تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۷۷ - ای دل چو‌ نمی‌گردد در شرح زبان من
ای دل چو‌ نمی‌گردد در شَرحْ زبانِ من
وان حرف‌ نمی‌گُنجَد در صَحْنِ بَیانِ من
می‌گردد تَن در کَد بر جایِ زبانِ خَود
در پَرده آن مُطرب کو زد ضَربانِ من
هم ساغَر و هم باده سَرمَست از آن ساقی
هم جان و جهانْ حیران در جان و جهانِ من
از غَیب یکی لَعْلی در غارِ جهان آمد
وان لَعْل شده حیران در عِزَّتِ کانِ من
ما را تو کجا یابی گَر مویْ به مو جویی؟
چون در سَرِ زُلفِ او گشته‌‌ست مَکانِ من
جانْ دوش مَر آن مَهْ را می‌گفت دِلَم خَستی
پیکانِ پُر از خون بین ای سَخته کَمانِ من
گفتا که شکارِ من جُز شیر کجا باشد؟
جُز لَعْلِ بَدَخشانی کی یافت نشانِ من؟
جُز دَلْقِ دو صدپاره من پاره کجا گیرم
باقیِّ قُماشَت کو؟ ای دَلْق کَشانِ من
شَمسُ الْحَقِ تبریزی از دورِ زمان بَرتَر
وَ افْزوده زِ هر دوری از وِیْ دَوَرانِ من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۷۸ - من گوش کشان گشتم از لیلی و از مجنون
من گوش کَشان گشتم از لیلی و از مَجنون
آن می‌کَشَدم زان سو وین می‌کَشَدم زین سون
یک گوش به دستِ این یک گوش به دستِ آن
این می‌کَشَدم بالا وان می‌کَشَدم هامون
از دستِ کَشاکَش من وَزْ چَرخِ پُرآتش من
می گردم و می‌نالَم چون چَنْبَره گَردون
آن لحظه که بیهوشَم ز ایشان بِرَهد گوشَم
می‌غَلَطم چون شاهان در اَطْلَس و در اَکْسون
من عاشق آن روزَم می‌دَرَّم و می‌دوزَم
بر خِرقه‌ بی‌چونی می‌زن تِگَلی‌ بی‌چون
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۷۹ - آرایش باغ آمد این روی چه روی است این
آرایش باغ آمد این رویْ چه روی است این
مَستیِّ دِماغ آمد این بویْ چه بوی است این
این خانه جَنّات است یا کویِ خَرابات است
یا رَب که چه خانه‌‌ست این یا رَب که چه کوی است این
در دل صِفَتِ کوثَر جویی زِ میِ اَحْمَر
دل پُر شده از دِلْبَر یا رَب که چه جوی است این
ای بر سَرِ هر پُشته از دَردِ تو صد کُشته
تو پَرده فروهِشْته ای دوست چه خوی است این
جان‌ها که به ذوق آمد در عشقْ دو جوق آمد
در عشقِ شَراب است آن در عشقِ سَبوی است این
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۸۰ - در زیر نقاب شب این زنگیکان را بین
در زیر نِقابِ شب این زَنگیکان را بین
با زنگیکان امشب در عِشرتِ جانْ بِنْشین
خَلْقان همه خوش خُفته عُشّاق درآشفته
اسرار به هم گفته شاباش زِهی آیین
یارانِ بِشوریده با جانِ بِسوزیده
بُگْشاده دل و دیده در شاهِدِ‌ بی‌کابین
چون عشقِ تو رامَم شُد این عشقْ حَرامَم شد
چون زُلفِ تو دامَم شُد شب گشت مرا مُشکین
