فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۳۱۳ - عشق از دل گذشت تا جان شد
عشق از دل گذشت تا جان شد
مشتاق اصفهانی : رباعیات
شماره ۲۲۲ - ای عشق که غیر فتنه برپا نکنی
ای عشق که غیر فتنه برپا نکنی
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۱۰ - از کمال روشنی در دیده شد جای چراغ
از کمال روشنی در دیده شد جای چراغ
سعدی : قطعات
شماره ۱۸۹ - جامع هفت چیز در یک روز
جامع هفت چیز در یک روز
امیر پازواری : دوبیتی‌ها
شماره ۲۵۰ - زمونهْ مره هَرْ دَمْ کشاکش گیره
زمونهْ مره هَرْ دَمْ کشاکش گیره
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۷۲ - گمان مبر که ز یادِ تو غافلم ای دوست
گمان مبر که ز یادِ تو غافلم ای دوست
رهی معیری : غزلها - جلد اول
ساغر هستی
ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
سلمان ساوجی : رباعیات
رباعی ۸۰ - آن یار که مشک بر قمر می‌ساید
آن یار که مشک بر قمر می‌ساید
قاآنی شیرازی : قطعات
شماره ۱۱۵ - به سوی بحر خدا بگذر ای نسیم صبا
به سوی بحر خدا بگذر ای نسیم صبا
رشیدالدین میبدی : ۳۲- سورة المضاجع و یقال سورة السجدة- مکیة
۲ - النوبة الاولى
قوله تعالى و تقدّس: تَتَجافى‏ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ باز مى‏خیزد پهلوهاى ایشان از خواب‏گاههاى ایشان، یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خداوند خویش را میخوانند، خَوْفاً وَ طَمَعاً بیم و امید، وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ (۱۶) و از آنچه ایشان را روزى دادیم نفقه میکنند.
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۹ - حسنت چو اشتیاق دلم بی نهایت است
حسنت چو اشتیاق دلم بی نهایت است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
خدایا وقتن درویش خوش باد
خدایا وقتن درویش خوش باد
جمال‌الدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۶۶ - سخت آشفته جمال خودی
سخت آشفته جمال خودی
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۸۴ - ای نگاه تو پی غارت دلها گستاخ
ای نگاه تو پی غارت دلها گستاخ
خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۱۵۰ - ترا با ما اگر صلحست جنگست
ترا با ما اگر صلحست جنگست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۱۹ - کسی که شمع جمال تو در نظر دارد
کسی که شمع جمال تو در نظر دارد
انوری : غزلیات
غزل ۲۱۷ - ای دوست‌تر از جانم زین بیش مرنجانم
ای دوست‌تر از جانم زین بیش مرنجانم
مهدی اخوان ثالث : از این اوستا
منزلی در دوردست
منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را
احمد شاملو : هوای تازه
سرگذشت
برایِ سرور و ناصر مقبل
محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۴۰ - حسن مؤدب گفت کی روزی شیخ در نشابور از مجلس فارغ شده بود و مردمان برفته بودند و من پیش وی ایستاده، و مرا وام بسیار جمع شده و دل مشغول مانده و مرا می‌با
حسن مؤدب گفت کی روزی شیخ در نشابور از مجلس فارغ شده بود و مردمان برفته بودند و من پیش وی ایستاده، و مرا وام بسیار جمع شده و دل مشغول مانده و مرا می‌بایست که شیخ در آن معنی سخنی گوید و نمی‌گفت، شیخ اشارت کرد کی باز پس نگاه کن. واپس نگریستم، پیر زنی از در خانقاه درمی‌آمد، من پیش او شدم، صرۀ زر بمن داد و گفت صد دینار ست، بخدمت شیخ بنه و بگو تا دعایی در کار ما کند. من بستدم و شاد شدم و گفتم هم اکنون قرضها را بازدهم. پیش شیخ بردم و بنهادم. شیخ گفت اینجا منه، بردار و می‌رو تا بگورستان حیره، آنجا چهار طاقیست، نیمی افتاده، پیریست آنجا خفته، سلام ما بوی رسان و صرۀ زر بوی ده و بگوی چون این برسد بر ما آی تا دیگر دهیم. حسن گفت من برفتم، پیری را دیدم ضعیف، طنبوری زیر سر نهاده و خفته، او را بیدار کردم و سلام شیخ رسانیدم و زر بوی دادم. مرد فریاد درگرفت و گفت مرا پیش شیخ بر. پرسیدم که حال تو چیست؟ گفت من مردی‌ام چنین که می‌بینی، پیشه‌ام طنبور زدن است جوان بودم در پیش خلق قبولی داشتم. درین شهر هیچ جای دوتن بهم ننشستندی کی نه من سیم ایشان بودمی، اکنون چون پیر شدم حال برمن بگشت و هیچ کس مرا نخواند. اکنون کی نان تنگ شد زن و فرزندم نیز از خانه دور کردند کی ما ترا نمی‌توانیم داشت، ما را در کار خدا کن. راه فرا هیچ جای ندانستم، بدین گورستان آمدم و بدرد بگریستم و بخدای تعالی مناجات کردم که خداوندا هیچ پیشه نمی‌دانم همه خلقم و من، امشب ترا مطربی خواهم کرد تا نانم دهی. تا بوقت صبح دم طنبور می‌زدم و می‌گریستم، بامداد مانده شده بودم، در خواب شدم تا این ساعت که مرا تو بیدار کردی. حسن گفت با او بهم بخدمت شیخ آمدم، شیخ همانجا نشسته بود، آن پیر در دست و پای افتاد وتوبه کرد، شیخ گفت ای جوامرد ا سر کمی و نیستی و بی‌کسی درخرابه نفسی زدی، ضایعت نگذاشت. برووهم با او می‌گوی و این سیم می‌خور گفت ای حسن هیچ کس در کار خدای زیان نکردست آن او پدید آمد آن تو نیز پدید آید. حسن گفت دیگر روز کی شیخ از مجلس فارغ شد، کسی بیامد و دویست دینار زر بمن داد کی پیش شیخ بر. چون بخدمت شیخ بردم فرمود کی در وجه وام نه و در آن وجه صرف کرده شد.