میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۸۰ - ایکاش که چون موی ابر روی تو افتم
ایکاش که چون موی ابر روی تو افتم اقبال لاهوری : پیام مشرق
قطرهٔ آب
مرا معنی تازه ئی مدعاست کمالالدین اسماعیل : رباعیات
شماره ۲۷۸ - آن ماه و شی که طعنه اندر خور زد
آن ماه و شی که طعنه اندر خور زد سعدالدین وراوینی : باب پنجم
داستانِ رایِ هند با ندیم
شهریار گفت: شنیدم که رایِ هند را ندیمی بود هنرپرور و دانشپرست و سخنگزار که هنگامِ محاوره درّ در دامنِ روزگار پیمودی و هر دو ظرفِ زمان و مکان بظرافتِ طبع او پر بودی و از سبک روحی و محبوبی چون حبّهٔالقلب در پردهٔ همه دلها گنجیدی و از مقبولی و بهنشینی چون انسانالعین در همه دیدهاش جای کردندی. روزی در میانِ حکایات از نوادر و اعاجیب بر زبانِ او گذشت که من مرغی دیدهام آتشخوار که سنگ تافته و آهن گداخته فرو خوردی. ندماءِ مجلس و جلساءِ حضرت جمله برین حدیث انکار کردند و همه بتکذیبِ او زبان بگشودند و هر چند ببراهینِ عقل و دلایلِ علم جوازِ این معنی مینمود، سود نمیداشت و چون حوالت بخاصّیّت میکرد که آنچ از سرِّ خواصّ و طبایع در جواهر و حیوانات مستودع آفریدگارست، جز واهبِ صور و خالقِ موادّکس نداند و هرک ممکن از محال شناخته باشد، اگرچ وهم او از تصوّرِ این معنی عاجز آید، عقلش بر لوحِ وجود بنگارد، این تقریرات هیچ مفید نمیآمد. با خود اندیشه کرد که حجابِ این شبهت از پیشِ دیدهٔ افهامِ این قوم جز بمشاهدهٔ حسّ بر نتوان گرفت، همان زمان از مجلسِ شاه بیرون آمد و روی بصوبِ بغداد نهاد و مدّتی دراز منازل و مراحل مینوشت و مخاوف و مهالک میسپرد تا آن جایگه رسید که شترمرغی چند بدست آورد و در کشتی مستصحبِ خویش گردانید و سویِ کشور هندوستان منصرف و توفیقِ سعادت راه او آمد تا در ضمانِ سلامت بنزدیکِ درگاه شاه آمد. شاه از آمدنِ او خبر یافت، فرمود تا حاضر آمد. چون بخدمت پیوست، رسمِ دعا و ثنا را اقامت کرد. رای پرسید که چندین گاه سببِ غیبت چه بودست؟ گفت: فلان روز در حضرت حکایتی بگفتم که مرغی آتشخوار دیدهام، مصدّق نداشتند و از آن استبداعی بلیغ رفت، نخواستم که من مهذارِ گزافگوی و مکثارِ بادپیمای باشم و دامنِ احوالِ من بقذرِهذر آلوده شود و نامِ من در جملهٔ یاوهگویانِ دروغ بافِ ترفندتراش برآید که گفتهاند : اِیَّاکَ وَ اَن تَکُونَ لِلکَذِبِ وَاعیِاً وَ رَاوِیا فَأِنَّهُ یَضُرُّکَ حِینَ تَرَی اَن یَنفَعُکَ ؛ برخاستم و ببغداد رفتم تا ببدرقهٔ اقبالِ شاه و مددِهممِ او بقصد رسیدم و با مقصود باز آمدم و اینک مرغی چند آتشخوار آوردم تا آنچ از من بخبر شنیدند، بعیان بینند و نقشی که در آیینهٔ عقل ایشان مرتسم نمیشد، از تختهٔ حسِّ بصر برخوانند. رای گفت: مرد که بپیرایهٔ خرد و سرمایهٔ دانش آراسته بود، جز راست نگوید، لیکن سخنی که در اثباتِ آن عمرِ یکساله صرف باید کرد، ناگفته اولیتر. این فسانه از بهر آن گفتم تا همگنان خاصّه خواصِّ مجلسِ ملوک بردأبِ آدابِ خدمت متوفّر باشند و از تعثّر در اذیالِ هفوات متیقّظ. تمام گشت بابِ دادمه و داستان. بعد ازین یاد کنیم بابِ زیرک و زروی و درو باز نمائیم که چون کسی را علوِّ همت از مغاکِ سفالت بافلاکِ بزرگی و جلالت رساند و زمامِ فرماندهی بدستِ کفایت و سیاستِ او دهد و کلاهِسری و سروری بر تارکِ اقبالِ او نهد، وجهِ ترقّی او در کارِ خویش و توقّی از موانع پیشبردِ آن چیست و طریقِ تمشیت و سبیلِ تسویت کدام. وَ اللهُ المُوَفِّقُ لِلرَّشَادِ فِی المَعَاشِ وَ المَعَادِ. ایزد، عَزَّاسمُهُ وَ تَعَالَی : همه اقدامِ جاه و جلالِ خداوند ، خواجهٔ جهانرا در مراقیِ منزلت (راقی) داراد و طرازِ مفاخر و مآثرش بر آستینِ دین و دولت باقی ، بِمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الاَطیَبِینَ الاَکرَمِینَ . فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۲۵ - نای آزادی کند چون نی نوای انقلاب
