عبارات مورد جستجو در ۱۹۸۶ گوهر پیدا شد:
فردوسی : داستان رستم و اسفندیار
بخش ۳ - چو بگذشت شب گرد کرده عنان
چو بگذشت شب گرد کرده عنان
برآورد خورشید رخشان سنان
نشست از بر تخت زر شهریار
بشد پیش او فرخ اسفندیار
همی بود پیشش پرستارفش
پراندیشه و دست کرده به کش
چو در پیش او انجمن شد سپاه
ز ناموران وز گردان شاه
همه موبدان پیش او بر رده
ز اسپهبدان پیش او صف زده
پس اسفندیار آن یل پیلتن
برآورد از درد آنگه سخن
بدو گفت شاها انوشه بدی
توی بر زمین فره ایزدی
سر داد و مهر از تو پیدا شدست
همان تاج و تخت از تو زیبا شدست
تو شاهی پدر من ترا بنده‌ام
همیشه به رای تو پوینده‌ام
تو دانی که ارجاسپ از بهر دین
بیامد چنان با سواران چین
بخوردم من آن سخت سوگندها
بپذرفتم آن ایزدی پندها
که هرکس که آرد به دین در شکست
دلش تاب گیرد شود بت‌پرست
میانش به خنجر کنم به دو نیم
نباشد مرا از کسی ترس و بیم
وزان پس که ارجاسپ آمد به جنگ
نبر گشتم از جنگ دشتی پلنگ
مرا خوار کردی به گفت گرزم
که جام خورش خواستی روز بزم
ببستی تن من به بند گران
ستونها و مسمار آهنگران
سوی گنبدان دژ فرستادیم
ز خواری به بدکارگان دادیم
به زاول شدی بلخ بگذاشتی
همه رزم را بزم پنداشتی
بدیدی همی تیغ ارجاسپ را
فگندی به خون پیر لهراسپ را
چو جاماسپ آمد مرا بسته دید
وزان بستگیها تنم خسته دید
مرا پادشاهی پذیرفت و تخت
بران نیز چندی بکوشید سخت
بدو گفتم این بندهای گران
به زنجیر و مسمار آهنگران
بمانم چنین هم به فرمان شاه
نخواهم سپاه و نخواهم کلاه
به یزدان نمایم به روز شمار
بنالم ز بدگوی با کردگار
مرا گفت گر پند من نشنوی
بسازی ابر تخت بر بدخوی
دگر گفت کز خون چندان سران
سرافراز با گرزهای گران
بران رزمگه خسته تنها به تیر
همان خواهرانت ببرده اسیر
دگر گرد آزاده فرشیدورد
فگندست خسته به دشت نبرد
ز ترکان گریزان شده شهریار
همی پیچد از بند اسفندیار
نسوزد دلت بر چنین کارها
بدین درد و تیمار و آزارها
سخنها جزین نیز بسیار گفت
که گفتار با درد و غم بود جفت
غل و بند بر هم شکستم همه
دوان آمدم نزد شاه رمه
ازیشان بکشتم فزون از شمار
ز کردار من شاد شد شهریار
گر از هفتخوان برشمارم سخن
همانا که هرگز نیاید به بن
ز تن باز کردم سر ارجاسپ را
برافراختم نام گشتاسپ را
زن و کودکانش بدین بارگاه
بیاوردم آن گنج و تخت و کلاه
همه نیکویها بکردی به گنج
مرا مایه خون آمد و درد و رنج
ز بس بند و سوگند و پیمان تو
همی نگذرم من ز فرمان تو
همی گفتی ار باز بینم ترا
ز روشن روان برگزینم ترا
سپارم ترا افسر و تخت عاج
که هستی به مردی سزاوار تاج
مرا از بزرگان برین شرم خاست
که گویند گنج و سپاهت کجاست
بهانه کنون چیست من بر چیم
پس از رنج پویان ز بهر کیم
حافظ : قطعات
قطعه ۳۲ - خسروا دادگرا شیردلا بحرکفا
خسروا دادگرا شیردلا بحرکفا
ای جلال تو به انواع هنر ارزانی
همه آفاق گرفت و همه اطراف گشاد
صیت مسعودی و آوازهٔ شه سلطانی
گفته باشد مگرت ملهم غیب احوالم
این که شد روز سفیدم چو شب ظلمانی
در سه سال آنچه بیندوختم از شاه و وزیر
همه بربود به یک دم فلک چوگانی
دوش در خواب چنان دید خیالم که سحر
گذر افتاد بر اصطبل شهم پنهانی
بسته بر آخور او استر من جو می‌خورد
تیزه افشاند به من گفت مرا می‌دانی
هیچ تعبیر نمی‌دانمش این خواب که چیست
تو بفرمای که در فهم نداری ثانی
حافظ : غزلیات
غزل ۱۵ - ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
ای شاهد قدسی، کِه کَشَد بند نقابت؟
وی مرغ بهشتی، که دهد دانه و آبت؟
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
کآغوشِ که شد منزل آسایش و خوابت؟
درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد
اندیشهٔ آمرزش و پروای ثوابت
راه دل عشّاق زد آن چشم خماری
پیداست از این شیوه که مست است شرابت
تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رأی صوابت
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
