
دل سراپردهٔ محبتِ اوست
دیده آیینه‌دارِ طلعت اوست
من که سر در نیاورم به دو کون
گردنم زیرِ بارِ منتِ اوست
تو و طوبی و ما و قامتِ یار
فکرِ هر کس به قدرِ همتِ اوست
گر من آلوده‌دامنم چه عجب
همه عالم گواهِ عصمتِ اوست
من که باشم در آن حرم که صبا
پرده‌دارِ حریمِ حُرمتِ اوست
بی خیالش مباد منظرِ چشم
زآن که این گوشه جایِ خلوتِ اوست
هر گلِ نو که شد چمن‌آرای
زَ اثر رنگ و بویِ صحبتِ اوست
دورِ مجنون گذشت و نوبتِ ماست
هر کسی پنج روز، نوبتِ اوست
مُلکَتِ عاشقیّ و گنجِ طرب
هر چه دارم ز یُمنِ همتِ اوست
من و دل گر فدا شدیم چه باک؟
غرض اندر میان سلامتِ اوست
فقرِ ظاهر مبین که حافظ را
سینه گنجینهٔ محبتِ اوست
حافظ : غزلیات
غزل ۲۶۲ - حال خونین دلان که گوید باز
حال خونین دلان که گوید باز
وز فلک خون خم که جوید باز
شرمش از چشم می پرستان باد
نرگس مست اگر بروید باز
جز فلاطون خم نشین شراب
سر حکمت به ما که گوید باز
هر که چون لاله کاسه گردان شد
زین جفا رخ به خون بشوید باز
نگشاید دلم چو غنچه اگر
ساغری از لبش نبوید باز
بس که در پرده چنگ گفت سخن
ببرش موی تا نموید باز
گرد بیت الحرام خم حافظ
گر نمیرد به سر بپوید باز
حافظ : غزلیات
غزل ۲۷۰ - درد عشقی کشیده‌ام که مپرس
درد عشقی کشیده‌ام که مپرس
زهر هجری چشیده‌ام که مپرس
گشته‌ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده‌ام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درش
می‌رود آب دیده‌ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده‌ام که مپرس
سوی من لب چه می‌گزی که مگوی
لب لعلی گزیده‌ام که مپرس
بی تو در کلبه ی گدایی خویش
رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده‌ام که مپرس
حافظ : غزلیات
غزل ۳۰۲ - خوش خبر باشی ای نسیم شمال
خوش خبر باشی ای نسیم شمال
که به ما می‌رسد زمان وصال
قصّةُ العشقِ لا انفصام لها
فُصِمَت ها هُنا لسانُ القال
ما لِسَلمی و من بذی سَلَمِ
أینَ جیرانُنا و کیف الحال
عَفَتِ الدارُ بعدَ عافیةٍ
فاسألوا حالَها عَنِ الاطلال
فی جمالِ الکمالِ نِلتَ مُنی
صَرَّفَ اللهُ عَنکَ عَینَ کمال
یا برید الحِمی حَماکَ الله
مرحباً مرحباً تعال تعال
عرصه ی بزمگاه خالی ماند
از حریفان و جام مالامال
سایه افکند حالیا شب هجر
تا چه بازند شب روان خیال
ترک ما سوی کس نمی‌نگرد
آه از این کبریا و جاه و جلال
حافظا عشق و صابری تا چند
ناله ی عاشقان خوش است بنال
حافظ : غزلیات
غزل ۳۸۱ - گر چه ما بندگان پادشهیم
گر چه ما بندگان پادشهیم
پادشاهان ملک صبحگهیم
گنج در آستین و کیسه تهی
جام گیتی نما و خاک رهیم
هوشیار حضور و مست غرور
بحر توحید و غرقه ی گنهیم
شاهد بخت چون کرشمه کند
ماش آیینه ی رخ چو مهیم
شاه بیدار بخت را هر شب
ما نگهبان افسر و کلهیم
گو غنیمت شمار صحبت ما
که تو در خواب و ما به دیده گهیم
شاه منصور واقف است که ما
