شاعر در این شعر از عشق و دلبستگی شدید به معشوق خود سخن میگوید و از رنجها و پشیمانیهایی که در این راه متحمل شده است، شکایت میکند. او از بیوفایی معشوق و تأثیرات منفی این عشق بر زندگی خود میگوید و از دیگران میخواهد که از او درباره این موضوعات نپرسند. همچنین، شاعر به نقد زاهدان و پارسایان میپردازد و بیان میکند که عشق او را از مسیر معمول زندگی خارج کرده است.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عرفانی، عشقی و اجتماعی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند پشیمانی، نقد اجتماعی و عشق نافرجام ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد یا نیاز به توضیحات بیشتری داشته باشد.
غزل ۲۷۱ - دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان ز او شدهام بی سر و سامان که مپرس ۱
کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد
که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس ۲
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس ۳
زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل
دل و دین میبرد از دست بدان سان که مپرس ۴
گفتوگوهاست در این راه که جان بگدازد
هر کسی عربدهای این که مبین آن که مپرس ۵
پارسایی و سلامت هوسم بود ولی
شیوهای میکند آن نرگس فتان که مپرس ۶
گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم
گفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرس ۷
گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا
حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.