سحاب اصفهانی : قصاید
شماره ۱۳ - خیمه زد باز ابر نیسان در چمن
خیمه زد باز ابر نیسان در چمن
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۸۵۴ - غم آتشین عذاران نه چنان برشت ما را
غم آتشین عذاران نه چنان برشت ما را
ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۱۰۴ - چندان که دلم پیش تو می سوزد بیش
چندان که دلم پیش تو می سوزد بیش
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۱۸ - به گرد دامن منزل کجا رسی صائب؟
به گرد دامن منزل کجا رسی صائب؟
نظام قاری : فردیات
شماره ۶۳ - زصندلی تو اگر پابه رابجنبانی
زصندلی تو اگر پابه رابجنبانی
عین‌القضات همدانی : لوایح
فصل ۱۶۳
عاشق خود را بدان هلاک کند که خود را جز عدم منتفی نداند ای درویش یافت مقصود در قدم است و از خود رستن در عدم چون بالوث حدوث بقدم رسیدن میسر نیست باری عدم و آنچه گفته‌اند که شهود را خمود شرط راه است سر این سخن است:
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۳۹ - داد آن هفته ز بس یار شرابم دو سه روز
داد آن هفته ز بس یار شرابم دو سه روز
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۴۵ - دل از آن غمزه بسی شاکر و بس خشنودست
دل از آن غمزه بسی شاکر و بس خشنودست
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۳۶۵ - گردون سفله لقمهٔ روزی حساب کرد
گردون سفله لقمهٔ روزی حساب کرد
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۲۷ - شوریده کرد حالم لعل شکر نثارش
شوریده کرد حالم لعل شکر نثارش
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۱۳۴ - باز امشب ناوک آن غمزه بر ما پرکش است
باز امشب ناوک آن غمزه بر ما پرکش است
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۰۱ - تیغ دو دم بود لب خندان به چشم من
تیغ دو دم بود لب خندان به چشم من
انوری : رباعیات
رباعی ۳۳۰ - در موج خطر مرفهی همچو کلیم
در موج خطر مرفهی همچو کلیم
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۵۷۲ - جان و دل من فدای خاک در تو
جان و دل من فدای خاک در تو
سیدای نسفی : مسمطات
شماره ۶۲ - سویم آن بت بدخو دوش با درنگ آمد
سویم آن بت بدخو دوش با درنگ آمد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۳ - تا ز زیر سنگ می آید برون مجنون ما
تا ز زیر سنگ می آید برون مجنون ما
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۵۲۷ - نه رو از ناز می تابد، گه نظاره ماه من
نه رو از ناز می تابد، گه نظاره ماه من
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۲۸ - ۱۲۸ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
۱۲۸ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
سعدالدین وراوینی : باب نهم
شرح آیینِ خسروانِ پارس
ایرا گفت : شنیدم که صاحب اقبالی بود از خسروانِ پارس که خصایصِ عدل و احسان بروفورِ دین و عقلِ او برهانی واضح بود، پادشاهی پیش‌بین و نکو آیین و نیک‌اندیش و دادگستر و دانش‌پرور. یک روز بفرمود تا جشنی بساختند و اصنافِ خلق را از اوساط و اطرافِ مملکت شهری و لشکری، خواص و عوامّ، عالم و جاهل، مذکور و خامل صالح و طالح، دور و نزدیک، جمله در صحرائی بیک مجمع جمع آوردند و هر یک را مقامی معلوم و رتبتی مقدّر کردند و همه را عَلَی اختِلَافِ الطَّبَقَاتِ صف در صف بنشاندند و هرچ مشتهایِ طبع و منتهایِ آرزو بود ، از الوان اباها بساختند و چندان اطعمهٔ خوش مذاق و اشربهٔ خوشگوار ترتیب و ترکیب کردند و در ظروف لطیف و اوانیِ نظیف پیش آوردند که اکواب و اباریقِ شرابخانهٔ خلد را از آن رشگ آمد؛ چندان بساط بر بسطا و سماط در سماط بگستردند که زلالیِّ مفروش و زرابیِّ مبثوث را از صحن و صفّهٔ مهامانسرایِ فردوس بر آن حد افزود. خوانی که گوشِ شنوندگان مثلِ آن نشنیده بود و چشمِ بینندگان نظیرِ آن ندیده، بنهادند و از اهلِ دیوان طایفهٔ گماشتگانِ ملک و دولت از بهر عرضِ مظالم خلق زیرِ خوان بنشستند تا جزایِ عمل هر یک بر اندازهٔ رسوم و حدود شرع می‌دادند و بر قانونِ عرف با هر یک خطایی بسزا می‌کردند. خسرو در صدر مسند شاهی بنشست و مثال داد تا منادی بجمع برآمد که ای حاضران حضرت جمله دیدهٔ بصیرت بگشائید و هر یک از اهلِ خوان و حاضرانِ دیوان در مرتبهٔ فرودست خویش نگرید و درجهٔ ادنی ببینید و نظر بر اعلی منهید تا هرک دیگری را درون مرتبهٔ خویش بیند، بر آنچ دارد ، خرسندی نماید و شکر ایزدی بر مقام خویش بگزارد تا جملهٔ خلایق از صدرِنشینانِ محفل تا پایانِ پای ماچان همه در حال یکدیگر نگاه کردند و همه بچشم اعتبار علّوِ درجهٔ خویش و نزولِ منزلت دیگران مطالعه کردند تا بآخرین صفّ که موضعِ اهلِ ظلامات بود، از آن طوایف نیز هرک در معرضِ عتابی و مجرّدِ خطایی بود، در آن کس نگاه کرد که سزاوارِ زجر و تعزیر آمد و او در حالِ آن کس که بمثله و امثالِ آن نکال و عقوبت گرفتار بود و آنک بچنین عقوبتی گرفتار شد ، حالِ کسانی می‌دیدند، عَوذاً بِاللهِ که ایشان را صلب می‌کردند و گردن می‌زدند و انواعِ سیاست‌ها بر ایشان می‌راندند.
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۱۵۲ - گفتار تو شهدی است که جانها مگس اوست
گفتار تو شهدی است که جانها مگس اوست