خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این متن عاشقانه و عرفانی از دیدن معشوق و تأثیر آن بر دل عاشق سخن میگوید. شاعر از آرامشی که با دیدن معشوق به او دست داده و از آتشی که در دل عشاق افکنده شده، سخن میگوید. همچنین، از بادهای بیجام که جان او را سیراب کرده و ارتباط آن با ارواح و اجسام صحبت میکند. در نهایت، اشارهای به تبریز و دام دل معشوق دارد.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک فارسی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند باده و ارواح ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده یا نامفهوم باشد.
غزل ۹۹۵ - دیدن روی تو هم از بامداد
دیدنِ رویِ تو هم از بامْداد
دَردِ مرا بین که چه آرام داد ۱
در دلِ عُشّاق چه آتش فَکَنْد
جانِبِ اسرار چه پیغام داد ۲
چون زِ سَرِ لُطفْ مرا پیش خوانْد
جانِ مرا باده بیجام داد ۳
صافیِ آن باده چو ارواحْ خورْد
کاسه آلوده به اَجْسام داد ۴
صافیِ آن باده زِ اَرواحْ جو
زان که به اجسام همین نام داد ۵
در تبریز است تو را دامِ دل
رَحْمَتِ پیوسته در آن دام داد ۶
دَردِ مرا بین که چه آرام داد ۱
در دلِ عُشّاق چه آتش فَکَنْد
جانِبِ اسرار چه پیغام داد ۲
چون زِ سَرِ لُطفْ مرا پیش خوانْد
جانِ مرا باده بیجام داد ۳
صافیِ آن باده چو ارواحْ خورْد
کاسه آلوده به اَجْسام داد ۴
صافیِ آن باده زِ اَرواحْ جو
زان که به اجسام همین نام داد ۵
در تبریز است تو را دامِ دل
رَحْمَتِ پیوسته در آن دام داد ۶
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۹۹۴ - دوست همان به که بلاکش بود
گوهر بعدی:غزل ۹۹۶ - گفت کسی خواجه سنایی بمرد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.