تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۴۰۵ - به جان پیر خرابات و حق صحبت او
به جان پیر خرابات و حق صحبت او
که نیست در سر من جز هوای خدمت او
بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است
بیار باده که مستظهرم به همت او
چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد
که زد به خرمن ما آتش محبت او
بر آستانه میخانه گر سری بینی
مزن به پای که معلوم نیست نیت او
بیا که دوش به مستی سروش عالم غیب
نوید داد که عام است فیض رحمت او
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که نیست معصیت و زهد بی مشیت او
نمی‌کند دل من میل زهد و توبه ولی
به نام خواجه بکوشیم و فر دولت او
مدام خرقه حافظ به باده در گرو است
مگر ز خاک خرابات بود فطرت او
حافظ : غزلیات
غزل ۴۱۶ - خنک نسیم معنبر شمامه‌ای دلخواه
خنک نسیم معنبر شمامه‌ای دلخواه
که در هوای تو برخاست بامداد پگاه
دلیل راه شو ای طایر خجسته لقا
که دیده آب شد از شوق خاک آن درگاه
به یاد شخص نزارم که غرق خون دل است
هلال را ز کنار افق کنید نگاه
منم که بی تو نفس می‌کشم زهی خجلت
مگر تو عفو کنی ور نه چیست عذر گناه
ز دوستان تو آموخت در طریقت مهر
سپیده دم که صبا چاک زد شعار سیاه
به عشق روی تو روزی که از جهان بروم
ز تربتم بدمد سرخ گل به جای گیاه
مده به خاطر نازک ملالت از من زود
که حافظ تو خود این لحظه گفت بسم الله
حافظ : غزلیات
غزل ۴۲۱ - در سرای مغان رفته بود و آب زده
در سرای مغان رفته بود و آب زده
نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده
سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر
ولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده
شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده
عذار مغبچگان راه آفتاب زده
عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز
شکسته کسمه و بر برگ گل گلاب زده
گرفته ساغر عشرت فرشته رحمت
ز جرعه بر رخ حور و پری گلاب زده
ز شور و عربده شاهدان شیرین کار
شکر شکسته سمن ریخته رباب زده
سلام کردم و با من به روی خندان گفت
که ای خمارکش مفلس شراب زده
که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای
ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده
وصال دولت بیدار ترسمت ندهند
که خفته‌ای تو در آغوش بخت خواب زده
بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم
هزار صف ز دعاهای مستجاب زده
فلک جنیبه کش شاه نصره الدین است
بیا ببین ملکش دست در رکاب زده
خرد که ملهم غیب است بهر کسب شرف
ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده
حافظ : غزلیات
غزل ۴۲۷ - چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
مرا ز حال تو با حال خویش پروا نه
خرد که قید مجانین عشق می‌فرمود
به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه
به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد
هزار جان گرامی فدای جانانه
من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش
نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه
چه نقشها که برانگیختیم و سود نداشت
فسون ما بر او گشته است افسانه
بر آتش رخ زیبای او به جای سپند
به غیر خال سیاهش که دید به دانه
به مژده جان به صبا داد شمع در نفسی
ز شمع روی تواش چون رسید پروانه
مرا به دور لب دوست هست پیمانی
