وحشی بافقی : قطعات
شمارهٔ ۲۴ - به مفت نیز نیرزد
زری که می‌طلبم دوش لطف فرمودی
غزالی : رکن چهارم - رکن منجیات
بخش ۱۱۲ - پیدا کردن علاج محبت
بدان که چون محبت بزرگترین مقامات است علاج وی شناختن مهم است. و هرکه خواهد که بر نیکویی عاشق شود تدبیر او آن بود که روی از هرچه جز وی است بگرداند، پس بر دوام در وی نظاره می کند. چون روی وی می بیند و دست و پای و موی وی پوشیده بود و آن نیز نیکو بود جهد آن کند تا آن نیز ببیند تا هر جمال که می بیند میلی زیادت می افتد. چون بدین مواظبت کند در وی میلی پدید آید اندک یا بسیار. پس محبت خدای تعالی نیز هم چنین است:
یغمای جندقی : بخش اول
شمارهٔ ۴۷ - در سفارش میرزا جعفر اردکانی به احمد صفائی نگاشته
احمد ندانم سفارش های مرا درباره دوستان دانسته فراموش می کنی یاراستی راستی گرفتاری. پراکنده کارهات پای پذیرائی شکسته دارد و دست انجام فروبسته، بارها نوشتم با سرکار سید همواره راه نامه نگاری گشاده دار، و پیش از آن کمینه نیاز آزرم انباز که همه ساله او را خواسته ام هر چه خواهش و فرمایش آرد بی آنکه چشم داشت دراز افتد و فرخنده روانش به دلنگرانی انباز آید آماده انجام باش. آنچه پیداست این روزگار دیرباز باری راز نامه نگاری نسرودی و همان کمینه نیاز را که از پستی خورای گفتن و شنودن و سزای نکوهش و ستودن نیز نیست نفرستادی. بیش از اینها بدین رسوائی شوخ چشم و گستاخ، و تنگ پیشانی و پشت گوش فراخ نبودی، مصرع: باز چه کردی که چنین تر شدی.
فضولی : مقطعات
شماره ۴۰ - بعالم گفتم ای ظالم چرا مشغول خود گردی
بعالم گفتم ای ظالم چرا مشغول خود گردی
عطار نیشابوری : باب سی و ششم: در صفت چشم و ابروی معشوق
شماره ۳ - چشمِ سیهت که فتنهٔ آفاق است
چشمِ سیهت که فتنهٔ آفاق است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۴۳۴ - ما ز حرف پوچ مانند صدف لب بسته ایم
ما ز حرف پوچ مانند صدف لب بسته ایم
نصرالله منشی : باب الاسد و الثور
بخش ۴۳ - بازرگان آهن‌فروش
و مثل دوستان با تو چون مثل آن بازرگان است که گفته بود:زمینی که موش آن صد من آهن بخورد چه عجب اگر باز کودکی در قیاس ده من برباید؟ دمنه گفت:چگونه؟ گفت:آورده‌اند که بازرگانی اندک مال بود و می‌خواست که سفری رود. صد من آهن داشت، در خانه دوستی بر وجه امانت بنهاد و برفت. چون بازآمد امین، ودیعت فروخته بود و بها خرج کرده. بازرگان روزی بطلب آهن بنزدیک او رفت. مرد گفت: آهن در پیغوله خانه بنهاده بودم و دران احتیاطی نکرده، تا من واقف شدم موش آن را تمام خورده بود. بازرگان گفت: آری، موش آهن را نیک دوست داردو دندان او برخائیدن آن قادر باشد. امین راست کار شاد گشت، یعنی «بازرگان نرم شد و دل از آن برداشت. » گفت: امروز مهمان من باش. گفت: فردا باز آیم.
