عبارات مورد جستجو در ۵۲ گوهر پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۳۳۴ - گر دست رسد در سر زلفین تو بازم
گر دست رسد در سر زلفین تو بازم
چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم
زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست
در دست سر مویی از آن عمر درازم
پروانه راحت بده ای شمع که امشب
از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم
آن دم که به یک خنده دهم جان چو صراحی
مستان تو خواهم که گزارند نمازم
چون نیست نماز من آلوده نمازی
در میکده زان کم نشود سوز و گدازم
در مسجد و می خانه خیالت اگر آید
محراب و کمانچه ز دو ابروی تو سازم
گر خلوت ما را شبی از رخ بفروزی
چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم
محمود بود عاقبت کار در این راه
گر سر برود در سر سودای ایازم
حافظ غم دل با که بگویم که در این دور
جز جام نشاید که بود محرم رازم
حافظ : غزلیات
غزل ۴۰۰ - بالابلند عشوه گر نقش باز من
بالابلند عشوه گر نقش باز من
کوتاه کرد قصه ی زهد دراز من
دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
با من چه کرد دیده معشوقه باز من
می‌ترسم از خرابی ایمان که می‌برد
محراب ابروی تو حضور نماز من
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
غماز بود اشک و عیان کرد راز من
مست است یار و یاد حریفان نمی‌کند
ذکرش به خیر ساقی مسکین نواز من
یا رب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن
گردد شمامه کرمش کارساز من
نقشی بر آب می‌زنم از گریه حالیا
تا کی شود قرین حقیقت مجاز من
بر خود چو شمع خنده زنان گریه می‌کنم
تا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من
زاهد چو از نماز تو کاری نمی‌رود
هم مستی شبانه و راز و نیاز من
حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۰ - درد شمس الدین بود سرمایهٔ درمان ما
دَردِ شَمسُ اَلدّین بُوَد سرمایهٔ دَرمانِ ما
بی سَر و سامانیِ عشقش بُوَد سامانِ ما
آن خیالِ جانْ فَزایِ بَخت سازِ بی‌نَظیر
هم امیرِ مَجْلِس و هم ساقیِ گَردانِ ما
در رُخِ جانْ بَخشِ او، بَخشیدنِ جانْ هر زمان
گشته در مَستّیِ جان، هم سَهْل و هم آسانِ ما
صد هزاران هَمچو ما در حُسنِ او حیران شود
کَنْدَر آن جا گُم شود، جان و دلِ حیرانِ ما
خوش خوش اَنْدَر بَحرِ بی‌پایانِ او غوطی خورَد
تا اَبَدهایِ اَبَد، خود این سَر و پایانِ ما
شُکرْ ایزَد را که جُمله چَشمهٔ حیوان‌ها
تیره باشد پیشِ لُطفِ چَشمهٔ حیوانِ ما
شَرم آرَد جان و دل، تا سَجده آرَد هوشیار
پیشِ چَشمِ مَستِ مَخْمورِ خوشِ جانانِ ما
دیو گیرد عشق را از غُصّه، هم این عقل را
ناگهان گیرد گِلویِ عقلِ آدم سانِ ما
پس بَرآرَد نیشِ خونی کَزْ سَرَش خون می‌چَکَد
پس زِ جانِ عقل بُگْشایَد رَگِ شیرانِ ما
در دَهانِ عقل ریزد خونِ او را بردَوام
تا رَهانَد روح را، از دام و از دَستانِ ما
تا بِشایَد خدمتِ مَخْدومِ جان‌ها شَمسِ دین
آن قُباد و سَنْجَر و اِسْکَندر و خاقانِ ما
تا زِ خاکِ پاش بُگْشایَد دو چَشمِ سَر به غَیب