روی همت به هر کجا که نهیم
دشمنان را ز خون کفن سازیم
دوستان را قبای فتح دهیم
رنگ تزویر پیش ما نبود
شیر سرخیم و افعی سیهیم
وام حافظ بگو که بازدهند
کرده‌ای اعتراف و ما گوهیم
حافظ : غزلیات
غزل ۴۵۳ - ای که دایم به خویش مغروری
ای که دایم به خویش مغروری
گر تو را عشق نیست معذوری
گرد دیوانگان عشق مگرد
که به عقل عقیله مشهوری
مستی عشق نیست در سر تو
رو که تو مست آب انگوری
روی زرد است و آه دردآلود
عاشقان را دوای رنجوری
بگذر از نام و ننگ خود حافظ
ساغر می‌طلب که مخموری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۵ - از برای صلاح مجنون را
از برایِ صَلاحِ مَجنون را
بازخوان ای حکیمْ اَفْسون را
از برایِ عِلاجِ بی‌خَبَری
دَرج کُن در نَبیذْ اَفْیون را
چون نداری خَلاص، بی‌چون شو
تا بِبینی جَمالِ بی‌چون را
دلِ پُرخون بِبین تو ای ساقی
دَردِه آن جامِ لَعْلِ چون خون را
زانک عقل از برایِ مادونی
سَجده آرَد زِ حرصْ هر دون را
باده خواران به نیم جو نَخَرند
این دو قُرصِ دُرُستِ گَردون را
نَخْوَتِ عشق را زِ مَجنون پُرس
تا که در سَر چِهاست مَجنون را
گُمرَهی‌هایِ عشق بَردَرَّد
صد هزاران طَریق و قانون را
ای صَبا تو بُرو بگو از من
از کَرَم بَحرِ دُرِّ مَکْنون را
گر چه از خشم گفته‌یی نَکُنَم
روحْ بَخش این حَماءِ مَسْنون را
شَمسِ تبریز موسیِ عَهْدی
در فِراقَت مَدارهارون را
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۶ - صد دهل می‌زنند در دل ما
صد دُهُل می‌زنند در دلِ ما
بانگِ آن بِشْنویم ما فردا
پَنبه در گوش و موی در چَشم است
غَمِ فردا و وَسوَسه‌یْ سودا
آتشِ عشق زَن دَرین پَنبه
همچو حَلاّج و هَمچو اَهلِ صَفا
آتش و پنبه را چه می‌داری؟
این دو ضِدَّند و ضِد نکرد بَقا
چون مُلاقاتِ عشق نزدیک است
خوش لِقا شو برایِ روزِ لِقا
مرگِ ما شادی و مُلاقات است
گَر تو را ماتم است، رو زین جا
چون که زندانِ ماست این دنیا
عیش باشد خرابِ زندان‌ها
آنک زندانِ او چُنین خوش بود
چون بُوَد مَجْلِسِ جهان آرا؟
تو وَفا را مَجو در این زندان
که در این جا وَفا نکرد وَفا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۷ - بانگ تسبیح بشنو از بالا
بانگِ تَسْبیحْ بِشْنَو از بالا
پس تو هم سَبِّحِ اسْمَهُ الَاعْلی
گُل و سُنُبل چَرَد دِلَت چون یافت
مَرغْزاری که اَخْرَجَ الْمَرْعی
یَعْلَمُ الجَهْرَ نَقْشِ این آهوست
نافِ مُشکینِ او وَ مایَخْفی
نَفَسِ آهوانِ او چو رَسید
روح را سویِ مُرغزارِ هُدی
تشنه را کِی بُوَد فراموشی
چون سَنُقْرِئُکَ فَلا تَنْسی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۸ - گوش من منتظر پیام تو را
گوشِ من مُنْتَظِر پیامِ تو را
جان به جانْ جُسته یک سلامِ تو را
در دِلَم خونِ شوق می‌جوشَد
منْتَظِر بویِ جوشِ جامِ تو را
ای زِ شیرینی و دلاویزی
