تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۹۵ - ای تو جان صد گلستان، از سمن پنهان شدی
ای تو جانِ صد گُلستان، از سَمَن پنهان شُدی
ای تو جانِ جانِ جانم، چون زِ من پنهان شُدی؟
چون فَلَک از توست روشن، پس تو را مَحجوب چیست؟
چون که تَن از توست زنده، چون زِ تَن پنهان شُدی؟
از کَمالِ غَیرتِ حَق، وَزْ جَمالِ حُسنِ خویش
ای شَهِ مَردان چُنین از مَرد و زن پنهان شُدی
ای تو شمعِ نُه فَلَک، کَزْ نُه فَلَک بُگْذشتهیی
تا چه سِرّ است این که تو اَنْدَر لَگَن پنهان شُدی؟
ای سُهیلی کافتاب از رویِ تو بیخود شُدهست
خیر باشد خیر باشد کَزْ یَمَن پنهان شُدی
مُشکِ تاتاری به هر دَم میکُند غَمْزی به خَلْق
چون که سُلطانِ خَطایی، وَزْ خُتَن پنهان شُدی
گَر زِ ما پنهان شَوی، وَزْ هر دو عالَم، چه عَجَب؟
ای مَهِ بیخویشتن کَزْ خویشتن پنهان شُدی
آنچُنان پنهان شُدی ای آشکارِ جانها
تا زِ بَسْ پنهانی از پنهان شدن پنهان شُدی
شَمسِ تبریزی به چاهی رَفتهیی چون یوسُفی
ای تو آبِ زندگی چون از رَسَن پنهان شُدی؟
ای تو جانِ جانِ جانم، چون زِ من پنهان شُدی؟
چون فَلَک از توست روشن، پس تو را مَحجوب چیست؟
چون که تَن از توست زنده، چون زِ تَن پنهان شُدی؟
از کَمالِ غَیرتِ حَق، وَزْ جَمالِ حُسنِ خویش
ای شَهِ مَردان چُنین از مَرد و زن پنهان شُدی
ای تو شمعِ نُه فَلَک، کَزْ نُه فَلَک بُگْذشتهیی
تا چه سِرّ است این که تو اَنْدَر لَگَن پنهان شُدی؟
ای سُهیلی کافتاب از رویِ تو بیخود شُدهست
خیر باشد خیر باشد کَزْ یَمَن پنهان شُدی
مُشکِ تاتاری به هر دَم میکُند غَمْزی به خَلْق
چون که سُلطانِ خَطایی، وَزْ خُتَن پنهان شُدی
گَر زِ ما پنهان شَوی، وَزْ هر دو عالَم، چه عَجَب؟
ای مَهِ بیخویشتن کَزْ خویشتن پنهان شُدی
آنچُنان پنهان شُدی ای آشکارِ جانها
تا زِ بَسْ پنهانی از پنهان شدن پنهان شُدی
شَمسِ تبریزی به چاهی رَفتهیی چون یوسُفی
ای تو آبِ زندگی چون از رَسَن پنهان شُدی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۹۶ - ای که جانها خاک پایت، صورت اندیش آمدی
ای کِه جانها خاکِ پایَت، صورت اَنْدیش آمدی
دست بر دَر نِهْ دَرآ، در خانهٔ خویش آمدی
نیست بر هستی شِکَستی، گَرد چون اَنْگیختی؟
چون تو پس کردی جهان، چونی چو واپیش آمدی؟
در دو عالَم قاعده نیش است، وان گَه ذوقِ نوش
تو وَرایِ هر دو عالَم، نوشِ بینیش آمدی
خویش را ذوقی بُوَد، بیگانه را ذوقِ نُوی
هم قدیمی، هم نُوی، بیگانه و خویش آمدی
بر دل و جانِ قَلَنْدَر، ریش و مَرهَم هر دو تو
فَقر را ای نورِ مُطلَق مَرهَم و ریش آمدی
کیشِ هفتاد و دو مِلَّت جُمله قُربان تواَند
تا تو شاهنشاه، باقُربان و باکیش آمدی
ای کِه بر خوانِ فَلَک با ماه همکاسه شُدی
ماه را یک لُقمه کردی، کافتابیش آمدی
عقل و حِسْ مهتاب را کِی گَزْ تواند کرد، لیک
دانَدی خورشید، بیگَز، کَزْ مِهانْ بیش آمدی
عشقِ شَمسُ الدّینِ تبریزی، که عیدِ اَکْبَر است
کِی تو را قُربان کُند؟ چون لاغَری میش آمدی
دست بر دَر نِهْ دَرآ، در خانهٔ خویش آمدی
نیست بر هستی شِکَستی، گَرد چون اَنْگیختی؟
چون تو پس کردی جهان، چونی چو واپیش آمدی؟
در دو عالَم قاعده نیش است، وان گَه ذوقِ نوش
تو وَرایِ هر دو عالَم، نوشِ بینیش آمدی
خویش را ذوقی بُوَد، بیگانه را ذوقِ نُوی
هم قدیمی، هم نُوی، بیگانه و خویش آمدی
بر دل و جانِ قَلَنْدَر، ریش و مَرهَم هر دو تو
فَقر را ای نورِ مُطلَق مَرهَم و ریش آمدی
کیشِ هفتاد و دو مِلَّت جُمله قُربان تواَند
تا تو شاهنشاه، باقُربان و باکیش آمدی
ای کِه بر خوانِ فَلَک با ماه همکاسه شُدی
ماه را یک لُقمه کردی، کافتابیش آمدی
عقل و حِسْ مهتاب را کِی گَزْ تواند کرد، لیک
دانَدی خورشید، بیگَز، کَزْ مِهانْ بیش آمدی
عشقِ شَمسُ الدّینِ تبریزی، که عیدِ اَکْبَر است
کِی تو را قُربان کُند؟ چون لاغَری میش آمدی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۹۷ - تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبری
تا بِنَسْتانی تو اِنْصاف از جُهودِ خیبری
جان به جانان کِی رَسانی؟ دلْ به حضرت کِی بَری؟
جعفرِ طیّاروار ار آب و از گِل کِی رَهی
تا نَخَندی اَنْدَر آتش، هَمچو زَرِّ جعفری؟
دل نَبینَد آن کِه باشد جسم و جان را او حِجاب
سَر ندارد آن کِه بِنْهَد پا دَرین رَهْ، سَرسَری
تا دو چَشمَت بَسته باشد، اَنْدَرین بازارگاه
سَخت اَرْزان میفُروشی، لیک اَنْبان میخَری
جان به جانان کِی رَسانی؟ دلْ به حضرت کِی بَری؟
جعفرِ طیّاروار ار آب و از گِل کِی رَهی
تا نَخَندی اَنْدَر آتش، هَمچو زَرِّ جعفری؟
دل نَبینَد آن کِه باشد جسم و جان را او حِجاب
سَر ندارد آن کِه بِنْهَد پا دَرین رَهْ، سَرسَری
تا دو چَشمَت بَسته باشد، اَنْدَرین بازارگاه
سَخت اَرْزان میفُروشی، لیک اَنْبان میخَری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۹۸ - در دو چشم من نشین، ای آن که از من من تری
