تعداد ۸۷۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۵۱۰ - باز به بط گفت که صحرا خوش است
باز به بَط گفت که صَحرا خوش است
گفت شَبَت خوشْ که مرا جا خوش است
سَر بِنَهَم من، که مرا سَر خوش است
راهْ تو پیما که سَرَت ناخوش است
گر چه تاریک بُوَد مَسْکَنم
در نَظَرِ یوسُفِ زیبا خوش است
دوست چو در چاهْ بُوَد، چَهْ خوش است
دوست چو بالاست، به بالا خوش است
در بُنِ دریا به تَکِ آبِ تَلْخ
در طَلَبِ گوهرِ رَعْنا خوش است
بُلبُلِ نالنده به گُلْشن، به دشت
طوطیِ گوینده شِکَرخا خوش است
تابشِ تَسبیحِ فرشته‌ست و روح
کین فَلَکِ نادره مینا خوش است
چون که خدا روفت دِلَت را زِ حرص
رو به دل آور، دلِ یکتا خوش است
از تو چو انداخت خدا رَنجِ کار
رو به تماشا، که تماشا خوش است
گفت تماشایِ جهانْ عکسِ ماست
هم بَرِ ما باش، که با ما خوش است
عکس در آیینه اگر چه نِکوست
لیکْ خود آن صورتِ اَحْیا خوش است
زَردیِ رو، عکسِ رُخِ اَحْمَر است
بُگْذر ازین عکسْ که حَمْرا خوش است
نورِ خدایی‌ست که ذَرّات را
رَقص کُنانْ بی‌سَر و بی‌پا خوش است
رَقص دَرین نورِ خِرَد کُن کَزو
تَحتِ ثَریٰ تا به ثُریّا خوش است
ذَرّه شُدی، باز مَرو، کُهْ مَشو
صبر و وَفا کُن، که وَفاها خوش است
بَس کُن، چون دیده بِبین و مگو
دیده مَجو، دیدهٔ بینا خوش است
مَفْخَرِ تبریز شَهَم شَمسِ دین
با همه فَرخُنده و تنها خوش است
مولوی : غزلیات
غزل ۵۱۱ - همچو گل سرخ برو دست دست
هَمچو گُلِ سُرخ بُرو دستْ دست
همچو میی خَلْق زِ تو مَست مَست
بازویِ تو قوسِ خدا یافت یافت
تیرِ تو از چرخْ بُرون جَست جَست
غیرتِ تو گفت بَرو راه نیست
رَحْمَتِ تو گفت بیا هست هست
لُطفِ تو دریاست و مَنَم ماهی‌اَش
غیرتِ تو ساخت مرا شَسْت شَسْت
مَرهَمِ تو طالِبِ مَجروح‌هاست
نیست غم اَرْ شَستِ تواَم خَسْت خَسْت
ای کِه تو نزدیک تَر از دَم به من
دَم نَزَنَم پیشِ تو جُز پَست پَست
گر چه یکی یوسُف و صد گرگ بود
از دَمِ یعقوبِ کَرَم رَسْت رَسْت
مَست هَمی‌گَرد دَرین شهرِ ما
دُزد و عَسَس را شَهِ ما بَست بَست
مولوی : غزلیات
غزل ۵۱۲ - صبر مرا آینه بیماری است
صَبرِ مرا آیِنِه بیماری است
آینهٔ عاشقْ غَمْ خواری است
دَرد نباشد نَنِمایَد صَبور
که دلِ او روشن یا تاری است
آینه جویی‌ست نشانِ جَمال
که رُخَم از عیب و کَلَفْ عاری است
وَرْ کَلَفی باشد عاریّتی ست
قابِل داروست و تَب اَفْشاری است
آیِنِهٔ رنج زِ فرعونْ دور
کان رُخِ او زَنگی و زَنگاری است
چند هزاران سَرِ طِفْلان بُرید
کم زِ قضا دَردِسَری ساری است
من دَرِ آن خوف بِبَندم تمام
چون که مرا حُکم و شَهی جاری است
گفت قَضا بر سَر و سَبْلَت مَخَند
کین قَلَمی رفته زِ جَبّاری است
کور شو امروز که موسیٰ رَسید