شُد زنگیِ شبْ مَستی دستی هَمگان دستی
در دیده هر هستی از دیده زَنگی بین
آن چَرخْ فرومانده کابَش بِنَگَرداند
این چَرخْ چه می‌داند کَزْ چیست وِرا تَسکین؟
می گردد آن مِسکین نی مِهْر دَرو نی کین
کُه کَندنِ آن فرهاد از چیست؟ جُز از شیرین؟
شُهْ هِنْدویِ بَنگی را آن مایه شَنگی را
آن خُسروِ زَنگی را کارَد حَشَری بر چین
شمعی تو بَراَفْروزی شَمسُ الْحَقِ تبریزی
تا هِنْدویِ شب سوزی از رویِ چو صد پَروین
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۸۱ - از چشمۀ جان ره شد در خانۀ هر مسکین
از چَشمۀ جان رَهْ شُد در خانۀ هر مِسکین
ماننده کاریزی‌ بی‌تیشه و‌ بی‌میتین
دلْ رویْ سویِ جان کرد کِی عاشق و ای پُردَرد
بر روزَنِ دِلْبَر رو در خانه خود مَنْشین
ای خواجه سودایی می‌باش تو صَحرایی
در گُلْشَنِ شادی رو مَنْگَر به غَمِ غمگین
چون پوست بُوَد این دل چون آتش باشد غَم
وین پوست از آن آتش چون سُفره بُوَد پُرچین
چون دیده دل از غَم پرخاک شود ای عَم
تبریز کجا یابی با حَضرتِ شَمسُ الدّین
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۸۲ - آن کس که تو را بیند وان گه نظرش بر تن
آن کَس که تو را بیند وان گَهْ نَظَرش بَر تَن
زآیینه ندیده‌‌ست او اِلّا سِیَهیْ آهن
از آبِ حَیاتِ تو دور است به ذاتِ تو
کَزْ کِبْر بَرآیَد او بالا مَثَلِ روغن
پایِ تو چو جان بوسَد تا حَشْرْ لَبان لیسَد
از لَذَّتِ آن بوسه ای روتْ مَهِ روشن
گفتم به دِلَم چونی؟ گفتا که در اَفْزونی
زیرا که خیالَش را هستم به خدا مَسکَن
در سینه خیالِ او وانگاه غَم و غُصّه؟
در آبِ حَیاتِ او وان گَهْ خَطَرِ مُردن؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۸۳ - بی او نتوان رفتن‌ بی‌او نتوان گفتن
بی او نَتَوان رفتن‌ بی‌او نَتَوان گفتن
بی او نَتَوان شِسْتَن‌ بی‌او نَتَوان خُفتن
ای حلْقه زنِ این دَر دَر باز نَتان کردن
زیرا که تو هُشیاری هر لحظه کَشی گَردن
گَردن زِ طَمَع خیزد زَر خواهد و خون ریزد
او عاشقِ گِل خوردن هَمچون زنِ آبِسْتن
کو عاشقِ شیرین خَد زَر بِدْهَد و جانْ بِدْهَد؟
چون مُرغِ دل او پَرَّد زین گُنبَدِ‌ بی‌روزَن
این باید و آن باید از شِرکِ خَفی زاید
آزاد بُوَد بنده زین وَسوَسه چون سوسَن
آن باید کو آرَد او جُمله گُهَر بارَد
یا رَب که چه‌ها دارد آن ساقیِ شیرین فَن
دو خواجه به یک خانه شُد خانه چو ویرانه
او خواجه و من بنده پِستی بُوَد و روغن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۸۴ - آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن
آن ساعِدِ سیمین را در گَردنِ ما اَفْکَن
بر سینه ما بِنْشین ای جانِ مَنَت مَسکَن
