سعیدا : غزلیات
شماره ۵۴۱ - عهد کی از عهدهٔ پیمانه می آید برون
عهد کی از عهدهٔ پیمانه می آید برون حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۹۳ - صید از حرم کشد، خم جعد بلند تو
صید از حرم کشد، خم جعد بلند تو ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۵۶ - دایم نه لوای عشرت افراشتنیست
دایم نه لوای عشرت افراشتنیست مولوی : فیه ما فیه
فصل سی و نهم - سؤال کرد جوهر خادم سلطان که بوقت زندگی
سؤال کرد جوهر خادم سلطان که بوقت زندگی یکی را پنج بار تلقين میکنند سخن را فهم نمیکند و ضبط نمی کند بعد ازمرگ چه سؤالش کنند که بعد از مرگ خود سؤالهای آموخته را فراموش کند گفتم چو آموخته را فراموش کند لاجرم صاف شود شایسته شود مر سؤال ناآموخته را این ساعت که تو کلمات مرا از آن ساعت تا اکنون میشنوی بعضی را قبول میکنی که جنس آن شنیدهٔ و قبول کردهٔ بعضی را نیم قبول میکنی و بعضی را توقف میکنی این رد و قبول و بحث باطن ترا هیچ کس میشنود آنجا آلتی نی هرچند گوش داری از اندرون بگوش تو بانگی نمیآید اگر اندرون بجویی هیچ گوینده نیابی، این آمدن تو بزیارت عين سؤال است بی کام و زبان که ما را راهی بنمائید و آنچ نمودهاید روشنتر کنید و این نشستن ما با شما خاموش یا بگفت جواب آن سؤالهای پنهانی شماست چون ازینجا بخدمت پادشاه باز روی آن سؤالست با پادشاه و جوابست و پادشاه را بی زبان همه روز با بندگانش سؤالست که چون میایستید و چون میخورید و چون مینگرید اگر کسی را در اندرون نظری کژ لابد جوابش کژ میآید و با خود برنمیآید که جواب راست گوید چنانک کسی شکسته زبان باشد هرچند که خواهد سخن درست گوید نتواند زرگر که بسنگ میزند زر را سؤالست زر جواب میگوید که اینم خالصم یا آمیختهام. بوته خود گویدت چو پالودی که زری یا مس زراندودی گرسنگی سؤالست از طبیعت که در خانهٔ تن خللی هست، خشت بده گل بده خوردن جوابست که بگير ناخوردن جوابست که هنوز حاجت نیست آن مهره هنوز خشک نشده است بر سر آن مهره نشاید زدن، طبیب میآید نبض میگيرد آن سؤالست جنبیدن رگ جوابست نظر بقاروره سؤالست و جواب است بی لاف گفتن دانه در زمين انداختن سؤالست که مرا فلان میباید درخت رستن جوابست بی لاف زبان زیرا جواب بی حرف است سؤال بی حرف باید با آنک دانه پوسیده بود درخت برنیاید هم سؤال و جوابست اَمَا عَلِمْتَ اَنَّ تَرْکَ الْجَوَاب جَوَابٌ. پادشاهی سه بار رقعه خواند جواب ننبشت او شکایت نبشت که سه بارست که بخدمت عرض میدارم اگر قبولم بفرمایند و اگر ردمّ بفرمایند پادشاه بر پشت رقعه نبشت اما علمت ان ترک الجواب جواب وَجَوابُ الْاَحْمَقِ سُکُوْتٌ ناروییدن درخت ترک جواب است لاجرم جواب باشد هر حرکتی که آدمی میکند سؤالست و هرچه او را پیش میآید از غم و شادی جوابست اگر جواب خوش شنود باید که شکر کند و شکر آن بود هم جنس آن سؤال کند که بران سؤال این جواب یافت و اگر جواب ناخوش شنود استغفار کند زود و دیگر جنس آن سؤال نکند فَلَوْلَااِدْجَاءَهُمْ بَأْسنا تَضَرَّعُواْ وَلِکنْ فَسَتْ قُلوْبُهُمْ یعنی فهم نکردند که جواب مطابق سؤال ایشان است و زَیَّنَ لَهُمْ الشَّیْطَانُ مَاکَانُوا یَعْمَلُوْنَ یعنی سؤال خود را جواب میدیدند میگفتند این جواب زشت لایق آن سؤال نیست و ندانستند که دود از هیزم بود نه از آتش هر چند هیزم خشکتر دود آن کمتر گلستانی را بباغبانی سﭙﺮدی اگر آنجا بوی ناخوش آید تهمت بر باغبان