عبارات مورد جستجو در ۲۰۱ گوهر پیدا شد:
خیام : رباعیات
رباعی ۱۴۴ - گاویست در آسمان و نامش پروین
حافظ : غزلیات
غزل ۲۰ - روزه یک سو شد و عید آمد و دلها برخاست
روزه یکسو شد و عید آمد و دلها برخاست
می ز خُمخانه بهجوش آمد و می باید خواست
نوبهٔ زهدفروشانِ گرانجان بگذشت
وقتِ رندی و طرب کردنِ رندان پیداست
چه ملامت بُوَد آن را که چنین باده خورَد؟
این چه عیب است بدین بیخردی؟ وین چه خطاست؟
بادهنوشی که در او روی و ریایی نَبُوَد
بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست
ما نه رندانِ ریاییم و حریفانِ نفاق
آنکه او عالِم سِرّ است، بدین حال گواست
فرضِ ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم
وان چه گویند روا نیست، نگوییم رواست
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم؟
باده از خونِ رزان است، نه از خون شماست
این چه عیب است کز آن عیب، خلل خواهد بود؟
ور بُوَد نیز چه شد؟ مردم بیعیب کجاست؟
می ز خُمخانه بهجوش آمد و می باید خواست
نوبهٔ زهدفروشانِ گرانجان بگذشت
وقتِ رندی و طرب کردنِ رندان پیداست
چه ملامت بُوَد آن را که چنین باده خورَد؟
این چه عیب است بدین بیخردی؟ وین چه خطاست؟
بادهنوشی که در او روی و ریایی نَبُوَد
بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست
ما نه رندانِ ریاییم و حریفانِ نفاق
آنکه او عالِم سِرّ است، بدین حال گواست
فرضِ ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم
وان چه گویند روا نیست، نگوییم رواست
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم؟
باده از خونِ رزان است، نه از خون شماست
این چه عیب است کز آن عیب، خلل خواهد بود؟
ور بُوَد نیز چه شد؟ مردم بیعیب کجاست؟
حافظ : غزلیات
غزل ۴۷ - به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
به کویِ میکده هر سالِکی که رَه دانست
دری دگر زدن اندیشهٔ تَبَه دانست
زمانه افسر رندی نداد جز به کسی
که سرفرازیِ عالَم در این کُلَه دانست
بر آستانهٔ میخانه هر که یافت رَهی
ز فیضِ جامِ مِی اَسرار خانقَه دانست
هر آن که رازِ دو عالم ز خطِ ساغَر خواند
رُموزِ جامِ جم از نقشِ خاکِ ره دانست
ورایِ طاعتِ دیوانگان ز ما مَطَلَب
که شیخِ مذهبِ ما عاقلی گُنَه دانست
دلم ز نرگسِ ساقی اَمان نخواست به جان
چرا که شیوهٔ آن تُرکِ دل سیه دانست
ز جورِ کوکبِ طالع، سَحَرگَهان چشمم
چنان گریست که ناهید دید و مَه دانست
حدیثِ حافظ و ساغر که میزند پنهان
چه جایِ محتسب و شِحنه، پادشَه دانست
بلندمرتبه شاهی که نُه رِواقِ سِپِهر
نمونهای ز خَمِ طاقِ بارگَه دانست
دری دگر زدن اندیشهٔ تَبَه دانست
زمانه افسر رندی نداد جز به کسی
که سرفرازیِ عالَم در این کُلَه دانست
بر آستانهٔ میخانه هر که یافت رَهی
ز فیضِ جامِ مِی اَسرار خانقَه دانست
هر آن که رازِ دو عالم ز خطِ ساغَر خواند
رُموزِ جامِ جم از نقشِ خاکِ ره دانست
ورایِ طاعتِ دیوانگان ز ما مَطَلَب
که شیخِ مذهبِ ما عاقلی گُنَه دانست
دلم ز نرگسِ ساقی اَمان نخواست به جان
چرا که شیوهٔ آن تُرکِ دل سیه دانست
ز جورِ کوکبِ طالع، سَحَرگَهان چشمم
چنان گریست که ناهید دید و مَه دانست
حدیثِ حافظ و ساغر که میزند پنهان
چه جایِ محتسب و شِحنه، پادشَه دانست
بلندمرتبه شاهی که نُه رِواقِ سِپِهر
نمونهای ز خَمِ طاقِ بارگَه دانست
حافظ : غزلیات
غزل ۱۵۹ - نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد
نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی
شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب
ای بسا رخ که به خونابه منقش باشد
ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد
غم دنیای دنی چند خوری باده بخور
حیف باشد دل دانا که مشوش باشد
دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش
گر شرابش ز کف ساقی مه وش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی
شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب
ای بسا رخ که به خونابه منقش باشد
ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد
غم دنیای دنی چند خوری باده بخور
حیف باشد دل دانا که مشوش باشد
دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش
گر شرابش ز کف ساقی مه وش باشد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۷۸ - هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وان که این کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
صوفیان واستدند از گرو می همه رخت
دلق ما بود که در خانه خمار بماند
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ماست که در هر سر بازار بماند
هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند
گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
داشتم دلقی و صد عیب مرا میپوشید
خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند
بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جا در در و دیوار بماند
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی
شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند
وان که این کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
صوفیان واستدند از گرو می همه رخت
دلق ما بود که در خانه خمار بماند
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ماست که در هر سر بازار بماند
هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند
گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
داشتم دلقی و صد عیب مرا میپوشید
خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند
بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جا در در و دیوار بماند
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی
شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند
حافظ : غزلیات
غزل ۲۷۱ - دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان ز او شدهام بی سر و سامان که مپرس
کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد
که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل
دل و دین میبرد از دست بدان سان که مپرس
گفتوگوهاست در این راه که جان بگدازد
هر کسی عربدهای این که مبین آن که مپرس
پارسایی و سلامت هوسم بود ولی
شیوهای میکند آن نرگس فتان که مپرس
گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم
گفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرس
گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا
حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس
که چنان ز او شدهام بی سر و سامان که مپرس
کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد
که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل
دل و دین میبرد از دست بدان سان که مپرس
گفتوگوهاست در این راه که جان بگدازد
هر کسی عربدهای این که مبین آن که مپرس
پارسایی و سلامت هوسم بود ولی
شیوهای میکند آن نرگس فتان که مپرس
گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم
گفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرس
گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا
حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس
حافظ : غزلیات
غزل ۳۷۳ - خیز تا خرقه ی صوفی به خرابات بریم
خیز تا خرقه ی صوفی به خرابات بریم
شطح و طامات به بازار خرافات بریم
سوی رندان قلندر به ره آورد سفر
دلق بسطامی و سجاده ی طامات بریم
تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند
چنگ صبحی به در پیر مناجات بریم
با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم
همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم
کوس ناموس تو بر کنگره ی عرش زنیم
علم عشق تو بر بام سماوات بریم
خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا
همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد
از گلستانش به زندان مکافات بریم
شرممان باد ز پشمینه ی آلوده ی خویش
گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند
بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
فتنه میبارد از این سقف مقرنس برخیز
تا به میخانه پناه از همه آفات بریم
در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی
ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز
حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم
شطح و طامات به بازار خرافات بریم
سوی رندان قلندر به ره آورد سفر
دلق بسطامی و سجاده ی طامات بریم
تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند
چنگ صبحی به در پیر مناجات بریم
با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم
همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم
کوس ناموس تو بر کنگره ی عرش زنیم
علم عشق تو بر بام سماوات بریم
خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا
همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد
از گلستانش به زندان مکافات بریم
شرممان باد ز پشمینه ی آلوده ی خویش
گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند
بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
فتنه میبارد از این سقف مقرنس برخیز
تا به میخانه پناه از همه آفات بریم
در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی
ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز
حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم
حافظ : غزلیات
غزل ۳۷۵ - صوفی بیا که خرقه ی سالوس برکشیم
صوفی بیا که خرقه ی سالوس برکشیم
وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم
نذر و فتوح صومعه در وجه مینهیم
دلق ریا به آب خرابات برکشیم
فردا اگر نه روضه ی رضوان به ما دهند
غلمان ز روضه ی حور ز جنت به درکشیم
بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیان
غارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم
عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمان
روزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم
سر خدا که در تتق غیب منزویست
مستانهاش نقاب ز رخسار برکشیم
کو جلوهای ز ابروی او تا چو ماه نو
گوی سپهر در خم چوگان زر کشیم
حافظ نه حد ماست چنین لافها زدن
پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم
وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم
نذر و فتوح صومعه در وجه مینهیم
دلق ریا به آب خرابات برکشیم
فردا اگر نه روضه ی رضوان به ما دهند
غلمان ز روضه ی حور ز جنت به درکشیم
بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیان
غارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم
عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمان
روزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم
سر خدا که در تتق غیب منزویست
مستانهاش نقاب ز رخسار برکشیم
کو جلوهای ز ابروی او تا چو ماه نو
گوی سپهر در خم چوگان زر کشیم
حافظ نه حد ماست چنین لافها زدن
پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۹ - رو ترش کن که همه روترشانند این جا
رو تُرُش کُن که همه روتُرُشانَنْد این جا
کورشو تا نَخوری از کَفِ هر کور عَصا
لَنگ رو چون که دَرین کویْ همه لَنْگانَنْد
لَته بر پایْ بِپیچ و کَژ و مَژ کُن سَر و پا
زَعفَران بر رُخِ خود مال اگر مَه رویی
رویِ خوب اَرْ بِنِمایی بِخوری زَخمِ قَفا
آیِنِه زیرِ بَغَل زَن چو بِبینی زشتی
وَرْنه بَدنام کُنی آیِنِه را ای مولا
تا که هُشیاری و با خویش مُدارا میکُن
چون که سَرمَست شُدی هر چه که بادا بادا
ساغَری چند بِخور از کَفِ ساقیِّ وِصال
چون که بر کار شُدی بَرجِه و در رَقْص دَرآ
گِرِد آن نُقطه چو پَرگار هَمیزَن چَرخی
این چُنین چَرخ فَریضهست چُنین دایره را