که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه
حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز
فتاد در سر حافظ هوای میخانه
حافظ : غزلیات
غزل ۴۳۰ - به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می
به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می
علاج کی کنمت آخرالدواء الکی
ذخیره‌ای بنه از رنگ و بوی فصل بهار
که می‌رسند ز پی رهزنان بهمن و دی
چو گل نقاب برافکند و مرغ زد هوهو
منه ز دست پیاله چه می‌کنی هی هی
شکوه سلطنت و حسن کی ثباتی داد
ز تخت جم سخنی مانده است و افسر کی
خزینه داری میراث خوارگان کفر است
به قول مطرب و ساقی به فتوی دف و نی
زمانه هیچ نبخشد که بازنستاند
مجو ز سفله مروت که شیئه لا شی
نوشته‌اند بر ایوان جنه الماوی
که هر که عشوه دنیی خرید وای به وی
سخا نماند سخن طی کنم شراب کجاست
بده به شادی روح و روان حاتم طی
بخیل بوی خدا نشنود بیا حافظ
پیاله گیر و کرم ورز و الضمان علی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۴۱ - چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی
چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی
که حال ما نه چنین بودی ار چنان بودی
بگفتمی که چه ارزد نسیم طره دوست
گرم به هر سر مویی هزار جان بودی
برات خوشدلی ما چه کم شدی یا رب
گرش نشان امان از بد زمان بودی
گرم زمانه سرافراز داشتی و عزیز
سریر عزتم آن خاک آستان بودی
ز پرده کاش برون آمدی چو قطره اشک
که بر دو دیده ما حکم او روان بودی
اگر نه دایره عشق راه بربستی
چو نقطه حافظ سرگشته در میان بودی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۴۲ - به جان او که گرم دسترس به جان بودی
به جان او که گرم دسترس به جان بودی
کمینه پیشکش بندگانش آن بودی
بگفتمی که بها چیست خاک پایش را
اگر حیات گران مایه جاودان بودی
به بندگی قدش سرو معترف گشتی
گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی
به خواب نیز نمی‌بینمش چه جای وصال
چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی
اگر دلم نشدی پایبند طره او
کی اش قرار در این تیره خاکدان بودی
به رخ چو مهر فلک بی‌نظیر آفاق است
به دل دریغ که یک ذره مهربان بودی
درآمدی ز درم کاشکی چو لمعه نور
که بر دو دیده ما حکم او روان بودی
ز پرده ناله حافظ برون کی افتادی
اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۴۳ - چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری
ز کفر زلف تو هر حلقه‌ای و آشوبی
ز سحر چشم تو هر گوشه‌ای و بیماری
مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خواب
که در پی است ز هر سویت آه بیداری
نثار خاک رهت نقد جان من هر چند
که نیست نقد روان را بر تو مقداری
دلا همیشه مزن لاف زلف دلبندان
چو تیره رای شوی کی گشایدت کاری
سرم برفت و زمانی به سر نرفت این کار
دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری
چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی
به خنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری
حافظ : غزلیات
غزل ۴۴۵ - تو را که هر چه مراد است در جهان داری
تو را که هر چه مراد است در جهان داری
چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری
بخواه جان و دل از بنده و روان بستان
که حکم بر سر آزادگان روان داری
میان نداری و دارم عجب که هر ساعت
میان مجمع خوبان کنی میانداری