تا بِبینَد حالِ اَوَّلْیان و آخِرْیانِ ما
شُکرِ آن را سویِ تبریزِ مُعَظَّم رو نَهَد
کَزْ زمینَش می‌بِرویَد نرگس و ریحانِ ما
مولوی : غزلیات
غزل ۵۱۸ - نفسی بهوی الحبیب فارت
نَفْسی بِهَوَی الْحَبیبِ فارَتْ
لَمّا رَاَتِ الْکُؤُسَ دارَتْ
مَدَّتْ یَدَها اِلیٰ رَحیقٍ
وَ النَّفْسُ بِنُورِهِ اسْتَنارَتْ
لَمّا شَرِبَتْهُ نَفْسُ وِتْرًا
خَفَّتْ وَ تَصاعَدَتْ وَ طارَتْ
لاقَتْ قَمرًا اِذا تَجَلّیٰ
اَلشَّمسُ مِنَ الْحَیا تَوارَتْ
جادَتْ بِالرّوحِ حینَ لاقَتْ
لا اِلْتَفَتَتْ وَ لا اسْتَشارَتْ
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۴۱ - امروز بحمدالله از دی بتر است این دل
امروز بِحَمْدِاللَّهْ از دی بَتَر است این دل
امروز دَرین سودا، رنگی دِگَر است این دل
در زیرِ درختِ گُل، دی باده هَمی‌خورْد او
از خوردنِ آن باده، زیر و زَبَر است این دل
از بَسْ که نِیِ عشقَت، نالید دَرین پَرده
از ذوقِ نِیِ عشقت، همچون شِکَر است این دل
بَندِ کَمَرَت گشتم، ای شُهره قَبایِ من
تا بَسته به گِردِ تو، همچون کَمَر است این دل
از پَروَرشِ آبَت، ای بَحْرِ حَلاوت‌ها
همچون صَدَف است این تَن، همچون گُهَر است این دل
چون خانهٔ هر مؤمن، از عشقِ تو ویران شُد
هر لحظه دَرین شورش، بر بام و دَر است این دل
شَمسُ الْحَقِ تبریزی، تابَنده چو خورشید است
وَزْ تابشِ خورشیدش، هَمچون سَحَر است این دل
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۲۳ - تو تا دوری ز من جانا چنین‌ بی‌جان‌ همی‌گردم
تو تا دوری زِ من جانا چُنین‌ بی‌جانْ‌ همی‌گردم
چو در چَرخَم درآوردی، به گِردَت زان‌ همی‌گردم
چو باغِ وصلْ خوش بویَم، چو آبِ صافْ در جویَم
چو اِحْسان است هر سویَم، در این اِحْسان‌ همی‌گردم
مرا افتاد کارِ خوش، زِهی کار و شکارِ خوش
چو بادِ نوبهارِ خوش، دَرین بُستان‌ همی‌گردم
چه جایِ باغ و بُستانَش؟ که نَفْروشَم به صد جانَش
شُدم من گویِ میدانَش، دَرین میدان‌ همی‌گردم
کسی باشد مَلولْ ای جان که او نَبْوَد قبولْ ای جان
مَنَم آلِ رَسول ای جان پَسِ سُلطان‌ همی‌گردم
تو را گویم چرا مَستم، زِ لَعْلَش بویْ بُردسْتَم
کُلَندِ عشق در دستم، به گِردِ کان‌ همی‌گردم
مَنَم از کیمیایِ جان، چه جایِ دل؟ چه جایِ جان؟
نه چون تو آسیایِ نان، که گِردِ نان‌ همی‌گردم
قَدَح وارَم دَرین دوران، میانِ حَلْقهٔ مَستان
زِ دستِ این به دستِ آن، بِِدین دَسْتان‌ همی‌گردم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۶۶ - در عشق سلیمانی، من همدم مرغانم
در عشقِ سُلَیمانی، من هَمدَمِ مُرغانَم
هم عشقِ پَری دارم، هم مَردِ پَری خوانَم
هر کَس که پَری خوتَر، در شیشه کُنم زوتَر
بَرخوانَم اَفْسونَش، حَرّاقه بِجُنبانَم
زین واقعه مَدهوشَم، باهوشم و‌‌ بی‌‌هوشم
هم ناطِق و خاموشَم، هم لوحِ خَموشانَم
فریاد که آن مَریَم، رنگی دِگَر است این دَم
فریاد، کَزین حالَتْ فریاد‌‌ نمی‌‌دانَم
زانْ رنگْ چه‌‌ بی‌‌رنگَم، زانْ طُرّه چو آوَنگَم
زانْ شمعْ چو پروانه، یا رَب چه پَریشانَم
گفتم که‌ مَها جانی، امروزْ دِگَر سانی