بازگو آنچه بِگُفتی که فراموشَم شُد
سَلَّمَ اللّهُ عَلَیْک ای مَهْ و مَهْ پارهٔ ما
سَلَّمَ اللّهُ عَلَیْک ای همه ایّامِ تو خوش
سَلَّمَ اللّهُ عَلَیْک ای دَمِ یُحْیِی الْمَوْتی
چَشمِ بَد دور از آن رو که چون بِرْبود دلی
هیچ سودش نکُند چاره و لا حَولَ وَ لا
ما به دَریوزهٔ حُسنِ تو زِ دور آمدهایم
ماه را از رُخِ پُرنور بُوَد جود و سَخا
ماه بِشْنود دُعایِ من و کَفها بَرداشت
پیشِ ماهِ تو و میگفت مرا نیز مَها
مَهْ و خورشید و فَلَکها و مَعانیّ و عُقول
سویِ ما مُحتَشَمانَنْد و به سویِ تو گدا
غَیرتَت لب بِگَزید و به دِلَم گفت خَموش
دلِ من تَن زد و بِنْشَست و بِیَفکَند لِوا
کورشو تا نَخوری از کَفِ هر کور عَصا
لَنگ رو چون که دَرین کویْ همه لَنْگانَنْد
لَته بر پایْ بِپیچ و کَژ و مَژ کُن سَر و پا
زَعفَران بر رُخِ خود مال اگر مَه رویی
رویِ خوب اَرْ بِنِمایی بِخوری زَخمِ قَفا
آیِنِه زیرِ بَغَل زَن چو بِبینی زشتی
وَرْنه بَدنام کُنی آیِنِه را ای مولا
تا که هُشیاری و با خویش مُدارا میکُن
چون که سَرمَست شُدی هر چه که بادا بادا
ساغَری چند بِخور از کَفِ ساقیِّ وِصال
چون که بر کار شُدی بَرجِه و در رَقْص دَرآ
گِرِد آن نُقطه چو پَرگار هَمیزَن چَرخی
این چُنین چَرخ فَریضهست چُنین دایره را
بازگو آنچه بِگُفتی که فراموشَم شُد
سَلَّمَ اللّهُ عَلَیْک ای مَهْ و مَهْ پارهٔ ما
سَلَّمَ اللّهُ عَلَیْک ای همه ایّامِ تو خوش
سَلَّمَ اللّهُ عَلَیْک ای دَمِ یُحْیِی الْمَوْتی
چَشمِ بَد دور از آن رو که چون بِرْبود دلی
هیچ سودش نکُند چاره و لا حَولَ وَ لا
ما به دَریوزهٔ حُسنِ تو زِ دور آمدهایم
ماه را از رُخِ پُرنور بُوَد جود و سَخا
ماه بِشْنود دُعایِ من و کَفها بَرداشت
پیشِ ماهِ تو و میگفت مرا نیز مَها
مَهْ و خورشید و فَلَکها و مَعانیّ و عُقول
سویِ ما مُحتَشَمانَنْد و به سویِ تو گدا
غَیرتَت لب بِگَزید و به دِلَم گفت خَموش
دلِ من تَن زد و بِنْشَست و بِیَفکَند لِوا
مولوی : غزلیات
غزل ۴۲۴ - دلبری و بیدلی اسرار ماست
دِلْبَریّ و بیدلی اسرارِ ماست
کارْ کارِ ماستْ چون او یارِ ماست
نوبَتِ کُهنه فروشان دَرگُذشت
نوفروشانیم و این بازارِ ماست
نوبَهاری کو جهان را نو کُند
جانِ گُلْزارست امّا زارِ ماست
عقل اگر سُلطانِ این اِقْلیم شُد
همچو دُزد آویخته بر دارِ ماست
آن کِه افلاطون و جالینوسِ ماست
پُرفَنا و عِلَّت و بیمارِ ماست
گاو و ماهیِّ ثَری قُربانِ ماست
شیرِ گردونی به زیرِ بارِ ماست
گَرچه اوَّل زَهْر بُد تریاق شُد
هرچه آن غَم بُد کُنون غَمْ خوارِ ماست
دَعویِ شیری کُند هر شیرگیر
شیرگیر و شیرِ او کَفتارِ ماست
تَرکِ خویش و تَرکِ خویشان میکنیم
هرچه خویشِ ما کُنون اَغْیارِ ماست
خودپَرَستی نامُبارک حالَتی ست
کَنْدَر او ایمانِ ما اِنْکارِ ماست
هر غَزَل کان بیمن آید خوش بُوَد
کین نَوا بیفَر زِ چَنگ و تارِ ماست
شَمسِ تبریزی به نورِ ذوالْجَلال
در دو عالَمْ مایهٔ اِقْرارِ ماست
کارْ کارِ ماستْ چون او یارِ ماست
نوبَتِ کُهنه فروشان دَرگُذشت
نوفروشانیم و این بازارِ ماست
نوبَهاری کو جهان را نو کُند
جانِ گُلْزارست امّا زارِ ماست
عقل اگر سُلطانِ این اِقْلیم شُد
همچو دُزد آویخته بر دارِ ماست
آن کِه افلاطون و جالینوسِ ماست
پُرفَنا و عِلَّت و بیمارِ ماست
گاو و ماهیِّ ثَری قُربانِ ماست
شیرِ گردونی به زیرِ بارِ ماست
گَرچه اوَّل زَهْر بُد تریاق شُد
هرچه آن غَم بُد کُنون غَمْ خوارِ ماست
دَعویِ شیری کُند هر شیرگیر
شیرگیر و شیرِ او کَفتارِ ماست
تَرکِ خویش و تَرکِ خویشان میکنیم
هرچه خویشِ ما کُنون اَغْیارِ ماست
خودپَرَستی نامُبارک حالَتی ست
کَنْدَر او ایمانِ ما اِنْکارِ ماست
هر غَزَل کان بیمن آید خوش بُوَد
کین نَوا بیفَر زِ چَنگ و تارِ ماست
شَمسِ تبریزی به نورِ ذوالْجَلال
در دو عالَمْ مایهٔ اِقْرارِ ماست
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۷۵ - آینهی چینی تو را با زنگی اعشیٰ چه کار؟
آیِنِهی چینی تو را با زَنگیِ اَعْشیٰ چه کار؟
کَرِّ مادرزاد را با ناله سُرنا چه کار؟
هر مُخَنَّث از کجا و نازِ معشوق از کجا
طِفْلَکِ نوزاد را با باده حَمْرا چه کار؟
دستِ زُهره در حِنی او کِی سِلَحْشوری کُند؟
مُرغِ خاکی را به موج و غُرّه دریا چه کار؟
بر سَرِ چَرخی که عیسی از بُلندی بو نَبُرد
مَر خَرَش را ای مُسلمانان بر آن بالا چه کار؟
قومِ رِندانیم در کُنجِ خَراباتِ فَنا
خواجه ما را با جِهاز و مِخْزَن و کالا چه کار؟
صد هزاران ساله از دیوانگی بُگْذشتهایم
چون تو افلاطونِ عقلی رو تو را با ما چه کار؟
با چُنین عقل و دل آیی سویِ قُطّاعانِ راه؟
تاجِر تَرسنده را اَنْدَر چُنین غوغا چه کار؟
زَخْمِ شمشیر است این جا زَخْمِ زوبین هر طَرَف
جمعِ خاتونانِ نازکْ ساقِ رَعْنا را چه کار؟
رُستَمان امروز اَنْدَر خونِ خود غَلْطان شُدند
زالَکانِ پیر را با قامَتِ دوتا چه کار؟
عاشقان را مَنْبَلان دان زَخْم خوار و زَخْم دوست
عاشقانِ عافیَت را با چُنین سودا چه کار؟
عاشقانِ بوالْعَجَب تا کُشتهتَر خود زنده تَر
در جهانِ عشقِ باقیْ مرگ را حاشا چه کار؟
وان گَهی این مَستِ عشق اَنْدَر هَوایِ شَمسِ دین
رفته تبریز و شنیده رو تو را آن جا چه کار؟
از وَرایِ هر دو عالَمْ بانگ آید روح را
پس تو را با شَمسِ دینِ باقیِ اَعْلیٰ چه کار؟
کَرِّ مادرزاد را با ناله سُرنا چه کار؟
هر مُخَنَّث از کجا و نازِ معشوق از کجا
طِفْلَکِ نوزاد را با باده حَمْرا چه کار؟
دستِ زُهره در حِنی او کِی سِلَحْشوری کُند؟
مُرغِ خاکی را به موج و غُرّه دریا چه کار؟
بر سَرِ چَرخی که عیسی از بُلندی بو نَبُرد
مَر خَرَش را ای مُسلمانان بر آن بالا چه کار؟
قومِ رِندانیم در کُنجِ خَراباتِ فَنا
خواجه ما را با جِهاز و مِخْزَن و کالا چه کار؟
صد هزاران ساله از دیوانگی بُگْذشتهایم
چون تو افلاطونِ عقلی رو تو را با ما چه کار؟
با چُنین عقل و دل آیی سویِ قُطّاعانِ راه؟
تاجِر تَرسنده را اَنْدَر چُنین غوغا چه کار؟
