این شعر عاشقانه و عرفانی از سعدی، بیانگر عشق و تسلیم بیقید و شرط به معشوق است. شاعر در این شعر از عشق خود به معشوق سخن میگوید و بیان میکند که حتی اگر معشوق او را هلاک کند، باز هم سر تسلیم فرود میآورد. او از کمال و زیبایی معشوق سخن میگوید و بیان میکند که هیچکس نمیتواند از او شکایت کند، زیرا همه جانب او را میخواهند. شاعر همچنین از انتظار طولانی خود برای دیدار معشوق و امید به زنده شدن با نسیم صبحگاهی سخن میگوید.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم پیچیدهی عرفانی ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۶۳۵ - اگرم حیات بخشی وگرم هلاک خواهی
سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی ۱
من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم
تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی ۲
به کسی نمیتوانم که شکایت از تو خوانم
همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی ۳
تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت
که نظر نمیتواند که ببیندت کماهی ۴
من اگر چنان که نهی است نظر به دوست کردن
همه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی ۵
به خدای اگر به دردم بکشی که برنگردم
کسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی ۶
منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت
همه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی ۷
و گر این شب درازم بکشد در آرزویت
نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی ۸
غم عشق اگر بکوشم که ز دوستان بپوشم
سخنان سوزناکم بدهد بر آن گواهی ۹
خضری چو کلک سعدی همه روز در سیاحت
نه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهی ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.