دانه حاجَت نبوده دامِ تو را
کرده شاهان نِثارْ تاج و کَمَر
مَر قَبایِ کَمین غُلام تو را
زَ اَوَّلِ عشقْ من گُمان بُردم
که تَصوّر کُنم خِتامِ تو را
سِلْسِلَه م کُن به پایِ اُشْتُر بَند
من طَمَع کِی کُنم سَنامِ تو را
آن که شیری زِ لُطفِ تو خورده‌ست
مرگ بیند یَقین فِطامِ تو را
به حَقِ آن زبانِ کاشفِ غَیب
که به گوشم رَسان پیامِ تو را
به حَقِ آن سَرایِ دولَت بَخش
بِنِمایَم زِ دورْ بامِ تو را
گَر سَر از سَجده تو سود کُند
چه زیان است لُطفِ عامِ تو را
شَمس تبریز این دلْ آشفته
بر جِگَر بسته است نامِ تو را
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۹ - دل بر ما شده‌ست دلبر ما
دلْ بَرِ ما شُده‌ست دِلْبرِ ما
گُلِ ما بی‌حَد است و شِکَّرِ ما
ما همیشه میانِ گُل شِکَریم
زان دِل ما قَوی‌ست در بَرِ ما
زَهره دارد حوادثِ طَبَعی
که بِگَردد به گِردِ لشکرِ ما؟
ما به پَر می‌پَریم سویِ فَلَک
زان که عَرشی‌ست اصلِ جوهرِ ما
ساکنانِ فَلَک بَخور کنند
از صِفاتِ خوشِ مُعَنْبَرِ ما
همه نسرین و اَرغَوان و گُل است
بر زمینْ شاهراهِ کشورِ ما
نه بِخَندد نه بِشْکُفد عالَم
بی نَسیمِ دَمِ مُنَوَّرِ ما
ذَرّه‌هایِ هوا پَذیرد روح
از دَمِ عشقِ روحْ پَروَرِ ما
گوش‌ها گشته‌اند مَحرمِ غَیب
از زبان و دلِ سُخَن وَرِ ما
شَمسِ تبریز ابرسوز شُده ست
سایه‌اَش کَم مَباد از سَرِ ما
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۵ - چشم‌ها وا نمی‌شود از خواب
چَشم‌ها وا نمی‌شود از خواب
چَشم بُگْشا و جمع را دَریاب
بِنگَر آخِر که بی‌قَرار شُدست
چَشم در چَشمْ خانه چون سیماب
گشت شب دیر و خَلْق افتادند
چون ستاره میانه مهتاب
هم سیاهیّ و هم سپیدیِ چَشم
از میِ خوابْ هر دو گشت خراب
جُمله اندیشه‌ها چو بَرگ بِریخت
گَرد بِنْشَست بر همه اَسباب
عقل شُد گوشه ایّ و می‌گوید
عقل اگر آنِ توست هین دَریاب
بَنگیِ شب نِگَر که چون دادست
جُمله خَلَق را از این بَنْگاب؟
چَشم در عین و غین افتادست
کار بُگْذشت از سوال و جواب
آن سواران تیزاندیشه
همه مانْدند چون خَرانْ به خِلاب
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۷ - یار آمد به صلح ای اصحاب
یار آمد به صُلح ای اَصْحاب
ما لَکُمْ قاعِدَیْنَ عِنْدَ اَلْباب؟
نوبَتِ هَجْر و انتظار گُذشت
فَادْخُلُوا الدّارَ یا اُولِی الْاَلْباب
آفتابِ جمالْ سینه گُشاد
فَاخْلَعُوا فی شُعاعِهِ الْاَثْواب
اَدَبِ عشقْ جُمله بی‌اَدَبیست
اُمَّهُ اَلْعِشْقِ عِشْقُهُم آداب
باده عشقْ نَنگ و نام شِکَست
لا رُاُسّا تَری وَ لا اَذْناب
لَذَّتِ عشق با دِماغ آمیخت
کَامْتِزاجِ الْعَبیدِ بِالْاَرْباب
دُخترانِ ضَمیر، سَرمَستَند
وَسْطَ رَوْضِ الْقُلُوبِ وَ الدُّولاب
گَر شما مَحْرمِ ضَمیر نِه اید
فَاسْالْوهُنَّ مِنْ وَراءِ حِجاب
شَمسِ تبریز جامِ عشق از تو
وَ خُذِ الْکَبْدَ لِلشَّرابِ کَباب