در دو چَشمِ من نِشین، ای آن کِه از منْ من تَری
تا قَمَر را وانِمایَم، کَزْ قَمَر روشنتَری
اَنْدَرآ در باغ، تا ناموسِ گُلْشَن بِشْکَند
زان که از صد باغ و گُلْشَن، خوشتَر و گُلْشَنتَری
تا که سَرو از شَرمِ قَدَّت، قَدِّ خود پنهان کُند
تا زبانْ اَنْدَرکَشَد سوسن، که تو سوسنتَری
وَقتِ لُطف ای شمعِ جان مانندِ مومی نَرم و رام
وَقتِ ناز از آهنِ پولاد، تو آهنتَری
چون فَلَک سَرکَش مَباش، ای نازنین کَزْ نازِ او
نَرم گَردی چون زمین، گَر از فَلَک توسَنتَری
زان بُرون انداخت جوشَنْ حَمزه وَقتِ کارْزار
کَزْ هزاران حِصْن و جوشَن، روح را جوشَنتَری
زان سَبَب هر خَلْوَتی، سوراخِ روزَن را بِبَست
کَزْ برایِ روشنی، تو خانه را روشنتَری
تا قَمَر را وانِمایَم، کَزْ قَمَر روشنتَری
اَنْدَرآ در باغ، تا ناموسِ گُلْشَن بِشْکَند
زان که از صد باغ و گُلْشَن، خوشتَر و گُلْشَنتَری
تا که سَرو از شَرمِ قَدَّت، قَدِّ خود پنهان کُند
تا زبانْ اَنْدَرکَشَد سوسن، که تو سوسنتَری
وَقتِ لُطف ای شمعِ جان مانندِ مومی نَرم و رام
وَقتِ ناز از آهنِ پولاد، تو آهنتَری
چون فَلَک سَرکَش مَباش، ای نازنین کَزْ نازِ او
نَرم گَردی چون زمین، گَر از فَلَک توسَنتَری
زان بُرون انداخت جوشَنْ حَمزه وَقتِ کارْزار
کَزْ هزاران حِصْن و جوشَن، روح را جوشَنتَری
زان سَبَب هر خَلْوَتی، سوراخِ روزَن را بِبَست
کَزْ برایِ روشنی، تو خانه را روشنتَری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۹۹ - بیگهان شد، بهر رفتن سوی روزن ننگری
بیگَهان شُد، بَهرِ رفتن سویِ روزَن نَنْگَری
آتشی اَنْدَرزنی، از سویِ مَهْ، در مُشتری
مَنْگَر آخِر سوی روزَن، سویِ رویِ من نِگَر
تا زِ رویِ من به روزَنهایِ غَیبی بِنْگَری
رویِ زَرّینَم به هر سو شش جِهَت را لَعْل کرد
تا زِ لَعْلِ تو بیاموزید رویَم زَرگَری
شش جِهَت گوسالهٔ زَرّین و بانگشْ بانگِ زَر
گاوَکان بر بانگِ زَر، مَستانِ سِحْرِ سامِری
شیرگیرا گاو و گوساله به بانگِ زَر سِپار
چون که شیر و شیرگیرِ جامِ صِرفِ اَحْمَری
دشمنِ اسلام، زُلْفِ کافِرت، ما را بِگُفت
دور شو گَر مؤمنیّ و، پیشَم آ گَر کافَری
گُفتَمَش این لافها از شَمسِ تبریزی سْتَت؟
گفت آریّ و بُرون آوَرْد مُهرِ دِلْبَری
آتشی اَنْدَرزنی، از سویِ مَهْ، در مُشتری
مَنْگَر آخِر سوی روزَن، سویِ رویِ من نِگَر
تا زِ رویِ من به روزَنهایِ غَیبی بِنْگَری
رویِ زَرّینَم به هر سو شش جِهَت را لَعْل کرد
تا زِ لَعْلِ تو بیاموزید رویَم زَرگَری
شش جِهَت گوسالهٔ زَرّین و بانگشْ بانگِ زَر
گاوَکان بر بانگِ زَر، مَستانِ سِحْرِ سامِری
شیرگیرا گاو و گوساله به بانگِ زَر سِپار
چون که شیر و شیرگیرِ جامِ صِرفِ اَحْمَری
دشمنِ اسلام، زُلْفِ کافِرت، ما را بِگُفت
دور شو گَر مؤمنیّ و، پیشَم آ گَر کافَری
گُفتَمَش این لافها از شَمسِ تبریزی سْتَت؟
گفت آریّ و بُرون آوَرْد مُهرِ دِلْبَری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۰۰ - در میان جان نشین، کامروز جان دیگری
در میانِ جانْ نِشین، کِامْروز جانِ دیگری
کین جهانْ خیره است در تو، کَزْ جهانِ دیگری
خوش خُرام ای سَروِ جان کامروز جانِ دیگری
خوش بِخَند ای گُلْسِتان کَزْ گُلْسِتانِ دیگری
آبِ خَلْقان رفت جُمله در هوایِ آب و نان
یوسُفا در قَحْطِ عالَم آب و نانِ دیگری
تو جهانِ زندگیّ و این جهانِ بَندگی
تو زِ شاهِ شَهْ نِشان، وَاللَهْ نشانِ دیگری
کین جهانْ خیره است در تو، کَزْ جهانِ دیگری
خوش خُرام ای سَروِ جان کامروز جانِ دیگری
خوش بِخَند ای گُلْسِتان کَزْ گُلْسِتانِ دیگری
آبِ خَلْقان رفت جُمله در هوایِ آب و نان
یوسُفا در قَحْطِ عالَم آب و نانِ دیگری
تو جهانِ زندگیّ و این جهانِ بَندگی
تو زِ شاهِ شَهْ نِشان، وَاللَهْ نشانِ دیگری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۰۱ - عاشقان را آتشی، وان گه چه پنهان آتشی
عاشقان را آتشی، وان گَهْ چه پنهان آتشی
وَزْ برایِ اِمْتِحان، بر نَقْدِ مَردان آتشی
داغِ سُلطان مینَهَند اَنْدَر دلِ مَردانِ عشق
تَختِ سُلطان در میان و گِردِ سُلطان آتشی
آفتابش تافته در روزَنِ هر عاشقی
ما پَریشان، ذَرّه وار اَنْدَر پَریشان آتشی
اَلصَّلا ای عاشقان کین عشقْ خوانی گُسْتَرید
بَهرِ آتش خوارگانَش، بر سَرِ خوان آتشی
عکسِ این آتش بِزَد بر آیِنِهیْ گَردون و شُد
هر طَرَف از اَخْتَران، بر چَرخِ گَردان آتشی
وَزْ برایِ اِمْتِحان، بر نَقْدِ مَردان آتشی
داغِ سُلطان مینَهَند اَنْدَر دلِ مَردانِ عشق
تَختِ سُلطان در میان و گِردِ سُلطان آتشی
آفتابش تافته در روزَنِ هر عاشقی
ما پَریشان، ذَرّه وار اَنْدَر پَریشان آتشی
اَلصَّلا ای عاشقان کین عشقْ خوانی گُسْتَرید
بَهرِ آتش خوارگانَش، بر سَرِ خوان آتشی