در کَفِ او خَنجرِ قَهّاری است
حَلْق بِکَش پیشِ وِیْ و سَر مَپیچ
کین نه زمانِ فَن و مَکّاری است
سِبْط که سَرْشان بِشِکَستی به ظُلم
بَعدِ توشان دولت و پاداری است
خار زدی در دل و در دیده‌شان
این دَمِشان نوبَتِ گُلْزاری است
خَلْقِ مرا زَهر خورانیده‌یی
از مَنِشان دادِ شِکَرباری است
از تو کَشیدند خُمارِ دراز
تا به اَبَدْشان میْ و خَمّاری است
هیزُمِ دیگِ فُقَرا ظالم است
پُخته بدو گردد کو ناری است
دَم نَزَنم زان که دَمِ من سُکُسْت
نوبَتِ خاموشی و سَتّاری است
خامُش کُن تا که بگوید حَبیب
آن سُخنانْ کَزْ همه مُتْواری است
مولوی : غزلیات
غزل ۵۱۳ - کیست در این شهر که او مست نیست؟
کیست در این شهر که او مَست نیست؟
کیست دَرین دور کَزین دست نیست؟
کیست که از دَمْدَمهٔ روحِ قُدس
حامِله چون مَریمِ آبَسْت نیست؟
کیست که هر ساعتْ پنجاه بار
بَستهٔ آن طُرِّهٔ چون شَسْت نیست؟
چیست در آن مَجْلِسِ بالایِ چَرخ
از میْ و شاهِد که دَرین پَست نیست؟
می‌نَهِلَد میْ که خِرَد دَم زَنَد
تا بِنَگویند که پیوست نیست
جانْ بَرِ او بَسته شُد و لَنْگ مانْد
زان که ازین جاش بُرون جَست نیست
بوالْعَجَبِ بوالْعَجَبان را نِگَر
هیچ تو دیدی که کسی هست نیست؟
بَرپَرَد آن دل که پَرَش شَهْ شِکَست
بر سَرِ این چَرخْ کِشْ اِشْکَست نیست
نیست شو و وارَه ازین گفت و گوی
کیست کَزین ناطقه وارَست نیست؟
مولوی : غزلیات
غزل ۵۱۴ - قصد سرم داری خنجر به مشت
قَصدِ سَرَم داری خَنجَر به مُشت
خوش‌تَر ازین نیز توانیم کُشت
بَرگِ گُل از لُطْفِ تو نَرمی بیافت
بر مَثَلِ خار چرایی دُرُشت
تیغ زدی بر سَرَم ای آفتاب
تا شُدم از تیغِ تو من گَرْم پُشت
تیغْ حِجاب است رَها کُن حِجاب
بر رُخِ من گرم بِزِن یک دو مُشت
وِصفِ طلاقِ زنِ همسایه کرد
گفت بُخاری زنِ خود هُشت هُشت
گفت چرا هُشْت جوابش بِداد
در عِوَضِ زشت بُد آن قَحْبه رُشت
بِهْرِ طلاق است اَمَل کو چو مار
حِبْسِ حُطام است و کُند خُشت خُشت
آتش در مالْ زن و در حُطام
تا بِرَهی زآتش وَزْ زاردُشت
بَس کُن و کم گویْ سُخَن کَم نویس
بس بُوَدَت دفترِ جانْ سَرنوشت
مولوی : غزلیات
غزل ۵۱۵ - خانهٔ دل باز کبوتر گرفت
خانهٔ دل باز کبوتر گرفت
مَشْغَله و بَقَرْبَقو در گرفت
غُلْغُلِ مَستان چو به گَردون رَسید
کَرکَسِ زَرّینِ فَلَکْ پَر گرفت
بوطَرَبون گشت مَهْ و مُشتری
زُهرهٔ مُطرِبْ طَرَب از سَر گرفت
خالِقِ اَرْواح زِ آب و زِ گِل
آینه‌یی کرد و بَرابَر گرفت
زایِنِه صد نَقْش شُد و هر یکی
آنچه مَرو راست مُیَسَّر گرفت
هر کِه دلی داشت به پایَش فُتاد
هر کِه سَرِ او سَرِ مِنْبَر گرفت
خَرمَنِ اَرْواحْ نِهایَت نداشت
مورچه‌یی چیزِ مُحَقَّر گرفت
گر زِ تو پُر گشت جهان هِمچو برف
