عبارات مورد جستجو در ۲۷۸ گوهر پیدا شد:
حافظ : قطعات
قطعه ۲۴ - در این ظلمتسرا تا کی به بوی دوست بنشینم
حافظ : غزلیات
غزل ۱۸۹ - طایر دولت اگر باز گذاری بکند
طایر دولت اگر باز گذاری بکند
یار بازآید و با وصل قراری بکند
دیده را دستگه در و گهر گر چه نماند
بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند
دوش گفتم بکند لعل لبش چاره ی من
هاتف غیب ندا داد که آری بکند
کس نیارد بر او دم زند از قصه ی ما
مگرش باد صبا گوش گذاری بکند
دادهام باز نظر را به تذروی پرواز
بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند
شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند
کو کریمی که ز بزم طربش غمزدهای
جرعهای درکشد و دفع خماری بکند
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب
بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند
حافظا گر نروی از در او هم روزی
گذری بر سرت از گوشه کناری بکند
یار بازآید و با وصل قراری بکند
دیده را دستگه در و گهر گر چه نماند
بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند
دوش گفتم بکند لعل لبش چاره ی من
هاتف غیب ندا داد که آری بکند
کس نیارد بر او دم زند از قصه ی ما
مگرش باد صبا گوش گذاری بکند
دادهام باز نظر را به تذروی پرواز
بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند
شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند
کو کریمی که ز بزم طربش غمزدهای
جرعهای درکشد و دفع خماری بکند
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب
بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند
حافظا گر نروی از در او هم روزی
گذری بر سرت از گوشه کناری بکند
حافظ : غزلیات
غزل ۲۳۵ - زهی خجسته زمانی که یار بازآید
زهی خجسته زمانی که یار بازآید
به کام غم زدگان غم گسار بازآید
به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم
بدان امید که آن شهسوار بازآید
اگر نه در خم چوگان او رود سر من
ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید
مقیم بر سر راهش نشستهام چون گرد
بدان هوس که بدین رهگذار بازآید
دلی که با سر زلفین او قراری داد
گمان مبر که بدان دل قرار بازآید
چه جورها که کشیدند بلبلان از دی
به بوی آن که دگر نوبهار بازآید
ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ
که همچو سرو به دستم نگار بازآید
به کام غم زدگان غم گسار بازآید
به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم
بدان امید که آن شهسوار بازآید
اگر نه در خم چوگان او رود سر من
ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید
مقیم بر سر راهش نشستهام چون گرد
بدان هوس که بدین رهگذار بازآید
دلی که با سر زلفین او قراری داد
گمان مبر که بدان دل قرار بازآید
چه جورها که کشیدند بلبلان از دی
به بوی آن که دگر نوبهار بازآید
ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ
که همچو سرو به دستم نگار بازآید
حافظ : غزلیات
غزل ۳۶۵ - عمریست تا به راه غمت رو نهادهایم
عمریست تا به راه غمت رو نهادهایم
روی و ریای خلق به یک سو نهادهایم
طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم
در راه جام و ساقی مه رو نهادهایم
هم جان بدان دو نرگس جادو سپردهایم
هم دل بدان دو سنبل هندو نهادهایم
عمری گذشت تا به امید اشارتی
چشمی بدان دو گوشه ی ابرو نهادهایم
ما ملک عافیت نه به لشکر گرفتهایم
ما تخت سلطنت نه به بازو نهادهایم
تا سحر چشم یار چه بازی کند که باز
بنیاد بر کرشمه ی جادو نهادهایم
بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال
همچون بنفشه بر سر زانو نهادهایم
در گوشه ی امید چو نظارگان ماه
چشم طلب بر آن خم ابرو نهادهایم
گفتی که حافظا دل سرگشتهات کجاست
در حلقههای آن خم گیسو نهادهایم
روی و ریای خلق به یک سو نهادهایم
طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم
در راه جام و ساقی مه رو نهادهایم
هم جان بدان دو نرگس جادو سپردهایم
هم دل بدان دو سنبل هندو نهادهایم
عمری گذشت تا به امید اشارتی
چشمی بدان دو گوشه ی ابرو نهادهایم
ما ملک عافیت نه به لشکر گرفتهایم
ما تخت سلطنت نه به بازو نهادهایم
تا سحر چشم یار چه بازی کند که باز
بنیاد بر کرشمه ی جادو نهادهایم
بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال
همچون بنفشه بر سر زانو نهادهایم
در گوشه ی امید چو نظارگان ماه
چشم طلب بر آن خم ابرو نهادهایم
گفتی که حافظا دل سرگشتهات کجاست
در حلقههای آن خم گیسو نهادهایم
حافظ : غزلیات
غزل ۴۳۲ - مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی
وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید
مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی
شد حلقه قامت من تا بعد از این رقیبت
زین در دگر نراند ما را به هیچ بابی
در انتظار رویت ما و امیدواری
در عشوه وصالت ما و خیال و خوابی
مخمور آن دو چشمم آیا کجاست جامی
بیمار آن دو لعلم آخر کم از جوابی
حافظ چه مینهی دل تو در خیال خوبان
کی تشنه سیر گردد از لمعه سرابی
پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی
وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید
مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی
شد حلقه قامت من تا بعد از این رقیبت
زین در دگر نراند ما را به هیچ بابی
در انتظار رویت ما و امیدواری
در عشوه وصالت ما و خیال و خوابی
مخمور آن دو چشمم آیا کجاست جامی
بیمار آن دو لعلم آخر کم از جوابی
حافظ چه مینهی دل تو در خیال خوبان
کی تشنه سیر گردد از لمعه سرابی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۲ - در هوایت بیقرارم روز و شب
در هوایَت بیقَرارم روز و شب
سَر زِ پایَت بَرندارم روز و شب
روز و شب را هَمچو خود مَجنون کُنم
روز و شب را کِی گُذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان میخواستند
جان و دل را میسِپارم روز و شب
تا نیابم آن چه در مَغزِ من است
یک زمانی سَر نَخارم روز و شب
تا که عشقَت مُطربی آغاز کرد
گاه چَنْگَم، گاه تارم روز و شب
میزَنی تو زَخْمه و بَر میرَوَد
تا به گَردونْ زیر و زارم روز و شب
ساقییی کردی بَشَر را چِلْ صَبوح
زان خَمیر اَنْدَر خُمارم روز و شب
ای مِهارِ عاشقانْ در دستِ تو
در میانِ این قَطارم روز و شب
میکَشَم مَستانه بارت بیخَبَر
همچو اُشْتُر زیرِ بارم روز و شب
تا بِنَگْشایی به قَنْدت روزهام
تا قیامَت روزه دارم روز و شب
چون زِ خوانِ فَضلْ روزه بِشْکَنَم
عید باشد روزگارم روز و شب
جانِ روز و جانِ شبْ ای جانِ تو
اِنْتِظارم، اِنْتِظارم روز و شب
تا به سالی نیستم موقوفِ عید
با مَهِ تو عیدوارم روز و شب
زان شبی که وَعده کردی روزِ وَصل
روز و شب را میشُمارم روز و شب
بس که کِشتِ مِهرِ جانم تشنه است
زَ ابْرِ دیده اشک بارم روز و شب
سَر زِ پایَت بَرندارم روز و شب
روز و شب را هَمچو خود مَجنون کُنم
روز و شب را کِی گُذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان میخواستند
جان و دل را میسِپارم روز و شب
تا نیابم آن چه در مَغزِ من است
یک زمانی سَر نَخارم روز و شب
تا که عشقَت مُطربی آغاز کرد
گاه چَنْگَم، گاه تارم روز و شب
میزَنی تو زَخْمه و بَر میرَوَد
تا به گَردونْ زیر و زارم روز و شب
ساقییی کردی بَشَر را چِلْ صَبوح
زان خَمیر اَنْدَر خُمارم روز و شب
ای مِهارِ عاشقانْ در دستِ تو
در میانِ این قَطارم روز و شب
میکَشَم مَستانه بارت بیخَبَر
همچو اُشْتُر زیرِ بارم روز و شب
تا بِنَگْشایی به قَنْدت روزهام
تا قیامَت روزه دارم روز و شب
چون زِ خوانِ فَضلْ روزه بِشْکَنَم
عید باشد روزگارم روز و شب
جانِ روز و جانِ شبْ ای جانِ تو
اِنْتِظارم، اِنْتِظارم روز و شب
تا به سالی نیستم موقوفِ عید
با مَهِ تو عیدوارم روز و شب
زان شبی که وَعده کردی روزِ وَصل
روز و شب را میشُمارم روز و شب
بس که کِشتِ مِهرِ جانم تشنه است
زَ ابْرِ دیده اشک بارم روز و شب
مولوی : غزلیات
غزل ۵۳۰ - امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان میرسد
امروزْ خندانیم و خوش کان بَختِ خندان میرَسَد
سُلطانِ سُلطانانِ ما از سویِ میدان میرَسَد
امروزْ توبه بِشْکَنَم پَرهیز را بَرهَم زَنَم
کان یوسُفِ خوبانِ من از شهرِ کَنْعان میرَسَد
مَست و خُرامان میرَوَم پوشیده چون جانْ میرَوَم
پُرسان و جویان میرَوَم آن سو که سُلطان میرَسَد
اِقْبالْ آبادان شُده دَستار و دِلْ ویران شُده
اُفْتان شُده خیزان شُده کَزْ بَزمِ مَستان میرَسَد
فرمانِ ما کُن ای پسر با ما وَفا کُن ای پسر
نَسْیه رَها کُن ای پسر کِامْروز فَرمان میرَسَد
پُرنور شو چون آسْمان سَرسَبز شو چون بوسْتان
شو آشنا چون ماهیان کان بَحرِ عُمّان میرَسَد
هان ای پسر هان ای پسر خود را بِبین در من نِگَر
زیرا زِ بویِ زَعفَران گویند خندان میرَسَد
بازآمدی کَف میزَنی تا خانهها ویران کُنی
زیرا که در ویرانهها خورشیدِ رَخشان میرَسَد
ای خانه را گشته گِرو تو سایه پَروَردی بُرو
کَزْ آفتابْ آن سنگ را لَعْلِ بَدَخشان میرَسَد
گَه خونی و خونْ خوارهیی گَهْ خستگان را چارهیی
خاصه که این بیچاره را کَزْ سویِ ایشان میرَسَد
امروزْ مَستان را بِجو غیبم بِبین عیبَم مگو
زیرا زِ مَستیهایِ او حَرفَم پریشان میرَسَد
سُلطانِ سُلطانانِ ما از سویِ میدان میرَسَد
امروزْ توبه بِشْکَنَم پَرهیز را بَرهَم زَنَم
کان یوسُفِ خوبانِ من از شهرِ کَنْعان میرَسَد
مَست و خُرامان میرَوَم پوشیده چون جانْ میرَوَم
پُرسان و جویان میرَوَم آن سو که سُلطان میرَسَد
اِقْبالْ آبادان شُده دَستار و دِلْ ویران شُده
اُفْتان شُده خیزان شُده کَزْ بَزمِ مَستان میرَسَد
فرمانِ ما کُن ای پسر با ما وَفا کُن ای پسر
نَسْیه رَها کُن ای پسر کِامْروز فَرمان میرَسَد
پُرنور شو چون آسْمان سَرسَبز شو چون بوسْتان
شو آشنا چون ماهیان کان بَحرِ عُمّان میرَسَد
هان ای پسر هان ای پسر خود را بِبین در من نِگَر
زیرا زِ بویِ زَعفَران گویند خندان میرَسَد
بازآمدی کَف میزَنی تا خانهها ویران کُنی
زیرا که در ویرانهها خورشیدِ رَخشان میرَسَد
ای خانه را گشته گِرو تو سایه پَروَردی بُرو
کَزْ آفتابْ آن سنگ را لَعْلِ بَدَخشان میرَسَد
گَه خونی و خونْ خوارهیی گَهْ خستگان را چارهیی
خاصه که این بیچاره را کَزْ سویِ ایشان میرَسَد
امروزْ مَستان را بِجو غیبم بِبین عیبَم مگو