عکسِ این آتش بِزَد بر آیِنِهیْ گَردون و شُد
هر طَرَف از اَخْتَران، بر چَرخِ گَردان آتشی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۰۲ - آخر ای دلبر تو ما را مینجویی اندکی؟
آخِر ای دِلْبَر تو ما را مینَجویی اندکی؟
آخِر ای ساقی زِغَم ما را نشویی اندکی؟
آخِر ای مُطْرب نگویی قِصّهٔ دِلْدارِ ما؟
گَر نگویی بیش تَر، آخِر بگویی اندکی
گَر بَدی گفتند از من، من نگفتم بَد تو را
این قَدَر گفتم که یارا تَنگ خویی اندکی
در جَمال و حُسن و خوبی، در جهانَت یار نیست
شِکَّرسْتانی وَلیکِن، تُرش رویی اندکی
این غَزَل را بین که خون آلود از خونِ دل است
بویِ خونِ دل بیابی، گَر بِبویی اندکی
آخِر ای ساقی زِغَم ما را نشویی اندکی؟
آخِر ای مُطْرب نگویی قِصّهٔ دِلْدارِ ما؟
گَر نگویی بیش تَر، آخِر بگویی اندکی
گَر بَدی گفتند از من، من نگفتم بَد تو را
این قَدَر گفتم که یارا تَنگ خویی اندکی
در جَمال و حُسن و خوبی، در جهانَت یار نیست
شِکَّرسْتانی وَلیکِن، تُرش رویی اندکی
این غَزَل را بین که خون آلود از خونِ دل است
بویِ خونِ دل بیابی، گَر بِبویی اندکی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۰۳ - ساقیا شد عقلها هم خانهٔ دیوانگی
ساقیا شُد عقلها هم خانهٔ دیوانگی
کرده مالامالِ خونْ پیمانهٔ دیوانگی
صد هزاران خانهٔ هستی به آتش دَرزَده
تشنگانِ مَرد و زن، مَردانهٔ دیوانگی
ما دوسَر چون شانهایم، ایرا هَمیزیبَد به عشق
در سَرِ زَنجیرِ زُلْفَش، شانهٔ دیوانگی
در چُنین شمعی نمیبینی که از سُلطانِ عشق
دَم به دَم در میرَسَد پَروانهٔ دیوانگی؟
پنبه در گوشَند جان و دل زِافسانهیْ دو کَوْن
تا شنیدند از خِرَد افسانهٔ دیوانگی
کَفشهایِ آهنینْ جان پاره کرد اَنْدَر رَهَش
چون دَرو آتش بِزَد جانانهٔ دیوانگی
عقل آمد با کلیدِ آتشین آن جا، وَلیک
جُز کلیدِ او نَبُد دَندانهٔ دیوانگی
چون که عقل از شَمسِ تبریزی به حیرت دَرفُتاد
تا شُده یاران و ما دیوانهٔ دیوانگی
کرده مالامالِ خونْ پیمانهٔ دیوانگی
صد هزاران خانهٔ هستی به آتش دَرزَده
تشنگانِ مَرد و زن، مَردانهٔ دیوانگی
ما دوسَر چون شانهایم، ایرا هَمیزیبَد به عشق
در سَرِ زَنجیرِ زُلْفَش، شانهٔ دیوانگی
در چُنین شمعی نمیبینی که از سُلطانِ عشق
دَم به دَم در میرَسَد پَروانهٔ دیوانگی؟
پنبه در گوشَند جان و دل زِافسانهیْ دو کَوْن
تا شنیدند از خِرَد افسانهٔ دیوانگی
کَفشهایِ آهنینْ جان پاره کرد اَنْدَر رَهَش
چون دَرو آتش بِزَد جانانهٔ دیوانگی
عقل آمد با کلیدِ آتشین آن جا، وَلیک
جُز کلیدِ او نَبُد دَندانهٔ دیوانگی
چون که عقل از شَمسِ تبریزی به حیرت دَرفُتاد
تا شُده یاران و ما دیوانهٔ دیوانگی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۰۴ - چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی
چون تو آن روبَند را از رویِ چون مَهْ بَرکَنی
چون قَضایِ آسْمانی، توبهها را بِشْکَنی
مَنْگَر اَنْدَر شور و بَدمَستیِّ من، ای نیک عَهد
بِنْگَر آخِر در میی کَنْدَر سَرَم میاَفْکَنی
اوَّل از دستِ فِراقَت عاشقان را تی کُنی
وان گَهْ اَنْدَر پوستْشان تا سَر همه در زَر کُنی
مَهْ رُخا سیمُرغِ جانی، مَنْزِلِ تو کوهِ قاف
از تو پُرسیدن چه حاجَت، کَزْ کدامین مَسکَنی؟
چون کَلامِ تو شنید از بَختْ نَفْسِ ناطِقه
کرد صد اِقْرار بر خود، بَهرِ جَهْل و اَلْکَنی
چون زِغیرِ شَمسِ تبریزی بُریدی ای بَدَن
در حَریر و در زَر و در دیبه و در اَدْکَنی
چون قَضایِ آسْمانی، توبهها را بِشْکَنی
مَنْگَر اَنْدَر شور و بَدمَستیِّ من، ای نیک عَهد
بِنْگَر آخِر در میی کَنْدَر سَرَم میاَفْکَنی
اوَّل از دستِ فِراقَت عاشقان را تی کُنی
وان گَهْ اَنْدَر پوستْشان تا سَر همه در زَر کُنی
مَهْ رُخا سیمُرغِ جانی، مَنْزِلِ تو کوهِ قاف
از تو پُرسیدن چه حاجَت، کَزْ کدامین مَسکَنی؟
چون کَلامِ تو شنید از بَختْ نَفْسِ ناطِقه
کرد صد اِقْرار بر خود، بَهرِ جَهْل و اَلْکَنی
چون زِغیرِ شَمسِ تبریزی بُریدی ای بَدَن
در حَریر و در زَر و در دیبه و در اَدْکَنی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۰۵ - ای خوشا عیشی که باشد، ای خوشا نظارهیی
ای خوشا عیشی که باشد، ای خوشا نَظّارهیی
چون به اصلِ اصلِ خویش آید چُنین هر پارهیی
هر طَرَف آید به دَستَش بیصُراحی، بادهیی
هر طَرَف آید به چَشمَش دِلْبَری، عَیّارهیی
دِلْبَری که سنگِ خارا، گَر زِ لَعْلَش بو بَرَد
جانْ پَذیرد سنگِ خارا، تا شود هُشیارهیی
باده دُزدید از لبانِ دِلْبَرِ من یک صِفَت
لاجَرَم در عشقِ آن لب، جان شُده میْ خوارهیی
صُبح دَم بر راهِ دَیری راهِبَم همراه شُد
دیدمَش هم دَردِ خویش و دیدمَش هم کارهیی
یک صُراحی پیشَم آوَرْد، آن حَریفِ نیک خو
گشت جانَم زان صُراحی بیخودی، خَمّارهیی
در میانِ بیخودی، تبریزِ شَمسُ الدّین نِمود
از پِیِ بیچارگان سویِ وصالَش چارهیی
