حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۸۵ - تا با منت این ملال باشد
تا با منت این ملال باشد
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۲۵۳ - دل گر ره عشق او نپوید چه کند
دل گر ره عشق او نپوید چه کند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۸۲۸ - به عارض تو که رنگ نگاه می ریزد؟
به عارض تو که رنگ نگاه می ریزد؟
رودکی : قصاید و قطعات
شماره ۱۱ - گل صدبرگ و مشک و عنبر وسیب
گل صدبرگ و مشک و عنبر وسیب
اسیری لاهیجی : رباعیات
شماره ۲ - داری سر جور و بیوفائی با ما
داری سر جور و بیوفائی با ما
کمال‌الدین اسماعیل : رباعیات
شماره ۵۲۶ - ای لعل تورا نهاده جان سر برخط
ای لعل تورا نهاده جان سر برخط
جامی : خردنامه اسکندری
بخش ۱۷ - داستان اسکندر که خود را بر خاک تواضع انداخت و از خاک تواضع سر بر اوج ترفع افراخت
چنین گفت دانشور روم و روس
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴ - کشت ما را تغافل یار بی‌پروای ما
کشت ما را تغافل یار بی‌پروای ما
ایرانشان : کوش‌نامه
بخش ۲۵۶ - کوش در پیشگاه فریدون
چو یک سال در کاخ قارن بماند
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۷۷۷ - جهان قلمرو توفان اعتبار تو نیست
جهان قلمرو توفان اعتبار تو نیست
سعدی : رباعیات
رباعی ۴۶ - روزی دو سه شد که بنده ننواخته‌ای
روزی دو سه شد که بنده ننواخته‌ای
سوزنی سمرقندی : غزلیات
شمارهٔ ۱۲ - خط نگار من
خط نگار ترک من چون طوق قمری بر قمر
نشاط اصفهانی : دوبیتی‌ها
شماره ۱۰ - جان بر لب ماست در زمانه
جان بر لب ماست در زمانه
انوری : رباعیات
رباعی ۲۰۶ - زان پس که وصال روی در پرده کشید
زان پس که وصال روی در پرده کشید
عبید زاکانی : عشاق‌نامه
بخش ۳۰ - در خواب دیدن عاشق معشوق را
شبی چون شام در فریاد و زاری
اقبال لاهوری : پیام مشرق
بپای خود مزن زنجیر تقدیر
بپای خود مزن زنجیر تقدیر
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۴ - ای در هوای وصل تو گسترده جانها بالها
ای در هوای وصل تو گسترده جانها بالها
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۴ - در شکر
من که خاقانیم به منت شاه
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۰۳ - درد ما خسته دلان تن به مداوا ندهد
درد ما خسته دلان تن به مداوا ندهد
محمد بن منور : فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
حکایت ۵۳ - پدرم نورالدین منور گفت رحمةاللّه علیه، کی شیخ بوسعید در نشابور بجایی می‌رفت، بسر کوی حرب رسید، دکانهای آراسته و پرمیوۀ پاکیزه دید و از همه بازار نشابو
پدرم نورالدین منور گفت رحمةاللّه علیه، کی شیخ بوسعید در نشابور بجایی می‌رفت، بسر کوی حرب رسید، دکانهای آراسته و پرمیوۀ پاکیزه دید و از همه بازار نشابور آن موضع آراسته‌تر بودی. چون شیخ آنجا رسید پرسید کی چه گویند؟ گفتند سر کوی حرب. شیخ ما گفت خه! کسی را که سر کوی حرب چنین بود سر کوی صلحش چگونه تواند بود؟ و هم پدرم رحمة اللّه علیه روایت کرد کی روزی شیخ قدس اللّه روحه العزیز مجلس خواست گفت، چون بیرون آمد و برتخت بنشست و مقریان برخواندند، مسایل بسیار مختلف و جمعی بسیار بودند و هر کس از سایلان از نوعی دیگر سؤال کردند و شیخ نظاره می‌کرد و خاموش می‌بود تا بسیار بپرسیدند. در آخر شیخ گفت، بیت: