خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این متن شعری عرفانی است که مفاهیمی مانند تواضع، فقر، عشق، و رهایی از ظلم را بیان میکند. شاعر از نمادهایی مانند خضر، کشتی، شمع، و دریا استفاده میکند تا مفاهیم عمیق عرفانی و اخلاقی را انتقال دهد. او بر اهمیت فروتنی، دوری از تکبر، و لذت بردن از سادگی و فقر تأکید میکند.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، استفاده از نمادها و استعارههای پیچیده ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۴۰۸ - آن شنیدی که خضر تختهٔ کشتی بشکست
آن شَنیدی که خَضِر تَختهٔ کَشتی بِشِکَست
تا که کَشتی زِ کَفِ ظالمِ جَبّار بِرَست؟ ۱
خَضِرِ وَقتِ تو عِشق است که صوفی زِ شِکَست
صافی است و مَثَلِ دُردْ به پَستی بِنِشَست ۲
لَذَّتِ فقر چو بادهست که پَستی جویَد
که همه عاشقِ سَجدهست و تَواضعْ سَرِمَست ۳
تا بدانی که تکَبُّر همه از بیمَزهگیست
پس سِزایِ مُتکَبِّر سَرِ بیذوقْ بَس است ۴
گریهٔ شمع همه شب نه که از دَردِ سَر است
چون زِ سَر رَستْ همه نور شُد از گریه بِرَست ۵
کَفِ هستی زِ سَرِ خُمِّ مُدَمَّغ بِرَوَد
چون بگیرد قَدَحِ بادهٔ جانْ بر کَفِ دست ۶
ماهیا هر چه تو را کامِ دلْ از بَحرْ بِجو
طَمَعِ خام مَکُن، تا نَخَلَد کامْ زِ شَست ۷
بَحر میغُرَّد و میگوید کِی اُمَّتِ آب
راست گویید، بر این مایدِهِ کَس را گِلِه هست؟ ۸
دَم به دَم بَحرِ دل و اُمَّتِ او دَر خوش و نوش
در خِطابات و مُجاباتِ بلیاَند و اَلَست ۹
نی دَران بَزم کَس از دردِ دلی سَر بِگِرفت
نی دَران باغ و چَمَن پایِ کَس از خار بِخَسْت ۱۰
هَله خامُش، به خَموشیْت اسیران بِرَهَند
زِخَموشانهٔ تو ناطِق و خاموش بجَِست ۱۱
لب فروبَند چو دیدی که لبِ بستهٔ یار
دستِ شمشیرزنان را به چه تَدبیر بِبَست ۱۲
تا که کَشتی زِ کَفِ ظالمِ جَبّار بِرَست؟ ۱
خَضِرِ وَقتِ تو عِشق است که صوفی زِ شِکَست
صافی است و مَثَلِ دُردْ به پَستی بِنِشَست ۲
لَذَّتِ فقر چو بادهست که پَستی جویَد
که همه عاشقِ سَجدهست و تَواضعْ سَرِمَست ۳
تا بدانی که تکَبُّر همه از بیمَزهگیست
پس سِزایِ مُتکَبِّر سَرِ بیذوقْ بَس است ۴
گریهٔ شمع همه شب نه که از دَردِ سَر است
چون زِ سَر رَستْ همه نور شُد از گریه بِرَست ۵
کَفِ هستی زِ سَرِ خُمِّ مُدَمَّغ بِرَوَد
چون بگیرد قَدَحِ بادهٔ جانْ بر کَفِ دست ۶
ماهیا هر چه تو را کامِ دلْ از بَحرْ بِجو
طَمَعِ خام مَکُن، تا نَخَلَد کامْ زِ شَست ۷
بَحر میغُرَّد و میگوید کِی اُمَّتِ آب
راست گویید، بر این مایدِهِ کَس را گِلِه هست؟ ۸
دَم به دَم بَحرِ دل و اُمَّتِ او دَر خوش و نوش
در خِطابات و مُجاباتِ بلیاَند و اَلَست ۹
نی دَران بَزم کَس از دردِ دلی سَر بِگِرفت
نی دَران باغ و چَمَن پایِ کَس از خار بِخَسْت ۱۰
هَله خامُش، به خَموشیْت اسیران بِرَهَند
زِخَموشانهٔ تو ناطِق و خاموش بجَِست ۱۱
لب فروبَند چو دیدی که لبِ بستهٔ یار
دستِ شمشیرزنان را به چه تَدبیر بِبَست ۱۲
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۴۰۷ - چشم پرنور که مست نظر جانان است
گوهر بعدی:غزل ۴۰۹ - تا نلغزی که ز خون راه پس و پیشتر است
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.