نیست شوی چون تَفِ خور دَر گرفت
نیست شو ای برف و همه خاک شو
بِنْگَر کین خاک چه زیور گرفت
خاک به تدریج بدان جا رَسید
کَزْ فَرِ او هر دو جهان فَر گرفت
بس که زبان این دَمْ مَعْزول شُد
بس که جهانْ جانِ سُخَنْور گرفت
مولوی : غزلیات
غزل ۵۱۶ - بازرسیدیم ز میخانه مست
بازرَسیدیم زِ میخانه مَست
باز رَهیدیم زِ بالا و پَست
جُملهٔ مَستان خوش و رَقصان شُدند
دست زنید ای صَنَمان دستْ دست
ماهی و دریا همه مَستی کنند
چون که سَرِ زُلفِ تو افتاده شَسْت
زیر و زَبَر گشت خَراباتِ ما
خُنْبْ نِگون گشت و قَرابه شِکَست
پیرِ خَرابات چو آن شور دید
بر سَرِ بام آمد و از بامْ جَست
جوش بَرآوَرْد یکی میْ کَزو
هست شود نیست شود نیست هست
شیشه چو بِشْکَست و به هر سویْ ریخت
چند کَفِ پایِ حَریفان که خَسْت
آن کِه سَر از پای نَدانَد کجاست؟
مَست فُتاده‌ست به کویِ اَلَست
باده پَرَستان همه در عِشْرَتند
تَنْتَنِ تَنْتَن شِنو ای تَن پَرَست
مولوی : غزلیات
غزل ۵۱۷ - ای زبگه خاسته سرمست مست
ای زِبِگَه خاسته سَرمَستْ مَست
مَستِ شرابیّ و شرابِ اَلَست
عشق رَسانید تو را هَمچو جام
از بَرِ ما تا بَرِ خود دستْ دست
بازویِ تو قوسِ خدا یافت یافت
تیرِ تو از چَرخْ بُرون جَستْ جَست
هر گُهَری کان زِ خَزینه‌یْ خداست
در دو لَبِ لَعْلِ تو آن هستْ هست
فاش شُد این عشقِ تو بی‌قَصدِ ما
بَند بِدَرّید زِ دل جَستْ جَست
فاش شُد آن راز که در نیم شب
زیرِ زبان گفته بُدَم پَستْ پَست
کِرْم خورَد چوب و بِرویَد زِ چوب
عشقْ زِ من رُست و مرا خَستْ خَست
مولوی : غزلیات
غزل ۹۹۳ - زان ازلی نور که پرورده‌اند
زان اَزَلی نور که پَروَرده‌اند
در تو زیادت نَظَری کرده‌اند
خوش بِنِگَر در همه خورشیدوار
تا بِگُذارند که اَفْسُرده‌اند
سویِ درختان نِگَر ای نوبهار
کَزْ دیِ دیوانه بِپَژمُرده‌اند
لَب بِگُشا هَیکلِ عیسی بِخوان
کَزْ دَمِ دَجّالِ جَفا مُرده‌اند
بِشْکَن امروز خُمارِ همه
کَزْ مِی تو چاشنی‌یی بُرده‌اند
دَردِهْ تِریاقِ حَیاتِ اَبَد
کین هَمِگان زَهرِ فَنا خورده‌اند
هَمچو سَحَر پَرده شب را بِدَر
کاین همه مَحجوبِ دو صد پَرده‌اند
بَس کُن و خاموش مَشو صدزبان
چون که یکی گوشْ نیاورده‌اند
مولوی : غزلیات
غزل ۹۹۴ - دوست همان به که بلاکش بود
دوست همان به که بلاکش بود
عود همان به که در آتش بود
جام جفا باشد دشوارخوار
چون ز کف دوست بود خوش بود
زهر بنوش از قدحی کان قدح
از کرم و لطف منقش بود
عشق خلیلست درآ در میان
غم مخور ار زیر تو آتش بود
سرد شود آتش پیش خلیل
بید و گل و سنبله کش بود
در خم چوگانش یکی گوی شو
تا که فلک زیر تو مفرش بود
رقص کنان گوی اگر چه ز زخم
در غم و در کوب و کشاکش بود
سابق میدان بود او لاجرم
قبله هر فارس مه وش بود