پیداست نگارا که بلند است جَنابت
دور است سر آب از این بادیه، هشدار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت
تا در ره پیری به چه آیین رَوی ای دل
باری به غلط صرف شد ایّامِ شبابت
ای قصرِ دل‌افروز که منزلگهِ انسی
یا رب مَکُناد آفتِ ایّام، خرابت
حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عِتابت
حافظ : غزلیات
غزل ۷۸ - دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
دیدی که یار، جُز سَرِ جور و سِتَم نَداشت
بِشْکَسْت عَهْد، وَز غَمِ ما، هیچ غَم نَداشت
یا رَب مَگیرَش اَرْچِه دِلِ چون کَبوتَرَم
اَفْکَنْد و کُشْت و عِزَّتِ صِیْدِ حَرَم نَداشت
بَر مَن، جَفا زِ بَخْتِ مَن آمَد وَگَرنَه یار
حاشا که رَسْمِ لُطْف و طَریقِ کَرَم نَداشت
با این هَمِه، هَر آن‌که نَه خواری کَشید اَز او
هَر جا که رَفْت، هیچ کَسَش مُحْتَرَم نَداشت
ساقی بیار بادِه و با مُحْتَسِب بِگو
اِنْکارِ ما مَکُن که چُنین جام، جَم نَداشت
هَر راهرو که رَه به حَریمِ دَرَش نَبُرْد
مِسْکین بُرید وادی و رَه دَر حَرَم نَداشت
«حافظ»! بِبَر تو گویِ فِصاحَت که مُدَّعی
هیچش هُنَر نَبود و خَبَر نیز هَم نَداشت
حافظ : غزلیات
غزل ۹۴ - زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
زان یارِ دل‌نوازم، شُکری است با شکایت
گر نکته‌دانِ عشقی، بشنو تو این حکایت
بی‌مزد بود و مِنَّت، هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را، مخدومِ بی‌عنایت
رندانِ تشنه‌لب را، آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی‌شناسان، رفتند از این ولایت
در زلفِ چون کمندش، ای دل مپیچ کآن جا
سرها بریده بینی، بی‌جرم و بی‌جنایت
چشمت به غمزه ما را، خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد، خون‌ریز را حمایت
در این شبِ سیاهم، گم گشت راهِ مقصود
از گوشه‌ای برون آی، ای کوکبِ هدایت
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نَیَفزود
زِنهار از این بیابان، وین راهِ بی‌نهایت
ای آفتابِ خوبان، می‌جوشد اندرونم
یک ساعتم بِگُنجان، در سایهٔ عنایت
این راه را نهایت، صورت کجا توان بست؟
کِش صد هزار منزل، بیش است در بِدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوش‌تر، کز مُدَّعی رعایت
عشقت رِسَد به فریاد، ار خود به سانِ حافظ
قرآن ز بَر بخوانی، در چاردَه روایت
حافظ : غزلیات
غزل ۱۰۹ - دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و پیامی نفرستاد
سوی من وحشی صفت عقل رمیده
آهوروشی کبک خرامی نفرستاد
دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست
وز آن خط چون سلسله دامی نفرستاد
فریاد که آن ساقی شکرلب سرمست
دانست که مخمورم و جامی نفرستاد
چندان که زدم لاف کرامات و مقامات
هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد
حافظ به ادب باش که واخواست نباشد
گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۳۷ - دل از من برد و روی از من نهان کرد
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطف‌های بی‌کران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سر گران کرد
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۹۲ - سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند
سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند
همدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند
دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس
گفت که این سیاه کج گوش به من نمی‌کند
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند
پیش کمان ابرویش لابه همی‌کنم ولی
گوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند
با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب
کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند
چون ز نسیم می‌شود زلف بنفشه پرشکن
وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی‌کند
دل به امید روی او همدم جان نمی‌شود
جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند
ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد
کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند
دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر
بی مدد سرشک من در عدن نمی‌کند
کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند
تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی‌کند
حافظ : غزلیات
غزل ۲۷۱ - دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان ز او شده‌ام بی سر و سامان که مپرس
کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد
که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل
دل و دین می‌برد از دست بدان سان که مپرس
گفت‌وگوهاست در این راه که جان بگدازد
هر کسی عربده‌ای این که مبین آن که مپرس
پارسایی و سلامت هوسم بود ولی
شیوه‌ای می‌کند آن نرگس فتان که مپرس
گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم
گفت آن می‌کشم اندر خم چوگان که مپرس
گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا
حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس
حافظ : غزلیات
غزل ۳۰۸ - ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل
ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل
سلسبیلت کرده جان و دل سبیل
سبزپوشان خطت بر گرد لب
همچو مورانند گرد سلسبیل
ناوک چشم تو در هر گوشه‌ای
همچو من افتاده دارد صد قتیل
یا رب این آتش که در جان من است
سرد کن زان سان که کردی بر خلیل
من نمی‌یابم مجال ای دوستان
گر چه دارد او جمالی بس جمیل
پای ما لنگ است و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
حافظ از سرپنجه ی عشق نگار
همچو مور افتاده شد در پای پیل
شاه عالم را بقا و عز و ناز
باد و هر چیزی که باشد زین قبیل
حافظ : غزلیات
غزل ۴۰۱ - چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
روی رنگین را به هر کس می‌نماید همچو گل
ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت می‌خواهی مگر تا جوی خون راند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم از او یا داد بستاند ز من
گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایت‌های شیرین باز می‌ماند ز من
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود
ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من
دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگرید
کو به چیزی مختصر چون باز می‌ماند ز من
صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم
عشق در هر گوشه‌ای افسانه‌ای خواند ز من
حافظ : غزلیات
غزل ۴۲۰ - ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه
ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ای
قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه
سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان
و از میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه
هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باخته‌ای یعنی چه
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداخته‌ای یعنی چه
حافظ : غزلیات
غزل ۴۶۸ - که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی
شده‌ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم
که به همت عزیزان برسم به نیک نامی
تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن
که بضاعتی نداریم و فکنده‌ایم دامی
عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود
نه به نامه‌ای پیامی نه به خامه‌ای سلامی
اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته
به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی
ز رهم میفکن ای شیخ به دانه‌های تسبیح
که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی
سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش
که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی
به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت
که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی
بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ
که چنان کشنده‌ای را نکند کس انتقامی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۵ - مرا بدید و نپرسید آن نگار، چرا؟
مرا بدید و نَپُرسید آن نِگار، چرا؟
تُرُش تُرُش بِگُذشت از دَریچه یار، چرا؟
سَبَب چه بود، چه کردم که بَد نِمود زِ من؟
که خاطِرَش بِگرفت‌ست این غُبار، چرا؟
زِ بامْدادْ چرا قَصدِ خونِ عاشق کرد؟
چرا کَشید چُنین تیغ ذواَلْفَقار، چرا؟
چو دیدم آن گُلِ او را که رنگ ریخته بود
دَمید از دلِ مِسکینْ هزار خار، چرا؟
چو لب به خنده گُشایَد، گُشاده گردد دل
در آن لَب است همیشه گُشادِ کار، چرا؟
میانِ ابرویِ خود چون گِرِه زَنَد از خشم
گِرهْ گِره شود از غَم دلِ فَگار، چرا؟
زِهی تَعَلُّقِ جان با گُشاد و خنده او
یکی دَمَش که نَبینَم شَوَم نِزار، چرا؟
جهان سِیَه شود آن دَم که رو بِگَردانَد
نه روز مانَد و نی عقلْ بَرقَرار، چرا؟
یکی نَفَس که دلِ یارِ ما زِ ما بِرَمید
چرا رَمید زِ ما لُطْفِ کِردگار، چرا؟
مَگَر که لُطْفِ خُدا اوست ما غَلَط کردیم
وَگَر نه خوبیِ او گشت بی‌کِنار، چرا؟
بُرونِ صورت اگر لُطفِ مَحْض دادی روی
پَیَمبَران زِ چه گشتند پَرده دار، چرا؟
مولوی : غزلیات
غزل ۴۷۹ - ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرین است
سِتیزه کُن که زِ خوبانْ سِتیزه شیرین است
بَهانه کُن که بُتان را بَهانهْ آیین است
ازان لَبِ شِکَرینَت بَهانه‌هایِ دروغ
به جایِ فاتحه و کاف‌ها و یاسین است
وَفا طَمَع نکُنم زان که جورْ خوبان را
طبیعت است و سِرِشت است و عادت و دین است
اگر تُرُش کُنی و رو زِ ما بِگَردانی
به قاصِد است و به مَکْر است و آن دروغین است
زِ دستِ غیرِ تو اَنْدَر دَهانِ من حَلْوا
به جانِ پاکِ عزیزانْ که گُرزِ رویین است
هزار وَعده دِه آن گَهْ خِلاف کُن همه را
که آن سَراب که اَرْزَد صد آبِ خوشْ این است
زَرْ او دَهَد که رُخَش از فِراقْ هَمچو زَر است
چرا دهد زَر و سیم آن پَری که سیمین است
جوابِ هَمچو شِکَرْ او دَهَد که مُحتاج است
جوابِ تَلْخْ تو را صد هزار تَمکین است
جَمال و حُسنِ تو گنج است و خویِ بَدْ چون مار
بَقایِ گنجِ تو بادا که آن بُرونین است
قُماشِ هستیِ ما را به نازِ خویش بِسوز
که آن زَکاتِ لَطیفَت نَصیبِ مِسکین است
بُرونِ دَر همه را چون سگانِ کو بِنِشان
که در شَرَفْ سَرِ کویِ تو طورِ سینین است
خورَند چوبِ خلیفه شَهانْ چو شاه شوند
جَفایِ عشق کَشیدن فَنِ سَلاطین است
امامْ فاتحه خوانَد مَلَک کُند آمین
مرا چو فاتحه خواندم امیدِ آمین است
هر آن فریب کَزْ اندیشهٔ تو می‌زاید
هزارْ گوهر و لَعْلَش بَها و کابین است
چُنان که مدرسهٔ فِقْه را بُرون شوهاست
بدان که مدرسهٔ عشق را قوانین است
خَمُش کنیم که تا شرحِ آن بگوید شاه
که زنده شَخصِ جهانْ زان گُزیده تَلْقین است
مولوی : غزلیات
غزل ۸۱۴ - بار دیگر یار ما هنباز کرد
بارِ دیگر یارِ ما هَنْباز کرد
اندک اندک خویْ از ما بازکرد
مَکْرهایِ دشمنان در گوش کرد
چَشمِ خود بر یارِ دیگر باز کرد
هر دَم از جورَش دل آرَد نو خَبَر
غَمْ دلِ تَرسنده را غَمّاز کرد
رُو تُرُش کردن بَرِ ما پیشه ساخت
یک بَهانه جُست و دست اَنْگاز کرد
ای دَریغا رازِ ما با همدِگَر
کو دِگَر کَس را چُنین هَم راز کرد
ای دلْ از سَرْ صبر را آغاز کُن
زان که دِلْبَر جور را آغاز کرد
عقل گوید کین بَداَنْدیشی مَکُن
او از آنِ ماست بر ما ناز کرد
می‌دَهَد چون مَهْ صَلاحُ الدّین ضیا
کَارْغَنون را زُهره جان ساز کرد
مولوی : غزلیات