زیرا زِ مَستیهایِ او حَرفَم پریشان میرَسَد
مولوی : غزلیات
غزل ۷۱۹ - ای اهل صبوح در چه کارید؟
ای اَهلِ صَبوح در چه کارید؟
شب میگُذرد رَوا مَدارید
مانندهٔ آفتابِ رَخْشان
از جامِ صَبوحْ سَر بَرآرید
ای شَب شِمُران اگر شُمار است
باری شبِ زُلْفِ او شُمارید
زَخمی که زدهست وانِمایید
گَر پنجهٔ شیر را شکارید
در خواب شوید ای مَلولان
وین خَلْوَت را به ما سپارید
میآید آن نِگار امشب
چون مُنتَظِرانِ آن نِگارید
زان روی که شَمسِ دینِ تبریز
دانَد که شما در انتظارید
شب میگُذرد رَوا مَدارید
مانندهٔ آفتابِ رَخْشان
از جامِ صَبوحْ سَر بَرآرید
ای شَب شِمُران اگر شُمار است
باری شبِ زُلْفِ او شُمارید
زَخمی که زدهست وانِمایید
گَر پنجهٔ شیر را شکارید
در خواب شوید ای مَلولان
وین خَلْوَت را به ما سپارید
میآید آن نِگار امشب
چون مُنتَظِرانِ آن نِگارید
زان روی که شَمسِ دینِ تبریز
دانَد که شما در انتظارید
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۶۲ - گر ناز تو را به گفت نارم
گَر نازِ تو را به گفت نارَم
مِهرِ تو درونِ سینه دارم
بیمِهرِ تو گَر گُلی بِبویَم
در حالْ بِسوز هَمچو خارم
ماننده ماهی اَرْ خَموشَم
چون موج و چو بَحرْ بیقَرارم
ای بر لبِ من نَهاده مُهری
می کَش تو به سویِ خودْ مِهارم
مَقصودِ تو چیست؟ من چه دانم؟
دانم که من اَنْدَرین قِطارم
نُشْخوارِ غَمَت زَنَم چو اُشْتُر
چون اُشْتُرِ مَست کَفْ بَرآرم
هر چند نَهان کُنم نگویم
در حَضرتِ عشق آشکارم
ماننده دانه زیرِ خاکَم
موقوفِ اشارتِ بَهارم
تا بیدَمْ خود زَنَم دَمی خوش
تا بیسَر خود سَری بِخارم
مِهرِ تو درونِ سینه دارم
بیمِهرِ تو گَر گُلی بِبویَم
در حالْ بِسوز هَمچو خارم
ماننده ماهی اَرْ خَموشَم
چون موج و چو بَحرْ بیقَرارم
ای بر لبِ من نَهاده مُهری
می کَش تو به سویِ خودْ مِهارم
مَقصودِ تو چیست؟ من چه دانم؟
دانم که من اَنْدَرین قِطارم
نُشْخوارِ غَمَت زَنَم چو اُشْتُر
چون اُشْتُرِ مَست کَفْ بَرآرم
هر چند نَهان کُنم نگویم
در حَضرتِ عشق آشکارم
ماننده دانه زیرِ خاکَم
موقوفِ اشارتِ بَهارم
تا بیدَمْ خود زَنَم دَمی خوش
تا بیسَر خود سَری بِخارم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۹۴ - ای باغبان ای باغبان آمد خزان، آمد خزان
ای باغْبان ای باغْبان آمد خَزان، آمد خَزان
بر شاخ و بَرگ از دَردِ دل، بِنْگَر نشان، بِنْگَر نشان
ای باغْبان هین، گوش کُن، نالهیْ درختانْ نوش کُن
نوحهکُنان از هر طَرَف صد بیزبان، صد بیزبان
هرگز نباشد بیسَبَبْ گِریان دو چَشم و خُشکْ لَب
نَبْوَد کسی بیدَردِ دلْ رُخْ زَعفَران، رُخْ زَعفَران
حاصل دَرآمَد زاغِ غَم در باغ و میکوبد قَدَم
پُرسان به اَفْسوس و سِتَم کو گُلْسِتان؟ کو گُلْسِتان؟
کو سوسن و کو نَسْتَرن؟ کو سَرو و لاله و یاسَمَن؟
کو سَبزپوشانِ چَمَن؟ کو اَرغَوان؟ کو اَرغَوان؟
کو میوهها را دایِگان؟ کو شَهْد و شِکَّر رایگان؟
خُشک است از شیرِ رَوان، هر شیردان، هر شیردان
کو بُلبُلِ شیرین فَنَم؟ کو فاخْتهیْ کوکو زَنَم؟
طاووسِ خوبِ چون صَنَم؟ کو طوطیان؟ کو طوطیان؟
خورده چو آدم دانهیی، افتاده از کاشانهیی
پَرّیده تاج و حُلَّهشان زین اِفْتِنان، زین اِفْتِنان
گُلْشَنْ چو آدم مُسْتَضِر، هم نوحهگَر، هم مُنْتَظِر
چون گُفتهشان لا تَقْنَطُوا، ذو الْاِمْتِنان، ذو الْاِمْتِنان
جُمله درختان صَف زده، جامه سِیَه، ماتَم زده
بیبَرگ و زار و نوحه گَر زان اِمْتِحان، زانْ اِمْتِحان
ای لَکْلَک و سالارِ دِهْ، آخِر جوابی بازدِهْ
در قَعْر رفتی یا شُدی بر آسْمان؟ بر آسْمان؟
گفتند ای زاغ عَدو آن آبْ بازآید به جو
عالَم شود پُررنگ و بو، هَمچون جِنان، هَمچون جِنان
ای زاغِ بیهوده سُخُن، سه ماه دیگر صَبر کُن
تا دَررَسَد کوریِّ تو عیدِ جهان، عیدِ جهان
ز آوازِ اسرافیلِ ما، روشن شود قِنْدیل ما
زنده شویم از مُردنِ آن مَهرَ جان، آن مَهرَ جان
تا کِی از این اِنْکار و شک، کانِ خوشی بین و نَمَک
بر چَرخْ پَرخون مَرُدمک بینردبان، بینردبان
میرَد خَزانِ هَمچو دَد، بر گورِ او کوبی لَگَد
نک صُبحِ دولَت میدَمَد، ای پاسْبان ای پاسْبان
صُبحا جهان پُرنور کُن، این هِنْدوان را دور کُن
مَر دَهر را مَحْرور کُن، افُسون بِخوان، افُسون بِخوان
ای آفتابِ خوش عَمَل، بازآ سویِ بُرجِ حَمَل
نی یَخ گُذار و نی وَحَل، عَنْبَرفَشان، عَنْبَرفَشان
گُلْزار را پُرخنده کُن، وان مُردگان را زنده کُن
مَر حَشْر را تابنده کُن، هین، الْعِیان، هین، الْعِیان
از حَبْس رَسته دانهها ما هم زِ کُنجِ خانهها
آورده باغ از غَیبها صد اَرْمغان، صد اَرْمغان
گُلْشَن پُر از شاهِد شود، هم پوستین کاسِد شود
زاینده و والِد شود دورِ زمان، دورِ زمان
لَکْ لَکْ بیاید با یَدَک، بر قَصرِ عالی چون فَلَک
لَکْ لَکْ کُنان کَالْمُلْکُ لَکْ یا مُسْتَعان، یا مُسْتَعان
بُلبُل رَسَد بَربَط زَنان، وان فاخْته کوکوکُنان
مُرغانِ دیگر مُطربِ بَختِ جوان، بَختِ جوان
من زین قیامَت حامِلَم، گفتِ زبان را میهِلَم
مینایَد اندیشهیْ دِلَم اَنْدَر زبان، اَنْدَر زبان
خاموش و بِشْنو ای پدر، از باغ و مُرغانْ نو خَبَر
پیکانِ پَرّان آمده از لامَکان، از لامَکان
