عبارات مورد جستجو در ۷۰۸ گوهر پیدا شد:
خیام : رباعیات
رباعی ۴۷ - می نوش که عمر جاودانی اینست
خیام : رباعیات
رباعی ۷۷ - در دهر هر آن که نیم نانی دارد
خیام : رباعیات
رباعی ۸۶ - گر یک نفست ز زندگانی گذرد
فردوسی : پادشاهی بهرام گور
بخش ۲۵ - سیوم روز بزم ردان ساختند
سیوم روز بزم ردان ساختند
نویسنده را پیش بنشاختند
به می خوردن اندر چو بگشاد چهر
یکی نامه بنوشت شادان به مهر
سر نامه کرد آفرین از نخست
بران کو روان را به شادی بشست
خرد بر دل خویش پیرایه کرد
به رنج تن از مردمی مایه کرد
همه نیکویها ز یزدان شناخت
خرد جست و با مرد دانا بساخت
بدانید کز داد جز نیکویی
نیاید نکوبد در بدخویی
هرانکس که از کارداران ما
سرافراز و جنگی سواران ما
بنالد نه بیند به جز چاه و دار
وگر کشته بر خاک افگنده خوار
بکوشید تا رنجها کم کنید
دل غمگنان شاد و بیغم کنید
که گیتی فراوان نماند به کس
بیآزاری و داد جویید و بس
بدین گیتی اندر نشانه منم
سر راستی را بهانه منم
که چندان سپه کرد آهنگ من
هم آهنگ این نامدار انجمن
از ایدر برفتم به اندک سپاه
شدند آنک بدخواه بد نیک خواه
یکی نامداری چو خاقان چین
جهاندار با تاج و تخت و نگین
به دست مناندر گرفتار شد
سر بخت ترکان نگونسار شد
مرا کرد پیروز یزدان پاک
سر دشمنان رفت در زیر خاک
جز از بندگی پیشهٔ من مباد
جز از راست اندیشهٔ من مباد
نخواهم خراج از جهان هفت سال
اگر زیردستی بود گر همال
به هر کارداری و خودکامهای
نوشتند بر پهلوی نامهای
که از زیردستان جز از رسم و داد
نرانید و از بد نگیرید یاد
هرانکس که درویش باشد به شهر
که از روز شادی نیابند بهر
فرستید نزدیک ما نامشان
برآریم زان آرزو کامشان
دگر هرک هستند پهلونژاد
که گیرند از رفتن رنج یاد
هم از گنج ما بینیازی دهید
خردمند را سرفرازی دهید
کسی را که فامست و دستش تهیست
به هر کار بیارج و بی فرهیست
هم از گنجماشان بتوزید فام
به دیوانهایشان نویسید نام
ز یزدان بخواهید تا هم چنین
دل ما بدارد به آیین و دین
بدین مهر ما شادمانی کنید
بران مهتران مهربانی کنید
همان بندگان را مدارید خوار
که هستند هم بندهٔ کردگار
کسی کش بود پایهٔ سنگیان
دهد کودکان را به فرهنگیان
به دانش روان را توانگر کنید
خرد را ز تن بر سر افسر کنید
ز چیز کسان دور دارید دست
بیآزار باشید و یزدانپرست
بکوشید و پیمان ما مشکنید
پی و بیخ و پیوند بد برکنید
به یزدان پناهید و فرمان کنید
روان را به مهرش گروگان کنید
مجویید آزار همسایگان
هم آن بزرگان و پرمایگان
هرانکس که ناچیز بد چیره گشت
وز اندازهٔ کهتری برگذشت
بزرگش مخوانید کان برتری
سبک بازگردد سوی کهتری
ز درویش چیزی مدارید باز
هرانکس که هست از شما بینیاز
به پاکان گرایید و نیکی کنید
دل و پشت خواهندگان مشکنید
هران چیز کان دور گشت از پسند
بدان چیز نزدیک باشد گزند
ز دارنده بر جان آنکس درود
که از مردمی باشدش تار و پود
چو اندر نوشتند چینی حریر
سر خامه را کرد مشکین دبیر
به عنوان برش شاه گیتی نوشت
دل داد و دانندهٔ خوب و زشت
خداوند بخشایش و فر و زور
شهنشاه بخشنده بهرام گور
سوی مرزبانان فرمانبران
خردمند و دانا و جنگی سران
به هر سو نوند و سوار و هیون
همی رفت با نامهٔ رهنمون
چو آن نامه آمد به هر کشوری
به هر نامداری و هر مهتری
همی گفت هرکس که یزدان سپاس
که هست این جهاندار یزدان شناس
زن و مرد و کودک به هامون شدند
به هر کشور از خانه بیرون شدند
همی خواندند آفرین نهان
بران دادگر شهریار جهان
ازان پس به خوردن بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند
یکی نیمه از روز خوردن بدی
دگر نیمه زو کارکردن بدی
همی نو به هر بامدادی پگاه
خروشی بدی پیش درگاه شاه
که هرکس که دارد خورید و دهید
سپاسی ز خوردن به خود برنهید
کسی کش نیازست آید به گنج
ستاند ز گنج درم سخته پنج
سه من تافته بادهٔ سالخورده
به رنگ گل نار و با رنگ زرد
هانی به رامش نهادند روی
پرآواز میخواره شد شهر و کوی
چنان بد که از بید و گل افسری
ز دیدار او خواستندی کری
یکی شاخ نرگس به تای درم
خریدی کسی زان نگشتی دژم
ز شادی جوان شد دل مرد پیر
به چشمه درون آبها گشت شیر
جهانجوی کرد از جهاندار یاد
که یکسر جهان دید زانگونه شاد
نویسنده را پیش بنشاختند
به می خوردن اندر چو بگشاد چهر
یکی نامه بنوشت شادان به مهر
سر نامه کرد آفرین از نخست
بران کو روان را به شادی بشست
خرد بر دل خویش پیرایه کرد
به رنج تن از مردمی مایه کرد
همه نیکویها ز یزدان شناخت
خرد جست و با مرد دانا بساخت
بدانید کز داد جز نیکویی
نیاید نکوبد در بدخویی
هرانکس که از کارداران ما
سرافراز و جنگی سواران ما
بنالد نه بیند به جز چاه و دار
وگر کشته بر خاک افگنده خوار
بکوشید تا رنجها کم کنید
دل غمگنان شاد و بیغم کنید
که گیتی فراوان نماند به کس
بیآزاری و داد جویید و بس
بدین گیتی اندر نشانه منم
سر راستی را بهانه منم
که چندان سپه کرد آهنگ من
هم آهنگ این نامدار انجمن
از ایدر برفتم به اندک سپاه
شدند آنک بدخواه بد نیک خواه
یکی نامداری چو خاقان چین
جهاندار با تاج و تخت و نگین
به دست مناندر گرفتار شد
سر بخت ترکان نگونسار شد
مرا کرد پیروز یزدان پاک
سر دشمنان رفت در زیر خاک
جز از بندگی پیشهٔ من مباد
جز از راست اندیشهٔ من مباد
نخواهم خراج از جهان هفت سال
اگر زیردستی بود گر همال
به هر کارداری و خودکامهای
نوشتند بر پهلوی نامهای
که از زیردستان جز از رسم و داد
نرانید و از بد نگیرید یاد
هرانکس که درویش باشد به شهر
که از روز شادی نیابند بهر
فرستید نزدیک ما نامشان
برآریم زان آرزو کامشان
دگر هرک هستند پهلونژاد
که گیرند از رفتن رنج یاد
هم از گنج ما بینیازی دهید
خردمند را سرفرازی دهید
کسی را که فامست و دستش تهیست
به هر کار بیارج و بی فرهیست
هم از گنجماشان بتوزید فام
به دیوانهایشان نویسید نام
ز یزدان بخواهید تا هم چنین
دل ما بدارد به آیین و دین
بدین مهر ما شادمانی کنید
بران مهتران مهربانی کنید
همان بندگان را مدارید خوار
که هستند هم بندهٔ کردگار
کسی کش بود پایهٔ سنگیان
دهد کودکان را به فرهنگیان
به دانش روان را توانگر کنید
خرد را ز تن بر سر افسر کنید
ز چیز کسان دور دارید دست
بیآزار باشید و یزدانپرست
بکوشید و پیمان ما مشکنید
پی و بیخ و پیوند بد برکنید
به یزدان پناهید و فرمان کنید
روان را به مهرش گروگان کنید
مجویید آزار همسایگان
هم آن بزرگان و پرمایگان
هرانکس که ناچیز بد چیره گشت
وز اندازهٔ کهتری برگذشت
بزرگش مخوانید کان برتری
سبک بازگردد سوی کهتری
ز درویش چیزی مدارید باز
هرانکس که هست از شما بینیاز
به پاکان گرایید و نیکی کنید
دل و پشت خواهندگان مشکنید
هران چیز کان دور گشت از پسند
بدان چیز نزدیک باشد گزند
ز دارنده بر جان آنکس درود
که از مردمی باشدش تار و پود
چو اندر نوشتند چینی حریر
سر خامه را کرد مشکین دبیر
به عنوان برش شاه گیتی نوشت
دل داد و دانندهٔ خوب و زشت
خداوند بخشایش و فر و زور
شهنشاه بخشنده بهرام گور
سوی مرزبانان فرمانبران
خردمند و دانا و جنگی سران
به هر سو نوند و سوار و هیون
همی رفت با نامهٔ رهنمون