نه بر گلستان. گفت مادر را چرا کشتی، گفت چیزی دیدم لایق نبود، گفت آن بیگانه را میبایست کشتن، گفت هر روز یکی را کشم اکنون هرچ ترا پیش آید نفس خود را ادب کن تا هر روز با یکی جنگ نباید کردن اگر گویند کُلُّ مِنْ عِنْدِاللهِّ گوییم لاجرم عتاب کردن نفس خود و عالمی را رهانیدن هم مِن عنداللهّ چنانک آن یکی بر درخت قمرالدین میوه میریخت و میخورد خداوند باغ مطالبه میکرد گفت از خدا نمیترسی گفت چرا ترسم درخت از آن خدا ومن بندهٔ خدا میخورد از مال خداگفت بایست تا جوابت بگویم رسن بیارید و او را برین درخت بندید و میزنید تا جواب ظاهر شدن فریاد برآورد که از خدانمیترسی گفت چراترسم که تو بندهٔ خدایی و این چوب خدا را میزنم بر بندهٔ خدا حاصل آنست که عالم برمثال کوهست هرچ گویی از خير و شر از کوه همان شنوی و اگر گمان بری که من خوب گفتم کوه زشت جواب داد محال باشد که بلبل در کوه بانگ کند از کوه بانگ زاغ آید یا بانگ آدمی یا بانگ خر پس یقين دان که بانگ خر کرده باشی. بانگ خوش دار چون بکوه آیی کوه را بانگ خر چه فرمایی خوش آوازت همی دارد صدای گنبد خضرا. ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵٧٠ - هر چه موجودست آنرا یافتند
هر چه موجودست آنرا یافتند نظامی عروضی : مقالت اول: در ماهیت دبیری و کیفیت دبیر کامل و آنچه تعلق بدین دارد
بخش ۲ - حکایت یک - اسکافی و خطاب نوح بن منصور با آیهٔ قرآن
اسکافی دبیری بود از جملهٔ دبیران آل سامان رحمهم الله. خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۶۱۲ - نوبتی صبح برآمد ببام
نوبتی صبح برآمد ببام محمود شبستری : کنز الحقایق
در حکت و موعظت
تو نفست دل کن و دل را چو جان کن ادیب الممالک : مفردات
شماره ۱۲ - آن روز که مه شدی نمی دانستی
آن روز که مه شدی نمی دانستی ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفهنگاریها
شمارهٔ ۱۲۷ - نکهت عنبر
آنانکه ز عشق تو مرا طعنه زنندی حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۱۳ - مثل تو را دوست داشتن نه صواب است
مثل تو را دوست داشتن نه صواب است اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۸۴ - پیمان توبه در صف مستان شکسته ایم
پیمان توبه در صف مستان شکسته ایم فایز دشتی : دوبیتیها
دوبیتی ۵۴ - سر و زلف تو آشوب جهان شد
سر و زلف تو آشوب جهان شد بلند اقبال : بخش اول - گزیدهای از کرامات و فضایل حضرت امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب (ع)
بخش ۲ - در نعت رسول اکرم
احمد مرسل که از او زنده ایم صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۱۲۲ - می کند در پرده دل سیر دایم آه من
می کند در پرده دل سیر دایم آه من جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۲۸ - من تو را دارم و جز لطف توأم نیست کسی
من تو را دارم و جز لطف توأم نیست کسی فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۵۷ - از دست تو کس همچو من بی سر و پا نیست
از دست تو کس همچو من بی سر و پا نیست سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۷۳ - در مدح نظام الدین
در ضمیرم بدی هوای امیر صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۵۸۳ - قضا روزی که کرد از چار عنصر خشت بالینم
قضا روزی که کرد از چار عنصر خشت بالینم ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۳۱ - ایضاً له
ساقیا جام دل افروز بیار
