این متن شعری است که در آن شاعر خود و همراهانش را به عنوان بندگان پادشاه و در عین حال پادشاهان صبحگاه توصیف میکند. آنها گنج در آستین دارند اما کیسهشان تهی است، جام گیتینما دارند اما خاک راهاند. شاعر از هوشیاری و غرور، توحید و گناه، بخت و آیینهای که چهرهاش را نشان میدهد، صحبت میکند. او و همراهانش نگهبانان افسر و کلاه پادشاه بیدار بخت هستند و از دشمنان و دوستان سخن میگویند. شاعر تأکید میکند که رنگ تزویر در آنها نیست و خود را شیر سرخ و افعی سیاه میدانند. در پایان، از وام حافظ و اعتراف به گناه سخن میگوید.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و اخلاقی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۳۸۱ - گر چه ما بندگان پادشهیم
پادشاهان ملک صبحگهیم ۱
گنج در آستین و کیسه تهی
جام گیتی نما و خاک رهیم ۲
هوشیار حضور و مست غرور
بحر توحید و غرقه ی گنهیم ۳
شاهد بخت چون کرشمه کند
ماش آیینه ی رخ چو مهیم ۴
شاه بیدار بخت را هر شب
ما نگهبان افسر و کلهیم ۵
گو غنیمت شمار صحبت ما
که تو در خواب و ما به دیده گهیم ۶
شاه منصور واقف است که ما
روی همت به هر کجا که نهیم ۷
دشمنان را ز خون کفن سازیم
دوستان را قبای فتح دهیم ۸
رنگ تزویر پیش ما نبود
شیر سرخیم و افعی سیهیم ۹
وام حافظ بگو که بازدهند
کردهای اعتراف و ما گوهیم ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.