وفایی شوشتری : چند مرثیهٔ دیگر
بند سوم - چون کاروان عشق به دشت بلا گذشت
چون کاروان عشق به دشت بلا گذشت
سعدی : مفردات
بیت ۳۸
سفله را قوت مده چندانکه مستولی شود
فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۱۳۶ - نوروز شد و یار به من بست گرو
نوروز شد و یار به من بست گرو
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۶۵۳ - در سمن زار تنت جلوه کند نیلوفر
در سمن زار تنت جلوه کند نیلوفر
انوری : غزلیات
غزل ۳۵ - هرکه چون من به کفرش ایمانست
هرکه چون من به کفرش ایمانست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۵۳ - که گفت ای سرو سیمین تن بطرف باغ و بستان آی
که گفت ای سرو سیمین تن بطرف باغ و بستان آی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۴۶ - غیرتم در دیده ها چون باد اگر ره داشتی
غیرتم در دیده ها چون باد اگر ره داشتی
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۷۸ - آنان که در ادای سخن کوتهی کنند
آنان که در ادای سخن کوتهی کنند
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۲۴۰ - پیغمبریم و ملت ما غم کشیدن است
پیغمبریم و ملت ما غم کشیدن است
اوحدی مراغه‌ای : منطق‌العشاق
حکایت - طبیبی با یکی از دردمندان
طبیبی با یکی از دردمندان
عنصرالمعالی : قابوس‌نامه
باب بیست و پنجم: اندر خریدن اسب
بدان ای پسر اگر اسب خری زنهار گوش دار تا بر تو غلط نرود، که جوهر اسب و آدمی یکسانست: اسب نیک و مرد نیک را هر قیمتی که نهی برگیرد، چنانک اسب بد و آدمی بد را هر چند نکوهی توان نکوهیدن و حکما گفته‌اند که: جهان بمردمان بپای است و مردم بحیوان و نیکوترین حیوان از حیوانات اسب است که داشتن او هم از کدخدائیست و هم از مروت و در مثل است که: اسب و جامه را نیکو دار، تا اسب و جامه ترا نیکو دارد و معرفت نیک و بد اسب از مردم دشوارترست، که مردم را با دعوی معنی باشد و اسب را نباشد، بل که دعوی اسب دیدارست، تا از معنی اسب خبر یافی اول بدیدار نگر، که اگر بهنر غلط کنی بدیدار غلط نکنی، که اغلب اسب را صورت نیکو بود و بد را بد باشد؛ پس نکوتر صورتی چنانک استادان بیطار گفته‌اند آنست که: باید دندان او باریک بود و پیوسته و سپید و لب زیرین درازتر و بینی بلند و فراخ و برکشیده و پهن پیشانی و درازگوش و میان گوشها برکشیده و گشاده و آهخته گردن، باریک بنگاه، گردن ستبر و ستبر خرده گاه و زبرین قصبه کوتاه‌تر از زیرین، خرد موی، سمهاء وی سیاه و دراز و گرد پاشنه، بلند پشت، کوتاه تهی‌گاه، فراخ سینه، میان دست و پایهاء او گشاده، دم کشن و دراز، بویهٔ دم او باریک و سیاه خایه و سیاه چشم و سیاه مژه و در راه رفتن هوشیار و مالیده خردگاه، کوتاه پشت، معلق سرین، عریض کفل و درون سون ران او پرگوشت، بهم در رسته، چون سوار بر خویشتن حرکت کند باید که از حرکت مرد آگاه باشد. این هنر ها که گفتم علی‌الاطلاق در هر اسبی باید که بود و در هر اسبی که اینها بود نیک بود و آنچ در اسبی بود و در دیگری نبود که بهترین رنگهاء اسب کمیت و خرماگون است، که هم نیکو بود و هم در گرما و سرما صبور باشد و رنج‌کش، اما اسب چرمه خنگ ضعیف بود، اگر خایه و میان رانهاء وی و دم و دست و پای و فش و ناصیه {و} دم سیاه بود نیک باشد و اسب زرده آن جنس که بغایت زرد بود نیک بود و بر وی درم درم سیاه و بش و ناصیه و دم و خایه و کون و میان ران و چشم و لب او سیاه بود و اسب سمند باید که همچنین باشد و ادهم باید که سیاه‌ترین بود و نباید که سرخ چشم بود، که بیشتر اسب سرخ‌چشم دیوانه باشد و معیوب و اسب بوز کم باشد که نیک باشد و ابرش بیشتر بد باشد، خاصه چشم و کون و خایه و دم او سپید بود و اسب دیزه که سیاه قوایم باشد و بر آن صفت بود که زرده را گفتیم، نیک بود و اسب ابلق ناستوده بود و کم نیک باشد و هنر ها و عیب اسبان بسیار است چون هنرهاء اسبان بدانستی عیب‌هاء ایشان نیز