سَرمَست شُدم ای جان وَزْ دست شُدم ای جان
ای دوست خُمارم را از لَعْلِ لَبَت بِشْکَن
ای ساقیِ هر نادر این میْ زِ چه خُم داری؟
من بَنده ظُلْمِ تو از بیخ و بُنَم بَرکَن
هم پَرده من می‌دَر هم خونِ دِلَم می‌خور
آخِر نه تویی با من؟ شاباش زِهی ای من
از دوست سِتَم نَبْوَد بر مَستْ قَلَم نَبْوَد
جُز عَفو و کَرَم نَبْوَد بر مَست چُنین مَسْکن
از مَعدنِ خویش ای جان بُخْرام دَرین میدان
رونَق نَبُوَد زَر را تا باشد درمَعدَن
با لَعْلِ چو تو کانی غمگین نشود جانی
در گور و کَفَن نایَد تا باشد جانْ در تَن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۸۵ - ای سرده صد سودا دستار چنین می‌کن
ای سَردِهِ صد سودا دَستار چُنین می‌کُن
خوب است همین شیوه ای دوست همین می‌کُن
فرماندهِ خوبانی ابرو چو بِجُنبانی
این بنده تو را گوید آن می‌کُن و این می‌کُن
از خونِ مُسلمانان در ساغَرِ رُهبان کُن
وَزْ کافرِ زُلْفینَت ویرانی دین می‌کُن
مَأمونِ امین را تو می‌ران که رو ای خاین
وان غیرتِ رَهْ زن را بر روحْ اَمین می‌کُن
آن حُکْم که از هیبَتْ در عَرشْ‌ نمی‌گُنجَد
بر پُشتِ زمان می نِهْ بر رویِ زمین می‌کُن
آن را که ندارد جان جان دِهْ به دَمِ عیسی
وان را که ندارد زَر زِ اکْسیر زَرین می‌کُن
تا دورِ اَبَد شاها شَمسُ الْحَقِ تبریزی
حُکمی‌‌ست به دورِ تو آری هَلِه هین می‌کُن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۸۶ - نی نی به ازین باید با دوست وفا کردن
نی نی بِهْ ازین بایدْ با دوست وَفا کردن
نی نی کم از این بایدْ تَقصیر و جَفا کردن
زَخْمی که زَنَد دَستَت بر عاشقِ سَرمَستَت
نَتْوانَد غیرِ تو تَدبیر دَوا کردن
مُرغی که چَشَد یک دَم از دانه دامِ تو
در خاطِرِ او نایَد آهنگِ هوا کردن
ای کارِ دو چَشمِ تو‌ بی‌جُرم و گُنَه کُشتن
وِیْ کارِ دو لَعْلِ تو حاجاتْ رَوا کردن
خوش واقعه‌یی دارد دل با غَمِ عشقِ تو
نی رویِ فروخوردن نی رایِ رها کردن
دَعویِّ صَفا کردن در عشقِ تو نیکو نیست
با جان صَفا چِبْوَد تفسیرِ صَفا کردن؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۷۰ - هر شش جهتم ای جان، منقوش جمال تو
هر شش جِهَتَم ای جان، مَنْقوشِ جَمالِ تو
در آیِنه دَرتابی، چون یافتْ صِقالِ تو
آیینه تو را بیند، اندازهٔ عَرضِ خود
در آینه کِی گُنجَد، اَشکالِ کَمالِ تو؟
خورشید زِ خورشیدت پُرسید کِی‌‌‌اَت بینم؟
گفتا که شَوَم طالِعْ در وَقتِ زَوالِ تو
رَهْوار نَتانی شُد این سویْ که چون ناقه
بَسته‌‌ست تو را زانو ای عقل عِقالِ تو
عقلی که نمی‌گُنجَد در هفت فَلَک فَرَّش
ای عشق چرا رفت او در دام و جَوالِ تو
