تعداد ۸۸۱۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۳۶ - تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
تا سرِ زلفِ تو در دستِ نسیم افتادست
دلِ سودازده از غُصه دو نیم افتادست
چَشمِ جادویِ تو خود عینِ سَوادِ سِحْر است
لیکن این هست که این نُسخه سَقیم اُفتادست
در خَمِ زلف تو آن خالِ سیه دانی چیست؟
نقطهٔ دوده که در حلقه جیم افتادست
زلفِ مشکینِ تو در گلشنِ فردوسِ عِذار
چیست؟ طاووس که در باغِ نعیم افتادست
دلِ من در هوسِ رویِ تو ای مونس جان
خاکِ راهیست که در دستِ نسیم افتادست
همچو گَرد این تنِ خاکی نتوانَد برخاست
از سرِ کویِ تو زان رو که عظیم افتادست
سایهٔ قَدِّ تو بر قالبم ای عیسی دم
عکسِ روحیست که بر عَظمِ رَمیم افتادست
آن که جز کعبه مُقامش نَبُد از یادِ لبت
بر درِ میکده دیدم که مُقیم افتادست
حافظِ گمشده را با غمت ای یارِ عزیز
اتحادیست که در عهدِ قدیم افتادست
حافظ : غزلیات
غزل ۴۸ - صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
صوفی از پرتو مِی رازِ نهانی دانست
گوهرِ هر کس از این لعل، توانی دانست
قدر مجموعهٔ گل، مرغِ سَحَر داند و بس
که نه هر کو ورقی خواند، معانی دانست
عرضه کردم دو جهان بر دلِ کاراُفتاده
به جز از عشقِ تو باقی همه فانی دانست
آن شد اکنون که ز اَبنایِ عَوام اندیشم
مُحتَسِب نیز در این عیشِ نهانی دانست
دل‌بر، آسایش ما مَصلحتِ وقت ندید
ور نه از جانبِ ما دل‌نگرانی دانست
سنگ و گِل را کُنَد از یُمنِ نظر لعل و عقیق
هر که قَدرِ نفسِ بادِ یمانی دانست
ای که از دفترِ عقل، آیت عشق آموزی
ترسم این نکته به تَحقیق ندانی دانست
مِی بیاور که ننازد به گلِ باغِ جهان
هر که غارت‌گریِ بادِ خزانی دانست
حافظ این گوهرِ مَنظوم که از طَبع اَنگیخت
زَ اثرِ تربیتِ آصِفِ ثانی دانست
حافظ : غزلیات
غزل ۴۹ - روضهٔ خُلدِ برین خلوتِ درویشان است
روضهٔ خُلدِ برین خلوتِ درویشان است
مایهٔ مُحتشمی، خدمتِ درویشان است
گَنج عُزلت که طِلِسماتِ عجایب دارد
فتحِ آن در نظرِ رحمتِ درویشان است
قصرِ فردوس که رضوانش به دَربانی رفت
مَنظَری از چمنِ نُزهَتِ درویشان است
آن چه زر می‌شود از پرتو آن، قلبِ سیاه
کیمیاییست که در صحبتِ درویشان است
آن که پیشش بِنَهَد تاجِ تکبر، خورشید
کبریاییست که در حِشمتِ درویشان است
دولتی را که نباشد غم از آسیبِ زَوال
بی‌تَکَلُف بشنو، دولتِ درویشان است
خسروان، قبلهٔ حاجاتِ جهانند ولی
سببش بندگیِ حضرتِ درویشان است
رویِ مقصود که شاهان به دعا می‌طَلبند
مَظهَرَش آینهٔ طَلعَتِ درویشان است
از کران تا به کران، لشکر ظُلم است ولی
از اَزَل تا به اَبَد، فرصتِ درویشان است
ای توانگر مَفُروش این همه نِخوَت که تو را
سر و زر در کَنَفِ همتِ درویشان است
گنجِ قارون که فرو می‌شود از قَهر هنوز
خوانده باشی که هم از غِیرتِ درویشان است
حافظ ار آبِ حیاتِ اَزَلی می‌خواهی
مَنبَعَش خاکِ درِ خلوتِ درویشان است
من غلامِ نظرِ آصِفِ عهدم کو را
صورتِ خواجگی و سیرتِ درویشان است
حافظ : غزلیات
غزل ۵۱ - لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است
لَعْلِ سیرابِ به‌خون‌تشنه‌، لَبِ یارِ من است
وَز پیِ دیدنِ او، دادنِ جان، کارِ من است
شَرْم از آن چَشْمِ سیَه بادَش و مُژْگانِ دِراز
هرکه دِل‌بُرْدَنِ او دید و در اِنْکارِ من است
ساروان، رَخت به دَروازه مَبَر‌، کان سرِ کو
شاهراهی‌ست که مَنْزِلْگَهِ دِلْدارِ من است
بَنده‌یِ طالعِ خویشم که در این قَحْطِ وَفا
عِشْقِ آن لولیِ سَرمَسْت‌، خَریدارِ من است
طَبْلِه‌یِ عِطْرِ گُل و زُلْفِ عَبیراَفْشانَش
فِیْضِ یک شِمِّه ز بویِ خوشِ عَطّارِ من است
باغْبان، همچو نسیمم ز دَرِ خویش مَران!