چو آن نامه آمد به هر کشوری
به هر نامداری و هر مهتری
همی گفت هرکس که یزدان سپاس
که هست این جهاندار یزدان شناس
زن و مرد و کودک به هامون شدند
به هر کشور از خانه بیرون شدند
همی خواندند آفرین نهان
بران دادگر شهریار جهان
ازان پس به خوردن بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند
یکی نیمه از روز خوردن بدی
دگر نیمه زو کارکردن بدی
همی نو به هر بامدادی پگاه
خروشی بدی پیش درگاه شاه
که هرکس که دارد خورید و دهید
سپاسی ز خوردن به خود برنهید
کسی کش نیازست آید به گنج
ستاند ز گنج درم سخته پنج
سه من تافته بادهٔ سالخورده
به رنگ گل نار و با رنگ زرد
هانی به رامش نهادند روی
پرآواز میخواره شد شهر و کوی
چنان بد که از بید و گل افسری
ز دیدار او خواستندی کری
یکی شاخ نرگس به تای درم
خریدی کسی زان نگشتی دژم
ز شادی جوان شد دل مرد پیر
به چشمه درون آبها گشت شیر
جهانجوی کرد از جهاندار یاد
که یکسر جهان دید زانگونه شاد
حافظ : رباعیات
رباعی ۱۵ - با می به کنار جوی میباید بود
حافظ : غزلیات
غزل ۱۸ - ساقیا آمدن عید مبارک بادت
ساقیا آمدنِ عید مبارک بادت
وان مَواعید که کردی مَرَوَد از یادت
در شگفتم که در این مدّتِ ایّامِ فِراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت
برسان بندگیِ دختر رَز، گو به درآی
که دَم و همّت ما کرد ز بند، آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد، مَر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراجِ خزان رخنه نیافت
بوستانِ سمن و سرو و گل و شمشادت
چشمِ بد دور کز آن تفرقهات بازآورد
طالعِ ناموَر و دولتِ مادرزادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه طوفانِ حوادث بِبَرَد بُنیادت
وان مَواعید که کردی مَرَوَد از یادت
در شگفتم که در این مدّتِ ایّامِ فِراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت
برسان بندگیِ دختر رَز، گو به درآی
که دَم و همّت ما کرد ز بند، آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد، مَر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراجِ خزان رخنه نیافت
بوستانِ سمن و سرو و گل و شمشادت
چشمِ بد دور کز آن تفرقهات بازآورد
طالعِ ناموَر و دولتِ مادرزادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه طوفانِ حوادث بِبَرَد بُنیادت
حافظ : غزلیات
غزل ۱۴۷ - نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد
به مطربان صبوحی دهیم جامه ی چاک
بدین نوید که باد سحرگهی آورد
بیا بیا که تو حور بهشت را رضوان
در این جهان ز برای دل رهی آورد
همیرویم به شیراز با عنایت بخت
زهی رفیق که بختم به همرهی آورد
به جبر خاطر ما کوش کاین کلاه نمد
بسا شکست که با افسر شهی آورد
چه نالهها که رسید از دلم به خرمن ماه
چو یاد عارض آن ماه خرگهی آورد
رساند رایت منصور بر فلک حافظ
که التجا به جناب شهنشهی آورد
که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد
به مطربان صبوحی دهیم جامه ی چاک
بدین نوید که باد سحرگهی آورد
بیا بیا که تو حور بهشت را رضوان
در این جهان ز برای دل رهی آورد
همیرویم به شیراز با عنایت بخت
زهی رفیق که بختم به همرهی آورد
به جبر خاطر ما کوش کاین کلاه نمد
بسا شکست که با افسر شهی آورد
چه نالهها که رسید از دلم به خرمن ماه
چو یاد عارض آن ماه خرگهی آورد
رساند رایت منصور بر فلک حافظ
که التجا به جناب شهنشهی آورد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۶۶ - روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
