شاعر در این متن از عشق و شیدایی خود به معشوق سخن میگوید. او از درد فراق و شوق دیدار معشوق مینالد و از اینکه زندگیاش به تدریج در این عشق تباه میشود، شکایت میکند. شاعر خود را مانند مجنون در عشق لیلی میداند و از همه چیز جز معشوق بیزار است. او تمام شب را به گریه و زاری میگذراند و در آرزوی دیدار معشوق است.
این متن حاوی مفاهیم عمیق عاشقانه و احساساتی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیهات پیچیده در شعر کلاسیک فارسی نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد تا بتوان آن را به درستی درک کرد.
غزل ۳۰۳ - جوانی کردم اندر کار جانان
که هست اندر دلم بازار جانان ۱
چو شکر میگدازم ز آب دیده
ز شوق لعل شکربار جانان ۲
ز من برد اندک اندک زندگانی
خلاف وعدهٔ بسیار جانان ۳
فغان ای مردمان فریاد فریاد
ز شوق دیدن و گفتار جانان ۴
از آن دو نرگس خونخوار جانان
ز چشم مست ناهشیار جانان ۵
فغان زان سنبل سیراب مشکین
دمیده بر رخ گلنار جانان ۶
همه شب زار گریم تا سحرگاه
همی بوسم در و دیوار جانان ۷
چو مجنونم دوان در عشق لیلی
همی جویم به جان آثار جانان ۸
ستاره بر من مسکین بگرید
اگر گویی بدو اسرار جانان ۹
ازین شهرم ولیکن چون غریبان
بمانده در غم و تیمار جانان ۱۰
ولیکن تا روان دارم ندارم
من مسکین سر آزار جانان ۱۱
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.