گفتا که‌ بُرو، مَنْگَر از دیدهٔ انسانَم
ای خواجه اگر مَردی، تَشویش چه آوردی؟
کَزْ آتشِ حِرصِ تو، پُر دود شود جانَم
یا عاشقِ شَیدا شو، یا از بَرِ ما واشو
در پَرده مَیا با خود، تا پَرده نَگَردانَم
هم خونَم و هم شیرم، هم طِفْلَم و هم پیرم
هم چاکِر و هم میرم، هم اینَم و هم آنَم
هم شَمسِ شِکَرریزَم، هم خِطّهٔ تبریزم
هم ساقی و هم مَستم، هم شُهره و پنهانَم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۰۹ - چو یکی ساغر مردی ز خم یار برآرم
چو یکی ساغَرِ مَردی زِ خُمِ یار بَرآرَم
دو جهان را و نَهان را همه از کار بَرآرَم
زِپَسِ کوه بَرآیَم عَلَمِ عشقْ نِمایَم
زِ دلِ خاره و مَرمَر دَمِ اِقْرار بَرآرَم
زِ تَکِ چاه کسی را تو به صد سال بَرآری
منِ دیوانهٔ بی­دل به یکی بار بَرآرَم
چو از آن کوهِ بُلندم کَمَرِ عشق بِبَندم
زِ کَمَرگاهِ مُنافِق سَرِ زُنّار بَرآرَم
بَرِ من نیست من و ما عَدَمَم بی­سَر و بی­پا
سَر و دل زان بِنَهادم که سَر از یار بَرآرَم
به تو دیوار نِمایَم سویِ خود دَر بِگُشایم
به میان دست نباشد دَر و دیوار بَرآرَم
تو چه از کارفَزایی سَر و دَسْتار نِمایی؟
که من از هر سَرِ مویی سَر و دَسْتار بَرآرَم
تو زِ بیگاه چه لَنْگی زِ شبِ تیره چه تَرسی؟
که من از جانِبِ مَغرب مَهِ اَنْوار بَرآرَم
تو زِ تاتار هَراسی که خدا را نَشِناسی
که دو صد رایَتِ ایمان سویِ تاتار بَرآرَم
هَله این لحظه خَموشَم چو میِ عشق بِنوشَم
زِرِهِ جنگ بِپوشَم صَفِ پیکار بَرآرَم
هَله شَمسُ الْحَقِ تبریز زِفِراقِ تو چُنانم
که هیاهوی و فَغان از سَرِبازار بَرآرَم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۲۵ - دوهزار عهد کردم که سر جنون نخارم
دوهزار عَهد کردم که سَرِ جُنون نَخارَم
زِتو دَرشِکَست عَهدَم زِتو باد شُد قَرارَم
زِ رَهِ زیاده‌­جویی به طَریقِ خیره­‌رویی
بِرَوَم که کَدخُدایم غَلِه بِدْرَوَم بِکارَم
همه حَلْ و عَقدِ عالَم چو به دستِ غَیب آمد
منِ بوالْفُضولِ مُعْجَب تو بگو که بر چه کارم؟
چو قَضا به سُخره خواهد که زِ سَبْلَتی بخندد
سگِ لَنْگ را بگوید که بِرَس بِدان شکارم
چو بَروش رَحْم آید خَبَرش کُند که بِنْشین
بِهِل اختیارِ خود را تو به پیشِ اختیارم
اگَرَت شکار باید زِ مَنَت شکار خوش‌­تَر
همه صیدهایِ جان را به نِثار بر تو بارَم
نه زِدامِ من مَلالی نه زِجامِ من وَبالی
نه نَظیرِ من جَمالی چه غریب و نُدره یارم؟
خَمُش اَرْدِگَر بگویم زِ مَقالَتِ خوشِ او
بِپَرَد کبوترِ دل سویِ اوَّلین مَطارم
تبریز و شَمسِ دین شُد سَبَبِ فروغِ اَخْتَر
رُخِ شَمس ازو مُنَوَّر به فَرازِ سَبزْ طارَم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۱۶ - من نیت آن کردم تا باشم سودایی
من نیَّتِ آن کردم تا باشم سودایی
نیَّت زِ کجا گُنجَد اَنْدَر دلِ شَیدایی؟
مَجنونیِ من گشته، سَرمایهٔ صد عاقل
وین تَلْخیِ من گشته، دریایِ شِکَرخایی
زیرِ شَجَرِ طوبی، دیدم صَنَمی، خوبی
بَسْ فِتْنه و آشوبی، اَفکَنده زِ زیبایی
از من دو جهانْ شَیدا، وَزْ من همه سِر پیدا
