این متن شعری است که در آن شاعر از درد و رنج عشق و جدایی سخن میگوید. او از تیغ عشق و آفتاب که بر سرش زده شده، گلایه میکند و از حجاب و رهایی از آن سخن میگوید. همچنین، به موضوع طلاق و مشکلات زناشویی اشاره میکند و از آتش مال و حطام که انسان را درگیر میکند، انتقاد میکند. در نهایت، شاعر توصیه میکند که کم سخن بگوییم و کم بنویسیم، زیرا دفتر جان سرنوشت ما کافی است.
متن شامل مفاهیم عمیق عاطفی و اجتماعی مانند عشق، رنج، طلاق و انتقاد از مسائل اجتماعی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از عبارات و مفاهیم ممکن است نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی داشته باشند.
غزل ۵۱۴ - قصد سرم داری خنجر به مشت
خوشتَر ازین نیز توانیم کُشت ۱
بَرگِ گُل از لُطْفِ تو نَرمی بیافت
بر مَثَلِ خار چرایی دُرُشت ۲
تیغ زدی بر سَرَم ای آفتاب
تا شُدم از تیغِ تو من گَرْم پُشت ۳
تیغْ حِجاب است رَها کُن حِجاب
بر رُخِ من گرم بِزِن یک دو مُشت ۴
وِصفِ طلاقِ زنِ همسایه کرد
گفت بُخاری زنِ خود هُشت هُشت ۵
گفت چرا هُشْت جوابش بِداد
در عِوَضِ زشت بُد آن قَحْبه رُشت ۶
بِهْرِ طلاق است اَمَل کو چو مار
حِبْسِ حُطام است و کُند خُشت خُشت ۷
آتش در مالْ زن و در حُطام
تا بِرَهی زآتش وَزْ زاردُشت ۸
بَس کُن و کم گویْ سُخَن کَم نویس
بس بُوَدَت دفترِ جانْ سَرنوشت ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.