تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۴۶۷ - زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
گر چه ماه رمضان است بیاور جامی
روزها رفت که دست من مسکین نگرفت
زلف شمشادقدی ساعد سیم اندامی
روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل
صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی
مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد
که نهاده‌ست به هر مجلس وعظی دامی
گله از زاهد بدخو نکنم رسم این است
که چو صبحی بدمد در پی اش افتد شامی
یار من چون بخرامد به تماشای چمن
برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی
آن حریفی که شب و روز می صاف کشد
بود آیا که کند یاد ز دردآشامی
حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد
کام دشوار به دست آوری از خودکامی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۷۲ - احمد الله علی معدلة السلطان
احمد الله علی معدلة السلطان
احمد شیخ اویس حسن ایلخانی
خان بن خان و شهنشاه شهنشاه نژاد
آن که می‌زیبد اگر جان جهانش خوانی
دیده نادیده به اقبال تو ایمان آورد
مرحبا ای به چنین لطف خدا ارزانی
ماه اگر بی تو برآید به دو نیمش بزنند
دولت احمدی و معجزه سبحانی
جلوه بخت تو دل می‌برد از شاه و گدا
چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی
برشکن کاکل ترکانه که در طالع توست
بخشش و کوشش خاقانی و چنگزخانی
گر چه دوریم به یاد تو قدح می‌گیریم
بعد منزل نبود در سفر روحانی
از گل پارسیم غنچه عیشی نشکفت
حبذا دجله بغداد و می ریحانی
سر عاشق که نه خاک در معشوق بود
کی خلاصش بود از محنت سرگردانی
ای نسیم سحری خاک در یار بیار
که کند حافظ از او دیده دل نورانی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۸۰ - ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند
قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی
رنج ما را که توان برد به یک گوشهٔ چشم
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی
دیدهٔ ما چو به امید تو دریاست، چرا
به تفرج گذری بر لب دریا نکنی؟
نقل هر جور که از خلق کریمت کردند
قول صاحب غرضان است تو آن‌ها نکنی
بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد
از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی
حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر
که دعایی ز سر صدق جز آن جا نکنی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۸۱ - بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
آخرالامر گِل کوزه‌گران خواهی شد
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است
عیش با آدمی‌یی چند پری‌زاده کنی
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
اجرها باشدت ای خسرو شیرین‌دهنان
گر نگاهی سوی فرهاد دل‌افتاده کنی
خاطرت کی رقم فیض پذیرد، هیهات!
مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی
کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ
ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی
ای صبا بندگی خواجه جلال‌الدین کن
که جهان پُر سمن و سوسنِ آزاده کنی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۸۴ - تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی
تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی
ور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی
به خدایی که تویی بندهٔ بگزیدهٔ او
که بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی
گر امانت به سلامت ببرم باکی نیست
بی‌دلی سهل بود گر نَبُوَد بی‌دینی
ادب و شرم تو را خسرو مه‌رویان کرد
آفرین بر تو که شایستهٔ صد چندینی
عجب از لطف تو ای گل که نشستی با خار
ظاهراً مصلحت وقت در آن می‌بینی
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟
عاشقان را نبود چاره به جز مسکینی
باد صبحی به هوایت ز گلستان برخاست
که تو خوش‌تر ز گل و تازه‌تر از نسرینی
شیشه‌بازیِ سِرشکم نگری از چپ و راست
گر بر این منظر بینش نفسی بنشینی
سخنی بی‌غرض از بندهٔ مخلص بشنو
ای که منظور بزرگان حقیقت بینی
نازنینی چو تو پاکیزه‌دل و پاک‌نهاد
بهتر آن است که با مردمِ بد ننشینی
سیل این اشک روان صبر و دل حافظ برد
بَلَغَ الطّاقَةَ یا مُقلَةَ عَینی بِیني
تو بدین نازکی و سرکشی ای شمع چگل
لایق بندگی خواجه جلال‌الدینی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۸۵ - ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
ساقیا سایهٔ ابر است و بهار و لب جوی
من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی
بوی یک‌رنگی از این نقش نمی‌آید خیز
دلق آلودهٔ صوفی به می ناب بشوی
سفله‌طبع است جهان، بر کَرَمَش تکیه مکن
ای جهان‌دیده! ثباتِ قدم از سفله مجوی
دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر
«از در عیش درآ و به ره عیب مپوی»
شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار
بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی
روی جانان طلبی، آینه را قابل ساز
ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی
گوش بگشای که بلبل به فغان می‌گوید
خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی
گفتی از حافظِ ما بوی ریا می‌آید
آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۸۸ - سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی
سَحرم هاتف میخانه به دولت‌خواهی
گفت باز آی که دیرینهٔ این درگاهی
همچو جَم جرعهٔ ما کَش که ز سِرّ دو جهان
پرتو جام جهان‌بین دهدَت آگاهی
بر در میکده رندان قلندر باشند
که سِتانند و دهند افسر شاهنشاهی
خشت، زیر سر و بر تارَک هفت‌اختر پای
دست قدرت نگر و منصب صاحب‌جاهی
سَر ما و در میخانه که طرف بامش
به فلک بَر شد و دیوار بدین کوتاهی
قطع این مرحله بی‌همرهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهی
اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل
کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی
تو دم فقر ندانی زدن از دست مده
مسند خواجگی و مجلس تورانشاهی
حافظِ خام‌طمع! شرمی از این قصّه بدار
عملت چیست که فردوس بَرین می‌خواهی‌؟
حافظ : غزلیات
غزل ۴۹۰ - در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
در همه دِیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده و دفْتر جایی
دل که آیینه شاهی‌ست غباری دارد
از خدا می‌طلبم صحبت روشن‌رایی
کرده‌ام توبه به دست صنم باده‌فروش