بر شاخ و بَرگ از دَردِ دل، بِنْگَر نشان، بِنْگَر نشان
ای باغْبان هین، گوش کُن، نالهیْ درختانْ نوش کُن
نوحهکُنان از هر طَرَف صد بیزبان، صد بیزبان
هرگز نباشد بیسَبَبْ گِریان دو چَشم و خُشکْ لَب
نَبْوَد کسی بیدَردِ دلْ رُخْ زَعفَران، رُخْ زَعفَران
حاصل دَرآمَد زاغِ غَم در باغ و میکوبد قَدَم
پُرسان به اَفْسوس و سِتَم کو گُلْسِتان؟ کو گُلْسِتان؟
کو سوسن و کو نَسْتَرن؟ کو سَرو و لاله و یاسَمَن؟
کو سَبزپوشانِ چَمَن؟ کو اَرغَوان؟ کو اَرغَوان؟
کو میوهها را دایِگان؟ کو شَهْد و شِکَّر رایگان؟
خُشک است از شیرِ رَوان، هر شیردان، هر شیردان
کو بُلبُلِ شیرین فَنَم؟ کو فاخْتهیْ کوکو زَنَم؟
طاووسِ خوبِ چون صَنَم؟ کو طوطیان؟ کو طوطیان؟
خورده چو آدم دانهیی، افتاده از کاشانهیی
پَرّیده تاج و حُلَّهشان زین اِفْتِنان، زین اِفْتِنان
گُلْشَنْ چو آدم مُسْتَضِر، هم نوحهگَر، هم مُنْتَظِر
چون گُفتهشان لا تَقْنَطُوا، ذو الْاِمْتِنان، ذو الْاِمْتِنان
جُمله درختان صَف زده، جامه سِیَه، ماتَم زده
بیبَرگ و زار و نوحه گَر زان اِمْتِحان، زانْ اِمْتِحان
ای لَکْلَک و سالارِ دِهْ، آخِر جوابی بازدِهْ
در قَعْر رفتی یا شُدی بر آسْمان؟ بر آسْمان؟
گفتند ای زاغ عَدو آن آبْ بازآید به جو
عالَم شود پُررنگ و بو، هَمچون جِنان، هَمچون جِنان
ای زاغِ بیهوده سُخُن، سه ماه دیگر صَبر کُن
تا دَررَسَد کوریِّ تو عیدِ جهان، عیدِ جهان
ز آوازِ اسرافیلِ ما، روشن شود قِنْدیل ما
زنده شویم از مُردنِ آن مَهرَ جان، آن مَهرَ جان
تا کِی از این اِنْکار و شک، کانِ خوشی بین و نَمَک
بر چَرخْ پَرخون مَرُدمک بینردبان، بینردبان
میرَد خَزانِ هَمچو دَد، بر گورِ او کوبی لَگَد
نک صُبحِ دولَت میدَمَد، ای پاسْبان ای پاسْبان
صُبحا جهان پُرنور کُن، این هِنْدوان را دور کُن
مَر دَهر را مَحْرور کُن، افُسون بِخوان، افُسون بِخوان
ای آفتابِ خوش عَمَل، بازآ سویِ بُرجِ حَمَل
نی یَخ گُذار و نی وَحَل، عَنْبَرفَشان، عَنْبَرفَشان
گُلْزار را پُرخنده کُن، وان مُردگان را زنده کُن
مَر حَشْر را تابنده کُن، هین، الْعِیان، هین، الْعِیان
از حَبْس رَسته دانهها ما هم زِ کُنجِ خانهها
آورده باغ از غَیبها صد اَرْمغان، صد اَرْمغان
گُلْشَن پُر از شاهِد شود، هم پوستین کاسِد شود
زاینده و والِد شود دورِ زمان، دورِ زمان
لَکْ لَکْ بیاید با یَدَک، بر قَصرِ عالی چون فَلَک
لَکْ لَکْ کُنان کَالْمُلْکُ لَکْ یا مُسْتَعان، یا مُسْتَعان
بُلبُل رَسَد بَربَط زَنان، وان فاخْته کوکوکُنان
مُرغانِ دیگر مُطربِ بَختِ جوان، بَختِ جوان
من زین قیامَت حامِلَم، گفتِ زبان را میهِلَم
مینایَد اندیشهیْ دِلَم اَنْدَر زبان، اَنْدَر زبان
خاموش و بِشْنو ای پدر، از باغ و مُرغانْ نو خَبَر
پیکانِ پَرّان آمده از لامَکان، از لامَکان
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۳۷ - یا رب من بدانمی چیست مراد یار من
یا رَب من بِدانَمی چیست مُرادِ یارِ من
بَسته رَهِ گُریزِ من بُرده دل و قَرارِ من
یا رَب من بِدانَمی تا به کُجامْ میکَشَد
بَهرِ چه کار میکَشَد هر طَرَفی مِهارِ من
یا رَب من بِدانَمی سنگْ دلی چرا کُند
آن شَهِ مِهْربانِ من دِلْبَرِ بُردبارِ من
یا رَب من بِدانَمی هیچ به یار میرَسَد
دودِ من و نَفیرِ من یارَب و زینهارِ من
یا رب من بِدانَمی عاقبت این کجا کَشَد
یا رب بس دراز شُد این شبِ اِنْتِظارِ من
یا رَب چیست جوشِ من این همه رویْ پوشِ من
چون که مرا تویی تویی هم یک و هم هزارِ من
عشقِ تو است هر زمان در خَمُشیّ و در بیان
پیشِ خیالِ چَشمِ من روزی و روزگارِ من
گاهْ شکارْ خوانَمَش گاه بهار خوانَمَش
گاه میاَش لَقَب نَهَم گاه لَقَبْ خُمارِ من
کُفرِ من است و دینِ من دیده نوربینِ من
آنِ من است و اینِ من نیست ازو گُذارِ من
صبر نَمانْد و خوابِ من اشکْ نَمانْد و آبِ من
یا رَب تا کِه میکُند غارتِ هر چهارِ من
خانه آب و گِل کجا خانه جان و دلْ کجا
یا رَب آرزوم شُد شهرِ من و دیارِ من
این دلِ شهر رانْده در گِلِ تیره مانْده
ناله کُنان که ای خدا کو حَشَم و تَبارِ من؟
یا رَب اگر رَسیدَمی شهرِ خود و بِدیدَمی
رَحْمَتِ شهریارِ من وان همه شهرْ یارِ من
رفته رَهِ دُرُشتْ من بارِ گِران زِ پُشتْ من
دِلْبَرِ بُردبارِ من آمده بُرده بارِ من
آهویِ شیرگیرِ من سیر خورَد زِ شیرِ من
آن کِه مَنَم شکارِ او گشته بُوَد شکارِ من
نیست شبِ سیاه رو جُفت و حَریفِ روزِ من
نیست خَزانِ سنگْ دل در پِیِ نوبَهارِ من
هیچ خَمُش نمیکُنی تا به کِی این دُهُل زَنی؟
آه که پَرده دَر شُدی ای لَبِ پَرده دارِ من
بَسته رَهِ گُریزِ من بُرده دل و قَرارِ من
یا رَب من بِدانَمی تا به کُجامْ میکَشَد
بَهرِ چه کار میکَشَد هر طَرَفی مِهارِ من
یا رَب من بِدانَمی سنگْ دلی چرا کُند
آن شَهِ مِهْربانِ من دِلْبَرِ بُردبارِ من
یا رَب من بِدانَمی هیچ به یار میرَسَد
دودِ من و نَفیرِ من یارَب و زینهارِ من
یا رب من بِدانَمی عاقبت این کجا کَشَد
یا رب بس دراز شُد این شبِ اِنْتِظارِ من
یا رَب چیست جوشِ من این همه رویْ پوشِ من
چون که مرا تویی تویی هم یک و هم هزارِ من
عشقِ تو است هر زمان در خَمُشیّ و در بیان
پیشِ خیالِ چَشمِ من روزی و روزگارِ من
