شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۳۵ - صد دوا بادا دوای درد بی درمان ما
صد دوا بادا دوای درد بی درمان ما
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۲۰۵ - این جهان بی بقا هیچست هیچ
این جهان بی بقا هیچست هیچ
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۸۴۷ - از غمزه تیر سازی و ز ابرو کمان کنی
از غمزه تیر سازی و ز ابرو کمان کنی
خاقانی : غزلیات
غزل ۳۷۴ - گر بر در وصالت امید بار بودی
گر بر در وصالت امید بار بودی
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۲۳ - ای روی مه تو شاد خندان
ای رویِ مَهِ تو شادْ خندان
مولوی : غزلیات
غزل ۶۷۸ - به صورت یار من چون خشمگین شد
به صورتْ یارِ من چون خشمگین شُد
خاقانی : رباعیات
شماره ۱۰۳ - خواهند جماعتی که تزویر کنند
خواهند جماعتی که تزویر کنند
ملک‌الشعرای بهار : ارمغان بهار
فقرۀ ۱
این‌پیدا (‌است‌) که‌آذرپاد را فرزند تنی‌زاد نبود، و از آن پس آیستان «‌نیاز و دعا» به یزدان کرد، دیر برنیامد که اذرپاد را فرزندی ببود، هرآینه درست خیمی زرتشت سپینمان را زرتشت نام نهاد، وکفت که برخیز پسرم تا(‌ت‌) فرهنگ برآموزم‌.
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۶۷۲ - حاش لله از ملامت شوق جانان کم شود
حاش لله از ملامت شوق جانان کم شود
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۴۳۴ - با دل گفتم عشق تو آغاز مکن
با دل گفتم عشق تو آغاز مکن
امام خمینی : غزلیات
سفر عشق
با دلِ تنگ به سوی تو سفر باید کرد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۷۸ - ایها الساقی ادر کأس الحمیا نصف من
اَیُّهَا السّاقی اَدْرِ کَأْسَ الْحُمَیّا نِصْفَ مَنْ
امام خمینی : غزلیات
بهار آرزو
بر در میکده‏ام پرسه زنان، خواهی دید
جمال‌الدین عبدالرزاق : رباعیات
شماره ۲۵ - بادم که وجود من بجز زحمت نیست
بادم که وجود من بجز زحمت نیست
رشیدالدین میبدی : ۲۱- سورة الانبیاء- مکیة
۲ - النوبة الثالثة
قوله: «وَ لَهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» الآیة... له الحادثات ملکا و الکائنات حکما و تعالى ان یتجمل بوفاق او ینتقص بخلاف، کائنات و محدثات موجودات و متلاشیات در زمین و در سماوات همه ملک و ملک اوست، رهى و بنده و چاکر اوست حقیقت ملک بنزدیک ارباب معانى قدرت است بر ابداع و اختراع، و این حقیقت صفت اوست و ملک بسزا ملک اوست، بى‏خیل و خدم و بى طبل و علم و بى سپاه و حشم، شاهان جهان چون لشکر عرض دهند خدم و حشم بر نشانند، خیل و خول آشکارا کنند پس بملک و ملک و نعمت و تنعم و سوار و پیاده و درگاه و بارگاه خود سر افتخار بر افرازند، و حق سبحانه و تعالى اطلال و رسوم کون را آتش بى‏نیازى در زند و عالم هباء منثور گرداند و غبار اغیار از دامن قدرت بیفشاند و زمام اعلام بر سر مرکب وجود کند، آن گه ندا در عالم دهد که: «لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ؟» پس هم خود بجلال عزّت خویش خود را جواب دهد «لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ» مؤمن چون اعتقاد کند که همه حق و ملک اوست و عزّت عزّت اوست، سزاى وى آنست که لوح دعوى بشکند و بساط هوس در پیچد و سوداى انیّت از سر بیرون کند و دامن از کونین و عالمین در کشد، ننگش آید که بمخلوق همچون خود سر فرود آرد، یا دل در کسى بندد: و من قصد البحر استقل السواقیا.
مولوی : غزلیات
غزل ۷۵۸ - دل من کار تو دارد گل و گلنار تو دارد
دلِ من کارِ تو دارد گُل و گُلْنارِ تو دارد
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۱۲۹ - ترجیع بند در مدح ابوالائمه شاه ولایت علیه السلام
ای دل شده عاشقان بشارت
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۸۳۳ - زدامان ترم ریگ روان سیراب می گردد
زدامان ترم ریگ روان سیراب می گردد
وحشی بافقی : رباعیات
رباعی ۴۶ - ای جان و تنم مطیع و شوق تو مطاع
ای جان و تنم مطیع و شوق تو مطاع
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۴۲ - بس است، این همه زاهد مکن ادای خنک
بس است، این همه زاهد مکن ادای خنک