این شعر حافظ بیانگر عشق و شیدایی شاعر به معشوق است که در آن از زهد و پیری و علم به عنوان موانعی در برابر عشق یاد میشود. شاعر از ترس خرابی ایمان و تأثیر معشوق بر نماز خود میگوید و از اشکهایش که راز عشقش را فاش میکنند، سخن میگوید. او از مستی یار و بیتوجهی به دیگران میگوید و آرزوی وزش بادی را دارد که مشکلاتش را حل کند. شاعر با گریه و سوز و ساز خود، سنگدلی معشوق را به چالش میکشد و در نهایت، از زاهدانی که از نماز معشوق کاری برنمیآیند، انتقاد میکند.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم انتقادی و فلسفی موجود در شعر ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد.
غزل ۴۰۰ - بالابلند عشوه گر نقش باز من
کوتاه کرد قصه ی زهد دراز من ۱
دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
با من چه کرد دیده معشوقه باز من ۲
میترسم از خرابی ایمان که میبرد
محراب ابروی تو حضور نماز من ۳
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
غماز بود اشک و عیان کرد راز من ۴
مست است یار و یاد حریفان نمیکند
ذکرش به خیر ساقی مسکین نواز من ۵
یا رب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن
گردد شمامه کرمش کارساز من ۶
نقشی بر آب میزنم از گریه حالیا
تا کی شود قرین حقیقت مجاز من ۷
بر خود چو شمع خنده زنان گریه میکنم
تا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من ۸
زاهد چو از نماز تو کاری نمیرود
هم مستی شبانه و راز و نیاز من ۹
حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.