صبح امید که بد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
آن پریشانی شبهای دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصه غصه که در دولت یار آخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد
در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
شکر کان محنت بیحد و شمار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
صبح امید که بد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
آن پریشانی شبهای دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصه غصه که در دولت یار آخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد
در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
شکر کان محنت بیحد و شمار آخر شد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۷۳ - در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم
شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
ای عروس هنر از بخت شکایت منما
حجله ی حسن بیارای که داماد آمد
دل فریبان نباتی همه زیور بستند
دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته ی حافظ غزلی نغز بخوان
تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم
شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
ای عروس هنر از بخت شکایت منما
حجله ی حسن بیارای که داماد آمد
دل فریبان نباتی همه زیور بستند
دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته ی حافظ غزلی نغز بخوان
تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۷۵ - صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد
هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش
که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع
به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد
ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد
چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد
ز خانقاه به میخانه میرود حافظ
مگر ز مستی زهد ریا به هوش آمد
که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد
هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش
که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع
به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد
ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد
چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد
ز خانقاه به میخانه میرود حافظ
مگر ز مستی زهد ریا به هوش آمد
حافظ : غزلیات
غزل ۳۵۰ - به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
بهار توبه شکن میرسد چه چاره کنم
سخن درست بگویم نمیتوانم دید
که می خورند حریفان و من نظاره کنم
چو غنچه با لب خندان به یاد مجلس شاه
پیاله گیرم و از شوق جامه پاره کنم
به دور لاله دماغ مرا علاج کنید
گر از میانه ی بزم طرب کناره کنم
ز روی دوست مرا چون گل مراد شکفت
حواله سر دشمن به سنگ خاره کنم
گدای میکدهام لیک وقت مستی بین
که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم
مرا که نیست راه و رسم لقمه پرهیزی
چرا ملامت رند شراب خواره کنم
به تخت گل بنشانم بتی چو سلطانی
ز سنبل و سمنش ساز طوق و یاره کنم
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ
به بانگ بربط و نی رازش آشکاره کنم
بهار توبه شکن میرسد چه چاره کنم
سخن درست بگویم نمیتوانم دید