نای آزادی کند چون نی نوای انقلاب مولوی : رباعیات
رباعی ۱۲۳۲ - دوش آمده بود از سر لطفی یارم
دوش آمده بود از سر لطفی یارم انوری : غزلیات
غزل ۱۳۹ - دوش تا صبح یار در بر بود
دوش تا صبح یار در بر بود سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۸۳ - ترکش دوز
دوش با آن شوخ ترکش دوز جنگ آمیختم سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۶۵ - خراسبان
دلبر خراسبان گفتا که وقتم هست تنگ ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۲۷۰ - ز اول ره عشق تو مرا سهل نمود
ز اول ره عشق تو مرا سهل نمود نظامی گنجوی : خسرو و شیرین
بخش ۱۲۰ - طلب کردن طغرل شاه حکیم نظامی را
چو داد اندیشه جادو دماغم صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۲۶۶ - هیچ کس را دل نمیسوزد به درد ما، مگر
هیچ کس را دل نمیسوزد به درد ما، مگر سعدی : در نیایش خداوند
فی نعت سید المرسلین علیه الصلوة و السلام
کریم السجایا جمیل الشیم عطار نیشابوری : بخش سیزدهم
الحكایة و التمثیل
کردروزی چند سارخگی قرار میرزاده عشقی : مقطعات
شمارهٔ ۱ - چشمت کور!
خیال خواجگیت بود، بر تمام جهان فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۱۵۵ - گر برخی جانان من دلداده نبودم
گر برخی جانان من دلداده نبودم مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۱ - دل چو دانه، ما مثال آسیا
دل چو دانه، ما مِثالِ آسیا سعدی : باب هفتم در عالم تربیت
حکایت - دوکس گرد دیدند و آشوب و جنگ
دوکس گرد دیدند و آشوب و جنگ قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۴۵۹ - هنگامه اهل وجد میباید و حال
هنگامه اهل وجد میباید و حال کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۳۵ - پیش چشم مژگانی، کز سرشک شادابست
پیش چشم مژگانی، کز سرشک شادابست
شماره ۲۸۰ - ایکاش که چون موی ابر روی تو افتم
ایکاش که چون موی ابر روی تو افتم اقبال لاهوری : پیام مشرق
قطرهٔ آب
مرا معنی تازه ئی مدعاست کمالالدین اسماعیل : رباعیات
شماره ۲۷۸ - آن ماه و شی که طعنه اندر خور زد
آن ماه و شی که طعنه اندر خور زد سعدالدین وراوینی : باب پنجم
داستانِ رایِ هند با ندیم
شهریار گفت: شنیدم که رایِ هند را ندیمی بود هنرپرور و دانشپرست و سخنگزار که هنگامِ محاوره درّ در دامنِ روزگار پیمودی و هر دو ظرفِ زمان و مکان بظرافتِ طبع او پر بودی و از سبک روحی و محبوبی چون حبّهٔالقلب در پردهٔ همه دلها گنجیدی و از مقبولی و بهنشینی چون انسانالعین در همه دیدهاش جای کردندی. روزی در میانِ حکایات از نوادر و اعاجیب بر زبانِ او گذشت که من مرغی دیدهام آتشخوار که سنگ تافته و آهن گداخته فرو خوردی. ندماءِ مجلس و جلساءِ حضرت جمله برین حدیث انکار کردند و همه بتکذیبِ او زبان بگشودند و هر چند ببراهینِ عقل و دلایلِ علم جوازِ این معنی مینمود، سود نمیداشت و چون حوالت بخاصّیّت میکرد که آنچ از سرِّ خواصّ و طبایع در جواهر و حیوانات مستودع آفریدگارست، جز واهبِ صور و خالقِ موادّکس نداند و هرک ممکن از محال شناخته باشد، اگرچ وهم او از تصوّرِ این معنی عاجز آید، عقلش بر لوحِ وجود بنگارد، این تقریرات هیچ مفید نمیآمد. با خود اندیشه کرد که حجابِ این شبهت از پیشِ دیدهٔ افهامِ این قوم جز بمشاهدهٔ حسّ بر نتوان گرفت، همان زمان از مجلسِ شاه بیرون آمد و روی بصوبِ بغداد نهاد و مدّتی دراز منازل و مراحل مینوشت و مخاوف و مهالک میسپرد تا آن جایگه رسید که شترمرغی چند بدست آورد و در کشتی مستصحبِ خویش گردانید و سویِ کشور هندوستان منصرف و توفیقِ سعادت راه او آمد تا در ضمانِ سلامت بنزدیکِ درگاه شاه آمد. شاه از آمدنِ او خبر یافت، فرمود تا حاضر آمد. چون بخدمت پیوست، رسمِ دعا و ثنا را اقامت کرد. رای پرسید که چندین گاه سببِ غیبت چه بودست؟ گفت: فلان روز در حضرت حکایتی بگفتم که مرغی آتشخوار دیدهام، مصدّق نداشتند و از آن استبداعی بلیغ رفت، نخواستم که من مهذارِ گزافگوی و مکثارِ بادپیمای باشم و دامنِ احوالِ من بقذرِهذر آلوده شود و نامِ من در جملهٔ یاوهگویانِ دروغ بافِ ترفندتراش برآید که گفتهاند : اِیَّاکَ وَ اَن تَکُونَ لِلکَذِبِ وَاعیِاً وَ رَاوِیا فَأِنَّهُ یَضُرُّکَ حِینَ تَرَی اَن یَنفَعُکَ ؛ برخاستم و ببغداد رفتم تا ببدرقهٔ اقبالِ شاه و مددِهممِ او بقصد رسیدم و با مقصود باز آمدم و اینک مرغی چند آتشخوار آوردم تا آنچ از من بخبر شنیدند، بعیان بینند و نقشی که در آیینهٔ عقل ایشان مرتسم نمیشد، از تختهٔ حسِّ بصر برخوانند. رای گفت: مرد که بپیرایهٔ خرد و سرمایهٔ دانش آراسته بود، جز راست نگوید، لیکن سخنی که در اثباتِ آن عمرِ یکساله صرف باید کرد، ناگفته اولیتر. این فسانه از بهر آن گفتم تا همگنان خاصّه خواصِّ مجلسِ ملوک بردأبِ آدابِ خدمت متوفّر باشند و از تعثّر در اذیالِ هفوات متیقّظ. تمام گشت بابِ دادمه و داستان. بعد ازین یاد کنیم بابِ زیرک و زروی و درو باز نمائیم که چون کسی را علوِّ همت از مغاکِ سفالت بافلاکِ بزرگی و جلالت رساند و زمامِ فرماندهی بدستِ کفایت و سیاستِ او دهد و کلاهِسری و سروری بر تارکِ اقبالِ او نهد، وجهِ ترقّی او در کارِ خویش و توقّی از موانع پیشبردِ آن چیست و طریقِ تمشیت و سبیلِ تسویت کدام. وَ اللهُ المُوَفِّقُ لِلرَّشَادِ فِی المَعَاشِ وَ المَعَادِ. ایزد، عَزَّاسمُهُ وَ تَعَالَی : همه اقدامِ جاه و جلالِ خداوند ، خواجهٔ جهانرا در مراقیِ منزلت (راقی) داراد و طرازِ مفاخر و مآثرش بر آستینِ دین و دولت باقی ، بِمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الاَطیَبِینَ الاَکرَمِینَ . فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۲۵ - نای آزادی کند چون نی نوای انقلاب
نای آزادی کند چون نی نوای انقلاب مولوی : رباعیات
رباعی ۱۲۳۲ - دوش آمده بود از سر لطفی یارم
دوش آمده بود از سر لطفی یارم انوری : غزلیات
غزل ۱۳۹ - دوش تا صبح یار در بر بود
دوش تا صبح یار در بر بود سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۸۳ - ترکش دوز
دوش با آن شوخ ترکش دوز جنگ آمیختم سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۶۵ - خراسبان
دلبر خراسبان گفتا که وقتم هست تنگ ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۲۷۰ - ز اول ره عشق تو مرا سهل نمود
ز اول ره عشق تو مرا سهل نمود نظامی گنجوی : خسرو و شیرین
بخش ۱۲۰ - طلب کردن طغرل شاه حکیم نظامی را
چو داد اندیشه جادو دماغم صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۲۶۶ - هیچ کس را دل نمیسوزد به درد ما، مگر
هیچ کس را دل نمیسوزد به درد ما، مگر سعدی : در نیایش خداوند
فی نعت سید المرسلین علیه الصلوة و السلام
کریم السجایا جمیل الشیم عطار نیشابوری : بخش سیزدهم
الحكایة و التمثیل
کردروزی چند سارخگی قرار میرزاده عشقی : مقطعات
شمارهٔ ۱ - چشمت کور!
خیال خواجگیت بود، بر تمام جهان فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۱۵۵ - گر برخی جانان من دلداده نبودم
گر برخی جانان من دلداده نبودم مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۱ - دل چو دانه، ما مثال آسیا
دل چو دانه، ما مِثالِ آسیا سعدی : باب هفتم در عالم تربیت
حکایت - دوکس گرد دیدند و آشوب و جنگ
دوکس گرد دیدند و آشوب و جنگ قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۴۵۹ - هنگامه اهل وجد میباید و حال
هنگامه اهل وجد میباید و حال کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۳۵ - پیش چشم مژگانی، کز سرشک شادابست
پیش چشم مژگانی، کز سرشک شادابست