زَخْمِ شمشیر است این جا زَخْمِ زوبین هر طَرَف
جمعِ خاتونانِ نازکْ ساقِ رَعْنا را چه کار؟
رُستَمان امروز اَنْدَر خونِ خود غَلْطان شُدند
زالَکانِ پیر را با قامَتِ دوتا چه کار؟
عاشقان را مَنْبَلان دان زَخْم خوار و زَخْم دوست
عاشقانِ عافیَت را با چُنین سودا چه کار؟
عاشقانِ بوالْعَجَب تا کُشتهتَر خود زنده تَر
در جهانِ عشقِ باقیْ مرگ را حاشا چه کار؟
وان گَهی این مَستِ عشق اَنْدَر هَوایِ شَمسِ دین
رفته تبریز و شنیده رو تو را آن جا چه کار؟
از وَرایِ هر دو عالَمْ بانگ آید روح را
پس تو را با شَمسِ دینِ باقیِ اَعْلیٰ چه کار؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۴۸ - کسی بگفت ز ما یا ازوست نیکی و شر
کسی بِگُفت زِ ما یا ازوست نیکی و شَر
هنوز خواجه دَرین است ریشِ خواجه نِگَر
عَجَب که خواجه به رَنگی که طِفْل بود بِمانْد
که ریشِ خواجه سِیَه بود و گشتْ رَنگِ دِگَر
بِگویَمَت که چرا خواجه زیر و بالا گفت
بدان سَبَب که نَگَشتهست خواجه زیر و زَبَر
به چار پا و دو پا خواجه گِردِ عالَم گشت
وَلیکْ هیچ نرفتهست قَعْرِ بَحْر به سَر
گُمانِ خواجه چُنان است که خواجه بهتر گشت
وَلیکْ هست چو بیمارِ دِقّْ واپَستَر
به حُجَّت و به لَجاج و سِتیزه اَفْزون گشت
زِ جان و حُجَّتِ ذوقَش نبود هیچ خَبَر
طَریقِ بَحثْ لَجاج است و اعتراض و دلیل
طَریقِ دلْ همه دیدهست و ذوق و شَهْد و شِکَر
هنوز خواجه دَرین است ریشِ خواجه نِگَر
عَجَب که خواجه به رَنگی که طِفْل بود بِمانْد
که ریشِ خواجه سِیَه بود و گشتْ رَنگِ دِگَر
بِگویَمَت که چرا خواجه زیر و بالا گفت
بدان سَبَب که نَگَشتهست خواجه زیر و زَبَر
به چار پا و دو پا خواجه گِردِ عالَم گشت
وَلیکْ هیچ نرفتهست قَعْرِ بَحْر به سَر
گُمانِ خواجه چُنان است که خواجه بهتر گشت
وَلیکْ هست چو بیمارِ دِقّْ واپَستَر
به حُجَّت و به لَجاج و سِتیزه اَفْزون گشت
زِ جان و حُجَّتِ ذوقَش نبود هیچ خَبَر
طَریقِ بَحثْ لَجاج است و اعتراض و دلیل
طَریقِ دلْ همه دیدهست و ذوق و شَهْد و شِکَر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۱۹ - بباید عشق را ای دوست دردک
بِبایَد عشق را ای دوستْ دَردَک
دلِ پُر دَرد و رُخسارانِ زَردَک
ای بیدَردِ دل و بیسوزِ سینه
بُوَد دَعویِّ مُشتاقیتْ سَردَک
جهانِ عشقْ بس بیحَدْ جهان است
تو داری دیدگانِ نیکْ خُردَک
چه دانَد روستایی مَخْزَنِ شاه؟
کُماج و دوغ دانَد جانِ کُردَک
به جُز بانگِ دَفَت نَبْوَد نَصیبی
چو هستی چون خَصی در روزِ گِردَک
اگر خواهی که مَردِ کار گَردی
زِ کار و بارِ خود شو زودْ فَردَک
چو چیزی یافتی، خود را تو مَفْروش
به پیشِ هر دُکان مانندِ قِردَک
که دَعویْ مَردیت بیجانِ مَردان
بِدان آرَد که گویندت که مَردَک
اگر ناگاه مَردی پیش اُفْتَد
به خونِ خود دَری کاری نَبُردَک
تو دیده بَستهیی، در زُهْد میباش
به تَسبیح و به ذِکرِ چند وِرْدَک
مَکُن شیخی دروغی بر مُریدان
از آن ناز و کِرشمه، ای فَسُردَک
شَهِ شطرنجی اَرْتو کَژْ بِبازی
به شَمسُ الدّینِ تبریزی تو نَردَک
دلِ پُر دَرد و رُخسارانِ زَردَک
ای بیدَردِ دل و بیسوزِ سینه
بُوَد دَعویِّ مُشتاقیتْ سَردَک
جهانِ عشقْ بس بیحَدْ جهان است
تو داری دیدگانِ نیکْ خُردَک
چه دانَد روستایی مَخْزَنِ شاه؟
کُماج و دوغ دانَد جانِ کُردَک
به جُز بانگِ دَفَت نَبْوَد نَصیبی
چو هستی چون خَصی در روزِ گِردَک
اگر خواهی که مَردِ کار گَردی
زِ کار و بارِ خود شو زودْ فَردَک
چو چیزی یافتی، خود را تو مَفْروش
به پیشِ هر دُکان مانندِ قِردَک
که دَعویْ مَردیت بیجانِ مَردان
بِدان آرَد که گویندت که مَردَک
اگر ناگاه مَردی پیش اُفْتَد
به خونِ خود دَری کاری نَبُردَک
تو دیده بَستهیی، در زُهْد میباش
به تَسبیح و به ذِکرِ چند وِرْدَک
مَکُن شیخی دروغی بر مُریدان
از آن ناز و کِرشمه، ای فَسُردَک
شَهِ شطرنجی اَرْتو کَژْ بِبازی
به شَمسُ الدّینِ تبریزی تو نَردَک
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۷۴ - هله صیاد نگویی که چه دام است و چه دانه؟
هَله صَیّاد نگویی که چه دام است و چه دانه؟
که چو سیمُرغ بِبینَد، بِجَهَد مَستْ زِ لانه
به جُز از دستِ فُلانی، مَسِتان باده که آن میْ
بِرَهانَد دل و جان را زِ فُسون و زِ فَسانه
بِخورَد عشقْ جهان را، چو عَصا از کَفِ موسی
به زبانی که بِسوزَد همه را هَمچو زَبانه
نه سَماع است، نه بازی، که کَمَنْدیست الهی
مَنِگَر سُست به نَخْوَت، تو دَرین بیت و تَرانه
نَبُوَد هیچ غَری را غَمِ دَلّاله و شاهِد
نَبُوَد هیچ کَلی را غَم شانه گَر و شانه
به دَهانِ تو چُنین تیغ نَهادهست نَهَنْده
مَثَلِ کارد که گیرد بَرِ تیغی به دَهانه
که خیالاتِ سَفیهان، همه دَربانِ الهَند
نَگُذارند سگان را سویِ دَرگاه و سِتانه
نَگُذارند غَران را که دَرآیند به لشکر
که بِخَندد لبِ دشمن، زِ کَر و فَرِّ زنانه
چو ندیدهست نشانه، نَبُوَد اِسْپَر و تیرش
چو نخوردهست دوگانه، نَبُوَد مَردِ یگانه
که چو سیمُرغ بِبینَد، بِجَهَد مَستْ زِ لانه
به جُز از دستِ فُلانی، مَسِتان باده که آن میْ
بِرَهانَد دل و جان را زِ فُسون و زِ فَسانه
بِخورَد عشقْ جهان را، چو عَصا از کَفِ موسی
به زبانی که بِسوزَد همه را هَمچو زَبانه
نه سَماع است، نه بازی، که کَمَنْدیست الهی
مَنِگَر سُست به نَخْوَت، تو دَرین بیت و تَرانه
نَبُوَد هیچ غَری را غَمِ دَلّاله و شاهِد
نَبُوَد هیچ کَلی را غَم شانه گَر و شانه
به دَهانِ تو چُنین تیغ نَهادهست نَهَنْده
مَثَلِ کارد که گیرد بَرِ تیغی به دَهانه
که خیالاتِ سَفیهان، همه دَربانِ الهَند
نَگُذارند سگان را سویِ دَرگاه و سِتانه
نَگُذارند غَران را که دَرآیند به لشکر
که بِخَندد لبِ دشمن، زِ کَر و فَرِّ زنانه
چو ندیدهست نشانه، نَبُوَد اِسْپَر و تیرش
چو نخوردهست دوگانه، نَبُوَد مَردِ یگانه
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۶۷ - تو در عقیلهٔ ترتیب کفش و دستاری
تو در عَقیلهٔ تَرتیبِ کَفْش و دَستاری