که می خورند حریفان و من نظاره کنم
چو غنچه با لب خندان به یاد مجلس شاه
پیاله گیرم و از شوق جامه پاره کنم
به دور لاله دماغ مرا علاج کنید
گر از میانه ی بزم طرب کناره کنم
ز روی دوست مرا چون گل مراد شکفت
حواله سر دشمن به سنگ خاره کنم
گدای میکدهام لیک وقت مستی بین
که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم
مرا که نیست راه و رسم لقمه پرهیزی
چرا ملامت رند شراب خواره کنم
به تخت گل بنشانم بتی چو سلطانی
ز سنبل و سمنش ساز طوق و یاره کنم
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ
به بانگ بربط و نی رازش آشکاره کنم
حافظ : غزلیات
غزل ۳۷۴ - بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطرگردان را شِکَر در مجمر اندازیم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز
بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافد
بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم
سخن دانیّ و خوش خوانی نمیورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطرگردان را شِکَر در مجمر اندازیم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز
بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافد
بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم
سخن دانیّ و خوش خوانی نمیورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم
حافظ : غزلیات
غزل ۳۷۶ - دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم
نیست در کس کرم و وقت طرب میگذرد
چاره آن است که سجاده به می بفروشیم
خوش هواییست فرح بخش خدایا بفرست
نازنینی که به رویش می گلگون نوشیم
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم
گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی
لاجرم ز آتش حرمان و هوس میجوشیم
میکشیم از قدح لاله شرابی موهوم
چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم
سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم
نیست در کس کرم و وقت طرب میگذرد
چاره آن است که سجاده به می بفروشیم
خوش هواییست فرح بخش خدایا بفرست
نازنینی که به رویش می گلگون نوشیم
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم
گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی
لاجرم ز آتش حرمان و هوس میجوشیم
میکشیم از قدح لاله شرابی موهوم
چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم
حافظ : غزلیات
غزل ۴۱۷ - عیشم مدام است از لعل دلخواه
عیشم مدام است از لعل دلخواه
کارم به کام است الحمدلله
ای بخت سرکش تنگش به بر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه
ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه
از دست زاهد کردیم توبه
و از فعل عابد استغفرالله
جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه
کافر مبیناد این غم که دیدهست
از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه
کارم به کام است الحمدلله
ای بخت سرکش تنگش به بر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه
ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه
از دست زاهد کردیم توبه
و از فعل عابد استغفرالله
جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه
کافر مبیناد این غم که دیدهست
از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱ - بادا مبارک در جهان، سور و عروسیهای ما
بادا مُبارک در جهان، سور و عروسیهایِ ما
سور و عروسی را خدا، بُبْرید بر بالایِ ما
زُهره قَرین شُد با قَمَر، طوطی قَرین شُد با شِکَر
هر شب عروسیِّ دِگَر، از شاهِ خوشْ سیمایِ ما
اِنَّ الْقُلُوبَ فُرِّجَتْ، اِنَّ النُّفُوسَ زَوِّجَتْ
اِنَّ الْهُمُومَ اُخْرِجَتْ، در دولتِ مولایِ ما
بِسْمِ اللَّهْ امشب بر نَوی، سویِ عروسی میرَوی
دامادِ خوبان میشوی، ای خوبِ شَهرآرایِ ما
خوش میرَوی در کویِ ما، خوش میخُرامی سویِ ما
خوش میجَهی در جوی ما، ای جوی و ای جویایِ ما
خوش میرَوی بر رایِ ما، خوش میگُشایی پایِ ما
خوش میبُری کَفهایِ ما، ای یوسُفِ زیبایِ ما
از تو جَفا کردن رَوا، وَزْ ما وَفا جُستن خَطا
پایِ تَصرُّف را بِنِه، بر جانِ خونْ پالایِ ما
ای جانِ جانْ جان را بِکَش، تا حضرتِ جانانِ ما
وین استخوان را هم بِکَش، هدیه بَرِ عَنْقایِ ما
رَقصی کنید ای عارفان، چَرخی زنید ای مُنّصِفان
در دولتِ شاهِ جهان، آن شاهِ جانْ اَفْزایِ ما
در گَردن اَفکَنده دُهُل، در گِردَکِ نسرین و گُل
کِامْشب بُوَد دَفّ و دُهُل، نیکوتَرین کالایِ ما
خاموشْ کِامْشب زُهره شُد، ساقی به پیمانه و به مُدّ
بِگْرفته ساغَر میکَشَد، حَمْرایِ ما، حَمْرایِ ما
وَاللَهْ که این دَم صوفیان، بَستَند از شادیْ میان
در غَیبْ پیشِ غَیبدان، از شوقِ اِسْتِسْقایِ ما
قومی چو دریا کَفزَنان، چون موجها سَجده کُنان
قومی مُبارز چون سِنان، خونْ خوارْ چون اَجْزایِ ما
خاموشْ کِامْشب مَطْبَخی، شاه است از فَرُّخ رُخی
این نادره که میپَزَد، حَلْوایِ ما، حَلْوایِ ما
سور و عروسی را خدا، بُبْرید بر بالایِ ما
زُهره قَرین شُد با قَمَر، طوطی قَرین شُد با شِکَر
هر شب عروسیِّ دِگَر، از شاهِ خوشْ سیمایِ ما
اِنَّ الْقُلُوبَ فُرِّجَتْ، اِنَّ النُّفُوسَ زَوِّجَتْ
اِنَّ الْهُمُومَ اُخْرِجَتْ، در دولتِ مولایِ ما
بِسْمِ اللَّهْ امشب بر نَوی، سویِ عروسی میرَوی
دامادِ خوبان میشوی، ای خوبِ شَهرآرایِ ما
خوش میرَوی در کویِ ما، خوش میخُرامی سویِ ما
خوش میجَهی در جوی ما، ای جوی و ای جویایِ ما
خوش میرَوی بر رایِ ما، خوش میگُشایی پایِ ما
خوش میبُری کَفهایِ ما، ای یوسُفِ زیبایِ ما
از تو جَفا کردن رَوا، وَزْ ما وَفا جُستن خَطا
پایِ تَصرُّف را بِنِه، بر جانِ خونْ پالایِ ما
ای جانِ جانْ جان را بِکَش، تا حضرتِ جانانِ ما
وین استخوان را هم بِکَش، هدیه بَرِ عَنْقایِ ما
رَقصی کنید ای عارفان، چَرخی زنید ای مُنّصِفان
در دولتِ شاهِ جهان، آن شاهِ جانْ اَفْزایِ ما
در گَردن اَفکَنده دُهُل، در گِردَکِ نسرین و گُل
کِامْشب بُوَد دَفّ و دُهُل، نیکوتَرین کالایِ ما
خاموشْ کِامْشب زُهره شُد، ساقی به پیمانه و به مُدّ
بِگْرفته ساغَر میکَشَد، حَمْرایِ ما، حَمْرایِ ما
وَاللَهْ که این دَم صوفیان، بَستَند از شادیْ میان
در غَیبْ پیشِ غَیبدان، از شوقِ اِسْتِسْقایِ ما
قومی چو دریا کَفزَنان، چون موجها سَجده کُنان
قومی مُبارز چون سِنان، خونْ خوارْ چون اَجْزایِ ما
خاموشْ کِامْشب مَطْبَخی، شاه است از فَرُّخ رُخی
این نادره که میپَزَد، حَلْوایِ ما، حَلْوایِ ما
مولوی : غزلیات
غزل ۸۸ - شاد آمدی ای مه رو، ای شادی جان شاد آ
شاد آمدی ای مَهْ رو، ای شادیِ جانْ شاد آ
تا بود چُنین بودی، تا باد چُنان بادا
ای صورتِ هر شادی، اَنْدَر دلِ ما یادی
ای صورتِ عشقِ کُل، اَنْدَر دِل ما یاد آ
بیرون پَر از این طِفْلی ما را بِرَهان ای جان
از مِنَّتِ هر داد و وَزْ غُصّهٔ هر دادا
ما چَنگ زدیم از غَم، در یار و رُخانِ ما
ای دَفْ تو بِنال از دل، وِیْ نایْ به فریاد آ
ای دل تو که زیبایی، شیرین شو از آن خُسرو
