این متن شعری عرفانی است که در آن شاعر از عشق و شیدایی به شمسالدین تبریزی سخن میگوید. او عشق به شمس را درمان دردهای خود و سرچشمهٔ حیات معنوی خود میداند. شاعر از حیرت و شیدایی خود در برابر زیبایی و جذبههای شمس سخن میگوید و بیان میکند که عشق به شمس، عقل و جان او را تسخیر کرده و او را به وجد و مستی میکشاند. در نهایت، شکرگزاری خود را به خداوند اعلام میکند که شمس را به عنوان چشمهٔ حیات به او بخشیده است.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و شعری است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک فارسی دارد. همچنین، مفاهیم عشق و شیدایی مطرح شده در متن ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده و نامفهوم باشد.
غزل ۱۵۰ - درد شمس الدین بود سرمایهٔ درمان ما
بی سَر و سامانیِ عشقش بُوَد سامانِ ما ۱
آن خیالِ جانْ فَزایِ بَخت سازِ بینَظیر
هم امیرِ مَجْلِس و هم ساقیِ گَردانِ ما ۲
در رُخِ جانْ بَخشِ او، بَخشیدنِ جانْ هر زمان
گشته در مَستّیِ جان، هم سَهْل و هم آسانِ ما ۳
صد هزاران هَمچو ما در حُسنِ او حیران شود
کَنْدَر آن جا گُم شود، جان و دلِ حیرانِ ما ۴
خوش خوش اَنْدَر بَحرِ بیپایانِ او غوطی خورَد
تا اَبَدهایِ اَبَد، خود این سَر و پایانِ ما ۵
شُکرْ ایزَد را که جُمله چَشمهٔ حیوانها
تیره باشد پیشِ لُطفِ چَشمهٔ حیوانِ ما ۶
شَرم آرَد جان و دل، تا سَجده آرَد هوشیار
پیشِ چَشمِ مَستِ مَخْمورِ خوشِ جانانِ ما ۷
دیو گیرد عشق را از غُصّه، هم این عقل را
ناگهان گیرد گِلویِ عقلِ آدم سانِ ما ۸
پس بَرآرَد نیشِ خونی کَزْ سَرَش خون میچَکَد
پس زِ جانِ عقل بُگْشایَد رَگِ شیرانِ ما ۹
در دَهانِ عقل ریزد خونِ او را بردَوام
تا رَهانَد روح را، از دام و از دَستانِ ما ۱۰
تا بِشایَد خدمتِ مَخْدومِ جانها شَمسِ دین
آن قُباد و سَنْجَر و اِسْکَندر و خاقانِ ما ۱۱
تا زِ خاکِ پاش بُگْشایَد دو چَشمِ سَر به غَیب
تا بِبینَد حالِ اَوَّلْیان و آخِرْیانِ ما ۱۲
شُکرِ آن را سویِ تبریزِ مُعَظَّم رو نَهَد
کَزْ زمینَش میبِرویَد نرگس و ریحانِ ما ۱۳
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.