این شعر عاشقانه از مولانا جلالالدین بلخی است که در آن شاعر از عشق و شیفتگی خود به معشوق سخن میگوید. او از دلبستگی و وابستگی شدید خود به معشوق میگوید و بیان میکند که چگونه عشق او را از همه چیز جدا کرده و تنها به سوی معشوق میکشاند. شاعر از زیبایی و جذابیت معشوق سخن میگوید و بیان میکند که هیچ چیز در جهان نمیتواند با زیبایی و شیرینی معشوق برابری کند.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم و اصطلاحات بهکار رفته در شعر نیاز به دانش ادبی و عرفانی بیشتری دارد که معمولاً در سنین بالاتر کسب میشود.
غزل ۲۱۶۱ - اگرنه عاشق اویم، چه میپویم به کوی او؟
وَگَرنه تشنهٔ اویَم، چه میجویَم به جویِ او؟ ۱
بَرین مَجنون چه میبَندم؟ مگر بر خویشْ میخَندم
که او زَنجیر نَپْذیرد، مگر زنجیرِ مویِ او ۲
بِبَر عقلَم، بِبَر هوشَم، که چون پَنبهست در گوشَم
چو گوشَم رَست ازین پنبه، دَرآیَدهایِ هویِ او ۳
هَمیگوید دلِ زارم که با خود عَهدها دارم
نیاشامَم شرابِ خوش، مگر خونِ عَدویِ او ۴
دِلَم را میکُند پُرخون، سَرَم را پُرمیْ و اَفْیون
دلِ من شُد تَغارِ او، سَرِ من شُد کَدویِ او ۵
چه باشد ماه یا زُهره، چو او بُگْشود آن چهره؟
چه دارد قَند یا حَلْوا زِ شیرینیِّ خویِ او؟ ۶
مرا گوید چرا زاری؟ زِ ذوقِ آن شِکَر، باری
مرا گوید چرا زَردی؟ زِلاله سْتانِ رویِ او ۷
مرا هر دَم بَرانگیزی، به سویِ شَمسِ تبریزی
بگو در گوش من ای دل، چه میتازی به سویِ او؟ ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.