شماره ۵۴۱ - عهد کی از عهدهٔ پیمانه می آید برون
عهد کی از عهدهٔ پیمانه می آید برون حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۹۳ - صید از حرم کشد، خم جعد بلند تو
صید از حرم کشد، خم جعد بلند تو ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۵۶ - دایم نه لوای عشرت افراشتنیست
دایم نه لوای عشرت افراشتنیست مولوی : فیه ما فیه
فصل سی و نهم - سؤال کرد جوهر خادم سلطان که بوقت زندگی
سؤال کرد جوهر خادم سلطان که بوقت زندگی یکی را پنج بار تلقين میکنند سخن را فهم نمیکند و ضبط نمی کند بعد ازمرگ چه سؤالش کنند که بعد از مرگ خود سؤالهای آموخته را فراموش کند گفتم چو آموخته را فراموش کند لاجرم صاف شود شایسته شود مر سؤال ناآموخته را این ساعت که تو کلمات مرا از آن ساعت تا اکنون میشنوی بعضی را قبول میکنی که جنس آن شنیدهٔ و قبول کردهٔ بعضی را نیم قبول میکنی و بعضی را توقف میکنی این رد و قبول و بحث باطن ترا هیچ کس میشنود آنجا آلتی نی هرچند گوش داری از اندرون بگوش تو بانگی نمیآید اگر اندرون بجویی هیچ گوینده نیابی، این آمدن تو بزیارت عين سؤال است بی کام و زبان که ما را راهی بنمائید و آنچ نمودهاید روشنتر کنید و این نشستن ما با شما خاموش یا بگفت جواب آن سؤالهای پنهانی شماست چون ازینجا بخدمت پادشاه باز روی آن سؤالست با پادشاه و جوابست و پادشاه را بی زبان همه روز با بندگانش سؤالست که چون میایستید و چون میخورید و چون مینگرید اگر کسی را در اندرون نظری کژ لابد جوابش کژ میآید و با خود برنمیآید که جواب راست گوید چنانک کسی شکسته زبان باشد هرچند که خواهد سخن درست گوید نتواند زرگر که بسنگ میزند زر را سؤالست زر جواب میگوید که اینم خالصم یا آمیختهام. بوته خود گویدت چو پالودی که زری یا مس زراندودی گرسنگی سؤالست از طبیعت که در خانهٔ تن خللی هست، خشت بده گل بده خوردن جوابست که بگير ناخوردن جوابست که هنوز حاجت نیست آن مهره هنوز خشک نشده است بر سر آن مهره نشاید زدن، طبیب میآید نبض میگيرد آن سؤالست جنبیدن رگ جوابست نظر بقاروره سؤالست و جواب است بی لاف گفتن دانه در زمين انداختن سؤالست که مرا فلان میباید درخت رستن جوابست بی لاف زبان زیرا جواب بی حرف است سؤال بی حرف باید با آنک دانه پوسیده بود درخت برنیاید هم سؤال و جوابست اَمَا عَلِمْتَ اَنَّ تَرْکَ الْجَوَاب جَوَابٌ. پادشاهی سه بار رقعه خواند جواب ننبشت او شکایت نبشت که سه بارست که بخدمت عرض میدارم اگر قبولم بفرمایند و اگر ردمّ بفرمایند پادشاه بر پشت رقعه نبشت اما علمت ان ترک الجواب جواب وَجَوابُ الْاَحْمَقِ سُکُوْتٌ ناروییدن درخت ترک جواب است لاجرم جواب باشد هر حرکتی که آدمی میکند سؤالست و هرچه او را پیش میآید از غم و شادی جوابست اگر جواب خوش شنود باید که شکر کند و شکر آن بود هم جنس آن سؤال کند که بران سؤال این جواب یافت و اگر جواب ناخوش شنود استغفار کند زود و دیگر جنس آن سؤال نکند فَلَوْلَااِدْجَاءَهُمْ بَأْسنا تَضَرَّعُواْ وَلِکنْ فَسَتْ قُلوْبُهُمْ یعنی فهم نکردند که جواب مطابق سؤال ایشان است و زَیَّنَ لَهُمْ الشَّیْطَانُ مَاکَانُوا یَعْمَلُوْنَ یعنی سؤال خود را جواب میدیدند میگفتند این جواب زشت لایق آن سؤال نیست و ندانستند که دود از هیزم بود نه از آتش هر چند هیزم خشکتر دود آن کمتر گلستانی را بباغبانی سﭙﺮدی اگر آنجا بوی ناخوش آید تهمت بر باغبان نه بر