فارغ زِ شب و فردا، چون باشم فَردایی؟
می‌گفت کِه رایم من؟ وقتی که بَرآیَم من
جانِ کِه فَزایَم من؟ گفتم دِلَم اَفْزایی
دریایِ مَعانی بین، بی‌قیمت و بی‌کابین
تبریز زِ شَمسُ الدّین، بی‌صورتِ دریایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۵۵ - چون روی آتشین را یک دم تو می‌نپوشی
چون رویِ آتشین را یک دَم تو می‌نَپوشی
ای دوست چند جوشَم؟ گویی که چند جوشی؟
ای جان و عقلِ مِسکین، کِی یابد از تو تَسکین؟
زین سان که تو نَهادی قانونِ میْ فروشی
سُرنایِ جان‌ها را دَر می‌دَمی تو دَم دَم
نِی را چه جُرم باشد، چون تو هَمی‌خُروشی؟
روپوش بَرنَتابَد، گَر تابِ رویْ این است
پنهان نگَردد این رو، گَر صد هزار پوشی
بر گِردِ شَید گَردی، ای جانِ عشقِ ساده
یا نیک سُرخْ چَشمی، یا خود سیاه گوشی
گَر زان که عقل داری، دیوانه چون نگشتی؟
وَرْنه از اصلِ عشقی، با عشقْ چند کوشی؟
اَجْزایِ خویش دیدم، اَنْدَر حُضورْ خامَش
بس نَعْره‌ها شنیدم در زیرِ هر خَموشی
گفتم به شَمسِ تبریز کین خامُشان کیانند؟
گفتا چو وَقت آید، تو نیز هم نپوشی
سعدی : غزلیات
غزل ۲۰ - لاابالی چه کند دفتر دانایی را
لاابالی چه کند دفتر دانایی را
طاقت وعظ نباشد سر سودایی را
آب را قول تو با آتش اگر جمع کند
نتواند که کند عشق و شکیبایی را
دیده را فایده آن است که دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینایی را
عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست
یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را
همه دانند که من سبزه ی خط دارم دوست
نه چو دیگر حیوان سبزه ی صحرایی را
من همان روز دل و صبر به یغما دادم
که مقید شدم آن دلبر یغمایی را
سرو بگذار که قدی و قیامی دارد
گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را
گر برانی نرود ور برود باز آید
ناگزیر است مگس دکه حلوایی را
بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس
حد همین است سخندانی و زیبایی را
سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت
یا مگر روز نباشد شب تنهایی را
سعدی : غزلیات
غزل ۳۳۴ - قیامت باشد آن قامت در آغوش
قیامت باشد آن قامت در آغوش
شراب سلسبیل از چشمه نوش
غلام کیست آن لعبت که ما را
غلام خویش کرد و حلقه در گوش
پری پیکر بتی کز سحر چشمش
نیامد خواب در چشمان من دوش
نه هر وقتم به یاد خاطر آید
که خود هرگز نمی‌گردد فراموش
حلالش باد اگر خونم بریزد
که سر در پای او خوشتر که بر دوش
نصیحتگوی ما عقلی ندارد
برو گو در صلاح خویشتن کوش
دهل زیر گلیم از خلق پنهان
نشاید کرد و آتش زیر سرپوش
بیا ای دوست ور دشمن ببیند
چه خواهد کرد گو می‌بین و می‌جوش
تو از ما فارغ و ما با تو همراه
ز ما فریاد می‌آید تو خاموش
حدیث حسن خویش از دیگری پرس
که سعدی در تو حیران است و مدهوش
سعدی : غزلیات
غزل ۵۱۰ - نه من تنها گرفتارم به دام زلف زیبایی
نه من تنها گرفتارم به دام زلف زیبایی
که هر کس با دلارامی سری دارند و سودایی
قرین یار زیبا را چه پروای چمن باشد
هزاران سرو بستانی فدای سروبالایی
