صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۸۳ - ز طوطیان شکر ناب را دریغ مدار
ز طوطیان شکر ناب را دریغ مدار
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۴۹ - گرچه در سینه صد آتشکده آتش دارم
گرچه در سینه صد آتشکده آتش دارم
جامی : تحفة‌الاحرار
بخش ۲۳ - حکایت شیخ روزبهان قدس سره با بیوه ای که میوه دل خود را شیوه مستوری می آموخت
روزبهان فارس میدان عشق
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۷۵۶ - به گرد تربت روشندلان دلیر مگرد
به گرد تربت روشندلان دلیر مگرد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۷۸ - روی کِه جلوه کرده که حیرانم این چنین؟
روی کِه جلوه کرده که حیرانم این چنین؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۵۶ - دلها ز جلوه خون شد و یاری ندید کس
دلها ز جلوه خون شد و یاری ندید کس
صائب تبریزی : غزلیات ترکی
غزل ۸ - چیخارتدی خط و منم زلف مبتلاسی هنوز
چیخارتدی خط و منم زلف مبتلاسی هنوز
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۷۸ - ز عاشق شکوه ای جز مهر ورزیدن نمی دانی
ز عاشق شکوه ای جز مهر ورزیدن نمی دانی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۱۸ - ساقی دلگشای ما آمد
ساقی دلگشای ما آمد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۴۱ - از عشق، تن سوخته جانان گله دارد
از عشق، تن سوخته جانان گله دارد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۷۱ - ز فیض روی تو خط کامیاب می باشد
ز فیض روی تو خط کامیاب می باشد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱ - هرگز نرسد رشحهٔ کامی به لب ما
هرگز نرسد رشحهٔ کامی به لب ما
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۸ - ممدوح این قصیدهٔ معلوم نیست‌،‌گویند قائم مقام است
قامت سروی چو بینم برکنار جویبار
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۵۱ - از خاک آستانت تا دیده دور دارم
از خاک آستانت تا دیده دور دارم
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۸ - و من افکار طبعه فی‌المدیحه
تاج دولت رکن دین غیث زمین غوث زمان
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۱ - بنگر به رشحهٔ قلمم سلسبیل را
بنگر به رشحهٔ قلمم سلسبیل را
مجد همگر : قطعات
شماره ۳۶ - ای چو خورشید در جهان مشهور
ای چو خورشید در جهان مشهور
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۶۷ - نخواهد از شکنج دام هرگز کرد آزادم
نخواهد از شکنج دام هرگز کرد آزادم
صائب تبریزی : غزلیات ترکی
غزل ۶ - عاشق قانینی وسمه لو قاشون نهان ایچر
عاشق قانینی وسمه لو قاشون نهان ایچر
نظامی عروضی : مقالت دوم: در ماهیت علم شعر و صلاحیت شاعر
بخش ۴ - حکایت دو - رودکی و قصیدهٔ بوی جوی مولیان
چنین آورده‌اند که نصر بن احمد که واسطهٔ عقد سامان بود و اوج دولت آن خاندان ایام ملک او بود و اسباب تمتع و علل ترفع در غایت ساختگی بود خزائن آراسته و لشکر جرار و بندگان فرمانبردار زمستان بدار الملک بخارا مقام کردی و تابستان بسمرقند رفتی یا بشهری از شهر های خراسان مگر یک سال نوبت هری بود بفصل بهار ببادغیس بود که بادغیس خرم‌ترین چراخوارهای خراسان و عراق است قریب هزار ناو است پر آب و علف که هر یکی لشکری را تمام باشد چون ستوران بهار نیکو بخوردند و بتن و توش خویش بازرسیدند و شایستهٔ میدان و حرب شدند نصر بن احمد روی بهری نهاد و بدر شهر بمرغ سپید فرود آمد و لشکرگاه بزد و بهارگاه بود و شمال روان شد و میوه های مالن و کروخ دررسید که امثال آن در بسیار جایها بدست نشود و اگر شود بدان ارزانی نباشد آنجا لشکر برآسود و هوا خوش بود و باد سرد و نان فراخ و میوها بسیار و مشمومات فراوان و لشکری از بهار و تابستان برخورداری تمام یافتند از عمر خویش و چون مهرگان درآمد و عصیر در رسید و شاه سفرم و حماحم و اقححوان در دم شد انصاف از نعیم جوانی بستندند و داد از عنفوان شباب بدادند مهرگان دیر درکشید و سرما قوت نکرد و انگور در غایت شیرینی رسید و در سواد هری صد و بیست لون انگور یافته شود هر یک از دیگری لطیف‌تر و لذیذتر و از آن دو نوع است که در هیچ ناحیت ربع مسکون یافته نشود یکی پرنیان و دوم کلنجری تنک پوست خرد تکس بسیار آب گوئی که درو اجزاء ارضی نیست از کلنجری خوشهٔ پنج من و هر دانهٔ پنج درمسنگ بباید سیاه چون قیر و شیرین چون شکر و ازش بسیار بتوان خورد بسبب مائیتی که دروست و انواع میوهای دیگر همه خیار چون امیر نصر بن احمد مهرگان و ثمرات او بدید عظیمش خوش آمد نرگس رسیدن گرفت کشکمش بیفکندند در مالن و منقی برگرفتند و آونگ ببستند و گنجینها پر کردند امیر با آن لشکر بدان دو پاره دیه در آمد که او را غوره و درواز خوانند سراهائی دیدند هر یکی چون بهشت اعلی و هر یکی را باغی و بستانی در پیش بر مهب شمال نهاده زمستان آنجا مقام کردند و از جانب سجستان نارنج آوردن گرفتند و از جانب مازندران ترنج رسیدن گرفت زمستانی گذاشتند در غایت خوشی چون بهار درآمد اسبان ببادغیس فرستادند و لشکرگاه بمالن بمیان دو جوی بردند و چون تابستان درآمد میوها دررسید امیر نصر بن احمد گفت تابستان کجا رویم که ازین خوشتر مقامگاه نباشد مهرگان برویم و چون مهرگان درآمد گفت مهرگان هری بخوریم و برویم همچنین فصلی بفصل همی انداخت تا چهار سال برین برآمد زیرا که صمیم دولت سامانیان بود و جهان آباد و ملک بی خصم و لشکر فرمانبردار و روزگار مساعد و بخت موافق با این همه ملول گشتند و آرزوی خانمان برخاست پادشاه را ساکن دیدند هوای هری در سر او و عشق هری در دل او در اثناء سخن هری را به بهشت عدن مانند کردی بلکه بر بهشت ترجیح نهادی و از بهار چین زیادت آوردی دانستند که سر آن دارد که این تابستان نیز آنجا باشد پس سران لشکر و مهتران ملک بنزدیک استاد ابو عبدالله الرودکی رفتند و از ندماء پادشاه هیچ کس محتشم‌تر و مقبول القول‌تر ازو نبود گفتند پنجهزار دینار ترا خدمت کنیم اگر صنعتی بکنی که پادشاه ازین خاک حرکت کند که دلهای ما آرزوی فرزند همی‌برد و جان ما از اشتیاق بخارا همی برآید رودکی قبول کرد که نبض امیر بگرفته بود و مزاج او بشناخته دانست که بنثر با او در نگیرد روی بنظم آورد و قصیدهٔ بگفت و بوقتی که امیر صبوح کرده بود درآمد و بجای خویش بنشست و چون مطربان فرو داشتند او چنگ برگرفت و در پردهٔ عشاق این قصیده آغاز کرد: