بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۹۷ - عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را
عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را
عطار نیشابوری : بخش پانزدهم
(۷) حکایت پادشاه و انگشتری
جهان را پادشاهی پاک دین بود
فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۵۸ - کینه ی دشمن مرا گفتی چرا در سینه نیست؟
کینه ی دشمن مرا گفتی چرا در سینه نیست؟
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۸۷ - جمله خوبی های عالم در محبت مضمر است
جمله خوبی های عالم در محبت مضمر است
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۴۹۰ - لب شیرین تو را دادند تا شکر بیفشانی
لب شیرین تو را دادند تا شکر بیفشانی
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۷۹ - جواب
جوابش داد و گفتش ای خداوند
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۴۴ - وله ایضا
آیا صدری که مغز اهل معنی
احمد شاملو : ترانه‌های کوچک غربت
مترسک
برای آنی و تقی مدرسی
کمال‌الدین اسماعیل : رباعیات
شماره ۴۵۷ - خوبان همه را صید توان کرد بزر
خوبان همه را صید توان کرد بزر
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۱۵۱ - جمع خراباتیان سوز نفس کم کنید
جمع خراباتیان سوز نفس کم کنید
فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۵۱ - عالم همه عابدند و معبود یکی است
عالم همه عابدند و معبود یکی است
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵ - کسی نگفت که از شعله سوختن عیب است
کسی نگفت که از شعله سوختن عیب است
سلمان ساوجی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۸۸ - در موعظه ونصیحت
زحبس نفس خلاص ای عزیز اگر یابی
انوری : غزلیات
غزل ۱۱۹ - عشق تو ز دل برید نتواند
عشق تو ز دل برید نتواند
نشاط اصفهانی : قصاید
شماره ۱۳ - آسمانی دیگر است این بر فراز آسمان
آسمانی دیگر است این بر فراز آسمان
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۱۷ - با تو چه روز بود که من آشنا شدم؟
با تو چه روز بود که من آشنا شدم؟
ابوالفضل بیهقی : مجلد هشتم
بخش ۴۴ - حکایت هارون الرشید مع الزاهدین
حکایة امیر المؤمنین مع ابن السّماک و ابن عبد العزیز الزّاهدین‌
اوحدی مراغه‌ای : منطق‌العشاق
تمامی سخن
چو دید آن عاشق دلسوز خسته
عطار نیشابوری : تذکرة الأولیاء
ذکر عبدالله منازل قدس الله روحه العزیز
آن هدف تیر ملامت آن صدف در کرامت آن مجرد رجال آن مشرف کمال آن خزانهٔ فضائل عبدالله منازل رحمة الله علیه یگانه روزگار بود و شیخ ملامتیان بود و متورع ومتوکل و معرض هم از دنیا و هم از خلق مرید حمدون قصار بود و عالم به علوم ظاهر و باطن و بسیار حدیث نوشته بود و سماع کرده و در وقت او مجردتر از او و پاکیزه‌تر ازو کسی نبوده است چنانکه نقل است که ابوعلی ثقفی سخن می‌گفت. در میان سخن عبدالله او را گفت: مرگ را ساخته باش که ازو چاره نیست علی گفت: تو ساخته باش عبدالله دست را بالین کرد و سر بر او نهاد و گفت: من مردم در حال بمرد بوعلی منقطع شد زیرا که او را علایق بود عبدالله مفرد و سخن اوست که گفت: ابوعلی ثقفی وقتی که سخن گفتی از برای خود گفتی نه از برای خلق و از جهة این بود که برکات سخن او بدو رسیدو در این معنی گفت: آفت ماست که از سخن خود انتفاع نمی‌توانیم گرفت چگونه دیگری از سخن ما منفعت گیرد.
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۷۶ - چه دلبری که رخ تست در گلستان ماه
چه دلبری که رخ تست در گلستان ماه