اوحدالدین کرمانی : الباب الرابع: فی الطهارة و تهذیب النفس و معارفها و ما یلیق بها عن ترک الشهوات
شماره ۱۲ - چون می دانی که بودنیها بوده است
چون می دانی که بودنیها بوده است
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۳۲ - نور چشمی بر صاحب نظری می آید
نور چشمی بر صاحب نظری می آید
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۱۷ - بت بی­‌نقش و نگارم جزتو یار ندارم
بُتِ بی­‌نَقْش و نِگارم جُزِتو یار ندارم
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۵۳ - داستان سید انبیاء ص با کودکان عرب
این صحابه جملگی در مسجدند
سعدالدین وراوینی : باب پنجم
داستانِ خسرو با ملک دانا
دادمه گفت : شنیدم که خسرو را با ملکی از ملوکِ وقت خصومت افتاد و داعیهٔ طبع بانتزاعِ ملک از طباعِ یکدیگر پدید آمد تا بمناهضت جنگ و پیگار از جانبین کار بدانجا رسید که جز تیر سفیری در میانه تردّد نمیکرد و جز بزبانِ سنان جواب و سؤال نمیرفت . صفهایِ معرکه بیاراستند و کارزاری عظیم کردند ، آخر‌الامر خسرو مظفّر آمد ، صبایِ نصرت بر زلفِ پرچم و گوشوارِ ماهچهٔ علم او وزید و دیوارِ ادبار خاکِ خسار در کاسهٔ خصم کرد . منهزم و آواره گشتند و ملک را گرفته پیش خسرو آوردند. خسرو از آنجا که همّتِ ملکانه و سیرتِ پادشاهانهٔ او بود ، اِذَا مَلَکتَ فَأَسجِع بر خواند و گفت : از شکستهٔ خود مومیائی دریغ نمی‌باید داشت و افکندهٔ خود را برباید داشت که این رسم سنّتِ کرامست و برایشان زینهار خوردن عادتِ لئام . دست بی‌مسامحتی بهرک برسد ، رسانیدن و پای بی مجاملتی بر گردنِ هرک توان نهادن جز کارِ مردم سبک سایه و طبع فرومایه و نهاد آلوده و خصال ناستوده نتواند بود . پس بفرمود تا بوجهِ اعظام و احترام با ساز وعدّت و آلت واهبت و مراکب و موالی با سرِ خانه و اهالی گردد. ملک ثناء و محمدت گفت و آفرین و منّت داری کرد و گفت : غایت فتوّت و علوِّ همّت همین باشد ، لیکن مرا یک توقّعست ، اگر قبول بدان پیوندد نشانِ اقبال خود دانم . خسرو گفت : هرچ پیشِ خاطر می‌آید ، می‌باید خواست که از اجابتِ آن چاره نیست. ملک گفت : درین بستان سرای که مرا آنجا فرود آورده‌اند، خرما بنی هست . میخواهم که آن را بمن بخشی و یک سال همچنین در سایهٔ جوار تو می‌باشم. خسرو ازین سخن اعجابِ تمام کرد و متعجّب بماند که مگر از هولِ این واقعه و ترسِ این حادثه که او را افتاد دماغِ او خلل کردست و عقل نقصان پذیرفته که سؤالی بدین رکاکت و التماسی بدین خساست میکند والّا مَا لِلمُلُوکِ وَ المَطَامِعَ الدَّنِِیَّهِ ، با این همه حاجتِ او مبذول داشتن و رایِ او را مبتذل نگذاشتن اولیتر. آن بستان‌سرای و آن درخت بدو بخشید. ملک هر هفته میدید که برگ و بارِ آن درخت می‌ریخت و افسردگی و پژمردگی بدو راه می‌یافت تا درو هیچ امید به بود نماند. روزی بقاعدهٔ گذشته آنجا شد ، درخت را دید چون بختِ صاحب دولتان از سر جوان شده و چون پیشانیِ تازه رویان گرهِ تغضّن از اغصان و بندِ تشنج از عروق گشوده و چون غنچهٔ شکفته و نافهٔ شکافته رنگ و بویِ عروسان چمن درو گرفته و در حلهٔ سبز و حریرِ زرد چناروار بهزار دستِ رعنائی برآمده .
مولوی : دفتر سوم
بخش ۶۸ - حکایت آن درویش کی در کوه خلوت کرده بود و بیان حلاوت انقطاع و خلوت و داخل شدن درین منقبت کی انا جلیس من ذکرنی و انیس من استانس بی گر با همه‌ای چو بی منی بی همه‌ای ور بی همه‌ای چو با منی با همه‌ای
بود درویشی به کُهْساری مُقیم
بلند اقبال : ماده تاریخ
شمارهٔ ۴ - تاریخ فوت مشیر وقوام
مشیری و قوامی داشت شیراز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۳۰۹ - روی هفتاد و دو ملت جز در آن درگاه نیست
روی هفتاد و دو ملت جز در آن درگاه نیست
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۹۰۹ - گرم نوید کیست سروش شکست رنگ
گرم نوید کیست سروش شکست رنگ
شیخ بهایی : نان و پنیر
بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم
ای که روز و شب زنی از علم لاف
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۱۱ - ای جگر از تو پر نمک دیده شور بخت هم
ای جگر از تو پر نمک دیده شور بخت هم
کمال‌الدین اسماعیل : رباعیات
شماره ۸۱۲ - چون نیست شکر لبی که بخشد بوسی
چون نیست شکر لبی که بخشد بوسی
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۲۶۵ - کامل ز یکی هنر ده و صد بیند
کامل ز یکی هنر ده و صد بیند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۹ - نیست کس، خورشید من، کو درد پرورد تو نیست
نیست کس، خورشید من، کو درد پرورد تو نیست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۴ - گشته سودای غمش هم درد و هم درمان مرا
گشته سودای غمش هم درد و هم درمان مرا
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۱۴ - به یاد وطن (لزنیه)
مه کرد مسخر دره و کوه لزن‌ را
شاه نعمت‌الله ولی : رباعیات
رباعی ۱۳۵ - تقوی که در او اسم الهی نبود
تقوی که در او اسم الهی نبود
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۴۳۱ - فریاد ز ناوک جگر دوز فراق
فریاد ز ناوک جگر دوز فراق
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۷۷ - موشکافیها در آن اندام زیبا کرده ام
موشکافیها در آن اندام زیبا کرده ام
فصیحی هروی : رباعیات
شماره ۱۲ - آن قوم که دلشان ز دورنگیها رست
آن قوم که دلشان ز دورنگیها رست