بیاض روی تو را نیست نقش درخور از آنک
سوادی از خط مشکین بر ارغوان داری
بنوش می که سبکروحی و لطیف مدام
علی الخصوص در آن دم که سر گران داری
مکن عتاب از این بیش و جور بر دل ما
مکن هر آن چه توانی که جای آن داری
به اختیارت اگر صد هزار تیر جفاست
به قصد جان من خسته در کمان داری
بکش جفای رقیبان مدام و جور حسود
که سهل باشد اگر یار مهربان داری
به وصل دوست گرت دست می‌دهد یک دم
برو که هر چه مراد است در جهان داری
چو گل به دامن از این باغ می‌بری حافظ
چه غم ز ناله و فریاد باغبان داری
حافظ : غزلیات
غزل ۴۴۶ - صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
به یادگار بمانی که بوی او داری
دلم که گوهر اسرار حسن و عشق در اوست
توان به دست تو دادن گرش نکو داری
در آن شمایل مطبوع هیچ نتوان گفت
جز این قدر که رقیبان تندخو داری
نوای بلبلت ای گل کجا پسند افتد
که گوش و هوش به مرغان هرزه گو داری
به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد
خود از کدام خم است این که در سبو داری
به سرکشی خود ای سرو جویبار مناز
که گر بدو رسی از شرم سر فروداری
دم از ممالک خوبی چو آفتاب زدن
تو را رسد که غلامان ماه رو داری
قبای حسن فروشی تو را برازد و بس
که همچو گل همه آیین رنگ و بو داری
ز کنج صومعه حافظ مجوی گوهر عشق
قدم برون نه اگر میل جست و جو داری
حافظ : غزلیات
غزل ۴۵۲ - طفیل هستی عشقند آدمی و پری
طفیل هستی عشقند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش
که بنده را نخرد کس به عیب بی‌هنری
می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند
به عذر نیم شبی کوش و گریه ی سحری
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار
که در برابر چشمی و غایب از نظری
هزار جان مقدس بسوخت زین غیرت
که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری
ز من به حضرت آصف که می‌برد پیغام
که یاد گیر دو مصرع ز من به نظم دری
بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم
گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری
کلاه سروریت کج مباد بر سر حسن
که زیب بخت و سزاوار ملک و تاج سری
به بوی زلف و رخت می‌روند و می‌آیند
صبا به غالیه سایی و گل به جلوه گری
چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی
که جام جم نکند سود وقت بی‌بصری
دعای گوشه نشینان بلا بگرداند
چرا به گوشه ی چشمی به ما نمی‌نگری
بیا و سلطنت از ما بخر به مایه ی حسن
و از این معامله غافل مشو که حیف خوری
طریق عشق طریقی عجب خطرناک است
نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری
به یمن همت حافظ امید هست که باز
اری اسامر لیلای لیله القمر
حافظ : غزلیات
غزل ۴۵۷ - هزار جهد بکردم که یار من باشی
هزار جهد بکردم که یار من باشی
مرادبخش دل بی‌قرار من باشی
چراغ دیده ی شب زنده دار من گردی
انیس خاطر امیدوار من باشی
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
تو در میانه خداوندگار من باشی
از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه ی او
اگر کنم گله‌ای غمگسار من باشی
در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند
گرت ز دست برآید نگار من باشی
شبی به کلبه ی احزان عاشقان آیی
دمی انیس دل سوگوار من باشی
شود غزاله ی خورشید صید لاغر من
گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی
سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظیفه ی من
اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
من این مراد ببینم به خود که نیم شبی
به جای اشک روان در کنار من باشی
من ار چه حافظ شهرم جوی نمی‌ارزم
مگر تو از کرم خویش یار من باشی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۶۱ - کتبت قصة شوقی و مدمعی باکی
کتبت قصة شوقی و مدمعی باکی
بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی
بسا که گفته‌ام از شوق با دو دیده خود
ایا منازل سلمی فاین سلماک
عجیب واقعه‌ای و غریب حادثه‌ای
انا اصطبرت قتیلا و قاتلی شاکی
که را رسد که کند عیب دامن پاکت
که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی
ز خاک پای تو داد آب روی لاله و گل
چو کلک صنع رقم زد به آبی و خاکی
صبا عبیرفشان گشت ساقیا برخیز
و هات شمسة کرم مطیب زاکی
دع التکاسل تغنم فقد جری مثل
که زاد راهروان چستی است و چالاکی
اثر نماند ز من بی شمایلت آری
اری مآثر محیای من محیاک
ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند
که همچو صنع خدایی ورای ادراکی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۷۱ - ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
کجاست پیک صبا گر همی‌کند کرمی
قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق
چو شبنمی است که بر بحر می‌کشد رقمی
بیا که خرقه من گر چه رهن میکده‌هاست
ز مال وقف نبینی به نام من درمی
حدیث چون و چرا درد سر دهد ای دل
پیاله گیر و بیاسا ز عمر خویش دمی
طبیب راه نشین درد عشق نشناسد
برو به دست کن ای مرده دل مسیح دمی
دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم
به آن که بر در میخانه برکشم علمی
بیا که وقت شناسان دو کون بفروشند
به یک پیاله می صاف و صحبت صنمی
دوام عیش و تنعم نه شیوه عشق است
اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی
نمی‌کنم گله‌ای لیک ابر رحمت دوست
به کشته زار جگرتشنگان نداد نمی
چرا به یک نی قندش نمی‌خرند آن کس
که کرد صد شکرافشانی از نی قلمی
سزای قدر تو شاها به دست حافظ نیست
جز از دعای شبی و نیاز صبحدمی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۷۷ - دو یار زیرک و از باده کهن دومنی
دو یار زیرک و از باده کهن دومنی
فراغتی و کتابی و گوشه چمنی
من این مقام به دنیا و آخرت ندهم
اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی
هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد
فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی
بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی
ز تندباد حوادث نمی‌توان دیدن
در این چمن که گلی بوده است یا سمنی
ببین در آینه جام نقش بندی غیب
که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۹۱ - به چشم کرده‌ام ابروی ماه سیمایی
به چشم کرده‌ام ابرویِ ماه‌سیمایی
خیالِ سبزخطی، نقش بسته‌ام جایی
امید هست که منشورِ عشق‌بازیِ من
از آن کمانچهٔ ابرو رسد به طُغرایی
سَرم زِ دست بشد، چشم از انتظار بسوخت
در آرزویِ سر و چشمِ مجلس‌آرایی
مُکدّر است دِل، آتش به خرقه خواهم زد
بیا! ببین! که کِرا می‌کُند تماشایی
به روزِ واقعه، تابوتِ ما زِ سرو کنید
که می‌رَویم به داغِ بلندبالایی
زمامِ دِل به کسی دادِه‌ام منِ دَرویش
که نیستش به کس از تاج و تخت، پروایی
در آن مَقام که خوبان ز غَمزه، تیغ زنند