چگونه رَطْلِ گِرانْ خوار را به دست آری؟
به جانِ من، به خَرابات آیْ یک لحظه
تو نیز آدمییی، مَردمیّ و جانْ داری
بیا و خِرقه گِرو کُن به میْ فُروشِ اَلَست
که پیش از آب و گِل است از اَلَستْ خَمّاری
سَماع و شُربِ سَقاهُمْ، نه کارِ درویش است؟
مَجاز بود چُنین نامها، تو پِنْداری
بیا بگو که چه باشد اَلَست، عیشِ اَبَد
زیان و سودِ کم و بیش، کارِ بازاری؟
سَری که دَرد ندارد، چراش میبَندی؟
مَلَنْگ هین به تَکَلُّف، که سَختْ رَهْواری
فقیر و عارف و درویش، وان گَهی هُشیار؟
چرا نَهی تَنِ بیرنج را به بیماری؟
چگونه رَطْلِ گِرانْ خوار را به دست آری؟
به جانِ من، به خَرابات آیْ یک لحظه
تو نیز آدمییی، مَردمیّ و جانْ داری
بیا و خِرقه گِرو کُن به میْ فُروشِ اَلَست
که پیش از آب و گِل است از اَلَستْ خَمّاری
سَماع و شُربِ سَقاهُمْ، نه کارِ درویش است؟
مَجاز بود چُنین نامها، تو پِنْداری
بیا بگو که چه باشد اَلَست، عیشِ اَبَد
زیان و سودِ کم و بیش، کارِ بازاری؟
سَری که دَرد ندارد، چراش میبَندی؟
مَلَنْگ هین به تَکَلُّف، که سَختْ رَهْواری
فقیر و عارف و درویش، وان گَهی هُشیار؟
چرا نَهی تَنِ بیرنج را به بیماری؟
مولوی : دفتر اول
بخش ۶۰ - زیافت تاویل رکیک مگس
آن مگس بَر بَرگِ کاه و بَوْلِ خَر
هَمچو کَشتی بانْ هَمی اَفْراشت سَر
گفت من دریا و کَشتی خواندهام
مُدتی در فکرِ آن میماندهام
اینَک این دریا و این کَشتیّ و، من
مَردِ کَشتی بان و اَهْل و رایزَن
بَر سَرِ دریا هَمی رانْد او عَمَد
مینِمودَش آن قَدَر بیرون زِ حَد
بود بیحَد آن چَمین نِسْبَت بِدو
آن نَظَر که بیند آن را راست کو؟
عالَمَش چندان بُوَد کِشْ بینِش است
چَشمْ چندین بَحْر هم چندینَش است
صاحِبِ تأویلِ باطِلْ چون مگس
وَهْمِ او بَوْلِ خَر و تصویرْ خَس
گَر مگس تأویل بُگْذارد به رای
آن مگس را بَخت گرداند هُمای
آن مگس نَبْوَد کِشْ این عِبْرَت بُوَد
روحِ او نه دَرخورِ صورت بُوَد
هَمچو کَشتی بانْ هَمی اَفْراشت سَر
گفت من دریا و کَشتی خواندهام
مُدتی در فکرِ آن میماندهام
اینَک این دریا و این کَشتیّ و، من
مَردِ کَشتی بان و اَهْل و رایزَن
بَر سَرِ دریا هَمی رانْد او عَمَد
مینِمودَش آن قَدَر بیرون زِ حَد
بود بیحَد آن چَمین نِسْبَت بِدو
آن نَظَر که بیند آن را راست کو؟
عالَمَش چندان بُوَد کِشْ بینِش است
چَشمْ چندین بَحْر هم چندینَش است
صاحِبِ تأویلِ باطِلْ چون مگس
وَهْمِ او بَوْلِ خَر و تصویرْ خَس
گَر مگس تأویل بُگْذارد به رای
آن مگس را بَخت گرداند هُمای
آن مگس نَبْوَد کِشْ این عِبْرَت بُوَد
روحِ او نه دَرخورِ صورت بُوَد
مولوی : دفتر سوم
بخش ۲۲۰ - آگاه شدن پیغامبر علیه السلام از طعن ایشان بر شماتت او
گَرچه نَشْنید آن مُوَکَّل آن سُخُن
رفت در گوشی که آن بُد مِنْ لَدُن
بویِ پیراهانِ یوسُف را ندید
آن کِه حافِظ بود و یَعقوبَش کَشید
آن شَیْاطین بر عَنانِ آسْمان
نَشْنَوند آن سِرِّ لَوْحِ غَیْبدان
آن مُحمَّد خُفته و تکیه زده
آمده سِرْ گِرْدِ او گَردان شُده
او خورَد حَلْوا که روزیشَ ست باز
آن نه کَانْگُشتانِ او باشد دراز
نَجْمِ ثاقِبْ گشته حارِسْ دیوْران
که بِهِل دُزدی زِ اَحمَد سِر سِتان
ای دَویده سویِ دُکّان از پِگاه
هین به مَسجد رو بِجو رِزْقِ اِلٰه
پس رَسول آن گُفتَشان را فَهْم کرد
گفت آن خنده نبودم از نَبَرد
مُردهاند ایشان و پوسیدهیْ فَنا
مُرده کُشتن نیست مَردی پیشِ ما
خود کی اَند ایشان که مَهْ گردد شِکاف
چون که من پا بِفْشُرَم اَنْدَر مَصاف؟
آن گَهی کازاد بودیْت و مَکین
مَر شما را بَسته میدیدم چُنین
ای بِنازیده به مُلْک و خاندان
نَزدِ عاقلْ اُشتُری بر ناودان
نَقْشِ تَن را تا فُتاد از بامْ طَشْت
پیشِ چَشمم کُلُّ آتٍ آتْ گشت
بِنْگرم در غوره میبینم عیان
بنگرم در نیست شی بینم عیان
بنَگَرم سِرْ عالَمی بینم نَهان
آدم و حَوّا نَرُسته از جهان
مَر شما را وَقتِ ذَرّاتِ اَلَست
دیدهام پا بَسته و مَنْکوس و پَست
از حُدوثِ آسْمانِ بی عُمُد
آنچه دانسته بُدم افزون نَشُد
من شما را سَرنِگون میدیدهام
پیش ازان کَزْ آب و گِل بالیدهام
نو ندیدم تا کُنم شادی بِدان
این هَمیدیدم در آن اِقْبالَ تان
بَستهٔ قَهْرِ خَفی وان گَهْ چه قَهْر
قَند میخوردید و در وِیْ دَرْجْ زَهر
این چُنین قَندی پُر از زَهْر اَرْ عَدو
خوش بِنوشَد چِتْ حَسَد آید بَرو؟
با نَشاط آن زَهْر میکردید نوش
مَرگَتان خُفیه گرفته هر دو گوش
من نمیکردم غَزا از بَهرِ آن
تا ظَفَر یابم فرو گیرم جهان
کین جهانْ جیفهست و مُردار و رَخیص
بر چُنین مُردار چون باشم حَریص؟
سگ نِیَم تا پَرچَمِ مُرده کَنَم
عیسیاَم آیم که تا زندهش کُنَم
زان هَمیکردم صُفوفِ جَنگْ چاک
تا رَهانَم مَر شما را از هَلاک
زان نمیبُرَّم گِلوهایِ بَشَر
تا مرا باشد کَر و فَرّ و حَشَر
زان هَمیبُرَّم گِلویی چند تا
زان گِلوها عالَمی یابَد رَها
که شما پَروانهوار از جَهْلِ خویش
پیشِ آتش میکُنید این حَمله کیش
من هَمیرانَم شما را هَمچو مَست
از در افتادن در آتش با دو دست
آن کِه خود را فَتْحها پِنْداشتید
تُخمِ مَنْحوسیِّ خود میکاشتید
یک دِگَر را جِدِّ جِدّ میخوانْدید
سویِ اَژدَرها فَرَس میرانْدید
قَهْر میکردید و اَنْدَر عینِ قَهْر
خود شما مَقْهورِ قَهْرِ شیرِ دَهْر
رفت در گوشی که آن بُد مِنْ لَدُن
بویِ پیراهانِ یوسُف را ندید
آن کِه حافِظ بود و یَعقوبَش کَشید
آن شَیْاطین بر عَنانِ آسْمان
نَشْنَوند آن سِرِّ لَوْحِ غَیْبدان
آن مُحمَّد خُفته و تکیه زده
آمده سِرْ گِرْدِ او گَردان شُده
او خورَد حَلْوا که روزیشَ ست باز
آن نه کَانْگُشتانِ او باشد دراز
نَجْمِ ثاقِبْ گشته حارِسْ دیوْران
که بِهِل دُزدی زِ اَحمَد سِر سِتان
ای دَویده سویِ دُکّان از پِگاه
هین به مَسجد رو بِجو رِزْقِ اِلٰه
پس رَسول آن گُفتَشان را فَهْم کرد
گفت آن خنده نبودم از نَبَرد
مُردهاند ایشان و پوسیدهیْ فَنا
مُرده کُشتن نیست مَردی پیشِ ما
خود کی اَند ایشان که مَهْ گردد شِکاف
