امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۷۶ - از حال مات هیچ حکایت نمی رسد
از حال مات هیچ حکایت نمی رسد
زرتشت : جلد اول کتاب اوستا - کهن ترین سرودهای ایرانیان
یسنه، هات ۱۱-۹ (هوم یشت)
هات 9 1 به هاونگاه که زرتشت [پیرامون[ آتش را پاک می¬کرد و می آراست و «گاهان» می سرود، «هوم» نزد وی آمد و خود را بدو بنمود. زرتشت از او پرسید: کیستی ای مرد که با جان تابناک و جاودانۀ خویش، به دیدگان من نیکوترین پیکری می نمایی که درجهان استومند دیده ام؟ 2 آنگاه هوم اشون دور دارندۀ مرگ، مرا پاسخ گفت: ای زرتشت! منم هوم اشون دور دارندۀ مرگ. ای سپیتمان! به جست و جوی من برآی و از من نوشابه برگیر. مرا بستای؛ آنچنان که واپسین سوشیانتها مرا خواهند ستود. 3 زرتشت بدو گفت: درود بر هوم! ای هوم! کدامین کس، نخستین بار در میان مردمان جهان استومند، از تو نوشابه برگرفت؟ کدام پاداش بدو داده شد و کدام بهروزی بدو رسید؟ 4 آنگاه هوم اشون دور دارندۀ مرگ؛ مرا پاسخ گفت: نخستین بار در میان مردمان جهان استومند؛ «ویونگهان» از من نوشابه برگرفت و این پاداش بدو داده شد و این بهروزی بدو رسید که او را پسری زاده شد: «جمشید» خوب رمه، آن ره مندترین مردمان ، آن هورچهر، آن که به شهریاری خویش جانوران و مردمان را بی مرگ و آبها وگیاهان رانخشکیدنی و خوراکها را نکاستنی کرد. 5 به شهریاری جم دلیر، نه سرما بود، نه گرما، نه پیری بود، نه مرگ و نه رشک دیو آفرید . پدر و پسر، هریک [به چشم دیگری] پانزده ساله می نمود. [چنین بود] به هنگامی که جم خوب رمه پسر و یونگهان شهریاری می کرد. 6 ای هوم! کدامین کس، دیگر باره در میان مردمان جهان استومند، از تو نوشابه برگرفت؟ کدام پاداش بدو داده شد و کدام بهروزی بدو رسید؟ 7 آنگاه هوم اشون دور دارندۀ مرگ، مرا پاسخ گفت: دومین بار در میان مردمان جهان استومند، «آتبین» از من نوشابه برگرفت و این پاداش بدو داده شد و این بهروزی بدو رسید که او را پسری زاده شد: «فریدون» از خاندان توانا .... 8 ... آن که «اژی دهاک» را فرو کوفت؛ [اژی دهاک] سه پوزۀ سه کله شش چشم را، آن دارندۀ هزرا [گونه] چالاکی را. آن دیو بسیار زورمند دروج را، آن دروند آسیب رسان جهان را، آن زورمندترین دروجی را که اهریمن برای تباه کردن جهان اشه، به پتیارگی در جهان آستومند بیافرید. 9 ای هوم! کدامین کس، سومین بار درمیان مردمان جهان استومند، از تو نوشابه برگرفت؟ کدام پاداش بدون داده شد وکدام بهروزی بدو رسید؟ 10 آنگاه هوم اشون دور دارندۀ مرگ، مرا پاسخ گفت: سومین بار درمیان مردمان جهان استومند، «اترت» - تواناترین [مرد خاندان] سام – از من نوشابه برگرفت و این پاداش بدو داده شد و این بهروزی بدو رسید که او را دو پسر زاده شدند: «اورواخشیه» و«گرشاسپ»؛ یکمین، داوری دادگذار و دومین، جوانی زبردست و گیسور و گرزبردار... 11 .... که اژدهای شاخدار را بکشت؛ آن اسب اوبار مرد اوبار را، آن زهرآلود زرد رنگ را که زهر زرد گونش به بلندای نیزه ای روان بود. هنگام نیمروز، گرشاسپ در اوندی آهنین بر پشت آن [اژدها[ خوراک می پخت . آن تباهکار از گرما خوی ریزان ناگهان از زیر [آن آوند] آهنین فراز آمد و آب جوشان را بپراگند. گرشاسپ نریمان هراسان به کناری شتافت. کدامین کس، چهارمین بار درمیان مردمان جهان استومند، از تو نوشابه برگرفت؟ کدام پاداش بدوداده شد و کدام بهروزی بدو رسید؟ 13 آنگاه هوم اشون دوردارندۀ مرگ، مرا پاسخ گفت: چهارمین بار در میان مردمان جهان استومند، «پور و شسپ»از من نوشابه برگرفت و این پاداش بدو داده شدو این بهروزی بدو رسید که تو درخاندان او زاده شدی: تو ای زرتشت پاک دیو ستیز و پیرو دین اهوره از دودمان پور وشسپ. 14 تو ای زرتشت نامبردار در «ایرانویج» که نخستین بار «اهون و یریه....» را چهار بار با درنگی در خور بسرودی و دومین نیمه را به بانگی بلندتر [برخواندی]. 