گاهْ شکارْ خوانَمَش گاه بهار خوانَمَش
گاه میاَش لَقَب نَهَم گاه لَقَبْ خُمارِ من
کُفرِ من است و دینِ من دیده نوربینِ من
آنِ من است و اینِ من نیست ازو گُذارِ من
صبر نَمانْد و خوابِ من اشکْ نَمانْد و آبِ من
یا رَب تا کِه میکُند غارتِ هر چهارِ من
خانه آب و گِل کجا خانه جان و دلْ کجا
یا رَب آرزوم شُد شهرِ من و دیارِ من
این دلِ شهر رانْده در گِلِ تیره مانْده
ناله کُنان که ای خدا کو حَشَم و تَبارِ من؟
یا رَب اگر رَسیدَمی شهرِ خود و بِدیدَمی
رَحْمَتِ شهریارِ من وان همه شهرْ یارِ من
رفته رَهِ دُرُشتْ من بارِ گِران زِ پُشتْ من
دِلْبَرِ بُردبارِ من آمده بُرده بارِ من
آهویِ شیرگیرِ من سیر خورَد زِ شیرِ من
آن کِه مَنَم شکارِ او گشته بُوَد شکارِ من
نیست شبِ سیاه رو جُفت و حَریفِ روزِ من
نیست خَزانِ سنگْ دل در پِیِ نوبَهارِ من
هیچ خَمُش نمیکُنی تا به کِی این دُهُل زَنی؟
آه که پَرده دَر شُدی ای لَبِ پَرده دارِ من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۶۲ - با تو عتاب دارم، جانا چرا چنینی؟
با تو عِتاب دارم، جانا چرا چُنینی؟
رَنْجور و ناتوانم، نایی مرا بِبینی؟
دیدی که سَخت زَردَم، پِنْداشتی که مُردم
آخِر چگونه میرد، آن کِه تواَش قَرینی؟
یا سَیِّدی وَ رُوحی حُمَّتْ فَلَمْ تَعُدْنی؟
یا صِحَّتی شِفایی، لَمْ تَسْتَمِعْ حَنینی؟
بَس اِحْتِراز کردم، صَبرِ دراز کردم
امروزْ ناز کردم با اصلِ نازنینی
امشب چو مَهْ بَرآیَد، داوودِ جان بِیایَد
ای رنج مومْ گَردی، گَر بُرجِ آهنینی
شبْ بنده را بِپُرسَد، وَزْ بیگَهی نَترسَد
شبْ نیز مَست گَردد، بینُقل و ساتْکینی
ای ناله چند ناله؟ اَفْزون تَری زِ ژاله
بر بَندهٔ کَمینه، تو نیز در کَمینی؟
رَنْجور و ناتوانم، نایی مرا بِبینی؟
دیدی که سَخت زَردَم، پِنْداشتی که مُردم
آخِر چگونه میرد، آن کِه تواَش قَرینی؟
یا سَیِّدی وَ رُوحی حُمَّتْ فَلَمْ تَعُدْنی؟
یا صِحَّتی شِفایی، لَمْ تَسْتَمِعْ حَنینی؟
بَس اِحْتِراز کردم، صَبرِ دراز کردم
امروزْ ناز کردم با اصلِ نازنینی
امشب چو مَهْ بَرآیَد، داوودِ جان بِیایَد
ای رنج مومْ گَردی، گَر بُرجِ آهنینی
شبْ بنده را بِپُرسَد، وَزْ بیگَهی نَترسَد
شبْ نیز مَست گَردد، بینُقل و ساتْکینی
ای ناله چند ناله؟ اَفْزون تَری زِ ژاله
بر بَندهٔ کَمینه، تو نیز در کَمینی؟
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۷ - حکایت آن عاشق کی شب بیامد بر امید وعدهٔ معشوق بدان وثاقی کی اشارت کرده بود و بعضی از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهر انجاز وعده او را خفته یافت جیبش پر جوز کرد و او را خفته گذاشت و بازگشت
عاشقی بودهست در اَیّام پیش
پاسْبانِ عَهدْ اَنْدَر عَهدِ خویش
سالها در بَندِ وَصْلِ ماهِ خود
شاهْمات و ماتِ شاهَنْشاه خود
عاقِبَت جوینده یابنده بُوَد
که فَرَج از صَبر زاینده بُوَد
گفت روزی یارِ او کِامْشب بیا
که بِپُختَم از پِیِ تو لوبیا
در فُلان حُجْره نِشین تا نیمْشب
تا بِیایَم نیمْشب من بیطَلَب
مَرد قُربان کرد و نانها بَخش کرد
چون پَدید آمد مَهَش از زیرِ گَرد
شب در آن حُجْره نِشَست آن گُرمْ دار
بر امیدِ وَعْدهٔ آن یارِ غار
بعدِ نِصْفُ اللَّیْل آمد یارِ او
صادِقُ الْوَعْدانه آن دِلْدارِ او
عاشقِ خود را فُتاده خُفته دید
اَنْدکی از آستینِ او دَرید
گِردَکانی چندش اَنْدَر جیب کرد
که تو طِفْلی گیر این میباز نَرد
چون سَحَر از خوابْ عاشق بَر جَهید
آستین و گِردَکانها را بِدید
گفت شاهِ ما همه صِدْق و وَفاست
آنچه بر ما میرَسَد آن هم زِ ماست
ای دلِ بیخوابْ ما زین ایمِنیم
چون حَرَس بر بامْ چوبَک میزَنیم
گِردَکانِ ما دَرین مَطْحَن شِکَست
هر چه گوییم از غَمِ خود اندک است
عاذِلا چند این صَلایِ ماجَرا
پَند کَم دِهْ بعد ازین دیوانه را
من نخواهم عِشْوهٔ هِجْران شُنود
آزْمودَم چَند خواهم آزْمود؟
هرچه غیرِ شورش و دیوانگیست
اَنْدَرین رَهْ دوری و بیگانگیست
هین بِنِه بر پایَم آن زَنْجیر را
که دَریدَم سِلْسِلهٔ تَدْبیر را
غیرِ آن جَهْدِ نِگارِ مُقْبِلَم
گَر دو صد زنجیر آری بُگْسِلَم
عشق و ناموس ای برادر راست نیست
بر دَرِ ناموس ای عاشق مَایست
وَقتِ آن آمد که من عُریان شَوَم
نَقْش بُگْذارم سَراسَر جان شَوَم
ای عَدوِّ شَرم و اندیشه بیا
که دریدم پردهٔ شرم و حیا
ای بِبَسته خوابِ جانْ از جادُویی
سَختْدلْ یارا که در عالَمْ تویی
هین گِلویِ صَبر گیر و میفَشار
تا خُنُک گردد دلِ عشقْ ای سَوار
تا نَسوزَم کِی خُنَک گردد دِلَش؟
ای دلِ ما خاندان و مَنْزِلَش
خانهٔ خود را هَمیسوزی بِسوز
کیست آن کَس کو بِگویَد لایَجوز؟
خوش بِسوز این خانه را ای شرِمَست
خانهٔ عاشق چُنین اولی تَراست
بعد ازین این سوز را قِبْله کُنم
زان که شَمعَم من به سوزِش روشَنَم
خواب را بُگْذار امشب ای پدر
یک شَبی بر کویِ بیخوابانْ گُذَر
بِنْگَر اینها را که مَجْنون گشتهاند
هَمچو پَروانه به وَصْلَت کُشتهاند
بِنْگَر این کَشتیِّ خَلْقانْ غَرقِ عشق
اَژدَهایی گشت گویی حَلْقِ عشق
اَژدَهایی ناپَدیدِ دلْ رُبا
عقلِ هَمچون کوه را او کَهْرُبا
عقلِ هر عَطّار کاگَهْ شُد ازو
طَبْلهها را ریخت اَنْدَر آبِ جو