این عقل یکی دانه از خَرمَنِ عشق آمد
شُد بستهٔ آن دانه جُمله پَر و بالِ تو
در بَحْرِ حَیاتِ حَق خوردی تو یکی غوطه
جانِ اَبَدی دیدی، جان گشت وَبالِ تو
مُلْکَش به چه کار آید، با مُلْکَتِ عشقِ تو؟
جاهَش به چه کار آید، با جاه و جَلالِ تو؟
صد حَلقهٔ زَرّین بین، در گوشِ جهانْ اکنون
از لُطفِ جوابِ تو، وَزْ ذوقِ سوآلِ تو
خامان که زَرِپُخته از دستِ تو نامَدْشان
شادند به جایِ زَر با سنگ و سُفالِ تو
صد چَرخْ طَواف آرَد بر گِردِ زمینِ تو
صد بَدْر سُجود آرَد در پیشِ هِلالِ تو
با تو سگِ نَفَسِ ما روباهی و مَکْر آرَد
که شیر سُجود آرَد در پیشِ شُغالِ تو
بی پایْ چو روز و شب، اَنْدَر سَفَریم ای جان
چون می‌رَسَد از گَردون هر لحظه تَعالِ تو
تاریکیِ ما چِبْوَد در حَضرتِ نورِ تو؟
فِعْلِ بَدِ ما چِبْوَد با حُسنِ فِعالِ تو؟
روزیم چو سایه ما بر گِردِ درختِ تو
شب تا به سَحَر نالان، ایمِن زِ مَلالِ تو
از شوقِ عِتابِ تو، آن آدمِ بُگْزیده
از صَدْرِ جِنان آمد در صَفِّ نِعالِ تو
دریایِ دل از مَدحَت می‌غُرَّد و می‌جوشَد
لیکِن لبِ خود بَستم از شوقِ مَقالِ تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۷۱ - گشته‌‌ست طپان جانم، ای جان و جهان برگو
گشته‌‌ست طَپان جانم، ای جان و جهان بَرگو
هین سِلْسِله دَرجُنبان، ای ساقیِ جان بَرگو
سُلطانِ خوشان آمد، وان شاهْ نِشان آمد
تا چند کَشی گوشم؟ ای گوش کَشان بَرگو
سِرّی‌‌ست سَمَنْدر را، زاتش بِنَمی سوزَد
جانی‌‌ست قَلَنْدَر را نادرتَر ازانْ بَرگو
بِنْگَر حَشَرِ مَستان، از دستْ بِنِه دَستان
با رَطْلِ گِران پیش آ، با ضَربِ گِرانْ بَرگو
زان غَمْزهٔ چون تیرش، وَابْرویِ کَمان گیرش
اسرارِ سِلَحشوری، با تیر و کَمانْ بَرگو
بَرگو، هَله جان بَرگو، پیشِ هَمگان بَرگو
وان نُکته که می‌دانی، با او پِنِهانْ بَرگو
از جامِ رَحیقِ او، مَست است عَشیقِ او
پیغامِ عَقیقِ او، ای گوهرِ کانْ بَرگو
من بی‌زَبَر و زیرم، در پَنجهٔ آن شیرم
زَاحْوالِ جهان سیرم، زَاحْوالِ فُلانْ بَرگو
زیر است نَوایِ غَم، وَنْدَرخورِ شادی بَم
یک لحظه چُنین بَرگو، یک لحظه چُنانْ بَرگو
خورشیدْ مُعینَت شُد، اِقْبالْ قَرینَت شُد
مَقصودْ یَقینَت شُد، بی‌شکّ و گُمانْ بَرگو
چون بُگْذری ای عارف، زین آب و گِلِ ناشِف
زان سو مَثَلِ هاتِف، بی‌نام و نشانْ بَرگو
در عالَمِ جانْ جا کُن، در غَیبْ تماشا کُن
رویی به رَوان‌ها کُن، زین گَرم رُوانْ بَرگو
من بی‌خود و سَرمَستَم، اینک سَرِ خُم بَستم
ای شاهِ زَبَردستَم، بی‌کام و دهانْ بَرگو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۷۲ - هم آگه و هم ناگه، مهمان من آمد او