چون که من پا بِفْشُرَم اَنْدَر مَصاف؟
آن گَهی کازاد بودیْت و مَکین
مَر شما را بَسته میدیدم چُنین
ای بِنازیده به مُلْک و خاندان
نَزدِ عاقلْ اُشتُری بر ناودان
نَقْشِ تَن را تا فُتاد از بامْ طَشْت
پیشِ چَشمم کُلُّ آتٍ آتْ گشت
بِنْگرم در غوره میبینم عیان
بنگرم در نیست شی بینم عیان
بنَگَرم سِرْ عالَمی بینم نَهان
آدم و حَوّا نَرُسته از جهان
مَر شما را وَقتِ ذَرّاتِ اَلَست
دیدهام پا بَسته و مَنْکوس و پَست
از حُدوثِ آسْمانِ بی عُمُد
آنچه دانسته بُدم افزون نَشُد
من شما را سَرنِگون میدیدهام
پیش ازان کَزْ آب و گِل بالیدهام
نو ندیدم تا کُنم شادی بِدان
این هَمیدیدم در آن اِقْبالَ تان
بَستهٔ قَهْرِ خَفی وان گَهْ چه قَهْر
قَند میخوردید و در وِیْ دَرْجْ زَهر
این چُنین قَندی پُر از زَهْر اَرْ عَدو
خوش بِنوشَد چِتْ حَسَد آید بَرو؟
با نَشاط آن زَهْر میکردید نوش
مَرگَتان خُفیه گرفته هر دو گوش
من نمیکردم غَزا از بَهرِ آن
تا ظَفَر یابم فرو گیرم جهان
کین جهانْ جیفهست و مُردار و رَخیص
بر چُنین مُردار چون باشم حَریص؟
سگ نِیَم تا پَرچَمِ مُرده کَنَم
عیسیاَم آیم که تا زندهش کُنَم
زان هَمیکردم صُفوفِ جَنگْ چاک
تا رَهانَم مَر شما را از هَلاک
زان نمیبُرَّم گِلوهایِ بَشَر
تا مرا باشد کَر و فَرّ و حَشَر
زان هَمیبُرَّم گِلویی چند تا
زان گِلوها عالَمی یابَد رَها
که شما پَروانهوار از جَهْلِ خویش
پیشِ آتش میکُنید این حَمله کیش
من هَمیرانَم شما را هَمچو مَست
از در افتادن در آتش با دو دست
آن کِه خود را فَتْحها پِنْداشتید
تُخمِ مَنْحوسیِّ خود میکاشتید
یک دِگَر را جِدِّ جِدّ میخوانْدید
سویِ اَژدَرها فَرَس میرانْدید
قَهْر میکردید و اَنْدَر عینِ قَهْر
خود شما مَقْهورِ قَهْرِ شیرِ دَهْر
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۹۰ - بیان آنک عمارت در ویرانیست و جمعیت در پراکندگیست و درستی در شکستگیست و مراد در بیمرادیست و وجود در عدم است و علی هذا بقیة الاضداد والازواج
آن یکی آمد زمین را میشِکافْت
اَبْلَهی فریاد کرد و بر نَتافت
کین زمین را از چه ویران میکنی؟
میشِکافیّ و پریشان میکُنی؟
گفت ای اَبْلَه بُرو و بر من مَران
تو عِمارَت از خرابی باز دان
کِی شود گُلْزار و گندمزار این
تا نگردد زشت و ویرانْ این زمین؟
کِی شود بُستان و کِشت و برگ و بَر
تا نگردد نَظْمِ او زیر و زَبَر؟
تا بِنَشْکافی به نِشْتَر ریشِ چَغْز
کِی شود نیکو و کِی گردید نَغْز؟
تا نَشویَد خِلْطهایَت از دَوا
کِی رَوَد شورش کجا آید شِفا؟
پاره پاره کرده دَرْزی جامه را
کَس زَنَد آن دَرزیِ عَلّامه را؟
که چرا این اَطْلَسِ بُگْزیده را
بَردَریدی؟ چه کُنم بِدْریده را؟
هر بِنایِ کُهنه کآبادان کُنند
نه که اَوَّل کُهنه را ویران کُنند؟
همچُنین نَجّار و حَدّاد و قَصاب
هَستَشان پیش از عِمارَتها خَراب
آن هَلیله و آن بَلیله کوفتن
زان تَلَف گردند مَعْموریِ تَن
تا نکوبی گندم اَنْدَر آسیا
کِی شود آراسته زان خوانِ ما؟
آن تَقاضا کرد آن نان و نَمَک
که زِشَسْتَت وارَهانَم ای سَمَک
گر پَذیری پَندِ موسی وا رَهی
از چُنین شَسْتِ بَدِ نامُنْتَهی
بَسْ که خود را کردهیی بَندهیْ هوا
کِرمَکی را کردهیی تو اَژدَها
اَژدَها را اَژدَها آوَرْدهام
تا به اِصْلاح آوَرَم من دَم به دَم
تا دَمِ آن از دَمِ این بِشْکَنَد
مارِ من آن اَژدَها را بَر کَنَد
گَر رضا دادی رَهیدی از دو مار
وَرْنه از جانَت برآرَد آن دَمار
گفت اَلْحَقْ سَخت اُسْتا جادُوی
که دَر اَفْکَندی به مَکْر این جا دُوی
خَلْقِ یکدل را تو کردی دو گُروه
جادُوی رَخْنه کُند در سنگ و کوه
گفت هستم غَرقِ پیغامِ خدا
جادُوی کی دید با نامِ خدا؟
غَفْلَت و کُفراست مایهیْ جادُوی
مَشْعَلهیْ دین است جانِ موسَوی
من به جادویان چه مانَم ای وَقیح
کَزْ دَمَم پُر رشَک میگردد مسیح؟
من به جادویان چه مانَم ای جُنُبْ
که زِ جانَم نور میگیرد کُتُب؟
چون تو با پَرِّ هوا بَر میپَری
لاجَرَم بر من گُمانْ آن میبَری
هر کِه را اَفْعالْ دام و دَد بُوَد
بر کَریمانَش گُمانِ بَد بُوَد
چون تو جُزوِ عالَمی هر چون بُوی
کُلّ را بر وَصْفِ خود بینی سَوی
گَر تو بَرگردیّ و بَر گردد سَرَت
خانه را گَردَنده بینَد مَنْظَرَت
وَرْ تو در کَشتی رَوی بر یَمْ رَوان
ساحِل یَم را هَمیبینی دَوان
گَر تو باشی تَنگْدل از مَلْحَمه
تَنگ بینی جُمله دنیا را همه
وَرْ تو خوش باشی به کامِ دوستان
این جهان بِنْمایَدَت چون گُلْسِتان
ای بَسا کَس رفته تا شام و عِراق
او ندیده هیچ جُز کفر و نِفاق
وِیْ بَسا کَس رفته تا هِنْد و هِری
او ندیده جُز مَکْر بَیْع و شِری
وِیْ بَسا کَس رفته تُرکستان و چین
او ندیده هیچ جُز مَکْر و کَمین
چون ندارد مَدْرکی جُز رنگ و بو
جُملهٔ اِقْلیمها را گو بِجو
گاوْ در بَغداد آید ناگهان
بُگْذَرد او زین سَران تا آن سَران
از همه عیش و خوشیها و مَزِه
او نَبینَد جُز که قِشْرِ خَربُزه
کَهْ بود اُفْتاده بر رَهْ یا حَشیش
لایِق سَیْرانِ گاوی یا خَریش
خُشکْ بر میخِ طبیعت چون قَدید
بَستهٔ اَسْباب جانَش لا یَزید
وان فَضایِ خَرْقِ اَسْباب و عِلَل
هست اَرْضُ اللهْ ای صَدْرِ اَجَل
هر زمان مُبْدَل شود چون نَقْشِ جان
نو به نو بینَد جهانی در عِیان
گَر بُوَد فردوس و اَنْهارِ بهشت
چون فَسُردهیْ یک صِفَت شُد گشت زشت
اَبْلَهی فریاد کرد و بر نَتافت
کین زمین را از چه ویران میکنی؟
میشِکافیّ و پریشان میکُنی؟
گفت ای اَبْلَه بُرو و بر من مَران
تو عِمارَت از خرابی باز دان
کِی شود گُلْزار و گندمزار این
تا نگردد زشت و ویرانْ این زمین؟
کِی شود بُستان و کِشت و برگ و بَر
تا نگردد نَظْمِ او زیر و زَبَر؟
تا بِنَشْکافی به نِشْتَر ریشِ چَغْز
کِی شود نیکو و کِی گردید نَغْز؟
تا نَشویَد خِلْطهایَت از دَوا
کِی رَوَد شورش کجا آید شِفا؟
پاره پاره کرده دَرْزی جامه را
کَس زَنَد آن دَرزیِ عَلّامه را؟
که چرا این اَطْلَسِ بُگْزیده را
بَردَریدی؟ چه کُنم بِدْریده را؟
هر بِنایِ کُهنه کآبادان کُنند