چونک تراشیده شده‌ست او تمام
رست از آن غم که تراشش بود
هر کی مشوش بود او ایمنست
گر دو جهان جمله مشوش بود
مفخر تبریز تو را شمس دین
شرق نه در پنج و نه در شش بود
مولوی : غزلیات
غزل ۹۹۵ - دیدن روی تو هم از بامداد
دیدنِ رویِ تو هم از بامْداد
دَردِ مرا بین که چه آرام داد
در دلِ عُشّاق چه آتش فَکَنْد
جانِبِ اسرار چه پیغام داد
چون زِ سَرِ لُطفْ مرا پیش خوانْد
جانِ مرا باده بی‌جام داد
صافیِ آن باده چو ارواحْ خورْد
کاسه آلوده به اَجْسام داد
صافیِ آن باده زِ اَرواحْ جو
زان که به اجسام همین نام داد
در تبریز است تو را دامِ دل
رَحْمَتِ پیوسته در آن دام داد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۹۶ - گفت کسی خواجه سنایی بمرد
گفت کسی خواجه سَنایی بِمُرد
مرگِ چُنین خواجه نه کاری‌ست خُرد
کاه نَبود او که به بادی پَرید
آب نَبود او که به سَرما فَسُرد
شانه نَبود او که به مویی شِکَست
دانه نَبود او که زمینَشْ فَشُرد
گنجِ زَری بود دَرین خاکْدان
کو دو جهان را به جُوی می‌شِمُرد
قالَبِ خاکیْ سویِ خاکی فَکَنْد
جانِ خِرَد سویِ سَماوات بُرد
جانِ دُوُم را که نَدانَند خَلْق
مَغْلَطه گوییم به جانان سِپُرد
صافْ درآمیخت به دُردیِّ میْ
بر سَرِ خُم رفت جُدا شُد زِ دُرد
در سَفَر اُفْتَند به هم ای عزیز
مَرغَزی و رازی و رومیّ و کُرد
خانه خود بازرَوَد هر یکی
اَطْلَس کِی باشد هَمتایِ بُرد؟
خامُش کُن چون نُقَط ایرا مَلَک
نامِ تو از دَفترِ گُفتن سِتُرد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۹۷ - پیرهن یوسف و بو می‌رسد
پیرهَنِ یوسُف و بو می‌رَسَد
در پِیِ این هر دو خود او می‌رَسَد
بویِ میِ لَعْلْ بِشارت دَهَد
کَزْ پِیِ من جام و کَدو می‌رَسَد
نَفْسِ اَنَاالْحَقِّ تو مَنصور گشت
نورِ حَقَش تویْ به تو می‌رَسَد
نیست زیانْ هیچ زِ سنگْ آب را
سنگِ بَلاها به سَبو می‌رَسَد
آبِ حَیات است وَرایِ ضَمیر
جوی بِکَن کابْ به جو می‌رَسَد
آب بِزَن بر حَسَدِ آتَشین
بادْ دَرین خاکْ ازو می‌رَسَد
عشق و خِرَدْ خانه درون جنگی‌اند
عَربَده هر لحظه به کو می‌رَسَد
هر چه دَهَد عاشق از رَخْت و پَخْت
عاقِبَت آن جُمله بِدو می‌رَسَد
گَر چه بَسی بُرد زِ شوهر عروس
او و جِهازَش نه به شو می‌رَسَد؟
مایِده‌یی خواستی از آسْمان
خیز زِ خود دست بِشو می‌رَسَد
مُژده دِهْ ای عشقْ که از شَمسِ دین
از تبریز آیَتِ نو می‌رَسَد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۹۸ - آتش عشق تو قلاووز شد
آتشِ عشقِ تو قَلاووز شُد
دوش دِلَم سویِ دِلْ اَفْروز شُد
چون به سُخن داشت مرا دوش یار
چون به دَمِ گَرم جِگَرسوز شُد
من چه زَنَم با دَم و با مَکْرِ او؟
کو به دَغَل بر همه پیروز شُد