چون به اصلِ اصلِ خویش آید چُنین هر پارهیی
هر طَرَف آید به دَستَش بیصُراحی، بادهیی
هر طَرَف آید به چَشمَش دِلْبَری، عَیّارهیی
دِلْبَری که سنگِ خارا، گَر زِ لَعْلَش بو بَرَد
جانْ پَذیرد سنگِ خارا، تا شود هُشیارهیی
باده دُزدید از لبانِ دِلْبَرِ من یک صِفَت
لاجَرَم در عشقِ آن لب، جان شُده میْ خوارهیی
صُبح دَم بر راهِ دَیری راهِبَم همراه شُد
دیدمَش هم دَردِ خویش و دیدمَش هم کارهیی
یک صُراحی پیشَم آوَرْد، آن حَریفِ نیک خو
گشت جانَم زان صُراحی بیخودی، خَمّارهیی
در میانِ بیخودی، تبریزِ شَمسُ الدّین نِمود
از پِیِ بیچارگان سویِ وصالَش چارهیی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۰۶ - آه کان سایهی خدا، گوهردلی، پرمایهیی
آه کان سایهیْ خدا، گوهردلی، پُرمایهیی
آفتاب او نَهِشْت اَنْدَر دو عالَم سایهیی
آفتاب و چَرخ را چون ذَرّهها بَرهَم زَنَد
وَزْ جَمالِ خود دَهَدْشان نو به نو سَرمایهیی
عشق و عاشق را چه خوشْ خندان کُنی، رَقصان کُنی
عشقْ سازی، عقلْ سوزی، طُرفهیی، خودرایهیی
چَشمِ مُرده وام کرده جانْ زِبَهرِ عشقِ او
زان که در دیده بِدیده جان از آن سَر پایهیی
قَهْرِ صد دندان، زِلُطفَش، پیرِ بیدندان شُده
عقلِ پابَرجا، زِعشقَش، یاوه و هَرجایهیی
صد هزاران ساله از هست و عَدَم زان سوتَری
وَزْ تَواضُع مَر عَدَم را هست خوشْ همسایهیی
کوهِ حِلْمی شَمسِ تبریزی دو عالَمْ تَختِ تو
بر نَهان و آشکارش مینِگَر از قایهیی
آفتاب او نَهِشْت اَنْدَر دو عالَم سایهیی
آفتاب و چَرخ را چون ذَرّهها بَرهَم زَنَد
وَزْ جَمالِ خود دَهَدْشان نو به نو سَرمایهیی
عشق و عاشق را چه خوشْ خندان کُنی، رَقصان کُنی
عشقْ سازی، عقلْ سوزی، طُرفهیی، خودرایهیی
چَشمِ مُرده وام کرده جانْ زِبَهرِ عشقِ او
زان که در دیده بِدیده جان از آن سَر پایهیی
قَهْرِ صد دندان، زِلُطفَش، پیرِ بیدندان شُده
عقلِ پابَرجا، زِعشقَش، یاوه و هَرجایهیی
صد هزاران ساله از هست و عَدَم زان سوتَری
وَزْ تَواضُع مَر عَدَم را هست خوشْ همسایهیی
کوهِ حِلْمی شَمسِ تبریزی دو عالَمْ تَختِ تو
بر نَهان و آشکارش مینِگَر از قایهیی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۰۷ - گشت جان از صدر شمس الدین یکی سودایییی
گشت جان از صَدْر شَمسُ الدّین یکی سودایییی
در درونِ ظُلْمَتِ سودا، وِرا دانایییی
یک بُلندی یافت بَختَم، در هوایِ شَمسِ دین
کَزْ وَرایِ آن نباشد وَهْم را گُنجایییی
مایهٔ سودا دَرین عشقَم چُنان بالا گرفت
کَزْ سَرِ سودا نداند پَستی از بالایییی
موجِ سودا و جُنونی کَزْ هوایِ او بِخاست
بر سَرِ آن موج، چون خاشاک، من هَرجایییی
عقلِ پابَرجایِ من چون دید شورِ بَحْرِ او
با چُنین شوری ندارد عقلِ کُل توانایییی
مُصْحَفِ دیوانگی دیدم، بِخواندم آیَتی
گشت مَنْسوخ از جُنونَم دانش و قَرّایییی
عشقِ یکتا دُزدِ شب رو، بود اَنْدَر سینهها
عقل را خُفته بگیرد، دُزدَدَش یکتایییی
پیش ازین سودا، دل و جانْ عاقلِ رایِ خودند
بعد ازان غَرقاب کِی باشد تو را خودرایییی؟
رو تو در بیمارخانهیْ عاشقی تا بِنْگَری
هر طَرَف دیوانه جانی، هر سویی شَیدایییی
دوش دیدم عشق را میکرد از خونِ سِرِشک
بر سَرِ بامِ دِلَم از هَجْر، خونْ اَنْدایییی
هست مَر سودایِ عاشق را دِلا این خاصیت
گرچه او پَستی رَوَد، باشد بر آن بالایییی
گِردِ داراییِّ جانِ مُظْلِمِ ناپایدار
گشت جانِ پایداری از چُنان دارایییی
یک دَمی مُرده شو از جُمله فُضولیها، بِبین
هر نَفَس جان بَخشییی، هر دَم مَسیح آسایییی
یک نَفْس در پَردهٔ عشقش چو جانَت غُسل کرد
هَمچو مَریَم از دَمی بینی تو عیسی زایییی
چون بِزادی هَمچو مَریَم آن مَسیحِ بیپدر
گَردد این رُخسارِ سُرخَت، زَعفَرانْ سیمایییی
نامِ مَخْدومیِّ شَمسُ الدّین هَمیگو، هر دَمی
تا بگیرد شِعْر و نَظْمَت، رونَق و رَعْنایییی
خون بِبین در نَظْمِ شِعْرم، شِعْر مَنگَر، بَهرِ آنْک
دیده و دل را به عشقَش هست خون پالایییی
خون چو میجوشَد، مَنَش از شِعْر رنگی میدَهَم
تا نه خون آلود گَردد جامه خون آلایییی
من چو جانْداری بُدَم در خِدمَتِ آن پادشاه
اینک اکنون در فِراقَش میکُنم جان سایییی
در هوایِ سایهٔ عَنْقایِ آن خورشیدِ لُطف
دلْ به غُربَت بَرگرفته، عادتِ عَنْقایییی
چون به خوبیّ و مَلاحَت هست تنها در جهان
داد جان را از زمانه، شیوهٔ تنهایییی
چون شَوَم نومید ازان آهو که مُشکَش دَم به دَم
در طَلَب میدارَدَم از بوی و از بویایییی؟
آه از آن رُخسارِ مرّیخیِّ خون ریزش مرا
آه ازان تُرکانه چَشمِ کافِرِ یَغمایییی
عقل در دِهْلیزِ عشقَش خاک روبی، بیدلی
ناطِقه در لشکرش، یا طَبْلیییی یا نایییی
او همه دیدهست اَنْدَر دَرد و اَنْدَر رنجِ من
من نمیتانم که گویم نیستَش بینایییی
من نَظَر کردم دَمی در جانِ سودارنگِ خویش
دیدم او را پیچ پیچ و شورش و دَروایییی