غزل ۸۸۹ - روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدید
رویِ تو چون رویِ مار خویِ تو زَهرِ قَدید
ای خُنُک آن را که او رویِ شما را ندید
من شُده مهمانِ تو در چَمَنِ جانِ تو
پایْ پُر از خار شُد دستْ یکی گُل نَچید
ای مَثَلِ خارپُشت گِردِ تو خارِ دُرُشت
خارِ تو ما را بِکُشت مارِ تو ما را گَزید
با تو موافق شُدم با تو مُنافق شُدم
بر دَبِه عاشق شُدم در دَبِه زَیْتِ پَلید
مولوی : غزلیات
غزل ۸۹۹ - یار مرا عارض و عذار نه این بود
یارِ مرا عارِض و عِذار نه این بود
باغِ مرا نَخْل و بَرگ و بار نه این بود
عَهْدشِکَن گشته‌اَند خاصه و عامه
قاعده اهلِ این دیار نه این بود
روحْ دَرین غارْ غوره وار تُرُش چیست؟
پَروَرش و عَهدِ یارِ غار نه این بود
سیلِ غمِ بی‌شُمار بار و خَرَم بُرد
طَمْعِ من از یارِ بُردبار نه این بود
از جهتِ من چه دیگْ می‌پَزَد آن یار؟
راتِبه میرِ پُخته کار نه این بود
دامْ نهان کرد و دانه ریخت به پیشَم
کینه نَهان داشت و آشکار نه این بود
ناصِحِ من کَژْ نَهاد و بُرد زِ راهَم
شَرط امینیِّ مُستَشار نه این بود
در چَمَنِ عیشْ خار از چه شِکُفته‌ست؟
مَنْبِتِ آن شُهره نوبَهار نه این بود
شِحْنه شُد آن دُزدِ من بِبَست دو دَستَم
سایِسی و عَدلِ شهریار نه این بود
مَهْل ندادی که عُذرِ خویش بگویم
خویِ چو تو کوهِ باوَقار نه این بود
می‌رَسَدم بویِ خون زِ گفتِ دُرشتَش
رایحه نافِ مُشْکبار نه این بود
نوشِ تو را ذوق و طَعْم و لُطفْ نه این بود
وان شُترِ مَستِ خوش عِیار نه این بود
پیشِ شَهْ اَفْغان کُنم زِ خُدعه قُلّاب
زَرِّ من آن نَقْدِ خوش عِیار نه این بود
شاهِ چو دریا خَزینه‌اَش همه گوهر
لیکْ شَهَم را خَزینه دار نه این بود
بَسْ که گِلِه‌ست این نِثار و جُمله شِکایَت
شاهِ شَکورِ مرا نِثار نه این بود
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۲۵ - مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر
مرا آن اَصلِ بیداری دِگَرباره به خوابْ اَنْدَر
بِداد اَفْیونِ شور و شَر بِبُرد از سَر بِبُرد از سَر
به صد حیله کُنم غافِل ازو خود را کُنم جاهِل
بِیایَد آن مَهِ کامل به دستِ او چُنین ساغَر
مرا گوید نمی‌گویی که تا چند از گدارویی؟
چو هر عوریّ و اِدْباری گدایی می‌کُنی هر دَر
بدین زاریّ و خِفْریقی غُلامِ دَلْق و اِبْریقی
اگر حَقّیّ و تَحقیقی چرایی این جَوال اَنْدَر؟
ازین‌ها کَزْ تو می‌زایَد شَهان را نَنْگ می‌آید
مَلَک بودی چرا باید که باشی دیو را تَسْخَر؟
کِه دانَد گفتْ گفتِ او؟ که عالَم نیست جُفتِ او
زِ پیدا و نَهُفتِ او جهانْ کور است و هَستی کَر
مرا گَر آن زبان بودی که رازِ یار بُگْشودی
هر آن جانی که بِشْنودی بُرون جَستی ازین مَعْبَر
از آن دِلْدارِ دریادل مرا حالی‌ست بَسْ مُشکل
که ویران می‌شود سینه از آن جولان و کَرّ و فَرّ
اگر با مومنان گویم همه کافَر شوند آن دَم
وَگَر با کافَران گویم نَمانَد در جهانْ کافَر
چو دوش آمد خیالِ او به خواب اَندَر تَفَضُّل جو
مرا پُرسید چونی تو؟ بِگُفتم بی‌تو بَسْ مُضْطَر
اگر صد جان بُوَد ما را شود خون از غَمَت یارا
دِلَت سنگ است یا خارا و یا کوهی‌ست از مَرمَر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۳۲ - تا چند زنی بر من زانکار تو خار آخر؟
تا چند زنی بر من زِانْکارْ تو خار آخِر؟
من با تو نمی‌گویم ای مُرده پار آخِر
ماننده ابری تو هم مُظْلِم و بی‌باران
تاریک مَکُن ای ابر یک قَطره بِبار آخر
این جُمله فَرمان‌ها از بَهرِ قَدَر آمد
ای جَبْریِ غافِلْ تو از لَذَّتِ کار آخِر
با کور کسی گوید کین رشته به سوزن کَش؟
با بَسته کسی گوید کان جاست شِکار آخِر؟
با طِفْلِ دوروزه کَسْ از شاهِد و مِیْ گوید؟
یا با نَظَرِ حیوان از چَشمِ خُمار آخِر؟
چون هیچ نیابی توی پَهلویِ زَنان بِنْشین
از حَلقه جانبازانْ بُگْذر به کِنار آخِر
در قُدرتِ مَخْدومی شَمسُ الْحَقِ تبریزی
غوطی بِخوری بینی حَق را به نِظار آخِر