هم آگَهْ و هم ناگَهْ، مهمانِ من آمد او
دل گفت که کی آمد؟ جان گفت مَهِ مَهْ رو
او آمد در خانه، ما جُمله چو دیوانه
اَنْدَر طَلَبِ آن مَهْ، رفته به میانِ کو
او نَعره زنان گشته از خانه که این جایَم
ما غافِل از این نَعْره، هم نَعْره زنان هر سو
آن بُلبُل مَستِ ما، بر گُلْشَنِ ما نالان
چون فاخْته ما پَرّان، فریادکُنان، کوکو
در نیم شبی جُسته جمعی که چه؟ دُزد آمد
وان دُزد هَمی‌گوید دُزد آمد و آن دُزد او
آمیخته شُد بانگَش، با بانگِ همه زان سان
پیدا نشود بانگَش در غُلغُله‌شان یک مو
وَهْوَ مَعَکُم یعنی با توست دَرین جُستن
 آن گَهْ که تو می‌جویی، هم در طَلَبْ او را جو
نزدیک‌تر است از تو با تو، چه رَوی بیرون
چون بَرفْ گُدازان شو، خود را تو زِ خود می‌شو
از عشقْ زبان رویَد، جان را مَثَلِ سوسَن
می‌دار زبانْ خامُش، از سوسن گیر این خو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۷۳ - چنگ خردم بگسل، تاری من و تاری تو
چَنگِ خِرَدم بُگْسِل، تاری من و تاری تو
هین نوبَتِ دل می‌زَن، باری من و باری تو
در وَحدتِ مُشتاقی، ما جُمله یکی باشیم
امّا چو به گفت آییم، یاری من و یاری تو
چون احمد و بوبَکْریم، در کُنجِ یکی غاری
زیرا که دُویی باشد غاری من و غاری تو
در عالَمِ خارِسْتان بسیار سَفَر کردم
اکنون بِکَش از پایم، خاری من و خاری تو
سَرمَست بِخُسپ ای دل، در ظَلِّ مسیحِ خود
آن رفت که می‌بودیم زاری من و زاری تو
من غَرقه شُدم در زَر، تو سَجده کُنان ای سَر
بی کار نمی‌شاید، کاری من و کاری تو
هر کَس که مرا جویَد، در کویِ تو باید جُست
گَر لیلی و مَجنون است باری من و باری تو
دُزدی که رَهی می‌زد، هنگامِ سیاست شُد
اکنون بِزَنیم او را، داری من و داری تو
خاموش، که خاموشی فَخْری من و فَخْری تو
در گفتن و بی‌صَبری، عاری من و عاری تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۷۴ - ای یار قلندردل، دلتنگ چرایی تو؟
ای یارِ قَلَنْدَردل، دِلْتَنگ چرایی تو؟
از جُغد چه اندیشی؟ چون جانِ هُمایی تو
بُخْرام چُنین نازان، در حَلقهٔ جانْبازان
ای رفته بُرون از جا، آخِر به کجایی تو؟
داده‌‌ست زِ کانِ تو لَعْلِ تو نشانی‌ها
آن گوهرِ جانی را، آخِر نَنِمایی تو؟
بَس خوب و لَطیفی تو، بَس چُست و ظَریفی تو
بَس ماهْ لِقایی تو، آخِر چه بَلایی تو
ای از فَر و زیبایی، وَزْ خوبی و رَعنایی
جانْ حَلقه به گوشِ تو، در حَلقه نیایی تو؟
ای بَنده قَمَر پیشَت، جان بَسته کَمَر پیشَت
از بَهرِ گُشادِ ما، دَربَند قَبایی تو
از دل چو بِبُردی غَم، دل گشت چو جامِ جَم
وین جام شود تابان، ای جان چو بَرآیی تو
هر روز بَرآیی تو، با زیب و فَر آیی تو