که دگَر مِی نخورم بی‌ رخِ بزم‌آرایی
نرگس اَر لاف زد از شیوه چشمِ تو مَرَنج
نروند اهل نظر از پی نابینایی
شرحِ این قصه مگر شمع بَرآرَد به زبان
وَرنَه پروانه ندارد به سخن، پروایی
جوی‌ها بسته‌ام از دیده به دامان که مگر
در کنارم بنشانند سَهی‌بالایی
کشتی باده بیاور که مرا بی‌ رخِ دوست
گشت هر گوشه چشم از غمِ دل، دریایی
سخن غیر مگو با منِ معشوقه‌پرست
کَز وِی و جامِ مِی‌ام نیست به کَس پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت
بر درِ میکده‌ای، با دَف و نِی، ترسایی
«گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بُوَد فردایی»
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۷ - که بپرسد جز تو، خسته و رنجور تو را؟
کِه بِپُرسَد جُزِ تو، خسته و رَنْجورِ تو را؟
ای مسیح از پِیِ پُرسیدنِ رَنْجور بیا
دستِ خود بر سَرِ رَنْجور بِنِه که چونی؟
از گُناهَش بِمَیَندیش و به کینْ دستْ مَخا
آن کِه خورشیدِ بَلا بر سَرِ او تیغ زده ست
گُسترانْ بر سَرِ او، سایهٔ اِحْسان و رِضا
این مُقصِّر به دو صد رنجْ سِزاوار شُده ست
لیک زان لُطفْ به جُز عَفو و کَرَم نیست سِزا
آن دلی را که به صد شیر و شِکَر پَروَردی
مَچَشانَش پس از آن هر نَفَسی زَهرِ جَفا
تا تو برداشته‌یی دل زِ من و مَسْکَنِ من
بَند بُسْکُست و دَرآمَد سویِ من سیلِ بَلا
تو شِفایی، چو بیایی خوش و رو بِنْمایی
سِپَهِ رنج گُریزند و نِمایند قَفا
به طَبیبَش چه حواله کُنی ای آبِ حَیات
از همان جا که رَسَد دَرد، همان جاست دَوا
همه عالَم چو تَن‌اَند و تو سَر و جانِ همه
کِی شود زنده تَنی که سَرِ او گشت جُدا
ای تو سَرچَشمهٔ حیوان و حَیاتِ هَمِگان
جویِ ما خُشک شُده ست، آب ازین سو بِگُشا
جُز ازین، چند سُخَن در دلِ رَنْجور بِمانْد
تا نَبینَد رُخِ خوبِ تو نگوید به خدا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۸ - ای بروییده بناخواست به مانند گیا
ای بِروییده بِناخواست به مانندِ گیا
چون تو را نیست نَمَک، خواه بُرو، خواه بیا
هر کِه را نیست نَمَک گَر چه نِمایَد خِدمَت
خِدمَتِ او به حقیقت، همه زَرق است و ریا
بُرو ای غُصّه دَمی، زَحمَتِ خود کوتَه کُن
بادهٔ عشق بیا زود که جانَت بِزیا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۹ - رو ترش کن که همه روترشانند این جا
رو تُرُش کُن که همه روتُرُشانَنْد این جا
کورشو تا نَخوری از کَفِ هر کور عَصا
لَنگ رو چون که دَرین کویْ همه لَنْگانَنْد
لَته بر پایْ بِپیچ و کَژ و مَژ کُن سَر و پا
زَعفَران بر رُخِ خود مال اگر مَه رویی
رویِ خوب اَرْ بِنِمایی بِخوری زَخمِ قَفا
آیِنِه زیرِ بَغَل زَن چو بِبینی زشتی
وَرْنه بَدنام کُنی آیِنِه را ای مولا
تا که هُشیاری و با خویش مُدارا می‌کُن
چون که سَرمَست شُدی هر چه که بادا بادا
ساغَری چند بِخور از کَفِ ساقیِّ وِصال
چون که بر کار شُدی بَرجِه و در رَقْص دَرآ
گِرِد آن نُقطه چو پَرگار هَمی‌زَن چَرخی
این چُنین چَرخ فَریضه‌ست چُنین دایره را
بازگو آنچه بِگُفتی که فراموشَم شُد
سَلَّمَ اللّهُ عَلَیْک ای مَهْ و مَهْ پارهٔ ما
سَلَّمَ اللّهُ عَلَیْک ای همه ایّامِ تو خوش
سَلَّمَ اللّهُ عَلَیْک ای دَمِ یُحْیِی الْمَوْتی
چَشمِ بَد دور از آن رو که چون بِرْبود دلی
هیچ سودش نکُند چاره و لا حَولَ وَ لا