بدان، که اندر ایشان نیز چند گونه عیب است و عیبی که بکار زیان دارد و بدیدار زشت باشد، اگر نه چنین باشد لیکن میشوم بود و صاحب گشن باشد و باشد که تا علتهاء بد و خویهاء بد دارد، که بعضی بتوان برد و بعضی نتوان برد و هر عیب و علتی را نامی است، که بدان نام بتوان دانستن، چنانک یاد کنم: بدانک علت اسب یکی آنست که گنگ باشد و اسب گنگ بسیار {راه} گم کنند و علامتش آنست که چون مادیان را بویند اگر چه بر فرو هلد بانگ نکنند و اسب اعشی یعنی کور بتر بود و علامت وی آنست که بسبب چیزی که اسبان از آن نترسند بترسد و برمد و هر جای بد که ندانی برود و پرهیز نکند و اگر اسب بد کر بود، علامت وی آنست که چون بانگ اسبان شنود جواب ندهد و مادام گوش باز پس افکنده دارد، اسب چپ بد بود و خطا بسیار کند و علامت وی آنست کی چون او را بدهلیزی در کشی نخست دست چپ اندر نهند و اسب اعمش آن بود که روز بد بیند و علامتش آن است که حدقه چشم وی سیاه بود که بسبزی زند و مادام چشم گشاده دارد، چنانک مژه بر هم نزند و این عیب باشد و باشد که در هر دو چشم باشد، هر چند بظاهر اسب احول معیوب بود، اما عرب و عجم متفق‌اند که مبارک باشد و چنین شنوده‌ام که دلدل احول بود و اسب ارجل یک پای یا یک دست سپید باشد، اگر پای چپ و دست چپ سفید بود شوم بود و اسب ازرق اگر بهر دو چشم بود روا بود و اگر بیک چشم ازرق باشد معیوب بود خاصه که چپ بود و اسب مغرب بد بود، یعنی سپید چشم بد بود و اسب بوره نیز بد بود و اسب اقود نیز بد بود، یعنی راست گردن و چنین اسب اندر وحل نیک ننگرد و اسب خود رنگ هم بد بود، از بهر آنک هر دو پایش کج بود و بپارسی کمان پای خوانند و بسیار افتد و اسب قالع شوم بود، آنگاه بالاء کاهل و گردپای موی دارد و مهقوع هم و آنک کردنا زیر بغلش بود، اگر بهر دو جانب بود شوم‌تر بود و اسب فرشون هم شوم بود، که کردنای بالاء سم دارد، از درون سون و از برون سون روا باشد و اشدف بد بود، یعنی سم در نوشته و آن را احنف نیز خوانند و آنک دستش یا پایش دراز بود هم بد بود، بنشیب و فراز و آنرا افرق خوانند و اسب اعزل هم بد بود، یعنی کج دم و او را کشف گویند، یعنی همیشه عورتش پیدا باشد و اسب سگ دم نیز بد بود و اسب افحج نیز بد بود، آنک پای بر جای دست خود نتوان نهاد و اسب اسوق نیز بد باشد، دایم لنگ بود، از آن بود که در مفاصل غدد همی‌دارد و اسب اعرون هم بد بود و از آن بود که در مفاصل دست استخوان دارد و اگر در مفاصل پای دارد افرق خوانند، هم بد بود و سرکش و گریزنده و بسیار بانگ و ضراط و لگدزن و آنک در سرگین افکندن درنگ نکند و آنک نر بسیار فرو هلد بد بود و اسب زاغ چشم کور بود.
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۶۵۴ - همرهان رفتند امّا داغشان از دل نرفت
همرهان رفتند امّا داغشان از دل نرفت
میرداماد : رباعیات
شماره ۲۸۸ - تا یافت شود مگر برای دل من
تا یافت شود مگر برای دل من
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۳۷ - عبدالخبیر
دگر هم زاولیا عبدالخبیر است
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۴ - رقیب یافته در کوی یار بار امشب
رقیب یافته در کوی یار بار امشب
مجد همگر : غزلیات
شماره ۱۴ - آن دل که جو جانش داشتم نیست
آن دل که جو جانش داشتم نیست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۲۴ - بر آن سرم که غم تازه در کنار کشم
بر آن سرم که غم تازه در کنار کشم
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۳۴۶ - گشتم اندر دل خوبان، همه خوبان خودند
گشتم اندر دل خوبان، همه خوبان خودند
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۱۹ - گر نشینم با تو در خلوت بشادی یکدمی
گر نشینم با تو در خلوت بشادی یکدمی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۷۵ - نه چنان بگرد کویت من ناصبور گردم
نه چنان بگرد کویت من ناصبور گردم