در مَجْلِسِ سَرمَستان باشور و شَر آیی تو
شَمسُ الْحَقِ تبریزی، ای مایهٔ بینایی
نادیده مَکُن ما را چون دیدهٔ مایی تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۷۵ - در خشکی ما بنگر، وان پردهٔ تر برگو
در خُشکیِ ما بِنْگَر، وان پَردهٔ تَر بَرگو
چَشمِ تَرِ ما را بین، ای نورِ بَصَر بَرگو
جمعِ شِکَران را بین، در ما نِگَران را بین
شیرین نَظَران را بین، هین شرحِ شِکَر بَرگو
امروز چُنان مَستی، کَزْ جویِ جهان جَستی
امروز اگر خواهی، آن چیزِ دِگَر بَرگو
هر چند که اُستادی، دادِ دو جهان دادی
در دستِ کِه اُفْتادی؟ زان طُرفه خَبَر بَرگو
از جایْ نَجُنبیده، لیک از دل و از دیده
بسیار بِگَردیده، احوالِ سَفَر بَرگو
در کَشتی و دریایی، خوشْ موج و مُصَفّایی
زیری گَهْ و بالایی، ای زیر و زَبَر بَرگو
با صبرْ تویی مَحْرَم، روسَخت تویی در غَم
شمشیر زبان بَرکَش وَزْ صبر و سِپَر بَرگو
مَستیِّ جَماعَت بین، کرده زِ قَدَحْ بالین
یارَب بِفَزا، آمین، این قِصّه زِ سَر بَرگو
بر هر کِه زد این بُرهان، جان یابد و سیصد جان
باور نکُنی این را؟ بر چوب و حَجَر بَرگو
گفت اَرْ سَرِ او باشم رُخسارِ تو بِخْراشَم
ای عارف، این را هم با او به سَحَر بَرگو
آمد دِگَری از دِهْ، هین دیگِ دِگَر بَرنِه
گَر تاجْ گِرو کردی، از رَهْنِ کَمَر بَرگو
گر رافضی‌یی باشد، از دادِ علی دَردِهْ
وَرْزان که بُوَد سُنّی، از عَدلِ عُمر بَرگو
موری چه قَدَر گوید از تَختِ سُلَیمانی؟
بُگْشا لب و شَرحَش کُن، اسبابِ ظَفَر بَرگو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۶۴ - بوسیسی افندیمو هم محسن و هم مه رو
بوسیسی افندیمو هم مُحْسِن و هم مَهْ رو
نَیُپو سَرِ کینیکا چونم من و چونی تو
یا نِعْمَ صَباح ای جانْ مَستند همه رِنْدان
تا شب هَمِگان عُریان با یارْ در آبِ جو
یا قَوْمِ اَتَیناکُم فِی الْحُبِّ فَدَیْناکُم
مُذ نَحْنُ رَاَیْناکُم اُمْنیَّتُنا تَصْفُوا
گَر جام دَهی شادم، دُشنام دَهی شادم
افندی اوتی تیلس ثیلو که براکالو
چون مَست شُد این بَنده، بِشْنو تو پراکنده
قویثز می‌کنا کیمو سیمیرا برالالو
یا سَیِّدَتی هاتی مِنْ قَهْوةِ کاساتی
مَنْ زارَکَ مِن صَحْوٍ اِیّاکَ وَاِیّاهُ
ای فارِسِ این میدان، می‌گَرد تو سَرگَردان
آخِر نه کم از چَرخی، در خِدمَتِ آن مَهْ رو
پویسی چلبی پویسی ای پوسه اغا یوسی
بی نَخوَت و ناموسی، این دَم دلِ ما را جو
ای دلْ چو بیاسودی، در خواب کجا بودی
اُسْکِرْتَ کَما تَدْری مِنْ سُکْرِکَ لاتَصْحُو
واهًا سَنِدی واها لَمّا فَتَحَتْ فاها
ما اَطْیَبَ سُقیاها تَحْلوا اَبَدًا تَحْلُو