گفتم آخِر چیست؟ گفتا دست را از من بِشو
من نِیَم در عشقِ او امروزی و فردایییی
در هر آن شهری که نوشِروانِ عشقَش حاکِم است
شُد به جان درباختن آن شهر حاتِم طایییی
وَنْدَران جانی که گَردان شُد پیالهیْ عشقِ او
عقل را باشد ازان جان، مَحو و ناپیدایییی
چون خیالَش نیم شب در سینه آید، مینِگَر
هر نواحی یوسُفیّ و هر طَرَف حورایییی
در شِکَرریزِ لَبَش، جانا به هنگامِ وصال
هر سَرِ مویی تو را بودهست شِکَّرخایییی
چون میی در عشقِ او، تا کُهنه تَر تو مَست تر
کِی جوانی یاد آرَد جانْت یا بُرنایییی؟
سِلْسِلهیْ این عشق دَرجُنبان و شورم بیش کُن
بَحْرِ سودا را بِجوش و کُن جُنون اَفْزایییی
این عَجَب بَحْری که بَهرِ نازکیِّ خاکِ تو
قطرهیی گشتهست و نَنْمایَد هَمیدریایییی
بَهرِ ضَعفِ این دِماغِ زَخْم گاهِ عشقِ خویش
می کُند آن زُلْفِ عَنْبَر، مُشک و عَنْبَرسایییی
چهرههایِ یوسُفان و فِتْنه انگیزانِ دَهر
از گداییْ حُسنِ او دارند هر زیبایییی
گَر شود موسی بیاموزَم جُهودی را تمام
وَرْبُوَد عیسی، بگیرم مِلَّتِ تَرسایییی
گَر به جانَش مَیْل باشد، جان شَوَم هَمچون هوا
وَرْبه دنیا رو بیارَد، من شَوَم دنیایییی
جانِ من چون سُفره خود را دَرکَشَد از سِحْرِ او
گِردهٔ گرم از تَنورَت بَخشَدش پَهنایییی
نَفْس و شیطان در غُرورِ باغِ لُطْفَت میچَرند
زِاعْتِمادِ عَفوِ تو دارند بَدفرمایییی
نَفْس را نَفْسی نَمانَد، دیو را دیوی شود
گَر تو از رُخسار یک دَم پَردهها بُگْشایییی
ای صَبا جانم تو را چاکر شُدی بر چَشم و سَر
گَر زِ تبریزم کَفی خاکِ کَفَش بَخشایییی
در درونِ ظُلْمَتِ سودا، وِرا دانایییی
یک بُلندی یافت بَختَم، در هوایِ شَمسِ دین
کَزْ وَرایِ آن نباشد وَهْم را گُنجایییی
مایهٔ سودا دَرین عشقَم چُنان بالا گرفت
کَزْ سَرِ سودا نداند پَستی از بالایییی
موجِ سودا و جُنونی کَزْ هوایِ او بِخاست
بر سَرِ آن موج، چون خاشاک، من هَرجایییی
عقلِ پابَرجایِ من چون دید شورِ بَحْرِ او
با چُنین شوری ندارد عقلِ کُل توانایییی
مُصْحَفِ دیوانگی دیدم، بِخواندم آیَتی
گشت مَنْسوخ از جُنونَم دانش و قَرّایییی
عشقِ یکتا دُزدِ شب رو، بود اَنْدَر سینهها
عقل را خُفته بگیرد، دُزدَدَش یکتایییی
پیش ازین سودا، دل و جانْ عاقلِ رایِ خودند
بعد ازان غَرقاب کِی باشد تو را خودرایییی؟
رو تو در بیمارخانهیْ عاشقی تا بِنْگَری
هر طَرَف دیوانه جانی، هر سویی شَیدایییی
دوش دیدم عشق را میکرد از خونِ سِرِشک
بر سَرِ بامِ دِلَم از هَجْر، خونْ اَنْدایییی
هست مَر سودایِ عاشق را دِلا این خاصیت
گرچه او پَستی رَوَد، باشد بر آن بالایییی
گِردِ داراییِّ جانِ مُظْلِمِ ناپایدار
گشت جانِ پایداری از چُنان دارایییی
یک دَمی مُرده شو از جُمله فُضولیها، بِبین
هر نَفَس جان بَخشییی، هر دَم مَسیح آسایییی
یک نَفْس در پَردهٔ عشقش چو جانَت غُسل کرد
هَمچو مَریَم از دَمی بینی تو عیسی زایییی
چون بِزادی هَمچو مَریَم آن مَسیحِ بیپدر
گَردد این رُخسارِ سُرخَت، زَعفَرانْ سیمایییی
نامِ مَخْدومیِّ شَمسُ الدّین هَمیگو، هر دَمی
تا بگیرد شِعْر و نَظْمَت، رونَق و رَعْنایییی
خون بِبین در نَظْمِ شِعْرم، شِعْر مَنگَر، بَهرِ آنْک
دیده و دل را به عشقَش هست خون پالایییی
خون چو میجوشَد، مَنَش از شِعْر رنگی میدَهَم
تا نه خون آلود گَردد جامه خون آلایییی
من چو جانْداری بُدَم در خِدمَتِ آن پادشاه
اینک اکنون در فِراقَش میکُنم جان سایییی
در هوایِ سایهٔ عَنْقایِ آن خورشیدِ لُطف
دلْ به غُربَت بَرگرفته، عادتِ عَنْقایییی
چون به خوبیّ و مَلاحَت هست تنها در جهان
داد جان را از زمانه، شیوهٔ تنهایییی
چون شَوَم نومید ازان آهو که مُشکَش دَم به دَم
در طَلَب میدارَدَم از بوی و از بویایییی؟
آه از آن رُخسارِ مرّیخیِّ خون ریزش مرا
آه ازان تُرکانه چَشمِ کافِرِ یَغمایییی
عقل در دِهْلیزِ عشقَش خاک روبی، بیدلی
ناطِقه در لشکرش، یا طَبْلیییی یا نایییی
او همه دیدهست اَنْدَر دَرد و اَنْدَر رنجِ من
من نمیتانم که گویم نیستَش بینایییی
من نَظَر کردم دَمی در جانِ سودارنگِ خویش
دیدم او را پیچ پیچ و شورش و دَروایییی
گفتم آخِر چیست؟ گفتا دست را از من بِشو
من نِیَم در عشقِ او امروزی و فردایییی
در هر آن شهری که نوشِروانِ عشقَش حاکِم است
شُد به جان درباختن آن شهر حاتِم طایییی
وَنْدَران جانی که گَردان شُد پیالهیْ عشقِ او
عقل را باشد ازان جان، مَحو و ناپیدایییی
چون خیالَش نیم شب در سینه آید، مینِگَر
هر نواحی یوسُفیّ و هر طَرَف حورایییی
در شِکَرریزِ لَبَش، جانا به هنگامِ وصال
هر سَرِ مویی تو را بودهست شِکَّرخایییی
چون میی در عشقِ او، تا کُهنه تَر تو مَست تر
کِی جوانی یاد آرَد جانْت یا بُرنایییی؟
سِلْسِلهیْ این عشق دَرجُنبان و شورم بیش کُن
بَحْرِ سودا را بِجوش و کُن جُنون اَفْزایییی
این عَجَب بَحْری که بَهرِ نازکیِّ خاکِ تو
