عبارات مورد جستجو در ۵۰۵ گوهر پیدا شد:
حافظ : قطعات
قطعه ۱۰ - روح القدس آن سروش فرخ
روح القدس آن سروش فرخ
بر قبهٔ طارم زبرجد
می‌گفت سحر گهی که یا رب
در دولت و حشمت مخلد
بر مسند خسروی بماناد
منصور مظفر محمد
حافظ : غزلیات
غزل ۶ - به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
به مُلازِمانِ سلطان، که رساند این دعا را؟
که به شُکرِ پادشاهی، زِ نظر مَران گدا را
ز رقیبِ دیوسیرت، به خدای خود پناهم
مَگَر آن شهابِ ثاقِب مددی دهد، خدا را!
مُژِه‌یِ سیاهت اَرْ کرد به خونِ ما اشارت
ز فریبِ او بیندیش و غلط مکن، نگارا
دلِ عالمی بِسوزی چُو عِذار بَرفُروزی
تو از این چه سود داری، که نمی‌کنی مدارا؟
همه‌شب در این اُمیدم که نسیمِ صبحگاهی
به پیام آشنایان، بنوازد آشنا را
چه قیامت است جانا، که به عاشقان نمودی؟
دل و جان فدای رویت، بِنَما عِذار ما را
به خدا، که جرعه‌ای دِه تو به حافظِ سحرخیز
که دعایِ صبحگاهی، اثری کند شما را
حافظ : غزلیات
غزل ۹۰ - ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت
ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت
بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت
حیف است طایری چو تو در خاک‌دانِ غم
زین جا به آشیانِ وفا می‌فرستمت
در راهِ عشق مرحلهٔ قُرب و بُعد نیست
می‌بینمت عیان و دعا می‌فرستمت
هر صبح و شام قافله‌ای از دعای خیر
در صحبتِ شمال و صبا می‌فرستمت
تا لشکرِ غمت نکند مُلکِ دل خراب
جانِ عزیزِ خود به نوا می‌فرستمت
ای غایب از نظر که شدی هم‌نشین دل
می‌گویمت دعا و ثنا می‌فرستمت
در رویِ خود تَفَرُّجِ صُنع خدای کن
کآیینهٔ خدای‌نما می‌فرستمت
تا مطربان ز شوقِ مَنَت آگهی دهند
قول و غزل به ساز و نوا می‌فرستمت
ساقی بیا که هاتفِ غیبم به مژده گفت
با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت
حافظ، سرودِ مجلس ما ذکرِ خیرِ توست
بشتاب هان که اسب و قبا می‌فرستمت
حافظ : غزلیات
غزل ۱۲۲ - هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی
ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد
چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت
ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد
سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری
که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد
غبار راهگذارت کجاست تا حافظ
به یادگار نسیم صبا نگه دارد
حافظ : غزلیات
غزل ۲۰۲ - بود آیا که در میکده‌ها بگشایند
بود آیا که در میکده‌ها بگشایند
گره از کار فروبسته ی ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
به صفای دل رندان صبوحی زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
نامه ی تعزیت دختر رز بنویسید
تا همه مغ بچگان زلف دوتا بگشایند
گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب
تا حریفان همه خون از مژه‌ها بگشایند
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند
حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا
که چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند
حافظ : غزلیات
غزل ۲۴۶ - عید است و آخر گل و یاران در انتظار
عید است و آخر گل و یاران در انتظار
ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار
دل برگرفته بودم از ایام گل ولی
کاری بکرد همت پاکان روزه دار
دل در جهان مبند و به مستی سؤال کن
از فیض جام و قصه جمشید کامگار
جز نقد جان به دست ندارم شراب کو
کان نیز بر کرشمه ی ساقی کنم نثار
خوش دولتیست خرم و خوش خسروی کریم
یا رب ز چشم زخم زمانش نگاه دار
می خور به شعر بنده که زیبی دگر دهد
جام مرصع تو بدین در شاهوار
گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست
از می، کنند روزه گشا، طالبان یار
زانجا که پرده پوشی عفو کریم توست
بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبیح شیخ و خرقه ی رند شرابخوار
حافظ چو رفت روزه و گل نیز می‌رود
ناچار باده نوش که از دست رفت کار
حافظ : غزلیات
غزل ۲۷۹ - خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش
خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش
خداوندا نگه دار از زوالش
ز رکن آباد ما صد لوحش الله
که عمر خضر می‌بخشد زلالش
میان جعفرآباد و مصلا
عبیرآمیز می‌آید شمالش
به شیراز آی و فیض روح قدسی
بجوی از مردم صاحب کمالش
که نام قند مصری برد آنجا
که شیرینان ندادند انفعالش
صبا زان لولی شنگول سرمست
چه داری آگهی چون است حالش
گر آن شیرین پسر خونم بریزد
دلا چون شیر مادر کن حلالش
مکن از خواب بیدارم خدا را
که دارم خلوتی خوش با خیالش
چرا حافظ چو می‌ترسیدی از هجر
نکردی شکر ایام وصالش
حافظ : غزلیات
غزل ۳۷۷ - ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم
دل بیمار شد از دست رفیقان مددی
تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم
آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت
بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم
خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست
تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم
مدد از خاطر رندان طلب ای دل ور نه
کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم
سایه ی طایر کم حوصله کاری نکند
طلب از سایه ی میمون همایی بکنیم
دلم از پرده بشد حافظ خوش گوی کجاست
تا به قول و غزلش ساز و نوایی بکنیم
حافظ : غزلیات
غزل ۳۸۳ - چندان که گفتم غم با طبیبان
چندان که گفتم غم با طبیبان
درمان نکردند مسکین غریبان
آن گل که هر دم در دست بادیست
گو شرم بادش از عندلیبان
یا رب امان ده تا بازبیند
چشم محبان روی حبیبان
درج محبت بر مهر خود نیست
یا رب مبادا کام رقیبان
ای منعم آخر بر خوان جودت
تا چند باشیم از بی نصیبان
حافظ نگشتی شیدای گیتی
گر می‌شنیدی پند ادیبان
حافظ : غزلیات
غزل ۳۸۴ - می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان
مه جلوه می‌نماید بر سبز خنگ گردون
تا او به سر درآید بر رخش پا بگردان
مرغول را برافشان، یعنی به رغم سنبل
گرد چمن بخوری همچون صبا بگردان
یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست
در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان
ای نور چشم مستان در عین انتظارم
چنگ حزین و جامی بنواز یا بگردان
دوران همی‌نویسد بر عارضش خطی خوش
یا رب نوشته ی بد از یار ما بگردان
حافظ ز خوب رویان بختت جز این قدر نیست
گر نیستت رضایی حکم قضا بگردان
حافظ : غزلیات
غزل ۳۸۵ - یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان
یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان
وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان
دل آزرده ی ما را به نسیمی بنواز
یعنی آن جان ز تن رفته به تن بازرسان
ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند
یار مه روی مرا نیز به من بازرسان
دیده‌ها در طلب لعل یمانی خون شد
یا رب آن کوکب رخشان به یمن بازرسان
برو ای طایر میمون همایون آثار
پیش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
بشنو ای پیک خبرگیر و سخن بازرسان
آن که بودی وطنش دیده ی حافظ یا رب
به مرادش ز غریبی به وطن بازرسان
حافظ : غزلیات
غزل ۴۶۳ - سلام الله ما کر اللیالی
سلام الله ما کر اللیالی
و جاوبت المثانی و المثالی
علی وادی الاراک و من علیها
و دار باللوی فوق الرمال
دعاگوی غریبان جهانم
و ادعو بالتواتر و التوالی
به هر منزل که رو آرد خدا را
نگه دارش به لطف لایزالی
منال ای دل که در زنجیر زلفش
همه جمعیت است آشفته حالی
ز خطت صد جمال دیگر افزود
که عمرت باد صد سال جلالی
تو می‌باید که باشی ور نه سهل است
زیان مایه جاهی و مالی
بر آن نقاش قدرت آفرین باد
که گرد مه کشد خط هلالی
فحبک راحتی فی کل حین
و ذکرک مونسی فی کل حال
سویدای دل من تا قیامت
مباد از شوق و سودای تو خالی
کجا یابم وصال چون تو شاهی
من بدنام رند لاابالی
خدا داند که حافظ را غرض چیست
و علم الله حسبی من سؤالی
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۷ - امیر حسن خندان کن حشم را
امیرِ حُسْن خندان کُن حَشَم را
وجودی بَخش مَر مُشتی عَدَم را
سیاهی می‌نِمایَد لشکرِ غَم
ظَفَر دِهْ شادیِ صاحِب عَلَم را
به حُسنِ خود تو شادی را بِکُن شاد
غَم و اندوه دِهْ اندوه و غم را
کَرَم را شادمان کُن از جَمالَت
که حُسنِ تو دَهَد صد جانْ کَرَم را
تو کارَم زان بَرِ سیمین چو زَر کُن
تو لَعْلین کُن رُخِ همچون زَرَم را
دِلا چون طالبِ بیشیّ عشقی
تو کَم اندیش در دلْ بیش و کم را
بِنِهْ آن سَر به پیشِ شَمسِ تبریز
که ایمان است سَجده آن صَنَم را
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۱ - مرا تو گوش گرفتی، همی‌کشی به کجا؟
مرا تو گوش گرفتی، هَمی‌کَشی به کجا؟
بگو که در دلِ تو چیست؟ چیست عَزْمْ تو را؟
چه دیگْ پُخته‌یی از بَهر من عزیزا دوش؟
خدایْ دانَد تا چیست عشق را سودا
چو گوشِ چَرخ و زمین و ستاره در کَفِ توست
کجا رَوَند؟ همان جا که گفته‌یی که بیا
مرا دو گوش گرفتیّ و جُمله را یک گوش
که می‌زَنَم ز بُنِ هر دو گوشْ طالَ بَقا
غُلامْ پیر شود، خواجه‌اَش کُند آزاد