ما به دَریوزهٔ حُسنِ تو زِ دور آمده‌ایم
ماه را از رُخِ پُرنور بُوَد جود و سَخا
ماه بِشْنود دُعایِ من و کَف‌ها بَرداشت
پیشِ ماهِ تو و می‌گفت مرا نیز مَها
مَهْ و خورشید و فَلَک‌ها و مَعانیّ و عُقول
سویِ ما مُحتَشَمانَنْد و به سویِ تو گدا
غَیرتَت لب بِگَزید و به دِلَم گفت خَموش
دلِ من تَن زد و بِنْشَست و بِیَفکَند لِوا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۳ - به شکرخنده اگر می‌ببرد جان مرا
به شِکَرخَنده اگر می‌بِبَرَد جانِ مرا
مَتَّعَ اللّهُ فُوادیْ بِحَبیْبیْ اَبَدا
جانَم آن لحظه بِخندد که وِی اَش قَبْض کُند
اِنَّما یُوْمِنُ اَجْزایَ اِذا اَسْکَرَها
مَغزِ هر ذَرّه چو از روزَنِ او مَست شود
سَبَّحَتْ راقِصَه عَزَّ حَبیبیْ وَ عَلا
چون که از خوردنِ باده هَمِگی باده شَوَم
اَنَا نُقْل وَ مُدام فَاشْرَبانی وَ کُلا
هَله ای روز چه روزی تو که عُمرِ تو دراز
یَوْمَ وَصْل وَ رَحیق وَ نَعیم وَ رِضا
تَنِ هَمچون خُمِ ما را پِیِ آن باده سِرِشت
نِعْمَ ما قَدَّرَ رَبّی لِفُوادیْ وَ قَضا
خُمِ سِرکِه دِگراست و خُم دوشاب دِگَر
کانَ فی خابِیَهِ الرّوحِ نَبِیذُ فَغَلی
می مَنَم خود که نمی‌گُنْجَمْ در خُمِّ جهان
بَرنَتابَد خُمِ نُه چَرخْ کَف و جوشِ مرا
مِی مُرده چه خوری هینْ تو مرا خور که می‌اَم
اَنَا زِقُّ مُلئَتْ فیهِ شرابُ وَ سِقا
وَگَرَت رِزْق نباشد من و یاران بِخوریم
فَانْصِتُوا وَ اعْتَرِفُوا مَعْشَرَا اِخوانِ صَفا
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۰ - کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شب؟
کو همه لُطف که در رویِ تو دیدم همه شب؟
وان حَدیثِ چو شِکَر، کَزْ تو شَنیدم همه شب؟
گر چه از شمعِ تو می‌سوخت چو پروانه دِلَم
گِردِ شمعِ رُخِ خوب تو پَریدم همه شب
شب به پیشِ رُخِ چون ماهِ تو چادر می‌بَست
من چو مَهْ چادرِ شب می‌بِدَریدم همه شب
جانْ زِ ذوقِ تو چو گُربه لبِ خود می‌لیسَد
من چو طِفْلان سَرِ اَنگُشت گَزیدم همه شب
سینه چون خانه زنبور پُر از مَشْغَله بود
کَزْ تو ای کانِ عَسَل، شَهْدْ کَشیدم همه شب
دامِ شب آمد جان‌هایِ خَلایِق بِرُبود
چون دلِ مُرغ دَران دامْ طَپیدم همه شب
آن کِه جان‌ها چو کبوتر همه در حُکْم وِی‌اَند
اَنْدَر آن دامْ مَر او را طَلَبیدم هَمه شب
مولوی : غزلیات
غزل ۴۰۶ - چند گویی که چه چاره‌ست و مرا درمان چیست؟
چند گویی که چه چاره‌ست و مرا دَرمان چیست؟
چاره جوینده کِه کرده‌ست تو را؟ خود آن چیست؟
چند باشد غَمِ آنَتْ که زِ غَمْ جان بِبَرَم
خود نباشد هَوَسِ آن که بدانی جان چیست
بویِ نانی که رَسیده‌ست بَران بویْ بُرو
تا همان بوی دَهَد شَرْح تو را کین نان چیست
گر تو عاشق شُده‌یی عشقِ تو بُرهانِ تو بَس
وَرْ تو عاشق نشُدی، پس طَلَبِ بُرهان چیست؟
این قَدَر عقل نداری که بِبینی آخِر
گَر نه شاهی­ست، پس این بارگَهِ سُلطان چیست؟
گَر نه اَنْدَر تُتُقِ اَزْرَقِ زیبارویی­ست
در کَفِ روحْ چُنین مَشْعلهٔ تابان چیست؟
چونک از دورِ دِلَت هَمچو زَنان می‌لَرْزَد
تو چه دانی که در آن جنگ دلِ مَردان چیست؟
آتشِ دیده مَردانْ حُجُبِ غَیب بِسوخت
تو پَسِ پَرده نِشَسته که به غَیبْ ایمان چیست
شَمسِ تبریز اگر نیست مُقیم اَنْدَر چَشم
چَشمهٔ شَهْد از او در بُنِ هر دَندان چیست؟