15 ای زرتشت! [ای] آن که نیرومندترین، دلیرترین، تخشاترین، چالاک ترین و پیروزترین آفریدگار دو مینو شدی! تو همۀ دیوان را – که از این پیش، همچون مردمان، روی زمین می¬گشتند- در زمین پنهان کردی. 16 آنگاه زرتشت گفت: در ود بر هوم! هوم نیک، هوم خوب آفریده، [هوم] راست آفریده، نیک درمان بخش، برزمند، خوب کنش و پیروز. [هوم] زرین نرم شاخه که نوشابه اش ، روان را بهترین و شادی بخش ترین آشامیدنی است. 17 ای [هوم] زرین! سرخوشی ترا [بدین جا] فرو خوانم. دلیری، درمان، افزایش، بالندگی، نیرومندی تن و هرگونه فرزانگی را [بدین جا] فرو خوانم. ترا [بدین جا] فرو خوانم تا چونان شهریاری کامروا، در هم شکنندۀ ستیزه و شکست دهندۀ دروج به میان آفریدگان در آیم. 18 ترا [بدین جا] فروخوانم تا ستیزۀ همۀ بدخواهان را در هم شکنم: [چه]دیوان و مردمان [دروند]، [چه] ستمکاران و کوی ها و کرپ ها، [چه]تباهکاران و اشموغان دوپا و گرگان چار پا، [چه] سپاه گستردۀ دشمن را که به فریب تاخت آورد. 19 ای هوم دور دارندۀ مرگ! این نخستین بخشش را از تو خواستارم: بهترین زندگی اشونان – [بهشت] روشن همه [گونه] آسایش بخش – [مرا ارزانی دار]. ای هوم دور دارندۀ مرگ! این دومین بخشش را از تو خواستارم: [مرا] تندرستی [ارزانی دار]. ای هوم دور دارندۀ مرگ! این سومین بخشش را از تو خواستارم: جان ]مرا[ زندگی دیرپای [ارزانی دار]. 20 ای هوم دور دارندۀ مرگ! این چهارمین بخشش را از تو خواستارم: [چنان کن] که من کامروا، دلیر و خورسند بر این زمین در آیم و در هم شکنندۀ ستیزه و شکست دهنده در وج باشم. این پنجمین بخشش را از تو خواستارم. [چنان کن] که من پیرومند ودرجنگ شکست دهنده بر این زمین درآیم و درهم شکنندۀ ستیزه و شکست دهندۀ در وج باشم. 21 ای هوم دور دارندۀ مرگ! این ششمین بخشش را از تو خواستارم: [چنان کن] که نخستین بار [بار]، ما از دزد و راهزن و گرک بوی بریم؛ که هیچ کس پیش از ما بوی نبرد؛ که ما همیشه از پیش بوی بریم. 22 هوم دلیرانی را که در پیکار، اسب می تازد، زور و نیرو می بخشد. هوم زنان زاینده را پسران نامور و فرزندان اشون می دهد. هوم بدانان که به دلخواه به آموزش نسک می نشینند، پاکی و فرزانگی می بخشد. 23 هوم دوشیزگانی را که دیرزمانی شوی ناکرده مانده باشند – همین که از آن خردمند خواستار شوند – شوهری پیمان شناس می¬بخشد. 24 هوم [بود] آن که «کرسانی» را از شهریاری برانداخت؛ آن که از سرآزمندی به شهریاری خویش ناله کنان می گفت: از این پس، «آتربان» - در هم شکننده و تباه کنندۀ پیشرفت – برای گسترش دین ، به سرزمین من راه نخواهد یافت. 25 ای هوم! خوشا به [روزگار] تو که به نیروی خویشتن، شهریاری کامروایی. خوشا به [روزگار] تو که بسیار سخنان است گفته دانی. خوشا به [روزگار] تو که از پرسش سخنان راست گفته بی نیازی. 26 مزدا نخستین [بار] کشتی ستاره آذین مینوی بر ساخته دین نیک مزدا پرستی، ترا فراز آورد. از آن پس، کمر بر میان بسته ، هماره برستیغ کوه، «مثره» را پناه ونگاهبانی. 27 ای هوم!ای خانه خدا! ای دهخدا! ای شهربان! ای شهریار! ای در پاکی و فرزانگی سرآمد! نیرو وپیروزی و گشایش بسیار رهایی بخش ترا برای تن خویش همی خوانم. 28 ما را از کینۀ کینه وران رهایی بخش! منش خشمگینان را از ما بگردان! هر آن کس که بدین خانه، بدین روستا، بدین شهر وبدین کشور آسیب رساند، نیروی پاهای او را برگیر و دو گوش او ا کر و منش او را پریشان کن! 29 آن کس که به منش و پیکر ما کین ورزد، با دوپا راه متواناد رفتن؛ با دو دست کاری متواناد کردن و با دو چشم زمین وجانور را مبیناد! 30 ای هوم زرین! به پیکار با اژدهای زرد سهمگین زهرآلود که پیکر اشون رانابود کند، زیناوند شو! ای هوم زرین! به نبرد با راهزن نابکار خونخوار آزار رسان که پیکر اشون را نابود کند، زیناوند شو! 21 ای هوم زرین! به ستیزه با فرمانروای ستمکار در وند که سر برافرازد، که پیکر اشون رانابود کند، زیناوند شو! ای هوم زرین! به ستیزه با اشموغ نا پاک تباه کنندۀ زندگی که گفتار این دین را به یاد دارد اما به کردار در نیاورد، که پیکر اشون را نابود کند، زیناوند شو! 32 ای هوم زرین! به ستیزه با زن روسپی جادوی هوس انگیز را [گناهکاران را] پناه دهد، که منش وی همچون ابری در برابر باد جنبان استف که پیکر اشون را نابود کند، زیناوند شو! ای هوم زرین! به ستیزه با هر آن کس که پیکر اشون را نابود کند، زیناوندشو!
