این شعر عاشقانه و عرفانی، بیانگر عشق عمیق و وابستگی شاعر به معشوق است. شاعر خود را به عنوان عاشقی دیوانه و فداکار توصیف میکند که بدون معشوق، زندگی برایش تاریک و بیمعناست. او معشوق را به عنوان مرکز جهان خود میداند و هر کاری را برای او انجام میدهد. شاعر همچنین از عشق به عنوان نیرویی قدرتمند یاد میکند که او را به سمت روشنایی و ایمان هدایت میکند.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند فداکاری و وابستگی شدید ممکن است نیاز به تجربه و بلوغ فکری بیشتری برای درک کامل داشته باشد.
غزل ۲۱۶۲ - دگرباره بشوریدم، بدان سانم به جان تو
که هر بَندی که بَربَندی بِدَرّانَم، به جانِ تو ۱
من آن دیوانهٔ بَندم، که دیوان را هَمیبَندم
زبانِ مُرغ میدانم، سُلَیمانم، به جانِ تو ۲
نخواهم عُمرِ فانی را، تویی عُمرِ عزیزِ من
نخواهم جانِ پُرغَم را، تویی جانم، به جانِ تو ۳
چو تو پنهان شَوی از من، همه تاریکی و کُفرَم
چو تو پیدا شَوی بر من، مُسلمانم، به جانِ تو ۴
گَر آبی خوردم از کوزه، خیالِ تو دَرو دیدم
وَگَر یک دَم زدم بیتو، پَشیمانم، به جانِ تو ۵
اگر بیتو بر اَفْلاکَم، چو ابرِ تیره غَمناکَم
وَگَر بیتو به گُلْزارم، به زندانم، به جانِ تو ۶
سَماعِ گوشِ من نامَت، سَماعِ هوشِ من جامَت
عِمارت کُن مرا آخِر که ویرانم، به جانِ تو ۷
دَرونِ صومعه و مسجد تویی مَقصودم ای مُرشِد
به هر سو رو بِگَردانی، بِگَردانم به جانِ تو ۸
سُخَن با عشق میگویم، که او شیر و من آهویَم
چه آهویَم که شیران را نگهبانم، به جانِ تو ۹
اَیا مُنْکِر دَرونِ جانْ مَکُن اِنْکارها پنهان
که سِرِّ سَرنِبِشتَت را فروخوانم، به جانِ تو ۱۰
چه خویشی کرد آن بیچون، عَجَب با این دلِ پُرخون
که بُبْریدهست آن خویشی زِ خویشانم، به جانِ تو ۱۱
تو عیدِ جانِ قُربانیّ و پیشَت عاشقانْ قُربان
بِکُش در مَطْبَخِ خویشم که قُربانم، به جانِ تو ۱۲
زِ عشقِ شَمسِ تبریزی، زِ بیداریّ و شَبخیزی
مِثالِ ذَرّه گَردان، پَریشانم، به جانِ تو ۱۳
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.