رو کزین جو برنیایی تا ابد
لَمْ یَکُنْ حَقًّا لَهُ کُفْوًا اَحَد
ای مُزَوِّر چَشمْ بُگْشای و بِبین
چند گویی مینَدانَم آن و این؟
از وَبایِ زَرْق و مَحْرومی بَرآ
در جهانِ حَیّ و قَیّومی دَر آ
تا نمیبینم هَمیبینم شود
وین نَدانَم هات میدانم بُوَد
بُگْذَر از مَستیّ و مَستیبَخش باش
زین تَلَوُّن نَقْل کُن در اِسْتِواش
چندِ نازی تو بِدین مَستی بَسْ است
بر سَرِ هر کویْ چندان مَست هست
گَر دو عالَم پُر شَود سَرمَستِ یار
جُمله یک باشند و آن یک نیست خوار
این زِ بسیاری نَیابَد خوارییی
خوار کِه بْوَد؟ تَنْ َپَرَستی نارییی
گَر جهان پُر شد زِ نورِ آفتاب
کِی بُوَد خوار آن تَفِ خوشْ اِلْتِهاب؟
لیک با این جُمله بالاتَر خُرام
چون که اَرْضُ اللهِ واسِعْ بود و رام
گَرچه این مَستی چو بازِ اَشْهَب است
بَرتَر از وِیْ در زمینِ قُدس هست
رو سِرافیلی شو اَنْدَر امتیاز
در دَمَندهیْ روح و مَست و مَستساز
مَست را چون دلْ مِزاح اندیشه شُد
این ندانم و آن ندانم پیشه شُد
این ندانم وان ندانم بَهْرِ چیست؟
تا بگویی آن که میدانیم کیست
نَفْیِ بَهْرِ ثَبْت باشد در سُخُن
نَفْی بُگْذار و زِ ثَبْت آغاز کُن
نیست این و نیست آن هین واگُذار
آن کِه آن هست است آن را پیش آر
نَفْی بُگْذار و همان هستی پَرَست
این دَر آموز ای پدر زان تُرکِ مَست
پاسْبانِ عَهدْ اَنْدَر عَهدِ خویش
سالها در بَندِ وَصْلِ ماهِ خود
شاهْمات و ماتِ شاهَنْشاه خود
عاقِبَت جوینده یابنده بُوَد
که فَرَج از صَبر زاینده بُوَد
گفت روزی یارِ او کِامْشب بیا
که بِپُختَم از پِیِ تو لوبیا
در فُلان حُجْره نِشین تا نیمْشب
تا بِیایَم نیمْشب من بیطَلَب
مَرد قُربان کرد و نانها بَخش کرد
چون پَدید آمد مَهَش از زیرِ گَرد
شب در آن حُجْره نِشَست آن گُرمْ دار
بر امیدِ وَعْدهٔ آن یارِ غار
بعدِ نِصْفُ اللَّیْل آمد یارِ او
صادِقُ الْوَعْدانه آن دِلْدارِ او
عاشقِ خود را فُتاده خُفته دید
اَنْدکی از آستینِ او دَرید
گِردَکانی چندش اَنْدَر جیب کرد
که تو طِفْلی گیر این میباز نَرد
چون سَحَر از خوابْ عاشق بَر جَهید
آستین و گِردَکانها را بِدید
گفت شاهِ ما همه صِدْق و وَفاست
آنچه بر ما میرَسَد آن هم زِ ماست
ای دلِ بیخوابْ ما زین ایمِنیم
چون حَرَس بر بامْ چوبَک میزَنیم
گِردَکانِ ما دَرین مَطْحَن شِکَست
هر چه گوییم از غَمِ خود اندک است
عاذِلا چند این صَلایِ ماجَرا
پَند کَم دِهْ بعد ازین دیوانه را
من نخواهم عِشْوهٔ هِجْران شُنود
آزْمودَم چَند خواهم آزْمود؟
هرچه غیرِ شورش و دیوانگیست
اَنْدَرین رَهْ دوری و بیگانگیست
هین بِنِه بر پایَم آن زَنْجیر را
که دَریدَم سِلْسِلهٔ تَدْبیر را
غیرِ آن جَهْدِ نِگارِ مُقْبِلَم
گَر دو صد زنجیر آری بُگْسِلَم
عشق و ناموس ای برادر راست نیست
بر دَرِ ناموس ای عاشق مَایست
وَقتِ آن آمد که من عُریان شَوَم
نَقْش بُگْذارم سَراسَر جان شَوَم
ای عَدوِّ شَرم و اندیشه بیا
که دریدم پردهٔ شرم و حیا
ای بِبَسته خوابِ جانْ از جادُویی
سَختْدلْ یارا که در عالَمْ تویی
هین گِلویِ صَبر گیر و میفَشار
تا خُنُک گردد دلِ عشقْ ای سَوار
تا نَسوزَم کِی خُنَک گردد دِلَش؟
ای دلِ ما خاندان و مَنْزِلَش
خانهٔ خود را هَمیسوزی بِسوز
کیست آن کَس کو بِگویَد لایَجوز؟
خوش بِسوز این خانه را ای شرِمَست
خانهٔ عاشق چُنین اولی تَراست
بعد ازین این سوز را قِبْله کُنم
زان که شَمعَم من به سوزِش روشَنَم
خواب را بُگْذار امشب ای پدر
یک شَبی بر کویِ بیخوابانْ گُذَر
بِنْگَر اینها را که مَجْنون گشتهاند
هَمچو پَروانه به وَصْلَت کُشتهاند
بِنْگَر این کَشتیِّ خَلْقانْ غَرقِ عشق
اَژدَهایی گشت گویی حَلْقِ عشق
اَژدَهایی ناپَدیدِ دلْ رُبا
عقلِ هَمچون کوه را او کَهْرُبا
عقلِ هر عَطّار کاگَهْ شُد ازو
طَبْلهها را ریخت اَنْدَر آبِ جو
رو کزین جو برنیایی تا ابد
لَمْ یَکُنْ حَقًّا لَهُ کُفْوًا اَحَد
ای مُزَوِّر چَشمْ بُگْشای و بِبین
چند گویی مینَدانَم آن و این؟
از وَبایِ زَرْق و مَحْرومی بَرآ
در جهانِ حَیّ و قَیّومی دَر آ
تا نمیبینم هَمیبینم شود
وین نَدانَم هات میدانم بُوَد
بُگْذَر از مَستیّ و مَستیبَخش باش
زین تَلَوُّن نَقْل کُن در اِسْتِواش
چندِ نازی تو بِدین مَستی بَسْ است
بر سَرِ هر کویْ چندان مَست هست
گَر دو عالَم پُر شَود سَرمَستِ یار
جُمله یک باشند و آن یک نیست خوار
این زِ بسیاری نَیابَد خوارییی
خوار کِه بْوَد؟ تَنْ َپَرَستی نارییی
گَر جهان پُر شد زِ نورِ آفتاب
کِی بُوَد خوار آن تَفِ خوشْ اِلْتِهاب؟
لیک با این جُمله بالاتَر خُرام
چون که اَرْضُ اللهِ واسِعْ بود و رام
گَرچه این مَستی چو بازِ اَشْهَب است
بَرتَر از وِیْ در زمینِ قُدس هست
رو سِرافیلی شو اَنْدَر امتیاز
در دَمَندهیْ روح و مَست و مَستساز
مَست را چون دلْ مِزاح اندیشه شُد
این ندانم و آن ندانم پیشه شُد
این ندانم وان ندانم بَهْرِ چیست؟
تا بگویی آن که میدانیم کیست
نَفْیِ بَهْرِ ثَبْت باشد در سُخُن
نَفْی بُگْذار و زِ ثَبْت آغاز کُن
نیست این و نیست آن هین واگُذار
آن کِه آن هست است آن را پیش آر
نَفْی بُگْذار و همان هستی پَرَست
این دَر آموز ای پدر زان تُرکِ مَست
سعدی : غزلیات
غزل ۷۹ - این باد بهار بوستان است