عجب مدار سَری اوفتاده در پایی
مرا که از رخِ او، ماه در شبستان است
کجا بود به فروغِ ستاره، پروایی؟
فراق و وصل چه باشد؟ رضایِ دوست طلب
که حیف باشد از او، غیرِ او، تمنایی
دُرَر ز شوق برآرند ماهیان به نثار
اگر سفینهٔ حافظ رسد به دریایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۲ - اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را
اسیرِ شیشه کُن آن جِنّیانِ دانا را
بِریز خونِ دل، آن خونیانِ صَهْبا را
رُبوده‌اند کُلاهِ هزار خُسرو را
قَبایِ لَعْل بِبَخشیده چهرهٔ ما را
به گاهِ جِلْوه چو طاووسْ عقل‌ها بُرده
گُشاده چون دلِ عُشّاق، پَرِّ رَعْنا را
زِ عَکْسِ شان فَلَکِ سَبز رنگْ لَعْل شود
قیاس کُن که چگونه کنند دل‌ها را؟
دَرآورند به رَقص و طَرَب به یک جُرعه
هزار پیرِ ضعیفِ بِمانْده برجا را
چه جایِ پیر، که آبِ حَیاتِ خَلّاقَند
که جان دَهَند به یک غَمْزِه جُمله اشیاء را
شِکَرفروش چُنین چُست هیچ کَس دیده‌ست؟
سُخَن شناس کُند طوطیِ شِکَرخا را
زِهی لَطیف و ظَریف و زِهی کَریم و شَریف
چُنین رَفیق بِبایَد، طَریقِ بالا را
صَلا زدند همه عاشقانِ طالِب را
رَوان شوید به میدانْ پِیِ تماشا را
اگر خَزینهٔ قارون به ما فروریزند
زِ مَغزِ ما نتوانند بُرد سودا را
بیار ساقیِ باقی، که جانِ جان‌هایی
بِریز بر سَرِ سودا، شرابِ حَمْرا را
دلی که پَنْد نگیرد زِ هیچ دِلْداری
بَرو گُمار دَمی آن شرابِ گیرا را
زِهی شراب که عشقش به دستِ خود پُخته‌ست
زِهی گُهَر که نبوده‌ست هیچ دریا را
زِ دستِ زُهره به مِرّیخ اگر رَسَد جامَش
رَها کُند به یکی جُرعه، خشم و صَفرا را
تو مانده‌ییّ و شراب و همه فَنا گشتیم
زِ خویشتن چه نَهان می‌کُنی تو سیما را؟
وَلیک غیرتِ لالاست حاضِر و ناظِر
هزار عاشق کُشتی، برایِ لالا را
به نَفیِ لا، لا گوید به هر دَمی لالا
بِزَن تو گَردنِ لا را، بیار اِلّا را
بِدِه به لالا جامی، از آن که می‌دانی
که عِلْم و عقل رُبایَد، هزار دانا را
و یا به غَمزِهٔ شوخَت، به سویِ او بِنِگَر
که غَمْزهٔ تو حَیاتی‌ست ثانی، اَحْیا را
به آب دِهْ تو غُبارِ غَم و کُدورَت را
به خواب دَرکُن آن جنگ را و غوغا را
خدایْ عشق فرستاد تا دَرو پیچیم
که نیست لایِقِ پیچشً مَلَک، تَعالیٰ را
بِمانْد نیمِ غَزَل در دَهان و ناگُفته
ولی دریغ که گُم کرده‌ام سَر و پا را
بَرآ، بِتاب بر اَفْلاکْ شَمسِ تبریزی
به مَغزِ نَغْز بیارایْ بُرجِ جوزا را
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۳ - اگر تو عاشق عشقی و عشق را جویا
اگر تو عاشقِ عشقیّ و عشق را جویا
بِگیر خَنجَرِ تیز و بِبُر گَلویِ حَیا
بدان که سَدِّ عظیم است در رَوشِ ناموس
حَدیثِ بی‌غَرَض است این، قبول کُن به صَفا
هزار گونه جُنون از چه کرد آن مَجنون؟
هزار شَید بَرآوَرْد، آن گُزینِ شَیدا
گَهی قَباش دَرید و گَهی به کوه دَوید
گَهی زِ زَهر چَشید و گَهی گُزید فَنا
چو عنکبوت چُنان صیدهایِ زَفْت گرفت
بِبین چه صید کُند، دامِ رَبّیَ الاعْلیٰ
چو عشقِ چهرهٔ لیلی بدان همه اَرْزید
چگونه باشد اَسْریٰ بِعَبْدِهِ لَیْلا
ندیده‌یی تو دَواوینِ ویسِه و رامین
نخوانده‌یی تو حِکایاتِ وامِق و عَذْرا
تو جامه گِرد کُنی تا زِ آب تَر نشود
هزار غوطه تو را خوردنی‌ست در دریا
طَریقِ عشق همه مَستی آمد و پَستی
که سیلْ پَست رَوَد کِی رَوَد سویِ بالا؟
میانِ حَلقهٔ عُشّاق چون نِگین باشی
اگر تو حَلْقه به گوشِ تَکینی ای مولا
