شاعر در این متن از ناامیدی و بیتوجهی معشوق نسبت به خود سخن میگوید. او از تلاشهای بیثمر خود برای جلب توجه معشوق و بیتفاوتی او در برابر اشکها و التماسهایش مینالد. همچنین، از مقاومت معشوق در برابر احساساتش و بیتأثیری تلاشهایش برای نزدیک شدن به او شکایت میکند. در نهایت، شاعر از خداوند میخواهد که آن جوان دلاور را حفظ کند، چرا که او از تیرهای آه دیگران هراسی ندارد.
این متن حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم پیچیدهی شعری نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد تا به درستی درک شود.
غزل ۱۳۹ - رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد ۱
سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرد
در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد ۲
یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار
کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد ۳
ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت
وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد ۴
میخواستم که میرمش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد ۵
جانا کدام سنگدل بیکفایت است
کو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد ۶
کلک زبان بریده حافظ در انجمن
با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.