این شعر از حافظ، شاعر بزرگ ایرانی، بیانگر احساسات عاشقانه و ناامیدی عاشق است. شاعر از بیتوجهی معشوق و نرسیدن به وصال او شکایت میکند و از درد فراق و جفای معشوق مینالد. در این شعر، حافظ از عناصر طبیعت مانند گل، سرو، و باد صبا برای بیان احساسات خود استفاده میکند و از بیوفایی و بیتوجهی معشوق به شدت رنج میبرد.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عاشقانه و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد. بنابراین، این متن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسب است.
غزل ۱۹۲ - سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند
همدم گل نمیشود یاد سمن نمیکند ۱
دی گلهای ز طرهاش کردم و از سر فسوس
گفت که این سیاه کج گوش به من نمیکند ۲
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمیکند ۳
پیش کمان ابرویش لابه همیکنم ولی
گوش کشیده است از آن گوش به من نمیکند ۴
با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب
کز گذر تو خاک را مشک ختن نمیکند ۵
چون ز نسیم میشود زلف بنفشه پرشکن
وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمیکند ۶
دل به امید روی او همدم جان نمیشود
جان به هوای کوی او خدمت تن نمیکند ۷
ساقی سیم ساق من گر همه درد میدهد
کیست که تن چو جام می جمله دهن نمیکند ۸
دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر
بی مدد سرشک من در عدن نمیکند ۹
کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند
تیغ سزاست هر که را درد سخن نمیکند ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.