این دلِ من ساده و بی‌مَکْر بود
دید دَغَل‌هاش بَدآموز شُد
هر چه به عالَم خوشیِ شَهوت است
هَمچو پَنیر آفتِ هر یوز شُد
آه که شب جُمله دَرین وَعده رفت
بوسه دِهَم بوسه دِهَم روز شد
یارِ بِرِهنه به قَبا مَیل کرد
عقلْ دِگَربار کَمَردوز شُد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۹۹ - از سوی دل لشکر جان آمدند
از سویِ دلْ لشکرِ جان آمدند
لشکرِ پیدا و نَهان آمدند
جامه صبرِ من از آن چاک شُد
کَزْ رَهِ جانْ جامه دَران آمدند
چادرْ اَفکَنده عَروسانِ روح
در طَلَبِ شاهِ جهان آمدند
بر مَثَلِ سَیل خوش از لامَکان
رَقص کُنان سویِ مَکان آمدند
صورتِ دلْ صورت‌ها را شِکَست
پَردگیانِ مُلْک سِتان آمدند
هر چه عِیان بود نَهان آمدند
هر چه نَهان بود عِیان آمدند
هر چه نشان داشت نشانَش نَمانْد
هر چه نشانْ نیست نشان آمدند
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۰۰ - آنچ گل سرخ قبا می‌کند
آنچ گُلِ سُرخْ قَبا می‌کُند
دانَم من کانْ زِ کجا می‌کُند
بیدِ پیاده که کَشیدست صَف
آنچ گُذشتست، قَضا می‌کُند
سوسنْ با تیغ و سَمَنْ با سِپَر
هر یک تَکبیرِ غَزا می‌کُند
بُلبُلِ مِسْکین که چه‌ها می‌کَشَد
آه از آن گُل که چه‌ها می‌کُند
گوید هر یک زِ عَروسانِ باغ
کان گُلْ اشارت سویِ ما می‌کُند
گوید بُلبُل که گُل آن شیوه‌ها
بَهرِ منِ بی‌سَر و پا می‌کُند
دست بَرآورده به زاری چَنار
با تو بگویم چه دُعا می‌کُند
بر سَرِ غُنچه کِی کُلَه می‌نَهَد؟
پُشتِ بنفشه کِی دوتا می‌کُند؟
گر چه خَزان کرد جَفاها بَسی
بین که بهارانْ چه وَفا می‌کُند
فَصلِ خَزانْ آنچه به تاراج بُرد
فَصلِ بهار آمد، اَدا می‌کُند
ذِکرِ گُل و بُلبُل و خوبانِ باغ
جُمله بَهانه‌ست، چرا می‌کُند؟
غَیرتِ عشق است، وَگَر نه زبان
شَرحِ عِنایاتِ خدا می‌کُند
مَفْخَرِ تبریز و جهانْ شَمسِ دین
باز مُراعاتِ شما می‌کُند
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۰۱ - آه در آن شمع منور چه بود
آه در آن شمعِ مُنَوّر چه بود
کآتش زد در دل و دل را رُبود
ای زَده اَندَر دلِ من آتشی
سوختم، ای دوست بیا زودْ زود
صورتِ دلْ صورتِ مَخلوق نیست
کَزْ رُخِ دلْ حُسنِ خدا رو نِمود
جُز شِکَرَش نیست مرا چاره‌ای
جز لَبِ او نیست مرا هیچ سود
یاد کُن آن را که یکی صُبحدَم
این دِلَم از زُلفِ تو بَندی گُشود
جانِ من اوَّل که بِدیدم تو را
جانِ من از جانِ تو چیزی شُنود
چون دِلَم از چَشمه تو آب خورْد
غَرقه شُد اَنْدَر تو و سیلَم رُبود
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۰۲ - چونک کمند تو دلم را کشید
چونک کَمَنْدِ تو دِلَم را کَشید
یوسُفَم از چاه به صَحرا دَوید
آنکِ چو یوسُف به چَهَم دَرفَکَنْد
باز به فَریادم هم او رَسید