نه که اَوَّل کُهنه را ویران کُنند؟
همچُنین نَجّار و حَدّاد و قَصاب
هَستَشان پیش از عِمارَتها خَراب
آن هَلیله و آن بَلیله کوفتن
زان تَلَف گردند مَعْموریِ تَن
تا نکوبی گندم اَنْدَر آسیا
کِی شود آراسته زان خوانِ ما؟
آن تَقاضا کرد آن نان و نَمَک
که زِشَسْتَت وارَهانَم ای سَمَک
گر پَذیری پَندِ موسی وا رَهی
از چُنین شَسْتِ بَدِ نامُنْتَهی
بَسْ که خود را کردهیی بَندهیْ هوا
کِرمَکی را کردهیی تو اَژدَها
اَژدَها را اَژدَها آوَرْدهام
تا به اِصْلاح آوَرَم من دَم به دَم
تا دَمِ آن از دَمِ این بِشْکَنَد
مارِ من آن اَژدَها را بَر کَنَد
گَر رضا دادی رَهیدی از دو مار
وَرْنه از جانَت برآرَد آن دَمار
گفت اَلْحَقْ سَخت اُسْتا جادُوی
که دَر اَفْکَندی به مَکْر این جا دُوی
خَلْقِ یکدل را تو کردی دو گُروه
جادُوی رَخْنه کُند در سنگ و کوه
گفت هستم غَرقِ پیغامِ خدا
جادُوی کی دید با نامِ خدا؟
غَفْلَت و کُفراست مایهیْ جادُوی
مَشْعَلهیْ دین است جانِ موسَوی
من به جادویان چه مانَم ای وَقیح
کَزْ دَمَم پُر رشَک میگردد مسیح؟
من به جادویان چه مانَم ای جُنُبْ
که زِ جانَم نور میگیرد کُتُب؟
چون تو با پَرِّ هوا بَر میپَری
لاجَرَم بر من گُمانْ آن میبَری
هر کِه را اَفْعالْ دام و دَد بُوَد
بر کَریمانَش گُمانِ بَد بُوَد
چون تو جُزوِ عالَمی هر چون بُوی
کُلّ را بر وَصْفِ خود بینی سَوی
گَر تو بَرگردیّ و بَر گردد سَرَت
خانه را گَردَنده بینَد مَنْظَرَت
وَرْ تو در کَشتی رَوی بر یَمْ رَوان
ساحِل یَم را هَمیبینی دَوان
گَر تو باشی تَنگْدل از مَلْحَمه
تَنگ بینی جُمله دنیا را همه
وَرْ تو خوش باشی به کامِ دوستان
این جهان بِنْمایَدَت چون گُلْسِتان
ای بَسا کَس رفته تا شام و عِراق
او ندیده هیچ جُز کفر و نِفاق
وِیْ بَسا کَس رفته تا هِنْد و هِری
او ندیده جُز مَکْر بَیْع و شِری
وِیْ بَسا کَس رفته تُرکستان و چین
او ندیده هیچ جُز مَکْر و کَمین
چون ندارد مَدْرکی جُز رنگ و بو
جُملهٔ اِقْلیمها را گو بِجو
گاوْ در بَغداد آید ناگهان
بُگْذَرد او زین سَران تا آن سَران
از همه عیش و خوشیها و مَزِه
او نَبینَد جُز که قِشْرِ خَربُزه
کَهْ بود اُفْتاده بر رَهْ یا حَشیش
لایِق سَیْرانِ گاوی یا خَریش
خُشکْ بر میخِ طبیعت چون قَدید
بَستهٔ اَسْباب جانَش لا یَزید
وان فَضایِ خَرْقِ اَسْباب و عِلَل
هست اَرْضُ اللهْ ای صَدْرِ اَجَل
هر زمان مُبْدَل شود چون نَقْشِ جان
نو به نو بینَد جهانی در عِیان
گَر بُوَد فردوس و اَنْهارِ بهشت
چون فَسُردهیْ یک صِفَت شُد گشت زشت
مولوی : دفتر ششم
بخش ۷۷ - رجوع کردن به قصهٔ قبه و گنج
نَکْ خیالِ آن فَقیرم بیریا
عاجِز آوَرْد از بیا و از بیا
بانگِ او تو نَشْنَوی من بِشْنَوَم
زان که در اَسْرار هَمْرازِ وِیْ اَم
طالِبِ گَنجَش مَبین خودْ گنجْ اوست
دوست کِی باشد به مَعنی غیرِ دوست؟
سَجده خود را میکُند هر لحظه او
سَجده پیشِ آیِنهست از بَهْرِ رو
گَر بِدیدی ز آیِنه او یک پَشیز
بیخیالی زو نَمانْدی هیچ چیز
هم خیالاتَش هم او فانی شُدی
دانشِ او مَحْوِ نادانی شُدی
دانشی دیگر زِ نادانیِّ ما
سَر بَرآوَرْدی عِیان که اِنّی اَنا
اُسْجُدوا لادَمْ نِدا آمد هَمی
کآدَمید و خویشْ بینیدَش دَمی
اَحْوَلی از چَشمِ ایشان دور کرد
تا زمین شُد عینِ چَرخِ لاژْوَرْد
لا اِلهَ گفت و اِلَّا الله گفت
گشت لا اِلَّا الله و وَحدت شِکُفت
آن حَبیب و آن خَلیلِ با رَشَد
وَقتِ آن آمد که گوشِ ما کَشَد
سویِ چَشمه که دَهان زینها بِشو
آنچه پوشیدیم از خَلْقانْ مگو
وَرْ بگویی خود نگردد آشکار
تو به قَصْدِ کَشفْ گَردی جُرمْدار
لیکْ من اینک بَریشان میتَنَم
قایِلِ این سامِعِ این هم مَنَم
صورتِ دَرویش و نَقْشِ گنج گو
رَنْج کیشَند این گروه از رَنْج گو
چَشمهٔ رَحمَت بَریشان شُد حَرام
میخورَند از زَهْرِ قاتِلْ جامْجام
خاکها پُر کرده دامَن میکَشَند
تا کُنند این چَشمهها را خُشکبَند
کِی شود این چَشمهٔ دریا مَدَد
مُکْتَنِس زین مُشتِ خاکِ نیک و بَد؟
لیکْ گوید با شما من بَستهام
بیشما من تا اَبَد پیوستهام
قومْ مَعْکوساَند اَنْدَر مُشتها
خاکْخوار و آب را کرده رَها
ضِدِّ طَبْعِ اَنْبیا دارند خَلْق
اَژدَها را مُتَّکا دارند خَلْق
چَشمْبَندِ خَتْمْ چون دانسته یی
هیچ دانی از چه دیده بَستهیی؟
بر چه بُگْشادی َبدَلْ این دیدهها
یک به یک بِئْسَ الْبَدَل دان آن تورا
لیکْ خورشیدِ عِنایَت تافتهست
آیِسان را از کَرَمْ دَریافتهست
نَردِ بَس نادِرْ ز رَحمَت باخته
عینِ کُفران را اِنابَت ساخته
هم ازین بَدبَختیِ خَلْق آن جَواد
مُنْفَجِر کرده دو صد چَشمهیْ وَداد
غُنْچه را از خارْ سرمایه دَهَد
مُهْره را از مارْ پیرایه دَهَد
از سَوادِ شبْ بُرون آرَد نَهار
وَز کَفِ مُعْسِر بِرویانَد یَسار
آرْد سازد ریگ را بَهْرِ خَلیل
کوه با داوود گردد هم رَسیل
کوهِ با وحشت در آن ابرِ ظُلَم
بَر گُشایَد بانگِ چَنگ و زیر و بَم
خیز ای داوودِ از خَلْقانْ نَفیر
تَرکِ آن کردی عِوَض از ما بگیر
عاجِز آوَرْد از بیا و از بیا
بانگِ او تو نَشْنَوی من بِشْنَوَم
زان که در اَسْرار هَمْرازِ وِیْ اَم
طالِبِ گَنجَش مَبین خودْ گنجْ اوست
دوست کِی باشد به مَعنی غیرِ دوست؟
سَجده خود را میکُند هر لحظه او
سَجده پیشِ آیِنهست از بَهْرِ رو
گَر بِدیدی ز آیِنه او یک پَشیز
بیخیالی زو نَمانْدی هیچ چیز
هم خیالاتَش هم او فانی شُدی
دانشِ او مَحْوِ نادانی شُدی
دانشی دیگر زِ نادانیِّ ما
سَر بَرآوَرْدی عِیان که اِنّی اَنا
اُسْجُدوا لادَمْ نِدا آمد هَمی
کآدَمید و خویشْ بینیدَش دَمی
اَحْوَلی از چَشمِ ایشان دور کرد
تا زمین شُد عینِ چَرخِ لاژْوَرْد
لا اِلهَ گفت و اِلَّا الله گفت
گشت لا اِلَّا الله و وَحدت شِکُفت
آن حَبیب و آن خَلیلِ با رَشَد
وَقتِ آن آمد که گوشِ ما کَشَد
سویِ چَشمه که دَهان زینها بِشو
آنچه پوشیدیم از خَلْقانْ مگو
وَرْ بگویی خود نگردد آشکار
تو به قَصْدِ کَشفْ گَردی جُرمْدار
لیکْ من اینک بَریشان میتَنَم