چو پیر گشتم، از آغازْ بَنده کرد مرا
نه کودکان به قیامَت سپیدمو خیزند؟
نقیامَتِ تو سِیَه موی کرد پیران را
چو مُرده زنده کُنی، پیر را جوانْ سازی
خَموش کردم و مشغول می‌شَوَم به دُعا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۶ - برفت یار من و یادگار ماند مرا
بِرَفت یارِ من و یادگار مانْد مرا
رُخِ مُعَصْفَر و چَشمِ پُرآب و وااَسَفا
دو دیده باشد پُرنَمْ چو در وِیْ است مُقیم
فُرات و کوثَر آبِ حَیاتِ جانْ اَفْزا
چرا رُخَم نکُند زَرگَری چو مُتَّصِل است
به گنجِ بی‌حَد و کانِ جَمال و حُسن و بَها؟
چراست وااَسَفاگوی؟ زان که یعقوب است
زِ یوسُفِ کَشِ مَه رویِ خویشْ گشته جُدا
زِ ناز اگر بِرَوَد تا ستاره بار شَوَم
رَسَد، چو می‌زَنَدَش آفتابْ طالَ بَقا
اگر چی‌اَم زِ چَراگاهِ جان بُرون کرده ست
کُجاست زَهره و یارا که گویَمَش که چرا؟
اَلَستِ عشق رَسید و هر آن کِه گفت بلی
گواهِ گفتِ بلی هست صد هزار بَلا
بَلا دُر است و بَلادُر تو را کُند زیرک
خصوص دُرِّ یَتیمی که هست از آن دریا
مَنَم کبوترِ او گَر بِرانَدَم سَرِ نی
کجا پَرَم؟ نَپَرم جُز که گِردِ بام و سَرا
مَنَم زِ سایه او آفتابِ عالَم گیر
که سَلطَنت رَسَد آن را که یافت ظِلِّ هُما
بس است دعوت، دعوت بِهِل، دُعا می‌گو
مسیح رفت به چارُم سَما به پَرِّ دُعا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۲ - فیما تری؟ فیما تری؟ یا من یری و لا یری
فیما تَری؟ فیما تَری؟ یا مَنْ یَری و لا یُری
العَیْشُ فی اَکْنافِنا و المَوْتُ فی اَرْکانِنا
اِنْ تُدْنِنا طُوبی لَنا، اِنْ تُحْفِنا یا وَیْلَنا
یا نُورَ ضَوْءِ ناظِرا، یا خاطِرا مُخاطِرا
نَدْعُوْکَ رَبَّا حاضِرا، مِنْ قَلْبِنا تَفاخُرا
فکُنْ لَنا فی ذُلِّنا بِرِّا کریما غافِرا
من می‌رَوَم توکُّلی در این رَه و در این سَرا
اگر نَواله ای رَسَد، نیمی مرا نیمی تو را
خود کیِ رَوَد کشتی دَرو که او تَهی بیرون رَوَد؟
کَیْلِ گُهَر هَمی‌رَسَد، بر مُشتریّ و مُشْتَرا
کَیْلِ گُهَر هَمی‌رَسَد، قُرصِ قَمَر هَمی‌رَسَد
نورِ بَصَر هَمی‌رَسَد، اندک ترینِ چیزها
خوش اَنْدرآ در اَنْجُمَن، جُز بر شِکَر لَگَد مَزَن
جُز بر قَرابه‌ها مَزَن، جُز بر بُتانِ جانْ فَزا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۹ - مولانا، مولانا، اغنانا، اغنانا
مَوْلانا، مَوْلانا، اَغْنانا، اَغْنانا
اَمْسَیْنا عَطْشانا، اَصْبَحْنا رَیّانا
لا تَأْسَ، لا تَنْسَ، لا تَخْشَ طُغیانا
اَوْطانا اَوْطانا، مِنْ اَجْلِکَ اَوْطانا
شَرِّفْنا، آنِسْنا، انْ کُنْتَ سَکْرانا
یا بارِقُ یا طارِقُ، عانِقْنا عُرْیانا
مَنْ کانَ اَرْضِیًّا، ما جاءَ مَرْضِیًّا
فَلْیَعْبُدْ، فَلْیَعْبُدْ فَرْقانا فَرْقانا
مَنْ کانَ عُلْوِیًّا، قَدْ جاءَ حُلْویًّا
نُرْویهِمْ مَعْنانا اَلْوانا اَلْوانا
وَ الْباقی وَ الْباقی بَیِّنْهُ یا ساقی
یا مُحْسِنُ، یا مُحْسِنُ، اِحْسانًا اِحسانا
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۸ - خوابم ببسته‌یی، بگشا ای قمر نقاب
خوابم بِبَسته‌یی، بِگُشا ای قَمَر نِقاب