وَرْ خُسروِ شیرینی، در عشقْ چو فرهاد آ
تا بود چُنین بودی، تا باد چُنان بادا
ای صورتِ هر شادی، اَنْدَر دلِ ما یادی
ای صورتِ عشقِ کُل، اَنْدَر دِل ما یاد آ
بیرون پَر از این طِفْلی ما را بِرَهان ای جان
از مِنَّتِ هر داد و وَزْ غُصّهٔ هر دادا
ما چَنگ زدیم از غَم، در یار و رُخانِ ما
ای دَفْ تو بِنال از دل، وِیْ نایْ به فریاد آ
ای دل تو که زیبایی، شیرین شو از آن خُسرو
وَرْ خُسروِ شیرینی، در عشقْ چو فرهاد آ
مولوی : غزلیات
غزل ۹۱ - در آب فکن ساقی، بط زادهٔ آبی را
در آبْ فَکَن ساقی، بَط زادهٔ آبی را
بِشْتاب و شتابْ اولی’، مَستانِ شَبابی را
ای جانِ بهار و دِیْ، وِیْ حاتِمِ نُقل و میْ
پُر کُن زِ شِکَر چون نِی، بوبکْرِ رَبابی را
ای ساقیِ شور و شَر، هین عیش بگیر از سَر
پُر کُن زِ میِ اَحْمَر، سَغْراق و شرابی را
بِنْما زِ مِی فَرُّخ، این سو اُخ و آن سو اُخ
بُرْبایْ نِقاب از رُخ، معشوقِ نِقابی را
اَحْسَنْت زِهی یار او، شاخِ گُلِ بیخار او
شاباشْ زِهی دارو، دلهای کَبابی را
صد حَلْقه نِگَر شَیدا، زان بادهٔ ناپَیدا
کاسِد کُند این صَهْبا، صد خَمْرِ لُعابی را
مَستان چَمَن پنهان، اِشْکوفه زِ شاخْ اَفْشان
صد کوه چو کَهْ غَلْطان، سیلابِ حَبابی را
گَر آن قَدَح روشن، جان است نهان از تَن
پنهان نَتَوان کردن، مَستیّ و خَرابی را
ماییم چو کِشتْ ای جان، سَرسَبز دَرین میدان
تشنه شُده و جویان، بارانِ سَحابی را
چون رَعْد نهیی خامُش، چون پَردهٔ تُست این هُش
وَزْ صبر و فَنَا میکُش، طوطیّ خِطابی را
بِشْتاب و شتابْ اولی’، مَستانِ شَبابی را
ای جانِ بهار و دِیْ، وِیْ حاتِمِ نُقل و میْ
پُر کُن زِ شِکَر چون نِی، بوبکْرِ رَبابی را
ای ساقیِ شور و شَر، هین عیش بگیر از سَر
پُر کُن زِ میِ اَحْمَر، سَغْراق و شرابی را
بِنْما زِ مِی فَرُّخ، این سو اُخ و آن سو اُخ
بُرْبایْ نِقاب از رُخ، معشوقِ نِقابی را
اَحْسَنْت زِهی یار او، شاخِ گُلِ بیخار او
شاباشْ زِهی دارو، دلهای کَبابی را
صد حَلْقه نِگَر شَیدا، زان بادهٔ ناپَیدا
کاسِد کُند این صَهْبا، صد خَمْرِ لُعابی را
مَستان چَمَن پنهان، اِشْکوفه زِ شاخْ اَفْشان
صد کوه چو کَهْ غَلْطان، سیلابِ حَبابی را
گَر آن قَدَح روشن، جان است نهان از تَن
پنهان نَتَوان کردن، مَستیّ و خَرابی را
ماییم چو کِشتْ ای جان، سَرسَبز دَرین میدان
تشنه شُده و جویان، بارانِ سَحابی را
چون رَعْد نهیی خامُش، چون پَردهٔ تُست این هُش
وَزْ صبر و فَنَا میکُش، طوطیّ خِطابی را
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۳ - آمد بهار خرم، آمد نگار ما
آمد بهارِ خُرَّم، آمد نِگارِ ما
چون صد هزار تَنْگِ شِکَر در کِنارِ ما
آمد مَهی که مَجْلِسِ جانْ زو مُنَوَّرست
تا بِشْکَنَد زِ بادهٔ گُلْگونْ خُمارِ ما
شاد آمدی بیا و مُلوکانه آمدی
ای سَروِ گُلْسِتانْ، چَمَن و لاله زارِ ما
پاینده باش ای مَهْ و پاینده عُمر باش
در بیشهٔ جهانْ زِ برایِ شکارِ ما
دریا بِجوش از تو که بی مِثْل گوهری
کُهْسار در خُروش که ای یارِغارِ ما
در روزِ بَزمْ ساقیِ دریاعَطایِ ما
در روزِ رَزمْ شیرِ نَر و ذوالْفَقارِ ما
چونی دَرین غریبی و چونی دَرین سَفَر؟
بَرخیز تا رَویم به سویِ دیارِ ما
ما را به مَشک و خُمّ و سَبوها قَرار نیست
ما را کَشان کنید سویِ جویبارِ ما
سویِ پَری رُخی که بر آن چَشمهها نِشَست
آرامِ عقلِ مَست و دلِ بیقَرارِ ما
شُد ماه در گُدازِشِ سوداش هَمچو ما
شُد آفتابْ از رُخِ او یادگارِ ما
ای رونَقِ صَباح و، صَبوحِ ظَریفِ ما
وِیْ دولتِ پَیاپِیِ بیش از شِمارِ ما
هر چند سخت مَستی، سُستی مَکُن بگیر
کَارْزَد به هر چه گویی، خَمْر و خُمارِ ما
جامی چو آفتابْ پُرآتشْ بگیر زود
دَرکَش به رویِ چون قَمَرِ شهریارِ ما
این نیم کاره مانْد و دلِ من زِ کار شُد
کار او کُند که هست خداوندگارِ ما
چون صد هزار تَنْگِ شِکَر در کِنارِ ما
آمد مَهی که مَجْلِسِ جانْ زو مُنَوَّرست
تا بِشْکَنَد زِ بادهٔ گُلْگونْ خُمارِ ما
شاد آمدی بیا و مُلوکانه آمدی
ای سَروِ گُلْسِتانْ، چَمَن و لاله زارِ ما
پاینده باش ای مَهْ و پاینده عُمر باش
در بیشهٔ جهانْ زِ برایِ شکارِ ما
دریا بِجوش از تو که بی مِثْل گوهری
کُهْسار در خُروش که ای یارِغارِ ما
در روزِ بَزمْ ساقیِ دریاعَطایِ ما
در روزِ رَزمْ شیرِ نَر و ذوالْفَقارِ ما
چونی دَرین غریبی و چونی دَرین سَفَر؟
بَرخیز تا رَویم به سویِ دیارِ ما
ما را به مَشک و خُمّ و سَبوها قَرار نیست
ما را کَشان کنید سویِ جویبارِ ما
سویِ پَری رُخی که بر آن چَشمهها نِشَست
آرامِ عقلِ مَست و دلِ بیقَرارِ ما
شُد ماه در گُدازِشِ سوداش هَمچو ما
شُد آفتابْ از رُخِ او یادگارِ ما
ای رونَقِ صَباح و، صَبوحِ ظَریفِ ما
وِیْ دولتِ پَیاپِیِ بیش از شِمارِ ما
هر چند سخت مَستی، سُستی مَکُن بگیر
کَارْزَد به هر چه گویی، خَمْر و خُمارِ ما
جامی چو آفتابْ پُرآتشْ بگیر زود
دَرکَش به رویِ چون قَمَرِ شهریارِ ما
این نیم کاره مانْد و دلِ من زِ کار شُد
کار او کُند که هست خداوندگارِ ما
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۶ - مبارکی که بود در همه عروسیها
مُبارکی که بُوَد در همه عروسیها
دَرین عروسیِ ما باد ای خدا تنها
مُبارکیِّ شبِ قَدْر و ماهِ روزه و عید
مِبارکیِّ مُلاقاتِ آدم و حَوّا
مُبارکیِّ مُلاقات یوسُف و یعقوب
مُبارکیِّ تماشایِ جَنَّهُ الْمَاوی
مُبارکیِّ دِگَر کان به گفت دَرنایَد
نِثارِ شادیِ اَوْلادِ شیخ و مِهْتَر ما
به هَمدَمیّ و خوشی، هَمچو شیر باد و عَسَل
به اِخْتِلاط و وَفا، هَمچو شِکَّر و حَلْوا
مُبارکیِّ تَبارَک نَدیم و ساقی باد
بر آن که گوید آمین، بر آن کِه کرد دُعا
دَرین عروسیِ ما باد ای خدا تنها
مُبارکیِّ شبِ قَدْر و ماهِ روزه و عید
مِبارکیِّ مُلاقاتِ آدم و حَوّا
مُبارکیِّ مُلاقات یوسُف و یعقوب
مُبارکیِّ تماشایِ جَنَّهُ الْمَاوی
مُبارکیِّ دِگَر کان به گفت دَرنایَد
نِثارِ شادیِ اَوْلادِ شیخ و مِهْتَر ما
به هَمدَمیّ و خوشی، هَمچو شیر باد و عَسَل
به اِخْتِلاط و وَفا، هَمچو شِکَّر و حَلْوا
مُبارکیِّ تَبارَک نَدیم و ساقی باد
بر آن که گوید آمین، بر آن کِه کرد دُعا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۱ - تعالوا کلنا ذا الیوم سکریٰ
تَعالَوا کُلُّنا ذَا الْیَوْمَ سُکْریٰ
بِاَقْداحٍ تُخامِرُنا وَ تَتْریٰ
سَقانا رَبُّنا کَأْسًا دِهاقًا
فَشُکْرًا ثُمَّ شُکْرًا ثُمَّ شُکْرًا
تَعالَوا اِنَّ هٰذا یَوْمُ عیدٍ
تَجَلّیٰ فیهِ ما تَرْجُونَ جَهْرا
طَوارِقُ زُرْنَنا وَ اللَّیْلُ ساجٍ
فَما اَبْقَیْنَ فِی التَّضْییقِ صَدْرا
زِ کَفِّ هر یکی دریایِ بَخشش
نَثَرْنَ جَواهِرًا جَمًّا وَ وَفْرا
بِاَقْداحٍ تُخامِرُنا وَ تَتْریٰ
سَقانا رَبُّنا کَأْسًا دِهاقًا
فَشُکْرًا ثُمَّ شُکْرًا ثُمَّ شُکْرًا
تَعالَوا اِنَّ هٰذا یَوْمُ عیدٍ
تَجَلّیٰ فیهِ ما تَرْجُونَ جَهْرا
طَوارِقُ زُرْنَنا وَ اللَّیْلُ ساجٍ
فَما اَبْقَیْنَ فِی التَّضْییقِ صَدْرا
زِ کَفِّ هر یکی دریایِ بَخشش
نَثَرْنَ جَواهِرًا جَمًّا وَ وَفْرا