عبارات مورد جستجو در ۲۱۵۶ گوهر پیدا شد:
خیام : رباعیات
رباعی ۲۶ - چون چرخ به کام یک خردمند نگشت
چون چرخ به کام یک خردمند نگشت
خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت
چون باید مرد و آرزوها همه هشت
چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت
خیام : رباعیات
رباعی ۱۶۵ - بر شاخ امید اگر بری یافتمی
بر شاخ امید اگر بری یافتمی
هم رشته خویش را سری یافتمی
تا چند ز تنگنای زندان وجود
ای کاش سوی عدم دری یافتمی
حافظ : غزلیات
غزل ۷۶ - جز آستان توام در جهان پناهی نیست
جُز آسْتان تواَم در جَهان، پَناهی نیست
سَرِ مَرا به‌جُز این دَر، حَوالِه‌گاهی نیست
عَدو چو تیغ کِشَد، مَن سِپَر بیندازَم
که تیغِ ما، به‌جُز از ناله‌ای و آهی نیست
چِرا زِ کویِ خَرابات روی بَرتابَم؟
کز این بِهَم به جَهان، هیچ رَسْم و راهی نیست
زَمانِه گَر بِزَنَد آتَشَم به خَرْمَنِ عُمْر
بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست
غُلامِ نَرْگِسِ جَمّاشِ آن سَهی سَرْوَم
که اَز شَرابِ غُرورش به کَس، نِگاهی نیست
مَباش دَر پِیِ آزار و هَرْچِه خواهی کُن
که دَر شَریعَتِ ما، غِیْر اَز این، گُناهی نیست
عِنان‌کِشیده رُو اِی پادْشاهِ کِشْوَرِ حُسن
که نیست بَر سَرِ راهی که دادخواهی نیست!
چُنین که از همه‌سو، دامِ راه می‌بینَم
بِهْ از حِمایَتِ زُلْفَش، مَرا پَناهی نیست
خَزینِهٔ دِلِ «حافظ» به زُلْف و خال مَدِه!
که کارهایِ چُنین، حَدِّ هَر سیاهی نیست
حافظ : غزلیات
غزل ۷۸ - دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
دیدی که یار، جُز سَرِ جور و سِتَم نَداشت
بِشْکَسْت عَهْد، وَز غَمِ ما، هیچ غَم نَداشت
یا رَب مَگیرَش اَرْچِه دِلِ چون کَبوتَرَم
اَفْکَنْد و کُشْت و عِزَّتِ صِیْدِ حَرَم نَداشت
بَر مَن، جَفا زِ بَخْتِ مَن آمَد وَگَرنَه یار
حاشا که رَسْمِ لُطْف و طَریقِ کَرَم نَداشت
با این هَمِه، هَر آن‌که نَه خواری کَشید اَز او
هَر جا که رَفْت، هیچ کَسَش مُحْتَرَم نَداشت
ساقی بیار بادِه و با مُحْتَسِب بِگو
اِنْکارِ ما مَکُن که چُنین جام، جَم نَداشت
هَر راهرو که رَه به حَریمِ دَرَش نَبُرْد
مِسْکین بُرید وادی و رَه دَر حَرَم نَداشت
«حافظ»! بِبَر تو گویِ فِصاحَت که مُدَّعی
هیچش هُنَر نَبود و خَبَر نیز هَم نَداشت
حافظ : غزلیات
غزل ۸۲ - آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
آن تُرکِ پَری چِهره که دوش اَز بَرِ ما رَفت
آیا چه خطا دید که اَز راهِ خطا رَفت؟
تا رَفت مَرا اَز نَظَر آن چَشمِ جَهان‌بین
کَس واقفِ ما نیست که اَز دیده چه‌ها رَفت
بَر شَمع نرفت اَز گُذرِ آتشِ دل، دوش
آن دود که اَز سوزِ جِگر بَر سَر ما رَفت
دور اَز رُخِ تو دَم به دَم از گوشهٔ چَشمَم
سیلابِ سِرشک آمَد و طوفانِ بَلا رَفت
از پای فُتادیم چو آمَد غَمِ هجران
دَر دَرد بِمُردیم چو اَز دَست دَوا رَفت
دل گفت وِصالَش به دُعا باز تَوان یافت
عُمریست که عُمرَم همه دَر کارِ دُعا رَفت
اِحرام چه بَندیم؟ چو آن قبله نه این جاست
دَر سَعی چه کوشیم؟ چو از مَروه صَفا رَفت
دی گفت طبیب اَز سَرِ حَسرت چو مَرا دید
هِیهات که رَنجِ تو زِ قانونِ شَفا رَفت
ای دوست به پُرسیدنِ حافظ قَدَمی نِه
زان پیش که گویند که اَز دارِ فَنا رَفت
حافظ : غزلیات
غزل ۹۴ - زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
زان یارِ دل‌نوازم، شُکری است با شکایت
گر نکته‌دانِ عشقی، بشنو تو این حکایت
بی‌مزد بود و مِنَّت، هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را، مخدومِ بی‌عنایت
رندانِ تشنه‌لب را، آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی‌شناسان، رفتند از این ولایت
در زلفِ چون کمندش، ای دل مپیچ کآن جا
سرها بریده بینی، بی‌جرم و بی‌جنایت
چشمت به غمزه ما را، خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد، خون‌ریز را حمایت
در این شبِ سیاهم، گم گشت راهِ مقصود
از گوشه‌ای برون آی، ای کوکبِ هدایت
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نَیَفزود
زِنهار از این بیابان، وین راهِ بی‌نهایت
ای آفتابِ خوبان، می‌جوشد اندرونم
یک ساعتم بِگُنجان، در سایهٔ عنایت
این راه را نهایت، صورت کجا توان بست؟
کِش صد هزار منزل، بیش است در بِدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوش‌تر، کز مُدَّعی رعایت
عشقت رِسَد به فریاد، ار خود به سانِ حافظ
قرآن ز بَر بخوانی، در چاردَه روایت
حافظ : غزلیات
غزل ۱۲۸ - نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد
کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفته‌ست مشو ایمن از او
اگر امروز نبرده‌ست که فردا ببرد
در خیال این همه لعبت به هوس می‌بازم
بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد
علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد
بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخر
سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد
جام مینایی می سد ره تنگ دلیست
منه از دست که سیل غمت از جا ببرد
راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است
هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه یار
خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۳۸ - یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