قایِلِ این سامِعِ این هم مَنَم
صورتِ دَرویش و نَقْشِ گنج گو
رَنْج کیشَند این گروه از رَنْج گو
چَشمهٔ رَحمَت بَریشان شُد حَرام
میخورَند از زَهْرِ قاتِلْ جامْجام
خاکها پُر کرده دامَن میکَشَند
تا کُنند این چَشمهها را خُشکبَند
کِی شود این چَشمهٔ دریا مَدَد
مُکْتَنِس زین مُشتِ خاکِ نیک و بَد؟
لیکْ گوید با شما من بَستهام
بیشما من تا اَبَد پیوستهام
قومْ مَعْکوساَند اَنْدَر مُشتها
خاکْخوار و آب را کرده رَها
ضِدِّ طَبْعِ اَنْبیا دارند خَلْق
اَژدَها را مُتَّکا دارند خَلْق
چَشمْبَندِ خَتْمْ چون دانسته یی
هیچ دانی از چه دیده بَستهیی؟
بر چه بُگْشادی َبدَلْ این دیدهها
یک به یک بِئْسَ الْبَدَل دان آن تورا
لیکْ خورشیدِ عِنایَت تافتهست
آیِسان را از کَرَمْ دَریافتهست
نَردِ بَس نادِرْ ز رَحمَت باخته
عینِ کُفران را اِنابَت ساخته
هم ازین بَدبَختیِ خَلْق آن جَواد
مُنْفَجِر کرده دو صد چَشمهیْ وَداد
غُنْچه را از خارْ سرمایه دَهَد
مُهْره را از مارْ پیرایه دَهَد
از سَوادِ شبْ بُرون آرَد نَهار
وَز کَفِ مُعْسِر بِرویانَد یَسار
آرْد سازد ریگ را بَهْرِ خَلیل
کوه با داوود گردد هم رَسیل
کوهِ با وحشت در آن ابرِ ظُلَم
بَر گُشایَد بانگِ چَنگ و زیر و بَم
خیز ای داوودِ از خَلْقانْ نَفیر
تَرکِ آن کردی عِوَض از ما بگیر
مولوی : دفتر ششم
بخش ۷۹ - آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام کردن از حقیقت اسرار آن
اَنْدَرین بود او که اِلْهام آمَدَش
کَشف شُد این مشکلات از ایزَدَش
کو بِگُفتَت در کَمانْ تیری بِنِه
کِی بُگَفتَنْدَت که اَنْدَر کَش تو زِه؟
او نگُفتَت که کَمان را سختکَش
در کَمان نِهْ گفت او نه پُر کُنَش
از فُضولی تو کَمانْ اَفْراشتی
صَنْعَتِ قَواسّییی بَر داشتی
تَرکِ این سَخته کَمانی رو بِگو
در کَمان نِهْ تیر و پُرّیدن مَجو
چون بِیُفتد بَر کَن آنجا میطَلَب
زور بُگْذار و به زاری جو ذَهَب
آنچه حَقّ است اَقْرَب از حَبْلُ الْوَرید
تو فَکَنده تیرِ فِکْرَت را بَعید
ای کَمان و تیرها بَر ساخته
صَیْدْ نزدیک و تو دور اَنْداخته
هرکِه دوراَنْدازْتَر او دورتَر
وَزْ چُنین گنج است او مَهْجورتَر
فلسفی خود را از اندیشه بِکُشت
گو بِدو کوراست سویِ گنجْ پُشت
گو بِدو چَندان که اَفْزون میدَوَد
از مُرادِ دِلْ جُداتَر میشود
جاهِدوا فینا بِگُفت آن شهریار
جاهِدوا عَنّا نگفت ای بیقَرار
هَمچو کَنْعانْ کو زِ نَنگِ نوح رفت
بر فَرازِ قُلّهٔ آن کوهِ زَفْت
هرچه اَفْزونتَر هَمیجست او خَلاص
سویِ کُهْ میشُد جُداتَر از مَناص
هَمچو این دَرویشْ بَهْرِ گنج و کان
هر صَباحی سَختتُر جُستی کَمان
هر کَمانی کو گرفتی سَختتر
بود از گنج و نِشانْ بَدبَختتَر
این مَثَل اَنْدَر زمانه جانی است
جانِ نادانانْ به رَنجْ اَرْزانی است
زان که جاهِل نَنگ دارد زُ اوسْتاد
لاجَرَم رفت و دُکانی نو گُشاد
آن دُکانْ بالایِ اُستاد ای نِگار
گَنْده و پُر گُزْدُم است و پُر زِ مار
زود ویران کُن دُکان و بازگَرد
سویِ سَبزه وْ گُلْبُنان و آبْخَورد
نه چو کَنْعان کو زِ کِبْر و ناشِناخت
از کُهِ عاصِمْ سفینهیْ فَوْز ساخت
عِلْمِ تیراَنْدازی اَش آمد حِجاب
وان مُرادْ او را بُده حاضر به جیب
ای بَسا عِلْم و ذَکاوات و فِطَن
گشته رَهْرو را چو غول و راهزَن
بیشتَراَصْحابِ جَنَّت اَبْلَهَند
تا زِ شَرِّ فَیْلَسوفی میَرَهَند
خویش را عُریان کُن از فَضْل و فُضول
تا کُند رَحمَت به تو هر دَمْ نُزول
زیرکی ضِدِّ شِکَسْتَست و نیاز
زیرکی بُگْذار و با گولیبِساز
زیرکی دان دامِ بُرد و طَمْع و گاز
تا چه خواهد زیرکی را پاکْباز؟
زیرکان با صَنْعَتی قانِع شُده
اَبْلَهان از صُنْع در صانِع شُده
زان که طِفْلِ خُرد را مادر نَهار
دست و پا باشد نهاده بر کِنار
کَشف شُد این مشکلات از ایزَدَش
کو بِگُفتَت در کَمانْ تیری بِنِه
کِی بُگَفتَنْدَت که اَنْدَر کَش تو زِه؟
او نگُفتَت که کَمان را سختکَش
در کَمان نِهْ گفت او نه پُر کُنَش
از فُضولی تو کَمانْ اَفْراشتی
صَنْعَتِ قَواسّییی بَر داشتی
تَرکِ این سَخته کَمانی رو بِگو
در کَمان نِهْ تیر و پُرّیدن مَجو
چون بِیُفتد بَر کَن آنجا میطَلَب
زور بُگْذار و به زاری جو ذَهَب
آنچه حَقّ است اَقْرَب از حَبْلُ الْوَرید
تو فَکَنده تیرِ فِکْرَت را بَعید
ای کَمان و تیرها بَر ساخته
صَیْدْ نزدیک و تو دور اَنْداخته
هرکِه دوراَنْدازْتَر او دورتَر
وَزْ چُنین گنج است او مَهْجورتَر
فلسفی خود را از اندیشه بِکُشت
گو بِدو کوراست سویِ گنجْ پُشت
گو بِدو چَندان که اَفْزون میدَوَد
از مُرادِ دِلْ جُداتَر میشود
جاهِدوا فینا بِگُفت آن شهریار
جاهِدوا عَنّا نگفت ای بیقَرار
هَمچو کَنْعانْ کو زِ نَنگِ نوح رفت
بر فَرازِ قُلّهٔ آن کوهِ زَفْت
هرچه اَفْزونتَر هَمیجست او خَلاص
سویِ کُهْ میشُد جُداتَر از مَناص
هَمچو این دَرویشْ بَهْرِ گنج و کان
هر صَباحی سَختتُر جُستی کَمان
هر کَمانی کو گرفتی سَختتر
بود از گنج و نِشانْ بَدبَختتَر
این مَثَل اَنْدَر زمانه جانی است
جانِ نادانانْ به رَنجْ اَرْزانی است
زان که جاهِل نَنگ دارد زُ اوسْتاد
لاجَرَم رفت و دُکانی نو گُشاد
آن دُکانْ بالایِ اُستاد ای نِگار
گَنْده و پُر گُزْدُم است و پُر زِ مار
زود ویران کُن دُکان و بازگَرد
سویِ سَبزه وْ گُلْبُنان و آبْخَورد
نه چو کَنْعان کو زِ کِبْر و ناشِناخت
از کُهِ عاصِمْ سفینهیْ فَوْز ساخت
عِلْمِ تیراَنْدازی اَش آمد حِجاب
وان مُرادْ او را بُده حاضر به جیب
ای بَسا عِلْم و ذَکاوات و فِطَن
گشته رَهْرو را چو غول و راهزَن
بیشتَراَصْحابِ جَنَّت اَبْلَهَند
تا زِ شَرِّ فَیْلَسوفی میَرَهَند
خویش را عُریان کُن از فَضْل و فُضول
تا کُند رَحمَت به تو هر دَمْ نُزول
زیرکی ضِدِّ شِکَسْتَست و نیاز
زیرکی بُگْذار و با گولیبِساز
زیرکی دان دامِ بُرد و طَمْع و گاز
تا چه خواهد زیرکی را پاکْباز؟
زیرکان با صَنْعَتی قانِع شُده
اَبْلَهان از صُنْع در صانِع شُده
زان که طِفْلِ خُرد را مادر نَهار
دست و پا باشد نهاده بر کِنار