قطرهیی گشتهست و نَنْمایَد هَمیدریایییی
بَهرِ ضَعفِ این دِماغِ زَخْم گاهِ عشقِ خویش
می کُند آن زُلْفِ عَنْبَر، مُشک و عَنْبَرسایییی
چهرههایِ یوسُفان و فِتْنه انگیزانِ دَهر
از گداییْ حُسنِ او دارند هر زیبایییی
گَر شود موسی بیاموزَم جُهودی را تمام
وَرْبُوَد عیسی، بگیرم مِلَّتِ تَرسایییی
گَر به جانَش مَیْل باشد، جان شَوَم هَمچون هوا
وَرْبه دنیا رو بیارَد، من شَوَم دنیایییی
جانِ من چون سُفره خود را دَرکَشَد از سِحْرِ او
گِردهٔ گرم از تَنورَت بَخشَدش پَهنایییی
نَفْس و شیطان در غُرورِ باغِ لُطْفَت میچَرند
زِاعْتِمادِ عَفوِ تو دارند بَدفرمایییی
نَفْس را نَفْسی نَمانَد، دیو را دیوی شود
گَر تو از رُخسار یک دَم پَردهها بُگْشایییی
ای صَبا جانم تو را چاکر شُدی بر چَشم و سَر
گَر زِ تبریزم کَفی خاکِ کَفَش بَخشایییی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۰۸ - گرچه در مستی خسی را تو مراعاتی کنی
گرچه در مَستی خَسی را تو مُراعاتی کُنی
وان کِه نَفیِ مَحْض باشد، گرچه اِثْباتی کُنی
آن کِه او رَدِّ دل است از بَددرونیهایِ خویش
گَر نِفاقی پیشَش آری، یا که طاماتی کُنی
وَرْتو خود را از بَدِ او کور و کَر سازی دَمی
مَدْحِ سِرِّ زشتِ او، یا تَرکِ زَلّاتی کُنی
آن تَکَلُّف چند باشد؟ آخِر آن زشتیِّ او
بر سَر آید تا تو بُگْریزیّ و هَیهاتی کُنی
او به صُحبَتها نَشایَد، دور دارَش ای حکیم
جُز که در رَنجَش، قَضا گو، دَفْعِ حاجاتی کُنی
مَر مُناجاتِ تو را با او نباشد هَمدَم او
جُز برایِ حاجَتَش با حَقْ مُناجاتی کُنی
آن مُراعاتِ تو او را در غَلَطها اَفکَند
پس مُلازم گَردد او، وَزْ غُصّه وَیلاتی کُنی
آن طَرَب بُگْذشت، او در پیش چون قولِنْج مانْد
تا گُریزی از وَثاق و یا که حیلاتی کُنی
آن کسی را باش کو، دَر گاهِ رنج و خُرَّمی
هست هَمچون جَنَّت و چون حور، کِش هاتی کُنی
از هواخواهانِ آن مَخْدومْ شَمسُ الدّین بُوَد
شاید او را گَر پَرَستی، یا که چون لاتی کُنی
وَرْنه بُگْریز از دِگَر کَس، تا به تبریزِ صَفا
تا شَوی مَست از جَمال و ذوق و حالاتی کُنی
وان کِه نَفیِ مَحْض باشد، گرچه اِثْباتی کُنی
آن کِه او رَدِّ دل است از بَددرونیهایِ خویش
گَر نِفاقی پیشَش آری، یا که طاماتی کُنی
وَرْتو خود را از بَدِ او کور و کَر سازی دَمی
مَدْحِ سِرِّ زشتِ او، یا تَرکِ زَلّاتی کُنی
آن تَکَلُّف چند باشد؟ آخِر آن زشتیِّ او
بر سَر آید تا تو بُگْریزیّ و هَیهاتی کُنی
او به صُحبَتها نَشایَد، دور دارَش ای حکیم
جُز که در رَنجَش، قَضا گو، دَفْعِ حاجاتی کُنی
مَر مُناجاتِ تو را با او نباشد هَمدَم او
جُز برایِ حاجَتَش با حَقْ مُناجاتی کُنی
آن مُراعاتِ تو او را در غَلَطها اَفکَند
پس مُلازم گَردد او، وَزْ غُصّه وَیلاتی کُنی
آن طَرَب بُگْذشت، او در پیش چون قولِنْج مانْد
تا گُریزی از وَثاق و یا که حیلاتی کُنی
آن کسی را باش کو، دَر گاهِ رنج و خُرَّمی
هست هَمچون جَنَّت و چون حور، کِش هاتی کُنی
از هواخواهانِ آن مَخْدومْ شَمسُ الدّین بُوَد
شاید او را گَر پَرَستی، یا که چون لاتی کُنی
وَرْنه بُگْریز از دِگَر کَس، تا به تبریزِ صَفا
تا شَوی مَست از جَمال و ذوق و حالاتی کُنی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۰۹ - ساخت بغراقان به رسم عید بغراقانییی
ساخت بُغْراقان به رَسمِ عیدْ بُغْراقانییی
زُهره آمد زآسْمان و میزَنَد سَرخوانییی
جِبْرَئیل آمد به مِهْمانْ بارِ دیگر، تا خَلیل
میکُند عِجْلِ سَمین را از کَرَم بِریانییی
روزِ مِهْمانیست امروز، اَلصَّلا جانهایِ پاک
هین زِسَرها کاسه زیبا در چُنین مِهْمانییی
بانگِ جوشاجوش آمد بامْدادان مَر مرا
بویِ خوش میآیدم از قَلْیه و بورانییی
میکَشید آن بو مرا تا جانِبِ مَطْبَخ شُدم
مَطْبَخی پُر نور دیدم، مَطْبَخی نورانییی
گُفتَمَش زان کَفْچهیی تا نَفْسِ من ساکن شود
گفت رو، کین نیست ای جان بَهرهٔ انسانییی
چون مَنَش اِلْحاح کردم، کَفْچه را زد بر سَرَم
در سَر و عَقلَم دَرآمَد، مَستی و ویرانییی
زُهره آمد زآسْمان و میزَنَد سَرخوانییی
جِبْرَئیل آمد به مِهْمانْ بارِ دیگر، تا خَلیل
میکُند عِجْلِ سَمین را از کَرَم بِریانییی
روزِ مِهْمانیست امروز، اَلصَّلا جانهایِ پاک
هین زِسَرها کاسه زیبا در چُنین مِهْمانییی
بانگِ جوشاجوش آمد بامْدادان مَر مرا
بویِ خوش میآیدم از قَلْیه و بورانییی
میکَشید آن بو مرا تا جانِبِ مَطْبَخ شُدم
مَطْبَخی پُر نور دیدم، مَطْبَخی نورانییی
گُفتَمَش زان کَفْچهیی تا نَفْسِ من ساکن شود
گفت رو، کین نیست ای جان بَهرهٔ انسانییی
چون مَنَش اِلْحاح کردم، کَفْچه را زد بر سَرَم
در سَر و عَقلَم دَرآمَد، مَستی و ویرانییی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۱۰ - ای بداده دیدههای خلق را حیرانییی
ای بِداده دیدههایِ خَلْق را حیرانییی