گلستان. گفت مادر را چرا کشتی، گفت چیزی دیدم لایق نبود، گفت آن بیگانه را میبایست کشتن، گفت هر روز یکی را کشم اکنون هرچ ترا پیش آید نفس خود را ادب کن تا هر روز با یکی جنگ نباید کردن اگر گویند کُلُّ مِنْ عِنْدِاللهِّ گوییم لاجرم عتاب کردن نفس خود و عالمی را رهانیدن هم مِن عنداللهّ چنانک آن یکی بر درخت قمرالدین میوه میریخت و میخورد خداوند باغ مطالبه میکرد گفت از خدا نمیترسی گفت چرا ترسم درخت از آن خدا ومن بندهٔ خدا میخورد از مال خداگفت بایست تا جوابت بگویم رسن بیارید و او را برین درخت بندید و میزنید تا جواب ظاهر شدن فریاد برآورد که از خدانمیترسی گفت چراترسم که تو بندهٔ خدایی و این چوب خدا را میزنم بر بندهٔ خدا حاصل آنست که عالم برمثال کوهست هرچ گویی از خير و شر از کوه همان شنوی و اگر گمان بری که من خوب گفتم کوه زشت جواب داد محال باشد که بلبل در کوه بانگ کند از کوه بانگ زاغ آید یا بانگ آدمی یا بانگ خر پس یقين دان که بانگ خر کرده باشی. بانگ خوش دار چون بکوه آیی کوه را بانگ خر چه فرمایی خوش آوازت همی دارد صدای گنبد خضرا. ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵٧٠ - هر چه موجودست آنرا یافتند
هر چه موجودست آنرا یافتند نظامی عروضی : مقالت اول: در ماهیت دبیری و کیفیت دبیر کامل و آنچه تعلق بدین دارد
بخش ۲ - حکایت یک - اسکافی و خطاب نوح بن منصور با آیهٔ قرآن
اسکافی دبیری بود از جملهٔ دبیران آل سامان رحمهم الله. خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۶۱۲ - نوبتی صبح برآمد ببام
نوبتی صبح برآمد ببام محمود شبستری : کنز الحقایق
در حکت و موعظت
تو نفست دل کن و دل را چو جان کن ادیب الممالک : مفردات
شماره ۱۲ - آن روز که مه شدی نمی دانستی
آن روز که مه شدی نمی دانستی ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفهنگاریها
شمارهٔ ۱۲۷ - نکهت عنبر
آنانکه ز عشق تو مرا طعنه زنندی حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۱۳ - مثل تو را دوست داشتن نه صواب است
مثل تو را دوست داشتن نه صواب است اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۸۴ - پیمان توبه در صف مستان شکسته ایم
پیمان توبه در صف مستان شکسته ایم فایز دشتی : دوبیتیها
دوبیتی ۵۴ - سر و زلف تو آشوب جهان شد
سر و زلف تو آشوب جهان شد بلند اقبال : بخش اول - گزیدهای از کرامات و فضایل حضرت امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب (ع)
بخش ۲ - در نعت رسول اکرم
احمد مرسل که از او زنده ایم صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۱۲۲ - می کند در پرده دل سیر دایم آه من
می کند در پرده دل سیر دایم آه من جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۲۸ - من تو را دارم و جز لطف توأم نیست کسی
من تو را دارم و جز لطف توأم نیست کسی فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۵۷ - از دست تو کس همچو من بی سر و پا نیست
از دست تو کس همچو من بی سر و پا نیست سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۷۳ - در مدح نظام الدین
در ضمیرم بدی هوای امیر صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۵۸۳ - قضا روزی که کرد از چار عنصر خشت بالینم
قضا روزی که کرد از چار عنصر خشت بالینم ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۳۱ - ایضاً له
ساقیا جام دل افروز بیار