این باد بهار بوستان است
یا بوی وصال دوستان است
دل میبرد این خط نگارین
گویی خط روی دلستان است
ای مرغ به دام دل گرفتار
بازآی که وقت آشیان است
شبها من و شمع میگدازیم
این است که سوز من نهان است
گوشم همه روز از انتظارت
بر راه و نظر بر آستان است
ور بانگ مؤذنی میاید
گویم که درای کاروان است
با آن همه دشمنی که کردی
بازآی که دوستی همان است
با قوت بازوان عشقت
سرپنجهٔ صبر ناتوان است
بیزاری دوستان دمساز
تفریق میان جسم و جان است
نالیدن دردناک سعدی
بر دعوی دوستی بیان است
آتش به نی قلم درانداخت
وین حبر که میرود دخان است
یا بوی وصال دوستان است
دل میبرد این خط نگارین
گویی خط روی دلستان است
ای مرغ به دام دل گرفتار
بازآی که وقت آشیان است
شبها من و شمع میگدازیم
این است که سوز من نهان است
گوشم همه روز از انتظارت
بر راه و نظر بر آستان است
ور بانگ مؤذنی میاید
گویم که درای کاروان است
با آن همه دشمنی که کردی
بازآی که دوستی همان است
با قوت بازوان عشقت
سرپنجهٔ صبر ناتوان است
بیزاری دوستان دمساز
تفریق میان جسم و جان است
نالیدن دردناک سعدی
بر دعوی دوستی بیان است
آتش به نی قلم درانداخت
وین حبر که میرود دخان است
سعدی : غزلیات
غزل ۲۷۵ - نگفتم روزه بسیاری نپاید
نگفتم روزه بسیاری نپاید
ریاضت بگذرد سختی سر آید
پس از دشواری آسانیست ناچار
ولیکن آدمی را صبر باید
رخ از ما تا به کی پنهان کند عید
هلال آنک به ابرو مینماید
سرابستان در این موسم چه بندی
درش بگشای تا دل برگشاید
غلامان را بگو تا عود سوزند
کنیزک را بگو تا مشک ساید
که پندارم نگار سروبالا
در این دم تهنیت گویان درآید
سواران حلقه بربودند و آن شوخ
هنوز از حلقهها دل میرباید
چو یار اندر حدیث آید به مجلس
مغنی را بگو تا کم سراید
که شعر اندر چنین مجلس نگنجد
بلی گر گفته سعدیست شاید
ریاضت بگذرد سختی سر آید
پس از دشواری آسانیست ناچار
ولیکن آدمی را صبر باید
رخ از ما تا به کی پنهان کند عید
هلال آنک به ابرو مینماید
سرابستان در این موسم چه بندی
درش بگشای تا دل برگشاید
غلامان را بگو تا عود سوزند
کنیزک را بگو تا مشک ساید
که پندارم نگار سروبالا
در این دم تهنیت گویان درآید
سواران حلقه بربودند و آن شوخ
هنوز از حلقهها دل میرباید
چو یار اندر حدیث آید به مجلس
مغنی را بگو تا کم سراید
که شعر اندر چنین مجلس نگنجد
بلی گر گفته سعدیست شاید
سعدی : غزلیات
غزل ۳۶۱ - ماه چنین کس ندید خوش سخن و کش خرام
ماه چنین کس ندید خوش سخن و کش خرام
ماه مبارک طلوع سرو قیامت قیام
سرو درآید ز پای گر تو بجنبی ز جای
ماه بیفتد به زیر گر تو برآیی به بام
تا دل از آن تو شد دیده فرودوختم
هر چه پسند شماست بر همه عالم حرام
گوش دلم بر در است تا چه بیاید خبر
چشم امیدم به راه تا که بیارد پیام
دعوت بی شمع را هیچ نباشد فروغ
مجلس بی دوست را هیچ نباشد نظام
در همه عمرم شبی بیخبر از در درآی
تا شب درویش را صبح برآید به شام
بار غمت میکشم وز همه عالم خوشم
گر نکند التفات یا نکند احترام
رای خداوند راست حاکم و فرمانرواست
گر بکشد بندهایم ور بنوازد غلام
ای که ملامت کنی عارف دیوانه را
شاهد ما حاضر است گر تو ندانی کدام
گو به سلام من آی با همه تندی و جور
وز من بیدل ستان جان به جواب سلام
سعدی اگر طالبی راه رو و رنج بر
یا برسد جان به حلق یا برسد دل به کام
ماه مبارک طلوع سرو قیامت قیام
سرو درآید ز پای گر تو بجنبی ز جای
ماه بیفتد به زیر گر تو برآیی به بام
تا دل از آن تو شد دیده فرودوختم
هر چه پسند شماست بر همه عالم حرام
گوش دلم بر در است تا چه بیاید خبر
چشم امیدم به راه تا که بیارد پیام
دعوت بی شمع را هیچ نباشد فروغ
مجلس بی دوست را هیچ نباشد نظام
در همه عمرم شبی بیخبر از در درآی
تا شب درویش را صبح برآید به شام
بار غمت میکشم وز همه عالم خوشم
گر نکند التفات یا نکند احترام
رای خداوند راست حاکم و فرمانرواست
گر بکشد بندهایم ور بنوازد غلام
ای که ملامت کنی عارف دیوانه را
شاهد ما حاضر است گر تو ندانی کدام
گو به سلام من آی با همه تندی و جور
وز من بیدل ستان جان به جواب سلام
سعدی اگر طالبی راه رو و رنج بر
یا برسد جان به حلق یا برسد دل به کام
سعدی : غزلیات
غزل ۴۹۹ - خرم آن روز که چون گل به چمن بازآیی
خرم آن روز که چون گل به چمن بازآیی
یا به بستان به در حجره من بازآیی
گلبن عیش من آن روز شکفتن گیرد
که تو چون سرو خرامان به چمن بازآیی
شمع من روز نیامد که شبم بفروزی
جان من وقت نیامد که به تن بازآیی
آب تلخ است مدامم چو صراحی در حلق
تا تو یک روز چو ساغر به دهن بازآیی
کی به دیدار من ای مهرگسل برخیزی
کی به گفتار من ای عهدشکن بازآیی
مرغ سیر آمدهای از قفس صحبت و من
دام زاری بنهم بو که به من بازآیی
من خود آن بخت ندارم که به تو پیوندم
نه تو آن لطف نداری که به من بازآیی
سعدی آن دیو نباشد که به افسون برود
هیچت افتد که چو مردم به سخن بازآیی
یا به بستان به در حجره من بازآیی
گلبن عیش من آن روز شکفتن گیرد
که تو چون سرو خرامان به چمن بازآیی
شمع من روز نیامد که شبم بفروزی
جان من وقت نیامد که به تن بازآیی
آب تلخ است مدامم چو صراحی در حلق
تا تو یک روز چو ساغر به دهن بازآیی
کی به دیدار من ای مهرگسل برخیزی