وِیْ زِ لشکرهایِ عشقَت، هر طَرَف ویرانییی
ای مُبارک چاشْتگاهی، کافتابِ رویِ تو
عالَمِ دل را کُند اَنْدَر صَفا نورانییی
دَم به دَم خَط میدَهَد جانها، که ما بندهیْ توییم
ای سَراسَر بندگیِّ عشقِ تو سُلطانییی
تا چه میبینَند جانها هر دَمی در رویِ تو
وَزْچه باشد هر زمانیشان چُنین رَقصانییی
از چه هر شب پاسْبانِ بامِ عشقِ تو شوند
وَزْچه هر روزی بُوَدْشان بر دَرَت دَربانییی
این چه جام است این که گَردان کردهیی بر جانها؟
آبِ حیوان است این، یا آتشی روحانییی؟
این چه سِر گفتی تو با دلها، که خَصْمِ جان شدند؟
این چه دادی دَرد را تا میکُند دَرمانییی؟
روستایی را چه آموزید نورِ عشقِ تو
تا زِ لوحِ غَیب دادش هر دَمی خَطْ خوانییی
شَمسِ تبریزی فُرو کُن سَر ازین قَصرِ بُلند
تا بَقایی دیده آید در جهانِ فانییی
وِیْ زِ لشکرهایِ عشقَت، هر طَرَف ویرانییی
ای مُبارک چاشْتگاهی، کافتابِ رویِ تو
عالَمِ دل را کُند اَنْدَر صَفا نورانییی
دَم به دَم خَط میدَهَد جانها، که ما بندهیْ توییم
ای سَراسَر بندگیِّ عشقِ تو سُلطانییی
تا چه میبینَند جانها هر دَمی در رویِ تو
وَزْچه باشد هر زمانیشان چُنین رَقصانییی
از چه هر شب پاسْبانِ بامِ عشقِ تو شوند
وَزْچه هر روزی بُوَدْشان بر دَرَت دَربانییی
این چه جام است این که گَردان کردهیی بر جانها؟
آبِ حیوان است این، یا آتشی روحانییی؟
این چه سِر گفتی تو با دلها، که خَصْمِ جان شدند؟
این چه دادی دَرد را تا میکُند دَرمانییی؟
روستایی را چه آموزید نورِ عشقِ تو
تا زِ لوحِ غَیب دادش هر دَمی خَطْ خوانییی
شَمسِ تبریزی فُرو کُن سَر ازین قَصرِ بُلند
تا بَقایی دیده آید در جهانِ فانییی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۱۱ - از هوای شمس دین بنگر تو این دیوانگی
از هوایِ شَمسِ دین بِنْگَر تو این دیوانگی
با همه خویشان گرفته شیوهٔ بیگانگی
وَحْشِ صَحرا گشته و رُسوایِ بازاری شُده
از هوایِ خانهٔ او صد هزارانْ خانگی
صاعقهیْ هَجْرَش زده برسوخته یک بارگی
عقل و شَرم و فَهْم و تَقوی، دانش و فَرزانگی
من زِ شمعِ عشقِ او نان پارهیی میخواستم
گفت بِنْویسید توقیعَش پِیِ پَروانگی
ای گُشاده قَلْعههایِ جان، به چَشمِ آتشین
ای هزاران صَف دَریده، عشقَت از مَردانگی
ای خداوند، شَمسِ دین، صد گنجْ خاک است پیشِ تو
تا چه باشد عاشقِ بیچارهٔ یک دانگی
صد غَریو و بانگ اَنْدَر سَقْفِ گَردون اَفکَنَیم
من نِیَم در عشقِ پابَرجایِ تو یک بانگی
عقل را گفتم میانِ جان و جانان فَرق کُن
شانهٔ عَقلَم زِ فَرقَش یاوه کرده شانگی
با همه خویشان گرفته شیوهٔ بیگانگی
وَحْشِ صَحرا گشته و رُسوایِ بازاری شُده
از هوایِ خانهٔ او صد هزارانْ خانگی
صاعقهیْ هَجْرَش زده برسوخته یک بارگی
عقل و شَرم و فَهْم و تَقوی، دانش و فَرزانگی
من زِ شمعِ عشقِ او نان پارهیی میخواستم
گفت بِنْویسید توقیعَش پِیِ پَروانگی
ای گُشاده قَلْعههایِ جان، به چَشمِ آتشین
ای هزاران صَف دَریده، عشقَت از مَردانگی
ای خداوند، شَمسِ دین، صد گنجْ خاک است پیشِ تو
تا چه باشد عاشقِ بیچارهٔ یک دانگی
صد غَریو و بانگ اَنْدَر سَقْفِ گَردون اَفکَنَیم
من نِیَم در عشقِ پابَرجایِ تو یک بانگی
عقل را گفتم میانِ جان و جانان فَرق کُن
شانهٔ عَقلَم زِ فَرقَش یاوه کرده شانگی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۱۲ - ای دهان آلوده جانی، از کجا می خوردهیی؟
ای دَهان آلوده جانی، از کجا میْ خوردهیی؟
وان طَرَف کین باده بودَت، از کجا رَهْ بُردهیی؟
با کدامین چَشمْ تو از ظُلْمَتی بُگْذشتهیی؟
با کدامین پایْ راهِ بیرَهی بِسْپُردهیی؟
با کدامین دست بُردی حادثاتِ دَهر را
از جَمالِ دِلْرُبایی، آیِنِه بِسْتُردهیی؟
نی هزاران بار خونِ خویشتن را ریختی؟
نی هزاران بار تو در زندگی خود مُردهیی؟
نی هزاران بار اَنْدَر کورههایِ اِمْتِحان
دَرگُدازیدی چو مِسّ و هَمچو مِس بِفْسُردهیی؟
نی تو بر دریایِ آتش، بال و پَر را سوختی
نی تو بر پُشتِ فَلَک، پاهایِ خود اَفْشُردهیی؟
چون ازین رَهْ هیچ گَردی نیست بر نَعْلینِ تو
از وَرایِ این همه تو چون که اهلِ پَردهیی؟
چَشم بُگْشا سویِ ما، آخِر جوابی بازگو
کَزْ درونِ بَحْرِ دانش، صافییی، نی دُردهیی
گفت جانم کَزْ عِنایَتهایِ مَخْدومِ زمان
صَدْرْ شَمسُ الدّینِ تبریزی تو رَه گُم کردهیی
گَر یکی غَمْزه رَسانَد مَر تو را ای سنگْ دل
از وَرایِ این نشانها که به گفت آوَرْدهیی
بیعَلاج و حیلهها گَر سنگ باشی در زمان
گوهری گَردی ازان جِنْسی که تو نَشْمُردهیی
وان طَرَف کین باده بودَت، از کجا رَهْ بُردهیی؟
با کدامین چَشمْ تو از ظُلْمَتی بُگْذشتهیی؟
با کدامین پایْ راهِ بیرَهی بِسْپُردهیی؟
با کدامین دست بُردی حادثاتِ دَهر را
از جَمالِ دِلْرُبایی، آیِنِه بِسْتُردهیی؟
نی هزاران بار خونِ خویشتن را ریختی؟
نی هزاران بار تو در زندگی خود مُردهیی؟