ای چون نَمَکِستانی، اَنْدَر دلِ هر جانی
هر صورت را مِلْحی، از حُسنِ تو ای مَرجو
چیزی به تو می‌ماند هر صورتِ خوب، اَرْنی
از دیدنِ مَرد و زن، خالی کُنَمی پَهْلو
گَر خَلْق بِخَندَندم، وَرْدست بِبَندَندم
وَرْزَجر پَسَندَندم، من می‌نَرَوَم زین کو
از مَردمِ پَژمُرده، دل می‌شود اَفْسُرده
دارد سِیَهی در جان گَر زَرد بُوَد مازو
بانگِ تو کبوتر را در بُرجِ وصال آرَد
گَر هست حِجابِ او صد بُرج و دو صد بارو
قَوْمٌ خُلِقُوا بُورًا قالُو شَطَطًا زُورًا
فی وَصْفِک یا مَوْلی لا نَسْمَعُ ما قالوا
این نَفْسِ ستیزه رو، چون بُزبَچه بالاجو
جُز ریش ندارد او، نامَش چه کُنم، ریشو
خامُش کُن، خامُش کُن، از گفته فرامش کُن
هین باز مَیا این سو، آن سو پَر چون تیهو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۰۰ - با زر غم و بی‌زر غم، آخر غم با زر به
با زَرْ غَم و بی‌زَرْ غَم، آخِرْ غَمِ با زَر بِهْ
چون راه رَوی باری، راهی که بَرَد تا دِهْ
بِشْنو سُخَنِ یاران، بُگْریز زِ طَرّاران
از جمع مَکَش خود را، اِسْتیزه مَکُن، مَستِه
آدم زِ چه عُریان شُد؟ دنیا زِ چه ویران شُد؟
چون بود که طوفان شُد؟ زِاسْتیزهٔ کِهْ با مِه
تا شمع نمی‌گِرید، آن شُعله نمی‌خندد
تا جسم نمی‌کاهد، جان می‌نَشَود فَربه
خویِ مَلَکی بُگْزین، بر دیوْ امیری کُن
گاوِ تو چو شُد قربان، پا بر سَرِ گَردون نِهْ
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۰۱ - من سرخوش و تو دلخوش، غم بی‌دل و بی‌سر به
من سَرخوش و تو دِلْخوش، غَمْ بی‌دل و بی‌سَر بِهْ
دل می‌دِهْ و بَر می‌خور از دِلْبَر و دلْ‌بَر بِهْ
عالَم همه چون دریا، تَنْ چون صَدَفِ جویا
جانْ وَصفِ گُهَر گویا، زین‌ها همه گوهر بِهْ
صورتْ مَثَلِ چادَر، جان رفته به چادَر در
بی‌صورت و بی‌پیکر وَزْ هر چه مُصَوَّر بِهْ
تو پَردهٔ تَن دیدی، از سینه بِنَشْنیدی
آن زَخْمه که دل می‌زَد کان پَردهٔ دیگر بِهْ
از چهره تو زَرْ می‌زَن، با چهرهٔ زَر می‌گو
با زَرْ غَم و بی‌زَرْ غَم، آخِر غَمِ با زَر بِهْ
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۰۲ - هشیار شدم ساقی، دستار به من وا ده
هُشیار شُدم ساقی، دَستار به من وا دِهْ
یا مَشکِ سَقا پُر کُن، یا مَشکْ به سَقّا دِهْ
نیمی بِخور ای ساقی ما را بِدِه آن باقی
وَاللّهْ که غَلَط گفتم، نی نی همه ما را دِهْ
ای فِتْنهٔ مَرد و زن امشب دَرِ من بِشْکَن
رَختِ من و نَقْدِ من بَردار و به یَغما دِهْ
خواهی که همه دریا آبِ حَیَوان گردد؟
از جامِ شرابِ خود یک جُرعه به دریا دِهْ
خواهی که مَهْ و زُهره چون مُرغ فُرود آید؟
زان میْ که به کَف داری یک رَطْلْ به بالا دِهْ