تا سَجده‌هایِ شُکر کُند پیشَت آفتاب
دامانِ تو گرفتم و دستم بِتافتی
هین دست دَرکَشیدم، روی از وَفا مَتاب
گفتی مَکُن شتاب که آن هست فِعْلِ دیو
دیو او بُوَد که می‌نکُند سویِ تو شِتاب
یا رَب کُنم، بِبینَم بر دَرگَهِ نیاز
چندین هزار یا رَب، مُشتاقِ آن جواب
از خاکْ بیش تَر دل و جان‌هایِ آتشین
مُسْتَسْقیانه کوزه گرفته که آب آب
بر خاکْ رَحم کُن که از این چار عُنصر او
بی دست و پاتَر آمد، در سَیر و انقلاب
وقتی که او سَبُک شود، آن باد، پایِ اوست
لَنْگانه بَرجَهَد دو سه گامی پِیِ سَحاب
تا خنده گیرد از تَکِ آن لَنْگْ بَرق را
وَنْدَر شَفاعَت آید، آن رَعْدِ خوش خِطاب
با ساقیانِ ابر بگوید که بَرجَهید
کَزْ تشنگانِ خاکْ بِجوشید اِضْطِراب
گیرم که من نگویم آخِر نمی‌رَسَد
اَنْدَر مشامِ رَحْمَت، بویِ دلِ کباب؟
پس ساقیانِ ابر همان دَم رَوان شوند
با جَرِّه و قِنینه و با مَشکِ پُرشراب
خاموش و، در خراب هَمی‌جویْ گنجِ عشق
کاین گنج در بهار بِرویید از خراب
مولوی : غزلیات
غزل ۷۶۷ - صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد
صَنَما جَفا رها کُن کَرَم این رَوا ندارد
بِنِگَر به سویِ دَردی که زِ کَس دَوا ندارد
زِ فَلَک فُتاد طَشْتَم به مُحیطْ غَرقه گشتم
به درونِ بَحْر جُز تو دِلَم آشنا ندارد
زِ صَبا هَمی‌رَسیدم خَبَری که می‌پَزیدم
زِ غَمَت کُنون دلِ من خَبَر از صَبا ندارد
به رُخانِ چون زَرِ من به بَرِ چو سیمِ خامَت
به زَر او رُبوده شُد که چو تو دِلْرُبا ندارد
هَله ساقیا سَبُک­تَر زِ درون بِبَند آن دَر
تو بگو به هر کِه آید که سَرِ شما ندارد
همه عُمر این چُنین دَمْ نَبُده‌­ست شاد و خُرَّم
به حَقِ وَفایِ یاری که دِلَش وَفا ندارد
بِهْ ازین چه شادمانی که تو جانی و جهانی؟
چه غم است عاشقان را که جهانْ بَقا ندارد؟
بِرَویم مَست امشب به وُثاقِ آن شِکَرلب
چه زِ جامه کَن گُریزد چو کسی قَبا ندارد؟
به چه روزِ وَصلِ دِلْبَر همه خاک می‌شود زَر؟
اگر آن جَمال و مَنْظَر فَرِ کیمیا ندارد
به چه چَشم‌هایِ کودَن شود از نِگارْ روشن؟
اگر آن غُبارِ کویَش سِرِ توتیا ندارد
هَله من خَموش کردم بِرَسان دُعا و خِدمَت
چه کُند کسی که در کَفْ به جُز از دُعا ندارد؟
مولوی : غزلیات
غزل ۷۷۷ - ای خدایی که چو حاجات به تو بر گیرند
ای خدایی که چو حاجات به تو بَر گیرند
هر مُرادی که بُوَدْشان همه در بَر گیرند
جان و دل را چو به پیکِ دَرِ تو بِسپارند
جانِ باقیِّ خوشِ شادِ مُعَطَّر گیرند
بَندگانند تو را کَزْ تو تویی‌شان مَقْصود
پایْ در راهِ تو بِنْهَند و کَمِ سَر گیرند
تَرکِ این شُرب بگویند دَرین روزی چند
عِوَضِ شُربِ فَنا شَربَتِ کوثَر گیرند
چون ستاره شبِ تاریک پِیِ مَهْ گردند
چو مَهِ چارده رُخْسارِ مُنَوَّر گیرند
گَر بِمانَند یَتیم از پدر و مادرِ خاک
پدر و مادرِ روحانیِ دیگر گیرند
چون بِبینَند که تَنْ لُقمهٔ گور است یَقین
جان و دل زَفْت کنند و تَنِ لاغَر گیرند
بَس کُن این لَکْلَکِ گُفتار رَها کُن پس ازین
تا سُخَن‌ها همه از جانِ مُطَهَّر گیرند