مرا نسبت به شیدایی کند ماه پری پیکر
تو دل با خویشتن داری چه دانی حال شیدایی
همی‌دانم که فریادم به گوشش می‌رسد لیکن
ملولی را چه غم دارد ز حال ناشکیبایی
عجب دارند یارانم که دستش را همی‌بوسم
ندیدستند مسکینان سری افتاده در پایی
اگر فرهاد را حاصل نشد پیوند با شیرین
نه آخر جان شیرینش برآمد در تمنایی
خرد با عشق می‌کوشد که وی را در کمند آرد
ولیکن بر نمی‌آید ضعیفی با توانایی
مرا وقتی ز نزدیکان ملامت سخت می‌آمد
نترسم دیگر از باران که افتادم به دریایی
تو خواهی خشم بر ما گیر و خواهی چشم بر ما کن
که ما را با کسی دیگر نمانده‌ست از تو پروایی
نپندارم که سعدی را بیازاری و بگذاری
که بعد از سایه لطفت ندارد در جهان جایی
من آن خاک وفادارم که از من بوی مهر آید
و گر بادم برد چون شعر هر جزوی به اقصایی
سعدی : غزلیات
غزل ۶۲۸ - تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سوی
تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سوی
تا کی دوم از شور تو دیوانه به هر کوی
صد نعره همی‌آیدم از هر بن مویی
خود در دل سنگین تو نگرفت سر موی
بر یاد بناگوش تو بر باد دهم جان
تا باد مگر پیش تو بر خاک نهد روی
سرگشته چو چوگانم و در پای سمندت
می‌افتم و می‌گردم چون گوی به پهلوی
خود کشته ابروی توام من به حقیقت
گر کشتنیم بازبفرمای به ابروی
آنان که به گیسو دل عشاق ربودند
از دست تو در پای فتادند چو گیسوی
تا عشق سرآشوب تو همزانوی ما شد
سر بر نگرفتم به وفای تو ز زانوی
بیرون نشود عشق توام تا ابد از دل
کاندر ازلم حرز تو بستند به بازوی
عشق از دل سعدی به ملامت بتوان برد
گر رنگ توان برد به آب از رخ هندوی
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۸۹ - کم شدن در کم شدن دین من است
کم شدن در کم شدن دین من است
نیستی در هستی آیین من است
حال من خود در نمی‌آید به نطق
شرح حالم اشک خونین من است
کار من با خلق آمد پشت و روی
کافرین خلق نفرین من است
تا پیاده می‌روم در کوی دوست
سبز خنگ چرخ در زین من است
از درش گردی که آرد باد صبح
سرمهٔ چشم جهان‌بین من است
چون به یک دم صد جهان از پس کنم
بنگرم گام نخستین من است
من چرا گرد جهان گردم چو دوست
در میان جان شیرین من است
ماه‌رویا عشق تو گر کافری است
این چنین صد کافری دین من است
گر بسوزم زآتش عشقت رواست
کآتش عشق تو تسکین من است
تا دل عطار خونین شد ز عشق
خاک بستر خشت بالین من است
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۰۹ - ای روی تو شمع پردهٔ راز
ای روی تو شمع پردهٔ راز
در پردهٔ دل غم تو دمساز
بی مهر رخت برون نیاید
از باطن هیچ پرده آواز
از شوق تو می‌کند همه روز
خورشید درون پرده پرواز
هر جا که شگرف پرده بازی است
در پردهٔ زلف توست جان‌باز
در مجمع سرکشان عالم
چون زلف تو نیست یک سرافراز
خون دل من بریخت چشمت
پس گفت نهفته دار این راز
چون خونی بود غمزهٔ تو
شد سرخی غمزهٔ تو غماز
گفتی که چو زر عزیز مایی
زان همچو زرت نهیم در گاز
هرچه از تو رسد به جان پذیرم
این واسطه از میان بینداز
