سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۶۱ - سخن گفتن سیه دیو از نژاد فرامرز
چو هرکس سخن گفت از پهلوان
جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۲۶۵ - ای دل دم عشق یار زین بیش مزن
ای دل دم عشق یار زین بیش مزن
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۵۸۴ - ما چارهٔ عالمیم و بیچارهٔ تو
ما چارهٔ عالمیم و بیچارهٔ تو
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۲۴ - تا نگردم غبار جولانت
تا نگردم غبار جولانت
ملک‌الشعرای بهار : رباعیات
شمارهٔ ۳۲ - رباعی
شد نیمی عمر در خرافات هدر
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۸ - ساقیَکِ ظریف من جامکِ آبگینه را
ساقیَکِ ظریف من جامکِ آبگینه را
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۸ - سجده گاه بوسه من نقش پای او بس است
سجده گاه بوسه من نقش پای او بس است
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۴۹ - من آشفته و شیدا چو تمنای تو دارم
من آشفته و شیدا چو تمنای تو دارم
ابن حسام خوسفی : رباعیات
رباعی ۸ - خوش وقت بهار و سبزه و دامن کشت
خوش وقت بهار و سبزه و دامن کشت
غزالی : رکن چهارم - رکن منجیات
بخش ۱۲۱ - پیدا کردن فضیلت امل کوتاه
بدان که هرکه در دل خویش صورت کرد که زندگانی بسیار خواهد یافتن تا دیری بزید و مرگ وی نخواهد بود، از وی هیچ کار دینی نیاید که وی می گوید با خویشتن که روزگار در پیش است هرگاه که خواهی می توان کرد، در حال راه آسایش گیر. و چون مرگ خویش نزدیک پندارد همه حال به تدبیر مشغول باشد و این اصل همه سعادتهاست. رسول (ص) ابن عمر را گفت، «بامداد که برخیزی با خویشتن مگوی که شبانگاه را زنده باشی. و از زندگانی زاد مرگ بستان و از تندرستی زاد بیماری برگیر که ندانی که فردا نام تو نزد خدای تعالی چه خواهد بود». و گفت (ص)، «از هیچ چیز بر شما نمی ترسم که از دو خصلت: از پس هوا شدن و امید زندگانی دراز داشتن»، و اسامه چیزی خرید به نسیه تا یک ماه. رسول (ص) گفت، «عجب نماید از اسامه که تا یک ماه چیز خریده است، ان اسامه لطویل الامل، نهمار دراز امید است در زندگانی. بدان خدای که نفس من به دست وی است که چشم برهم نزنم که نپندارم که پیش از برهم نهادن مرگ در آید. و هیچ لقمه در دهان ننهم که نپندارم که به سبب مرگ در گلوی من بخواهد ماند». و آنگاه گفت، «یا مردمان! اگر عقل دارید خویشتن مرده انگارید که به خدایی که جان من به دست وی است که آنچه شما را وعده کرده اند بیاید و از آن خلاص نباید». و رسول (ص) چون آب تاختن کردی در وقت تیمم کردی. گفتندی، «آب نزدیک است»، گفت، ننباید که تا آن وقت زنده نباشم».
فایز دشتی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۷۵ - گهی که یادم آمد صحبت یار
گهی که یادم آمد صحبت یار
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۷۶ - گرنه در خورد یار دیرین است
گرنه در خورد یار دیرین است
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۱۲ - یار من بار دگر می طلبد دانستم
یار من بار دگر می طلبد دانستم
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۷۵ - تشنیع زدن امرا بر ایاز کی چرا شکستش و جواب دادن ایاز ایشان را
گفت اَیاز ای مِهْتَرانِ نامْوَر
محمد بن منور : فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
حکایت ۱۱۳ - استاد عبدالرحمن گفت، کی مقری شیخ بود، کی در آن وقت کی شیخ قدس اللّه روحه العزیز بنشابور بود یکی به نزدیک شیخ آمد و گفت مردی غریبم، بدین شهر درآمدم و ه
استاد عبدالرحمن گفت، کی مقری شیخ بود، کی در آن وقت کی شیخ قدس اللّه روحه العزیز بنشابور بود یکی به نزدیک شیخ آمد و گفت مردی غریبم، بدین شهر درآمدم و همه شهر صیت و آوازۀ شماست و ترا کرامتهای بسیارست اکنون از آن یکی بنمای. شیخ گفت بآمل بودیم، یکی به نزدیک بوالعباس قصاب در آمد و همین سؤال کرد، شیخ بوالعباس گفت می‌نبینی آن چیست کی آن نه کراماتست آنچ آنجا بینی پسر قصابی بود که از پدر قصابی آموخت، چیزی بدو نمودند و او را بربودند، به بغداد تاختند، پیر شبلی او را به مکه فرستاد و از مکه به مدینه فرستاد و از مدینه به بیت المقدس، خضر را بدو نمودند و در دل خضر افگندند تا این را قبول کرد و صحبت افتاد و اینجا باز آوردو عالمی را روی بوی آورد تا از خراباتها می‌آیند و از ظلمتها بیزار می‌شوندو توبه می‌کنند و از اطراف عالم سوختگان می‌آیند و ازما او را می‌جویند، کرامت بیش از این بود؟ پس گفت کرامتی می‌باید در وقت کی بینم، گفت نیک ببین نه کرم اوست که فرزند بُزکُشی را درصدر بزرگان بنشانند و به زمین فرو نشود و دیوار بر وی نیفتد و این خانه بر وی فرو نیاید؟ بی‌ملک و مال ولایت دارد، بی‌آلت و کسب روزی خورد و خلق را بخوراند، این همه نه کراماتست؟ آنگه شیخ ما گفت ای جوامرد ما را با تو همان افتاد که وی را. این مرد گفت یا شیخ من از تو کرامات تو می‌طلبم تو از شیخ بوالعباس می‌گویی؟ شیخ گفت هرکه بجمله کریم را گردد همۀ حرکات وی کریم را گردد پس تبسم کرد و بگمارید و گفت:
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۰ - انگشت تعرض نرسیده سخنم را
انگشت تعرض نرسیده سخنم را
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۶۵۶ - بنای توبهٔ سنگین ما خطر دارد
بنای توبهٔ سنگین ما خطر دارد
سعدی : باب اول در سیرت پادشاهان
حکایت ۳ - ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر
ملک‌زاده‌ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب‌روی‌؛ باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می‌کرد، پسر به فراست و استبصار به جای آورد و گفت: ای پدر کوتاهِ خردمند بِه که نادانِ بلند. نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر.
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۵۵ - ای خواجه سلام علیک، من عزم سفر دارم
ای خواجه سَلامُ عَلَیک، من عَزمِ سَفَر دارم
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۹۱ - اگر نگار من از رخ نقاب بگشاید
اگر نگار من از رخ نقاب بگشاید