کآبِ گُلزارِ تو از اَشْکِ چو گُلنارِ من است
شَرْبَتِ قَنْد و گُلاب از لَبِ یارَم فَرمود
نَرْگِسِ او که طَبیبِ دِلِ بیمارِ من است
آن‌که در طَرْزِ غزل، نُکته به «حافِظ» آموخت
یارِ شیرین‌سُخَنِ نادره‌گُفتارِ من است
حافظ : غزلیات
غزل ۵۲ - روزگاریست که سودای بتان دین من است
روزْگاری‌ست که سودایِ بُتان، دینِ من است
غَمِ این کار‌، نِشاطِ دِلِ غَمْگینِ من است
دیدنِ رویِ تو را دیده‌یِ جان‌بین باید
وین کجا مَرْتَبِه‌یِ چَشْمِ جَهان‌بینِ من است؟
یارِ من باش که زیبِ فَلَک و زینتِ دَهْر
از مَهِ رویِ تو و اَشْکِ چو پَروینِ من است
تا مرا عشقِ تو، تعلیمِ سُخَن‌گفتن کرد
خَلق را وِردِ زبان، مَدْحَت و تَحسینِ من است
دولتِ فَقْر خدایا به من ارزانی دار
کاین کِرامت، سَبَبِ حِشْمَت و تَمکینِ من است
واعِظِ شِحنه‌شناس، این عَظِمَت گو مَفُروش
زان که مَنْزِلْگَهِ سُلطان، دِلِ مِسْکینِ من است
یا رب این کَعْبِه‌یِ مَقْصود، تَماشاگَهِ کیست؟
که مُغِیلانِ طَریقش، گُل و نَسْرینِ من است
«حافظ» از حشمتِ پرویز، دگر، قِصِّه مَخوان
که لَبَش، جُرْعِه‌کَشِ خُسروِ شیرینِ من است
حافظ : غزلیات
غزل ۵۷ - آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
آن سیه‌چَرده که شیرینیِ عالَم با اوست
چَشْمِ مِیگون، لبِ خَندان، دِلِ خُرَّم با اوست
گرچه شیرین‌‌دَهَنان پادشهان‌اند ولی
او سلیمانِ زمان است که خاتَم با اوست
روی خوب است و کمالِ هنر و دامن پاک
لاجَرَم، هِمَّتِ پاکانِ دو عالَم با اوست
خالِ مُشْکین که بدان عارِضِ گَنْدُمگون است
سِرِّ آن دانه که شُد رَهْزَنِ آدَم با اوست
دلبرم، عَزْمِ سَفَر کَرْد خُدا را یاران
چه کُنَم با دِلِ مجروح؟ که مَرْهَم با اوست
با که این نکته توان گفت که آن سنگین‌‌دِل
کُشْت ما را و دَمِ عیسیِ مَریم با اوست؟
«حافظ» از مُعْتَقِدان است گرامی دارَش!
زان که بخشایشِ بس روحِ مُکَرَّم با اوست
حافظ : غزلیات
غزل ۶۷ - یا رب این شمع دل‌افروز ز کاشانهٔ کیست؟
یا رب این شمع دل‌افروز ز کاشانهٔ کیست؟
جانِ ما سوخت، بپرسید که جانانهٔ کیست؟
حالیا خانه‌براندازِ دل و دین من است
تا در آغوشِ که می‌خسبد و هم‌خانهٔ کیست؟
بادهٔ لعلِ لبش کز لبِ من دور مباد
راحِ روحِ که و پیمان‌ده پیمانهٔ کیست؟
دولتِ صحبتِ آن شمعِ سعادت‌پرتو
باز پرسید خدا را که به پروانهٔ کیست؟
می‌دهد هر کَسَش افسونی و معلوم نشد
که دلِ نازکِ او مایلِ افسانهٔ کیست!
یا رب آن شاه‌وَشِ ماه‌رخِ زهره‌جبین
دُرِّ یکتایِ که و گوهر یک‌دانهٔ کیست؟
گفتم آه از دلِ دیوانهٔ حافظ بی‌تو
زیرِ لب خنده‌زنان گفت که دیوانهٔ کیست؟
حافظ : غزلیات
غزل ۶۸ - ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالی‌ست
حالِ هجران تو چه دانی که چه مشکل حالی‌ست؟
مردم دیده ز لطفِ رخِ او در رخِ او
عکس خود دید، گمان برد که مشکین خالی‌ست
می‌چکد شیر هنوز از لبِ هم‌چون شکرش
گر چه در شیوه‌گری هر مژه‌اش قَتّالی‌ست
ای که انگشت‌نمایی به کرم در همه شهر
وه که در کارِ غریبان، عَجَبَت اِهمالی‌ست
بعد از اینم نَبُوَد شائبه در جوهرِ فرد
که دهانِ تو در این نکته خوش استدلالی‌ست
مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد
نیّتِ خیر مگردان که مبارک فالی‌ست
کوهِ اندوهِ فراقت به چه حالت بکِشد؟
حافظِ خسته که از ناله تنش چون نالی‌ست
حافظ : غزلیات
غزل ۷۰ - مردم دیدهٔ ما جز به رُخَت ناظر نیست
مردم دیدهٔ ما جز به رُخَت ناظر نیست
دل سرگشتهٔ ما غیرِ تو را ذاکر نیست
اشکم احرامِ طوافِ حَرَمَت می‌بندد
گرچه از خونِ دلِ ریش دمی طاهر نیست
بستهٔ دام و قفس باد چو مرغ وحشی
طایر سِدره اگر در طلبت طایر نیست
عاشقِ مفلس اگر قلبِ دلش کرد نثار
مَکُنَش عیب که بر نقدِ روان قادر نیست
عاقبت دست بدان سروِ بلندش برسد
هر که را در طلبت همتِ او قاصر نیست
از روان بخشی عیسی نزنم دَم هرگز
زان که در روح فَزایی چو لبت ماهر نیست
من که در آتشِ سودای تو آهی نزنم
کِی توان گفت که بر داغ، دلم صابر نیست
روز اول که سرِ زلفِ تو دیدم گفتم
که پریشانیِ این سلسله را آخر نیست
سر پیوند تو تنها نه دلِ حافظ راست
کیست آن کِش سَرِ پیوند تو در خاطر نیست
حافظ : غزلیات
غزل ۷۳ - روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
مِنَّت خاکِ درت بر بصری نیست که نیست
ناظرِ روی تو صاحب نظرانند آری
سِرِّ گیسوی تو در هیچ سَری نیست که نیست
اشکِ غَمّازِ من ار سرخ برآمد چه عجب؟
خجل از کردهٔ خود پرده دری نیست که نیست
تا به دامن ننشیند ز نسیمش گَردی
سیل خیز از نظرم ره‌گذری نیست که نیست
تا دم از شامِ سرِ زلفِ تو هر جا نزنند
با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست
من از این طالع شوریده بِرَنجَم ور نی
بهره‌مند از سَرِ کویت دگری نیست که نیست
از حیایِ لبِ شیرینِ تو ای چشمهٔ نوش
غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلسِ رندان خبری نیست که نیست
شیر در بادیهٔ عشق تو روباه شود
آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست
آب چشمم که بر او مِنَّت خاکِ درِ توست
زیرِ صد مِنَّتِ او خاکِ دری نیست که نیست
از وجودم قَدَری نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست
غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
حافظ : غزلیات
غزل ۷۴ - حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
حاصلِ کارگه کون و مکان این همه نیست
باده پیش آر که اسبابِ جهان این همه نیست
از دل و جان شرفِ صحبتِ جانان غرض است
غرض این است، وگرنه دل و جان این همه نیست
مِنَّتِ سِدره و طوبی ز پیِ سایه مکش
که چو خوش بنگری ای سروِ روان، این همه نیست
دولت آن است که بی خونِ دل آید به کنار
ور نه با سعی و عمل باغِ جَنان این همه نیست
پنج روزی که در این مرحله مهلت داری
خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست
بر لبِ بحرِ فنا منتظریم ای ساقی
فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست
زاهد ایمن مشو از بازیِ غیرت، زنهار
که ره از صومعه تا دیرِ مغان این همه نیست
دردمندیّ‌ِ منِ سوختهٔ زار و نَزار
ظاهرا حاجتِ تقریر و بیان این همه نیست
نام حافظ رقمِ نیک پذیرفت ولی
پیش رندان رقمِ سود و زیان این همه نیست
حافظ : غزلیات
غزل ۷۵ - خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست
خوابِ آن نرگسِ فَتّانِ تو، بی‌چیزی نیست
تابِ آن زلفِ پریشانِ تو، بی‌چیزی نیست
از لبت شیر روان بود که من می‌گفتم
«این شکر گِردِ نمکدانِ تو، بی‌چیزی نیست»
جان درازیِ تو بادا که یقین می‌دانم
در کمان ناوَک مژگانِ تو، بی‌چیزی نیست
مبتلایی به غمِ محنت و اندوهِ فراق
ای دل! این ناله و افغان تو، بی‌چیزی نیست
دوش، باد از سرِ کویش به گلستان بگذشت
ای گل! این چاکِ گریبانِ تو، بی‌چیزی نیست
دردِ عشق ار چه دل از خلق نهان می‌دارد
حافظ این دیدهٔ گریانِ تو، بی‌چیزی نیست
حافظ : غزلیات
غزل ۸۰ - عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
عِیبِ رِندان مَکُن ای زاهدِ پاکیزه‌سِرِشت!