چون رَسَنِ لُطفْ دَر این چَهْ فَکَنْد
چَنْبره دلْ گُل و نَسرین دَمید
قیصر از آن قَصر به چَهْ مَیل کرد
چَهْ چو بهشتی شُد و قصرِ مَشید
گفتم ای چَهْ چه شُد آن ظُلْمَتَت؟
گفت که خورشید به من بِنْگَرید
هر کِه فَسُردست، کُنون گرم شُد
جَمره عشقَت بِگُدازد جَلید؟
قیصرِ رومست که بر زَنگ زَد
اوست که تَرسابَچه خوانْدَش فَرید
پَرتوِ دل بود که زَد بر سَعیر
پُر شُد و بِشکافت که هَلْ مِنْ مَزید؟
دوزخ گفتش که مرا جان ببخش
تا بخورم هرکْ ز یزدان بُرید
بَرگُذر از آتشْ ای بَحرِ لُطف
وَرنه بِمُردم تَبِشَم بِفْسُرید
گفت که ای آتشْ قومِ مرا
زود به من دِهْ که خداشان گُزید
جُمله یکایک به کَفِ او سِپُرد
گفت که نارِ تو زِ نورم رَهید
تافت زِ تبریزْ رُخِ شَمسِ دین
شَمس بُوَد نورِ جهانْ را کلید
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۰۳ - شاخ گلی، باغ ز تو سبز و شاد
شاخِ گُلی، باغْ زِ تو سَبز و شاد
هست حَریفِ تو دَر این رَقص باد
بادْ چو جِبْریل و تو چون مَریَمی
عیسیِ گُلروی از این هر دو زاد
رَقصِ شما هر دو کلیدِ بَقاست
رَحمَتِ بسیار بَر این رَقصْ باد
تَخْتگَهِ نَسلِ شما شُد دِماغ
تَخت بُوَد جایِگَهِ کیْقُباد
میوه هر شاخْ به مَعده رَوَد
زانک بِرُستست زِ کَوْن و فَساد
نِعْمَتِ ما چو زِ مُکَوِّن بُوَد
خِلْط نَگَردد بخور و اِرْتِقاد
روزیِ هر قومْ ز ِباغِ دِگَر
خوانِ بُزرگست تو را، ای جواد
قِسمَتِ بَختست، بُرو بَختْ جو
بَخْت بِهْ از رَخْت بُوَد، اَلْمُراد
بَس که نَسیمی به دل اَنْدَردَمید
زان مَدَدِ نور که آرَد وِلاد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۰۴ - دوش دل عربده‌گر با که بود؟
دوشْ دلِ عَربَده‌گَر با کِه بود؟
مُشتِ کِه کردست دو چَشمَش کَبود؟
آن دلِ پُرخواره زِ عشقِ شَراب
هفت قَدَح از دِگَران بَرفُزود
مَست شُد و بر سَرِ کویْ اوفتاد
دست زَنانْ ناگَهْ خوابَش رُبود
آن عَسَسی رفت، قَبایَش بِبُرد
وان دِگَری شُد، کَمَرَش را گُشود
آمد، چَنگی بِنَوازید تار
جَست زِ خواب، آن دلِ بی‌تار و پود
دید قَبا رفته، خُمارش نَمانْد
دید زیان، کَم شُد سودایِ سود
دیدش ساقی که در آتش فُتاد
جامْ گرفت و سویِ او شُد چو دود
بر غَمِ او ریخت میِ دِلْگُشا
صورتِ اِقبال بِدو رو نِمود
بَختِ بَقا یافت، قَبا گو بُرو
ذوق فَنا دید، چه جویَد وجود؟
عالَمِ ویرانه به جُغدانْ حَلال
بادْ دو صد شنبه از آنِ جُهود
ما چو خَرابیم و خَراباتییم
خیز قَدَح پُر کُن و پیش آر زود
این قَدَح از لُطفْ نیاید به چَشم
جسم نَدانَد میِ جانْ آزْمود
زان سویِ گوش آمد، این طَبلِ عید
در دِلَش آتش بِزَن اَفْغانِ عود
بس کُن و اَنْدَر تُتُقِ عشق رو
دِلبَرِ خوبست و هزارانْ حَسود