ابوعلی عثمانی : باب دوم
بخش ۱۴ - ابوعبدالرّحمن حاتم بن عنوان
و ازین طائفه بود ابوعبدالرّحمن حاتم بن عنوان و گویند حاتم بن یوسف الاصّم از بزرگان و پیران خراسان بود و شاگرد شقیق بود و استاد احمدبن خضرویه و گویند کر نبود ولیکن خویشتن کر ساخت و آن نام برو برفت.
فضولی : غزلیات
شماره ۲۹۳ - بدلبری سر و کاری درین دیار ندارم
بدلبری سر و کاری درین دیار ندارم
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۶۹ - تتبع مولانا شاهی
پیش جام پر می رخشنده مه را تاب نیست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۷۳ - بیا ساقی بده آن آب گلگون
بیا ساقی بده آن آب گلگون
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۵۷ - جانا ز ره دراز میآیم من
جانا ز ره دراز میآیم من
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۳۳۶ - قامتت خم گشت و پشتت بار طاعت برنداشت
قامتت خم گشت و پشتت بار طاعت برنداشت
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۸۲۰ - لب ساقی شکربارست امروز
لب ساقی شکربارست امروز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۲۴ - نگه دار از لب پیمانه آن لبهای میگون را
نگه دار از لب پیمانه آن لبهای میگون را
ناصرخسرو : سفرنامه
بخش ۱۰۰ - پایان سفر
از آن جا به راه سه دره سوی بلخ آمدیم و چون به رباط سه دره رسیدیم شنیدیم که برادرم خواجه ابوالفتح عبدالجلیل در طایفه وزیر امیر خراسان است که او را ابونصر می‌گفتند و هفت سال بود که من از خراسان رفته بودم چون به دستگرد رسیدیم نقل و بنه دیدم که سوی شبورقان می‌رفت. برادرم که با من بود پرسید که این از کیست. گفتند از آن وزیر. گفت از کجا می‌آیید، گفتیم از حج. گفت خواجه من ابوالفتح عبدالجلیل را دو برادر بودند از چندین سال به حج رفته واو پیوسته در اشتیاق ایشان است و از هرکه خبر ایشان می‌پرسد نشان نمی دهند. برادرم گفت ما نامه ناصر آورده ایم چون خواجه تو برسد بدو بدهیم. چون لحظه ای برآمدکاروان به راه ایستاد و ما هم به راه ایستادیم و آن کهتر گفت اکنون خواجه من برسد و اگر شما را نیابد دلتنگ شود اگر نامه مرا دهید تا بدو دهم دلخوش شود. برادرم گفت تو نامه ناصر می‌خواهی یا خود ناصر را می‌خواهی. اینک ناصر. آن کهتر از شادی چنان شد که ندانست چه کند و ماسوی شهر بلخ رفتیم به راه میان روستا و برادرم خواجه ابوالفتح به راه دشت به دستگرد آمد و در خدمت وزیر به سوی امیر خراسان می‌رفت. چون احوال ما بشنید از دستگرد بازگشت و بر سر پل جموکیان بنشست تا آن که ما برسیدیم و آن روز شنبه بیست و ششم ماه جمادی الاخر سنه اربع و اربعین و اربعمایه بود و بعد از آن که هیچ امید نداشتیم و به دفعات در وقایع مهلکه افتاده بودیم و از جان ناامید گشته به همدیگر رسیدیم و به دیدار یکدیگر شاد شدیم و خدای سبحانه و تعالی را بدان شکرها گذاردیم و بدین تاریخ به شهر بلخ رسیدیم و حسب حال این سه بیت گفتم :
جیحون یزدی : مراثی
شمارهٔ ۱۴ - در رثاء بر اهل بیت اطهر سلام الله علیهم
ای فلک تو با نیکان دایم ازچه ای بدخواه
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۵۹ - کام تا هست تو را کامروا نتوان کرد
کام تا هست تو را کامروا نتوان کرد
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۱۵۵ - ماه رویا بسر خویش کنی
ماه رویا بسر خویش کنی
عبدالقهّار عاصی : غزل‌ها
ای قاتل
به قاتلِ مردمِ کابل