مولوی : غزلیات
غزل ۴۰۷ - چشم پرنور که مست نظر جانان است
چَشمِ پُرنور که مَستِ نَظَرِ جانان است
ماه از او چَشم گرفته­‌ست و فَلَک لَرزان است
خاصه آن لحظه که از حَضرتِ حَقْ نور کَشَد
سَجده گاهِ مَلَک و قِبلهٔ هر انسان است
هر کِه او سَر نَنَهَد بر کَفِ پایش آن دَم
بَهرِ ناموسِ مَنی، آن نَفَسْ او شیطان است
و آن کِه آن لحظه نَبینَد اثرِ نور بَرو
او کَم از دیو بُوَد، زان که تَنِ بی‌جان است
دلْ به جا دار در آن طَلعَتِ باهَیْبَتِ او
گَر تو مَردی، که رُخَش قبله‌گهِ مَردان است
دست بَردار زِ سینه، چه نِگه می‌داری؟
جان در آن لحظه بِدِه شاد، که مَقصود آنست
جُمله را آب دَراَنْداز و دَران آتش شو
کآتَشِ چهرهٔ او چَشمه‌گَهِ حیوان است
سَر بَرآوَر زِ میانِ دلِ شَمسِ تبریز
کو خَدیوِ اَبَد و خُسروِ هر فرمان است
مولوی : غزلیات
غزل ۴۰۸ - آن شنیدی که خضر تختهٔ کشتی بشکست
آن شَنیدی که خَضِر تَختهٔ کَشتی بِشِکَست
تا که کَشتی زِ کَفِ ظالمِ جَبّار بِرَست؟
خَضِرِ وَقتِ تو عِشق است که صوفی زِ شِکَست
صافی است و مَثَلِ دُردْ به پَستی بِنِشَست
لَذَّتِ فقر چو باده‌ست که پَستی جویَد
که همه عاشقِ سَجده‌ست و تَواضعْ سَرِمَست
تا بدانی که تکَبُّر همه از بی‌مَزه‌گی‌ست
پس سِزایِ مُتکَبِّر سَرِ بی‌ذوقْ بَس است
گریهٔ شمع همه شب نه که از دَردِ سَر است
چون زِ سَر رَستْ همه نور شُد از گریه بِرَست
کَفِ هستی زِ سَرِ خُمِّ مُدَمَّغ بِرَوَد
چون بگیرد قَدَحِ بادهٔ جانْ بر کَفِ دست
ماهیا هر چه تو را کامِ دلْ از بَحرْ بِجو
طَمَعِ خام مَکُن، تا نَخَلَد کامْ زِ شَست
بَحر می‌غُرَّد و می‌گوید کِی اُمَّتِ آب
راست گویید، بر این مایدِهِ کَس را گِلِه هست؟
دَم به دَم بَحرِ دل و اُمَّتِ او دَر خوش و نوش
در خِطابات و مُجاباتِ بلی‌اَند و اَلَست
نی دَران بَزم کَس از دردِ دلی سَر بِگِرفت
نی دَران باغ و چَمَن پایِ کَس از خار بِخَسْت
هَله خامُش، به خَموشیْت اسیران بِرَهَند
زِخَموشانهٔ تو ناطِق و خاموش بجَِست
لب فروبَند چو دیدی که لبِ بستهٔ یار
دستِ شمشیرزنان را به چه تَدبیر بِبَست
مولوی : غزلیات
غزل ۴۰۹ - تا نلغزی که ز خون راه پس و پیش‌تر است
تا نَلَغْزی که زِ خون راهِ پَس و پیش‌تَر است
آدمی دُزد زِ زَردُزد کُنون بیش‌تَر است
گُربُزانَند که از عقل و خَبَر می‌دُزدند
خود چه دارند کسی را که زِ خود بی‌خَبَر است؟
خودِ خود را تو چُنین کاسِد و بی‌خَصْم مَدان
که جهان طالِبِ زرّ و خودِ تو کانِ زَر است
که رَسولِ حَقْ اَلنّاسُ مَعادن گفته‌ست
مَعدنِ نُقره و زَرّ است و یَقینْ پُرگُهَر است
گنج یابیّ و دَر او عُمر نیابی تو به گنج
خویش دَریاب که این گنجْ زِ تو بَر گُذَراست
خویش دَریاب و حَذَر کُن تو وَلیکِن چه کُنی؟
که یکی دُزدِ سَبُک دست دَرین رَهْ حَذَراست
سَحَر اَرْ چند که تاری‌ست حسابِ روزاست
هر کِه را رویْ سویِ شَمس بُوَد چون سَحَراست
روح‌ها مَست شود از دَمِ صُبح از پِیِ آنْک
صُبح را رویْ به شَمس است و حَریفِ نَظَراست
چند بر بوک و مَگَر مُهره فروگَردانی
که تو بَسْ مُفْلِسی و چَرخِ فَلَک پاکْ بَراست
مَغز پالوده و بر هیچ نه، در خواب شُدی
گوییا لُقمهٔ هر روزهٔ تو مَغزِ خَراست
بیش تَر جان کَن و زَر جمع کُن و خوشْ دل باش
که همه سیم و زَر و مالِ تو مارِ سَقَراست