چُنان که حَلْقه به گوش است چَرخ را این خاک
چُنان که حَلْقه به گوش است روح را اَعْضا
بیا بگو چه زیان کرد خاک ازین پیوند؟
چه لُطف‌ها که نکرده‌ست عقل با اَجْزا؟
دُهُل به زیرِ گِلیم ای پسر نَشایَد زد
عَلَم بِزَن چو دلیرانْ میانهٔ صحرا
به گوشِ جان بِشِنو از غَریوِ مُشتاقان
هزار غُلْغُله در جَوِّ گُنبَدِ خَضْرا
چو بَرگُشایَد بَندِ قَبا زِ مَستیْ عشق
تو های و هویِ مَلَک بین و حیرتِ حورا
چه اِضْطِراب که بالا و زیرِ عالَم راست
زِ عشق، کوست مُنَزَّه زِ زیر و از بالا
چو آفتاب بَرآمَد، کجا بِمانَد شب؟
رَسید جَیشِ عِنایَت، کجا بِمانْد عَنا؟
خَموش کردم ای جانِ جانِ جانْ تو بگو
که ذَرّه ذَرّه زِ عشقِ رُخِ تو شُد گویا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۴ - درخت اگر متحرک بدی ز جای به جا
درخت اگر مُتحرّک بُدی زِ جایْ به جا
نه رنجِ اَرّهِ کشیدی، نه زَخم‌هایِ جَفا
نه آفتاب و نه مهَتاب نور بَخشیدی
اگر مُقیم بُدَنْدی چو صَخره‌یْ صَمّا
فَرات و دَجله و جَیحون چه تَلْخ بودَندی
اگر مُقیم بُدَنْدی به جایْ چون دریا
هوا چو حاقِن گردد به چاه، زَهر شود
بِبین بِبین چه زیان کرد از درنگْ هوا
چو آبِ بَحْر سَفَر کرد بر هوا در ابر
خَلاص یافت زِ تَلْخیّ و گشت چون حَلوا
زِ جُنبشِ لَهَب و شُعله چون بِمانْد آتش
نَهاد رویْ به خاکستریّ و مرگ و فَنا
نِگَر به یوسُفِ کَنْعان که از کنارِ پدر
سَفَر فُتادَش تا مصر و گشت مُسْتَثْنا
نِگَر به موسیِ عِمْران که از بَرِ مادر
به مَدْیَن آمد و زان راه گشت او مولا
نِگَر به عیسیِ مَریَم که از دَوامِ سَفَر
چو آبِ چَشمه‌ی حَیوان‌ست یُحْییِ اَلْمَوتی
نِگَر به احمد مُرْسَل که مکّه را بگُذاشت
کَشید لشکر و بر مکّه گشت او والا
چو بر بُراقْ سَفَر کرد در شبِ مِعْراج
بِیافت مَرتبه‌ی قابَ قَوْسِ اَوْ اَدْنی
اگر مَلول نگردی، یِکانْ یِکانْ شِمُرَم
مسافرانِ جهان را دو تا دو تا و سه تا
چو اندکی بِنِمودَم، بِدان تو باقی را
زِ خویِ خویش سَفَر کُن، به خوی و خُلْقِ خدا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۵ - من از کجا غم و شادی این جهان ز کجا
من از کجا غَم و شادیِ این جهان زِ کجا
من از کجا غَمِ باران و ناودان زِ کجا
چرا به عالَمِ اصلیّ خویش وانَرَوَم؟
دل از کجا و تماشایِ خاکْدان زِ کجا
چو خَر ندارم و خَربَنده نیستم ای جان
من از کجا غَمِ پالان و کودْبان زِ کجا
هزارساله گُذشتی زِ عقل و وَهْم و گُمان
تو از کجا و فُشاراتِ بَدگُمان زِ کجا
تو مُرغِ چارپَری تا بر آسْمان پَرّی
تو از کجا و رَهِ بام و نَردْبان زِ کجا
کسی تو را و تو کَس را به بُز نمی‌گیری
تو از کجا و هیاهایِ هر شَبان زِ کجا
هزار نَعْره زِ بالایِ آسْمان آمد
تو تَن زَنیّ و نَجویی که این فَغان زِ کجا؟
چو آدمی به یکی مار شُد بُرون زِ بهشت
میان کَزْدُم و مارانْ تو را اَمان زِ کجا؟
دِلا دِلا به سَرِرشته شو مَثَل بِشِنو
که آسْمان زِ کجایَست و ریسْمان زِ کجا
شرابِ خام بیار و به پُختگان دَردِهْ
من از کجا غَمِ هر خام قَلْتَبان زِ کجا
شرابخانه دَرآ و دَر از درون دَربَند
تو از کجا و بَد و نیکِ مردمان زِ کجا
طَمَع مَدار که عُمرِ تو را کَران باشد
صِفاتِ حَقّی و حَق را حَد و کَران زِ کجا
اَجَل قَفَص شِکَنَد مُرغ را نیازارَد
اَجَل کجا و پَرِ مُرغِ جاودان زِ کجا
خَموش باش که گفتی بَسیّ و کَس نَشِنید
که این دُهُل زِ چه بام است و این بیان زِ کجا