آن جوان بخت که می‌زد رقم خیر و قبول
بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد
کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک
رهنمونیم به پای علم داد نکرد
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
ناله‌ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
سایه تا بازگرفتی ز چمن مرغ سحر
آشیان در شکن طره شمشاد نکرد
شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار
زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد
کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد
هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد
مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد
غزلیات عراقیست سرود حافظ
که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۳۹ - رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرد
در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد
یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار
کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد
ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت
وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد
می‌خواستم که میرمش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
جانا کدام سنگ‌دل بی‌کفایت است
کو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد
کلک زبان بریده حافظ در انجمن
با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۶۵ - مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت
مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد
مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند
هر آن قسمت که آن جا رفت و از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش
که ساز شرع از این افسانه بی‌قانون نخواهد شد
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی
دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه ی حافظ
که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۹۲ - سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند
سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند
همدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند
دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس
گفت که این سیاه کج گوش به من نمی‌کند
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند
پیش کمان ابرویش لابه همی‌کنم ولی
گوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند
با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب
کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند
چون ز نسیم می‌شود زلف بنفشه پرشکن
وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی‌کند
دل به امید روی او همدم جان نمی‌شود
جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند
ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد
کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند
دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر
بی مدد سرشک من در عدن نمی‌کند
کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند
تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی‌کند
حافظ : غزلیات
غزل ۲۲۹ - بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهد
بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهد
دولت خبر ز راز نهانم نمی‌دهد
از بهر بوسه‌ای ز لبش جان همی‌دهم
اینم همی‌ستاند و آنم نمی‌دهد
مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست
یا هست و پرده دار نشانم نمی‌دهد
زلفش کشید باد صبا چرخ سفله بین
کان جا مجال باد وزانم نمی‌دهد
چندان که بر کنار چو پرگار می‌شدم
دوران چو نقطه ی ره به میانم نمی‌دهد
شکر به صبر دست دهد عاقبت ولی
بدعهدی زمانه زمانم نمی‌دهد
گفتم روم به خواب و ببینم جمال دوست
حافظ ز آه و ناله امانم نمی‌دهد
حافظ : غزلیات
غزل ۲۳۲ - بر سر آنم که گر ز دست برآید
بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته درآید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بی‌مروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به درآید
ترک گدایی مکن که گنج بیابی
از نظر ره روی که در گذر آید
صالح و طالح متاع خویش نمودند
تا که قبول افتد و که در نظر آید
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید
غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست
هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید
حافظ : غزلیات
غزل ۲۳۷ - نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید
نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید
فغان که بخت من از خواب در نمی‌آید
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش
که آب زندگیم در نظر نمی‌آید
قد بلند تو را تا به بر نمی‌گیرم
درخت کام و مرادم به بر نمی‌آید
مگر به روی دلارای یار ما ور نی
به هیچ وجه دگر کار بر نمی‌آید
مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
وز آن غریب بلاکش خبر نمی‌آید
ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا
ولی چه سود یکی کارگر نمی‌آید
بسم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نمی‌آید
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
بلای زلف سیاهت به سر نمی‌آید
ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس
کنون ز حلقه زلفت به در نمی‌آید
حافظ : غزلیات
غزل ۲۹۱ - ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش
ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشم
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرود
گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو
بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخن‌های سخت خویش
وقت است کز فراق تو و سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش
حافظ : غزلیات
غزل ۴۰۱ - چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
روی رنگین را به هر کس می‌نماید همچو گل
ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت می‌خواهی مگر تا جوی خون راند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم از او یا داد بستاند ز من
گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایت‌های شیرین باز می‌ماند ز من
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود
ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من
دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگرید
کو به چیزی مختصر چون باز می‌ماند ز من
صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم
عشق در هر گوشه‌ای افسانه‌ای خواند ز من
حافظ : غزلیات
غزل ۴۱۸ - گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم الحکم لله
آیین تقوا ما نیز دانیم
لیکن چه چاره با بخت گمراه
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم
یا جام باده یا قصه کوتاه
من رند و عاشق در موسم گل
آن گاه توبه استغفرالله
مهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینه رویا آه از دلت آه
الصبر مر و العمر فان
یا لیت شعری حتام القاه
حافظ چه نالی گر وصل خواهی
خون بایدت خورد در گاه و بی‌گاه
حافظ : غزلیات
غزل ۴۶۸ - که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی
شده‌ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم
که به همت عزیزان برسم به نیک نامی
تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن
که بضاعتی نداریم و فکنده‌ایم دامی
عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود
نه به نامه‌ای پیامی نه به خامه‌ای سلامی
اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته
به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی
ز رهم میفکن ای شیخ به دانه‌های تسبیح
که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی
سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش
که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی
به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت
که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی
بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ
که چنان کشنده‌ای را نکند کس انتقامی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۵۰ - ز بعد وقت نومیدی امیدی‌ست
زِ بَعدِ وَقتِ نومیدیْ امیدی‌ست
به زیرِ کوری اَنْدَر سینه دیدی‌ست
نَبینی نور، چون دانی؟ تو کوری
سِیَه نادیده کِی دانَد سپیدی‌ست؟
قَرینِ صد هزاران نَقْش و معنی
نَهان، تَصریفِ سُلطانِ وَحیدی‌ست
که جُنباننده این نَقْش و مَعنی‌ست
چو بادی رَقص‌هایِ شاخِ بیدی‌ست
مَشو نومید از دُشنام دِلْدار
که بَعدِ رنجِ روزه، روزِ عیدی‌ست
که یَبْقَی الْحُبُّ ما بَقْیَ الْعِتابُ
که هر نَقْصی کَشاننده مَزیدی‌ست
رَها کُن گفتْ، بِهْ از گفت یابی
یَقین هر حادثی را خود ندیدی‌ست
مولوی : غزلیات
غزل ۴۸۵ - سه روز شد که نگارین من دگرگون است
سه روز شُد که نِگارینِ من دگرگون است
شِکَر تُرُش نَبُوَد آن شِکَر تُرُشْ چون است؟
به چَشمه‌‌یی که دَرو آبِ زندگانی بود
سَبو بِبُردم و دیدم که چَشمه پُرخون است
به روضه‌‌یی که دَرو صد هزار گُل می‌رُست
به جایِ میوه و گُلْ خار و سنگ و هامون است
فُسون بِخوانَم و بر رویِ آن پَری بِدَمَم
از آن که کارِ پَری خوانْ همیشه اَفْسون است
پَریِّ من به فُسون‌ها زَبونِ شیشه نشُد
که کارِ او زِ فُسون و فَسانه بیرون است
میانِ ابرویِ او خَشم‌هایِ دیرینه‌ست
گِرِه در ابرویِ لیلیْ هَلاکِ مَجنون است
بیا بیا که مرا‌ بی‌تو زندگانی نیست
بِبین بِبین که مرا‌ بی‌تو چَشمْ جَیحون است
به حَقِّ رویِ چو ماهَت که چَشمْ روشن کُن
اگر چه جُرمِ من از جُمله خَلْق اَفْزون است
به گِردِ خویش بَرآیَد دِلَم که جُرمَم چیست؟
ز آن که هر سَبَبی با نتیجه مَقْرون است
نِدا‌ همی‌رَسَدم از نَقیبِ حُکْمِ اَزَل
که گِردِ خویش مَجو کین سَبَب نه زَاکْنون است
خدایْ بَخشَد و گیرد بیارَد و بِبَرَد
که کارِ او نه به میزانِ عقلْ موزون است
بیا بیا که هم اکنون به لُطفِ کُنْ فَیَکون
بهشت دَر بِگُشایَد که غیرِ مَمْنون است
زِ عینِ خار بِبینی شکوفه‌هایِ عَجَب
زِ عینِ سنگ بِبینی که گنجِ قارون است
که لُطف تا اَبَد است و ازان هزار کلید
نَهان میانهٔ کاف و سَفینهٔ نون است