که گناهِ دِگَران بَر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بَد، تو برو خود را باش!
هر کسی آن دِرَوَد عاقبتِ کار، که کِشت
همه‌کس، طالبِ یارند؛ چه هُشیار و چه مست
همه‌جا، خانهٔ عشق است؛ چه مسجد چه کِنِشت
سر تسلیمِ من و خشتِ درِ مِیکده‌ها
مُدَّعی گر نکند فهمِ سخن، گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقهٔ لطفِ اَزَل
تو پسِ پرده چه دانی که که خوب است و که زشت؟
نه من از پردهٔ تقوا به درافتادم و بس
پِدرم نیز بهِشتِ ابد از دست، بِهِشت
حافظا! روز اجل گر به کف آری جامی
یک‌سر از کویِ خرابات بَرَنْدَت به بهشت
حافظ : غزلیات
غزل ۸۱ - صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
گر طمع داری از آن جام مرصع میِ لعل
ای بسا دُر که به نوک مژه‌ات باید سفت
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در میخانه به رخسار نرُفت
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا
زلف سنبل به نسیم سحری می‌آشفت،
گفتم: «ای مسند جم! جام جهان‌بینت کو؟»
گفت: «افسوس که آن دولت بیدار بخفت!»
سخن عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کُن این گفت و شنفت
اشک حافظ، خرد و صبر، به دریا انداخت
چه کند؟ سوز غم عشق نیارست نهفت
حافظ : غزلیات
غزل ۸۵ - شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
شربتی از لبِ لعلش نچشیدیم و بِرَفت
رویِ مَه پیکرِ او سیر ندیدیم و برفت
گویی از صحبتِ ما نیک به تنگ آمده بود
بار بربست و به گَردش نرسیدیم و برفت
بس که ما فاتحه و حرزِ یمانی خواندیم
وز پی‌اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت
عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد
دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت
شد چمان در چمنِ حسن و لطافت لیکن
در گلستانِ وصالش نَچَمیدیم و برفت
همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم
کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت
حافظ : غزلیات
غزل ۱۰۵ - صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
ور نه اندیشه ی این کار فراموشش باد
آن که یک جرعه می از دست تواند دادن
دست با شاهد مقصود در آغوشش باد
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
شاه ترکان سخن مدعیان می‌شنود
شرمی از مظلمه ی خون سیاووشش باد
گر چه از کبر سخن با من درویش نگفت
جان فدای شکرین پسته ی خاموشش باد
چشمم از آینه داران خط و خالش گشت
لبم از بوسه ربایانِ بَر و دوشش باد
نرگس مست نوازش کن مردم دارش
خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد
به غلامی تو مشهور جهان شد حافظ
حلقه ی بندگی زلف تو در گوشش باد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۰۸ - خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد
خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد
ساحت کون و مکان عرصه ی میدان تو باد
زلف خاتون ظفر شیفته ی پرچم توست
دیده ی فتح ابد عاشق جولان تو باد
ای که انشای عطارد صفت شوکت توست
عقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد
طیره جلوه طوبی قد چون سرو تو شد
غیرت خلد برین ساحت بستان تو باد
نه به تنها حیوانات و نباتات و جماد
هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۱۱ - عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
عارف از خنده ی می در طمع خام افتاد
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینه ی اوهام افتاد
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد
غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار
هر که در دایره ی گردش ایام افتاد
در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی
کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
کان که شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد
هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
این گدا بین که چه شایسته ی انعام افتاد
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی
زین میان حافظ دل سوخته بدنام افتاد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۱۲ - آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
صبر و آرام تواند به من مسکین داد
وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت
هم تواند کرمش داد من غمگین داد
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم
که عنان دل شیدا به لب شیرین داد
گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست
آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد
خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن
هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد
بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی
خاصه اکنون که صبا مژده ی فروردین داد
در کف غصه ی دوران دل حافظ خون شد
از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۲۳ - مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد
عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی
که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد
پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد
محترم دار دلم کاین مگس قندپرست
تا هواخواه تو شد فر همایی دارد
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
پادشاهی که به همسایه گدایی دارد
اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند
درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد
ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق
هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد
نغز گفت آن بت ترسابچه ی باده پرست
شادی روی کسی خور که صفایی دارد
خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند
و از زبان تو تمنای دعایی دارد