نی هزاران بار اَنْدَر کورههایِ اِمْتِحان
دَرگُدازیدی چو مِسّ و هَمچو مِس بِفْسُردهیی؟
نی تو بر دریایِ آتش، بال و پَر را سوختی
نی تو بر پُشتِ فَلَک، پاهایِ خود اَفْشُردهیی؟
چون ازین رَهْ هیچ گَردی نیست بر نَعْلینِ تو
از وَرایِ این همه تو چون که اهلِ پَردهیی؟
چَشم بُگْشا سویِ ما، آخِر جوابی بازگو
کَزْ درونِ بَحْرِ دانش، صافییی، نی دُردهیی
گفت جانم کَزْ عِنایَتهایِ مَخْدومِ زمان
صَدْرْ شَمسُ الدّینِ تبریزی تو رَه گُم کردهیی
گَر یکی غَمْزه رَسانَد مَر تو را ای سنگْ دل
از وَرایِ این نشانها که به گفت آوَرْدهیی
بیعَلاج و حیلهها گَر سنگ باشی در زمان
گوهری گَردی ازان جِنْسی که تو نَشْمُردهیی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۹۱ - کالی تیشی آینوسوای افندی چلبی
کالی تَیْشی آینوسُوْای اَفَندی چَلَبی
نیم شب بر بامِ مایی، تا کِه را میطَلَبی
گَهْ سِیَه پوش و عَصایی که مَنَم کالویِروس
گَهْ عِمامه و نیزه در کَف که غَریبَم عَربی
چون عَرَب گردی، بگویی فاعِلاتُنْ فلاعِلات
اَبْصِرُو الدُّنْیا جَمیعًا فی قَمیصی تَخْتَبی
عِلَّتِ اولیٰ نِمودی خویش را با فلسفی
چه زیان دارد تورا؟ تو یارَبیّ و یارَبی
گَر چُنینی، گَر چُنانی، جانِ مایی جانِ جان
هر زبان خواهی بِفَرما، خُسروا، شیرین لَبی
اِرتَمی اغاپِسُوذی کایِکا پَرا تَرا
نورِ حَقّی یا تو حَقَی، یا فرشته یا نَبی
یا نه اینیّ و نه آنی، صورتِ عشقی و بَسْ
با کدامین لشکریّ و در کدامین موکِبی؟
چون غَمِ دل میخورَم، یا رَحمْ بر دل میبَرَم
کِی دلِ مِسکین، چرا اَنْدَر چُنین تاب و تَبی؟
دل هَمیگوید بُرو من از کجا، تو از کجا
من دِلَم تو قالَبی، رو، رو، هَمیکُن قالَبی
پوستها را رَنگها و مَغزها را ذوقها
پوستها با مَغزها خود کِی کُند هم مذهبی؟
کالی میراَسس نَزیتَن بَوستن کالاستن
شب شما را روز گشت و نیست شبها را شبی
اِسْکِلفیس چلبی انبا اپیسُو ایله ذو
سَر دِهی کُن یک زمانی زان که شیرین مَشربی
من خَمُش کردم، فُسونَم، بیزبانْ تَعلیم دِهْ
ای زِ تو لَرزان و تَرسان مَشرقیّ و مَغربی
شَمسِ تبریزی، بَرآ چون آفتاب از شرقِ جان
تا گُشایَند از میانْ زُنّارِ کُفر و مُعْجَبی
نیم شب بر بامِ مایی، تا کِه را میطَلَبی
گَهْ سِیَه پوش و عَصایی که مَنَم کالویِروس
گَهْ عِمامه و نیزه در کَف که غَریبَم عَربی
چون عَرَب گردی، بگویی فاعِلاتُنْ فلاعِلات
اَبْصِرُو الدُّنْیا جَمیعًا فی قَمیصی تَخْتَبی
عِلَّتِ اولیٰ نِمودی خویش را با فلسفی
چه زیان دارد تورا؟ تو یارَبیّ و یارَبی
گَر چُنینی، گَر چُنانی، جانِ مایی جانِ جان
هر زبان خواهی بِفَرما، خُسروا، شیرین لَبی
اِرتَمی اغاپِسُوذی کایِکا پَرا تَرا
نورِ حَقّی یا تو حَقَی، یا فرشته یا نَبی
یا نه اینیّ و نه آنی، صورتِ عشقی و بَسْ
با کدامین لشکریّ و در کدامین موکِبی؟
چون غَمِ دل میخورَم، یا رَحمْ بر دل میبَرَم
کِی دلِ مِسکین، چرا اَنْدَر چُنین تاب و تَبی؟
دل هَمیگوید بُرو من از کجا، تو از کجا
من دِلَم تو قالَبی، رو، رو، هَمیکُن قالَبی
پوستها را رَنگها و مَغزها را ذوقها
پوستها با مَغزها خود کِی کُند هم مذهبی؟
کالی میراَسس نَزیتَن بَوستن کالاستن
شب شما را روز گشت و نیست شبها را شبی
اِسْکِلفیس چلبی انبا اپیسُو ایله ذو
سَر دِهی کُن یک زمانی زان که شیرین مَشربی
من خَمُش کردم، فُسونَم، بیزبانْ تَعلیم دِهْ
ای زِ تو لَرزان و تَرسان مَشرقیّ و مَغربی
شَمسِ تبریزی، بَرآ چون آفتاب از شرقِ جان
تا گُشایَند از میانْ زُنّارِ کُفر و مُعْجَبی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۱۷ - قالت الکأس ارفعونی کم الیٰ کم تحبسونی
قالَتِ الْکَأْسُ ارْفَعُونی کَمْ اِلیٰ کَمْ تَحْبِسونی
اِنَّ جِسْمی فی زُجاجٍ بِالنَّویٰ لا تَکْسِرونی
اِجْعَلُوا السّاقی خَبیرًا عارِفًا عَنْهُ سَلونی
اِنَّنی لَسْتُ اُحِبُّ الْمُفْتَری لا تَظْلِمونی
فَاِذا اَنْتُم سَکِرْتُمْ اِنَّ فَوْقَ السُّکرِ سُکْرًا
فَاقْرَعوا بابَ التَّقاضی وَاسْأَلوا لا تَقْنِطونی
کُنْتُ فی سَیْرٍ خَفیٍّ صُورَتی فی ذَالسُّکونِ
خِلْتُمونی کَالْجَمادِ ذاکَ مِنْ نُکْسِ الْعُیونِ
اِنْ اَرَدْتُمْ اِنْتِعاشًا فَاتَّقوا مَکْرَالظُّنونِ
اِنْ نَکَسْتُمْ فَاسْتَقیموا وَاحْذَروا رَیْبَ الْمَنونِ
اِنَّ جِسْمی فی زُجاجٍ بِالنَّویٰ لا تَکْسِرونی
اِجْعَلُوا السّاقی خَبیرًا عارِفًا عَنْهُ سَلونی
اِنَّنی لَسْتُ اُحِبُّ الْمُفْتَری لا تَظْلِمونی
فَاِذا اَنْتُم سَکِرْتُمْ اِنَّ فَوْقَ السُّکرِ سُکْرًا
فَاقْرَعوا بابَ التَّقاضی وَاسْأَلوا لا تَقْنِطونی
کُنْتُ فی سَیْرٍ خَفیٍّ صُورَتی فی ذَالسُّکونِ
خِلْتُمونی کَالْجَمادِ ذاکَ مِنْ نُکْسِ الْعُیونِ
اِنْ اَرَدْتُمْ اِنْتِعاشًا فَاتَّقوا مَکْرَالظُّنونِ
اِنْ نَکَسْتُمْ فَاسْتَقیموا وَاحْذَروا رَیْبَ الْمَنونِ