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۶۰۳ - گر چه نم در جگر و در دل تنگم خون نیست
گر چه نم در جگر و در دل تنگم خون نیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۵۹ - عشق آمد و توبه را چو شیشه بشکست
عشق آمد و توبه را چو شیشه بشکست
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۸۵ - از جا دلم به جلوه حیرت‌فزا مبر
از جا دلم به جلوه حیرت‌فزا مبر
فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۱۷۵ - تا چند هوسرانی، دندان هوس بشکن
تا چند هوسرانی، دندان هوس بشکن
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۱۱۰ - به شاهد لغت ناغوش، بمعنی سر بآب فروبردن و غوطه خوردن
گرد گرداب مگرد ای که ندانی تو شنا
صغیر اصفهانی : مثنویات
شمارهٔ ۴ - ستایش
سعی بزرگان و مهان یاد باد
اقبال لاهوری : جاویدنامه
نالهٔ ابلیس
ای خداوند صواب و ناصواب
خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۵۲۳ - ای شده بر مه ز شبه مهره ساز
ای شده بر مه ز شبه مهره ساز
مولوی : غزلیات
غزل ۷۸۴ - عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
عید بُگْذشت و همه خَلْق سویِ کار شُدند
محمد بن منور : فصل سیم - در کرامات وی در حیات و وفات
حکایت ۳ - از پیرزین الطایفه عمر شوکانی شنودم که او گفت که یک روز خواجه ابوالفتح که پسر شیخ بود از دختر شوکان با پدر در خانقاه نشسته بودند و خواجه امام ابوالفتح
از پیرزین الطایفه عمر شوکانی شنودم که او گفت که یک روز خواجه ابوالفتح که پسر شیخ بود از دختر شوکان با پدر در خانقاه نشسته بودند و خواجه امام ابوالفتح حکایت وفات شیخ می‌کرد که پیش از وفات خویش بسه روز روی بما کرد و گفت روز پنجشنبه ما را وفات خواهد بود و روز آدینه زحمتی عظیم باشد چنانک شما فرا جنازۀ مانتوانید آمد. پس بفرمود تا چادری آوردند و چهار گوشۀ آن چادر بگرفتند و در هوا بازکشیدند و ما را گفت بزیر این چادر بیرون شوید و انگارید کی این جنازۀ ماست. فرزندان شیخ چنان کردند کی شیخ فرمود بود، بعد از آن بسه روز همان کی شیخ اشارت نموده بود ببود، چون جنازه بیرون آوردند چندان زحمت بود کی ما فرزندان شیخ فرا نزدیک جنازه نتوانستیم رفت این حکایت می‌گفت و هردو می‌گریستند.
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۶۰ - میان ابرو و چشم توگیر و داری بود
میان ابرو و چشم توگیر و داری بود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۴۲۱ - از لب خشک صدف ریزش نیسان پیداست
از لب خشک صدف ریزش نیسان پیداست
خیام : رباعیات
رباعی ۴ - گر می نخوری طعنه مزن مستان را
گر می نخوری طعنه مزن مستان را
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۷۲ - گذشتی مست با غیر و زدی آتش به داغ من
گذشتی مست با غیر و زدی آتش به داغ من
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۵۲۸ - خط شبرنگ چه با آن رخ پرنور کند؟
خط شبرنگ چه با آن رخ پرنور کند؟
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۹۹ - خری بر اسب و عیسی شد پیاده
خری بر اسب و عیسی شد پیاده
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۱۷۳ - درد کیشان همه ناموس کش کیش همند
درد کیشان همه ناموس کش کیش همند
عطار نیشابوری : عذر آوردن مرغان
حکایت بادنجان خوردن شیخ خرقانی
شیخ خرقانی که عرش ایوانش بود