یک شب از بَهرِ خدا بی‌خور و بی‌خواب بِزی
صد شب از بَهرِ هوا نَفْسِ تو بی‌خواب و خَوراست
از َسَرِ درد و دریغ از پس هر ذره خاک
آه و فریاد همی‌آید گوش تو کرست
خونِ دل بر رُخَت اَفْشانْ به سَحَرگاه از آنْک
توشهٔ راهِ تو خونِ دل و آهِ سَحَراست
دلْ پُراومید کُن و صَیقَلی‌اَش دِهْ به صَفا
که دلِ پاکِ تو آیینهٔ خورشید فَراست
مونسِ احمدِ مُرسَل به جهان کیست، بگو؟
شَمسِ تبریزِ شَهَنشاه که اِحْدَی الْکُبَراست
مولوی : غزلیات
غزل ۴۱۰ - دوش آمد بر من آن که شب افروز من است
دوش آمد بَرِ من آن کِه شب اَفْروزِ من است
آمدن باری اگر در دو جهان آمدن است
آن کِه سَرسَبزیِ خاک است و گُهَربَخشِ فَلَک
چاشْنی بَخشِ وَطَن‌هاست اگر بی‌وَطَن است
در کَفِ عقل نَهَد شمع که بِسْتان و بیا
تا دَرِ منْ که شِفاخانهٔ هر مُمْتَحَن است
شمع را تو گِروِ این لَگَنِ تَن چه کُنی؟
این لَگَن گَر نَبُوَد شمعِ تو را صد لَگَن است
تا دَرین آب و گِلی کارْ کُلوخ اَنْدازی است
گفت و گو جُمله کُلوخ است و یَقینْ دلْ شِکَن است
گوهرِ آیِنِهٔ جانْ همه در ساده دلی است
مَیلِ تو بَهرِ تَصَدُّر همه در فَضْل و فَن است
زین گُذَر کُن صِفَتِ یارِ شِکَربَخش بگو
که زِ عشوه­یْ شِکَرَش ذَرّه به ذَرّه دَهَن است
خیره گشته‌ست صِفَت‌ها همه کانْ چه صِفَت است؟
کان صِفَت‌ها چو بُتان و صِفَتِ او شَمَن است
چَشمِ نرگس نَشِناسَد زِ غَمَش کَنْدَر باغ
پیشِ او یاسَمَن است آن گُلِ تَر یا سَمَن است
رَوِشِ عِشقْ رَوِشْ بَخش بُوَد بی‌پا را
خوش رَوانَش کُند اَرْ خود زَمِنِ صد زَمَن است
در جهان فِتْنه بَسی بود و بَسی خواهد بود
فِتْنه‌ها جُمله بر آن فِتنهٔ ما مُفْتَتَن است
همه دل‌ها چو کبوتر گِروِ آن بُرجَند
زان کِه جانی‌ست که او زنده کُنِ هر بَدَن است
بَس کُن آخِر چه بَرین گفتِ زبان چَفْسیدی؟
عشق را چند بیان‌ها است که فوقِ سُخَن است
مولوی : غزلیات
غزل ۴۱۱ - عجب ای ساقی جان مطرب ما را چه شده‌ست؟
عَجَب ای ساقیِ جانْ مُطربِ ما را چه شُده‌ست؟
هَله چون می‌نَزَنَد رَه، رَهِ او را کِه زده‌ست؟
او زِ هر نیک و بَدِ خَلْق چرا می‌لَنْگَد؟
بَد و نیکِ همه را نَعْرهٔ مُطرب مَدَد است
دَف دَریده‌ست طَرَب را، به خدا بی‌دَفِ او
مَجْلِسِ یارکَدِه بی‌دَمِ او بارکَده‌ست
شهرْ غَلْبیرگَهی دانْ که شود زیر و زَبَر
دستِ غَلْبیرزَنَش سُخره صاحِبْ بَلَدست
خیره کم گویْ خَمُش، مُطربِ مِسکین چه کُند؟
این همه، فِتنهٔ آن فِتنه گَرِ خوبْ خَدست
مولوی : غزلیات
غزل ۴۱۲ - آن که بی‌باده کند جان مرا مست کجاست؟
آن کِه بی‌باده کُند جانِ مرا مَست کجاست؟
وان کِه بیرون کُند از جان و دِلَمْ دست کجاست؟
و آن کِه سوگند خورَم جُز به سَرِ او نخورَم
و ان کِه سوگندِ من و توبه‌اَم اِشْکَست کجاست؟
وان کِه جان‌ها به سَحَر نَعْره زَنانَند ازو
وان کِه ما را غَمَش از جایْ بِبُرده‌ست کجاست؟
جانِ جان‌ست وَگَر جایْ ندارد چه عَجَب؟
این که جا می‌طَلَبَد در تَنِ ما هست کجاست؟
غَمزِهٔ چَشمْ بَهانه‌ست و زان سو هَوَسی ست
و ان کِه او در پَسِ غَمزه‌ست دِلَم خَسْت کجاست؟
پَردهٔ روشنِ دل بَست و خیالات نِمود
وان کِه در پَرده چُنین پَردهٔ دل بَست کجاست؟
عقل تا مَست نشُد چون و چرا پَست نشُد
وان کِه او مست شُد از چون و چرا رَست کجاست؟