ما را به جنایتی که ما راست
خود زن به زنندگان مده باز
یک لحظه تو غمگسار ما باش
تا نوحهٔ تو کنیم آغاز
تا کی باشم من شکسته
در بادیهٔ تو در تک و تاز
گر وقت آمد به یک عنایت
این خانهٔ من ز شک بپرداز
بیش است به تو نیازمندیم
چندان که تو بیش می‌کنی ناز
عطار ز دیرگاه بی تو
بیچارهٔ توست، چاره‌ای ساز
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۵۹ - گر در سر عشق رفت جانم
گر در سر عشق رفت جانم
شکرانه هزار جان فشانم
بی عشق اگر دمی برآرم
تاریک شود همه جهانم
تا دور فتاده‌ام من از تو
در ششدرهٔ صد امتحانم
طفلی که ز دایه دور ماند
جان تشنهٔ شیر همچنانم
لب خشک ز شوق قطره‌ای شیر
جان می‌دهم ای دریغ جانم
عمری چو قلم به سر دویدم
گفتم مگر از رسیدگانم
چون روی تو شعله‌ای برآورد
بگشاد به غیب دیدگانم
معلومم شد که هرچه عمری
دانسته‌ام از تو من خود آنم
گفتی که مرا بدان و بشناس
این می‌دانم که می ندانم
چون طاقت قطره‌ای ندارم
نوشیدن بحر چون توانم
از تو جز ازین خبر ندارم
کز تو خبری دهد زبانم
لیکن دل و جان و عقل در تو
گم گشت همه به یک زمانم
عقل و دل و جان چو بی نشان گشت
از کنه تو چون دهد نشانم
از علم مرا ملال بگرفت
آخر روزی شود عیانم
نه نه که عیان شدست دیری است
من طالب بود جاودانم
هر گه که فنا شوم در آن عین
جاوید در آن بقا بمانم
عطار ضعیف را به‌کلی
دایم به مراد دل رسانم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۸۴ - هر شبی وقت سحر در کوی جانان می‌روم
هر شبی وقت سحر در کوی جانان می‌روم
چون ز خود نامحرمم از خویش پنهان می‌روم
چون حجابی مشکل آمد عقل و جان در راه او
لاجرم در کوی او بی عقل و بی جان می‌روم
همچو لیلی مستمندم در فراقش روز و شب
همچو مجنون گرد عالم دوست جویان می‌روم
هر سحر عنبر فشاند زلف عنبر بار او
من بدان آموختم وقت سحر زان می‌روم
تا بدیدم زلف چون چوگان او بر روی ماه
در خم چوگان او چون گوی گردان می‌روم
ماه رویا در من مسکین نگر کز عشق تو
با دلی پر خون به زیر خاک حیران می‌روم
ذره ذره زان شدم تا پیش خورشید رخش
همچو ذره بی سر و تن پای کوبان می‌روم
چون بیابانی نهد هر ساعتی در پیش من
من چنین شوریده دل سر در بیابان می‌روم
تا کی ای عطار از ننگ وجود تو مرا
کین زمان از ننگ تو با خاک یکسان می‌روم
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۳۰۳ - جوانی کردم اندر کار جانان
جوانی کردم اندر کار جانان
که هست اندر دلم بازار جانان
چو شکر می‌گدازم ز آب دیده
ز شوق لعل شکربار جانان
ز من برد اندک اندک زندگانی
خلاف وعدهٔ بسیار جانان
فغان ای مردمان فریاد فریاد
ز شوق دیدن و گفتار جانان
از آن دو نرگس خونخوار جانان
ز چشم مست ناهشیار جانان
فغان زان سنبل سیراب مشکین
دمیده بر رخ گلنار جانان
همه شب زار گریم تا سحرگاه
همی بوسم در و دیوار جانان
چو مجنونم دوان در عشق لیلی
همی جویم به جان آثار جانان
ستاره بر من مسکین بگرید
اگر گویی بدو اسرار جانان
ازین شهرم ولیکن چون غریبان
بمانده در غم و تیمار جانان
ولیکن تا روان دارم ندارم
من مسکین سر آزار جانان