کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۴۲ - زلفت که بر سمن گرهی عنبرین زند
زلفت که بر سمن گرهی عنبرین زند
اوحدالدین کرمانی : الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها
شماره ۶۹ - با دل گفتم درآی از خواب تمام
با دل گفتم درآی از خواب تمام
رشیدالدین میبدی : ۹- سورة التوبة- مدنیة
۱۲ - النوبة الثالثة
قوله تعالى: إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ... بر ذوق عارفان و طریق خاصگیان، این آیت جاى ناز دوستان است و میدان اسرار صدّیقان، و تهنیت مؤمنان، تهنیتى زیبا و تشریفى بسزا، تهنیتى که دل را انس است و جان را پیغام. آرایش مجلس است و سرمایه مفلس. زینت زبانها و زندگى دلها. تهنیتى کریم، از خداوندى کریم، در ذات کریم و در صفات کریم، و در مهر کریم و در نواخت کریم و در بخشش کریم. رهى را بفضل خویش مى‏بخشد آن گه بخشیده خود ازو باز میخرد.
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸۵۲ - راه را گم کرده ای جان پدر
راه را گم کرده ای جان پدر
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۶۸۳ - بس که هر سو رخنه دارد کلبه ام چون خانه گل
بس که هر سو رخنه دارد کلبه ام چون خانه گل
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۷۷ - رزم زنگی زوش با نقابدار سرخ پوش و گرفتن سرخ پوش او را گوید
دگر رزم کاین تارم سیم و زر
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۳۹ - مژده ای دل که شب فرقت یار آخر شد
مژده ای دل که شب فرقت یار آخر شد
فرخی یزدی : دیگر سروده‌ها
شمارهٔ ۲۳ - رباعی مستزاد
دانی که بود سپید رو نیک عمل
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۰۹ - بر گرد گل می‌گشت دی نقش خیال یار من
بر گِردِ گُل می‌گشت دی نَقْشِ خیالِ یارِ من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۰۸ - با آن که از پیوستگی من عشق گشتم عشق من
با آن که از پیوستگی من عشقْ گشتم عشقْ من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۰۷ - ای بس که از آواز دش وامانده‌ام زین راه من
ای بس که از آوازِ دُش وامانده‌اَم زین راهْ من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۰۶ - آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من
آن سو مَرو این سو بیا ای گُلْبُن خندانِ من
عطار نیشابوری : سی فصل
بخش ۲۰ - بگویم احتساب احوال با تو
بگویم احتساب احوال با تو
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۵۲۳ - به ظاهر گر چه مهری بر لب خاموش خود دارم
به ظاهر گر چه مهری بر لب خاموش خود دارم
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۰۵۴ - چند با من سرکش ای سرو روان خواهی شدن؟
چند با من سرکش ای سرو روان خواهی شدن؟
نهج البلاغه : خطبه ها
شناخت جايگاه بخشش و احسان
و من كلام له عليه‌السلام المعروف في غير أهله
سعدالدین وراوینی : باب سیوم
داستانِ شاه اردشیر با دانای مهران به
شاه اردشیر با دانای مهران به خلوتی ساخت و ازو درخواست که خوردنی از پوشیدنی جدا کند و از بهر هر مأکولی و ملبوسی وعائی و جائی مخصوص گرداند. دانا (یِ) مهران‌به گفت: بدانک من اجزاء این جهان را مجموع کرده‌ام در یکجای و مهرِ قناعت برو نهاده، اگر متفرق کنم، هر یک را موضعی باید و از بهر آن حافظی و مرتّبی بکار آید و اعداد و اعیان آن بیشتر گردد، پس کار بر من دراز شود و تا درنگری این اژدهایِ خفته را که حرص نامست، بیدار کرده باشم و زخمِ دندان زهر آلودهٔ او خورده. اردشیر گفت: از تنگیِ مقام و مأوایِ خود میندیش که مرا سراهایِ خوش و خرّمست با صد هزار آئین و تزیین، چون نگارخانهٔ چین آراسته، صحنهایِ آن از میدان وهم فراخ‌تر و سقفهایِ آن از نظرِ عقل عالی‌تر، خانهائی چون رایِ خردمندان روشن و چون رویِ دوستان طرب‌افزای. هر کدام که خواهی و دلت بدان فرو آید، اختیار کن تا بتو بخشم و در آن جایگاه فرشهایِ لایق و زیبا بگسترانند و چندانک باید از اسبابِ مأکول و مطعوم معدّ گردانند و خدمتگاران و غلامان را هر یک بخدمتی بگمارند که گفته‌اند : أَالدُّنیَا سَعَهُٔ المَنزِلِ وَ کَثرَهُٔ الخَدَمِ وَ طِیبُ الطَّعَامِ وَ لِینُ الثِّیَابِ ؛ و اگر محتاج شوی بلشکر و سپاه و اتباع، چندانکه خواهی، ساخته آید. دانای مهربان‌به گفت: معلومست که صدمهٔ هادِمُ اللّذّات چون در رسد، کاشانهٔ کیان و کاخِ خسروان همچنان در گرداند که کومهٔ بیوه زنان و با قصرِ قیصر همان تواند کرد که کلاتهٔ گدایان و داهیهٔ مرگ را چون هنگامِ حلول آید، راه بدان عمارتِ عالی معتبر همچنان یابد که بدان خرابهٔ مختصر و زوال و فنا بساحت و فنای آن طرب‌سرای همچنان نزول کند که بدین بیت‌الاحزان محقّر بنای. خانه اگر تا شرفاتِ قصرِ کیوان برآوری، بومِ بوار بر بامِ او نشیند و سقفِ سرایرا اگر باوجِ فرقدین و فرقِ مرزمین رسانی، غراب‌البینِ مرگ بر گوشهٔ ایوانش در نالهٔ‌زار و پردهٔ زیر، اَینَ الاَمِیرُ وَ مَا فَعَلَ السَّرِیرُ وَ اَینَ الحَاجِبُ وَ الوَزِیرُ بر خواند و گوید :
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۰۸ - گشود ابر بغل بر چمن سپاس سپاس
گشود ابر بغل بر چمن سپاس سپاس
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۸۵ - نکرده دست تهی اهل دیده را قلاش
نکرده دست تهی اهل دیده را قلاش
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۶۰ - عشق آشوب دل و جوش درون می آرد
عشق آشوب دل و جوش درون می آرد