کی به گفتار من ای عهدشکن بازآیی
مرغ سیر آمدهای از قفس صحبت و من
دام زاری بنهم بو که به من بازآیی
من خود آن بخت ندارم که به تو پیوندم
نه تو آن لطف نداری که به من بازآیی
سعدی آن دیو نباشد که به افسون برود
هیچت افتد که چو مردم به سخن بازآیی
سعدی : غزلیات
غزل ۵۰۰ - تا کیم انتظار فرمایی
تا کیم انتظار فرمایی
وقت نامد که روی بنمایی؟!
اگرم زنده باز خواهی دید
رنجه شو پیشتر چرا نایی
عمر کوتهتر است از آن که تو نیز
در درازی وعده افزایی
از تو کی برخورم که در وعده
سپری گشت عهد برنایی
نرسیدیم در تو و نرسد
هیچ بیچاره را شکیبایی
به سر راهت آورم هر شب
دیدهای در وداع بینایی
روز من شب شود و شب روزم
چون ببندی نقاب و بگشایی
بر رخ سعدی از خیال تو دوش
زرگری بود و سیم پالایی
وقت نامد که روی بنمایی؟!
اگرم زنده باز خواهی دید
رنجه شو پیشتر چرا نایی
عمر کوتهتر است از آن که تو نیز
در درازی وعده افزایی
از تو کی برخورم که در وعده
سپری گشت عهد برنایی
نرسیدیم در تو و نرسد
هیچ بیچاره را شکیبایی
به سر راهت آورم هر شب
دیدهای در وداع بینایی
روز من شب شود و شب روزم
چون ببندی نقاب و بگشایی
بر رخ سعدی از خیال تو دوش
زرگری بود و سیم پالایی
سعدی : غزلیات
غزل ۵۹۵ - هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی
هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی
الا بر آن که دارد با دلبری وصالی
دانی کدام دولت در وصف مینیاید
چشمی که باز باشد هر لحظه بر جمالی
خرم تنی که محبوب از در فرازش آید
چون رزق نیکبختان بی محنت سؤالی
همچون دو مغز بادام اندر یکی خزینه
با هم گرفته انسی وز دیگران ملالی
دانی کدام جاهل بر حال ما بخندد
کاو را نبوده باشد در عمر خویش حالی
بعد از حبیب بر من نگذشت جز خیالش
وز پیکر ضعیفم نگذاشت جز خیالی
اول که گوی بردی من بودمی به دانش
گر سودمند بودی بی دولت احتیالی
سال وصال با او یک روز بود گویی
و اکنون در انتظارش روزی به قدر سالی
ایام را به ماهی یک شب هلال باشد
وآن ماه دلستان را هر ابرویی هلالی
صوفی نظر نبازد جز با چنین حریفی
سعدی غزل نگوید جز بر چنین غزالی
الا بر آن که دارد با دلبری وصالی
دانی کدام دولت در وصف مینیاید
چشمی که باز باشد هر لحظه بر جمالی
خرم تنی که محبوب از در فرازش آید
چون رزق نیکبختان بی محنت سؤالی
همچون دو مغز بادام اندر یکی خزینه
با هم گرفته انسی وز دیگران ملالی
دانی کدام جاهل بر حال ما بخندد
کاو را نبوده باشد در عمر خویش حالی
بعد از حبیب بر من نگذشت جز خیالش
وز پیکر ضعیفم نگذاشت جز خیالی
اول که گوی بردی من بودمی به دانش
گر سودمند بودی بی دولت احتیالی
سال وصال با او یک روز بود گویی
و اکنون در انتظارش روزی به قدر سالی
ایام را به ماهی یک شب هلال باشد
وآن ماه دلستان را هر ابرویی هلالی
صوفی نظر نبازد جز با چنین حریفی
سعدی غزل نگوید جز بر چنین غزالی
سعدی : غزلیات
غزل ۶۳۵ - اگرم حیات بخشی وگرم هلاک خواهی
اگرم حیات بخشی وگرم هلاک خواهی
سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی
من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم
تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی
به کسی نمیتوانم که شکایت از تو خوانم
همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی
تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت
که نظر نمیتواند که ببیندت کماهی
من اگر چنان که نهی است نظر به دوست کردن
همه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی
به خدای اگر به دردم بکشی که برنگردم
کسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی
منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت
همه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی
و گر این شب درازم بکشد در آرزویت
نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی
غم عشق اگر بکوشم که ز دوستان بپوشم
سخنان سوزناکم بدهد بر آن گواهی
خضری چو کلک سعدی همه روز در سیاحت
نه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهی
سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی
من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم
تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی
به کسی نمیتوانم که شکایت از تو خوانم
همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی
تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت
که نظر نمیتواند که ببیندت کماهی
من اگر چنان که نهی است نظر به دوست کردن
همه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی
به خدای اگر به دردم بکشی که برنگردم
کسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی
منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت
همه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی
و گر این شب درازم بکشد در آرزویت
نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی
غم عشق اگر بکوشم که ز دوستان بپوشم
سخنان سوزناکم بدهد بر آن گواهی
خضری چو کلک سعدی همه روز در سیاحت
نه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهی