عبارات مورد جستجو در ۲۰۸ گوهر پیدا شد:
حافظ : رباعیات
رباعی ۴۰ - قسام بهشت و دوزخ آن عقده گشای
قسام بهشت و دوزخ آن عقده گشای
ما را نگذارد که درآییم ز پای
تا کی بود این گرگ ربایی، بنمای
سرپنجهٔ دشمن افکن ای شیر خدای
حافظ : غزلیات
غزل ۲۴۸ - ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر
قلب بی‌حاصل ما را بزن اکسیر مراد
یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر
در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است
ز ابرو و غمزه او تیر و کمانی به من آر
در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم
ساغر می ز کف تازه جوانی به من آر
منکران را هم از این می دو سه ساغر بچشان
وگر ایشان نستانند روانی به من آر
ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن
یا ز دیوان قضا خط امانی به من آر
دلم از دست بشد دوش چو حافظ می‌گفت
کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۷ - که بپرسد جز تو، خسته و رنجور تو را؟
کِه بِپُرسَد جُزِ تو، خسته و رَنْجورِ تو را؟
ای مسیح از پِیِ پُرسیدنِ رَنْجور بیا
دستِ خود بر سَرِ رَنْجور بِنِه که چونی؟
از گُناهَش بِمَیَندیش و به کینْ دستْ مَخا
آن کِه خورشیدِ بَلا بر سَرِ او تیغ زده ست
گُسترانْ بر سَرِ او، سایهٔ اِحْسان و رِضا
این مُقصِّر به دو صد رنجْ سِزاوار شُده ست
لیک زان لُطفْ به جُز عَفو و کَرَم نیست سِزا
آن دلی را که به صد شیر و شِکَر پَروَردی
مَچَشانَش پس از آن هر نَفَسی زَهرِ جَفا
تا تو برداشته‌یی دل زِ من و مَسْکَنِ من
بَند بُسْکُست و دَرآمَد سویِ من سیلِ بَلا
تو شِفایی، چو بیایی خوش و رو بِنْمایی
سِپَهِ رنج گُریزند و نِمایند قَفا
به طَبیبَش چه حواله کُنی ای آبِ حَیات
از همان جا که رَسَد دَرد، همان جاست دَوا
همه عالَم چو تَن‌اَند و تو سَر و جانِ همه
کِی شود زنده تَنی که سَرِ او گشت جُدا
ای تو سَرچَشمهٔ حیوان و حَیاتِ هَمِگان
جویِ ما خُشک شُده ست، آب ازین سو بِگُشا
جُز ازین، چند سُخَن در دلِ رَنْجور بِمانْد
تا نَبینَد رُخِ خوبِ تو نگوید به خدا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۴۱ - مرا یارا چنین بی‌یار مگذار
مرا یارا چُنین بی‌یار مَگْذار
زِ من مَگْذر مرا مَگْذار مَگْذار
به زِنهارَت دَرآمَد جانِ چاکر
مرا در هَجْرِ بی‌زِنهار مَگْذار
طَبیبی بلکه تو عیسیِّ وَقتی
مَرو ما را چُنین بیمار مَگْذار
مرا گفتی که ما را یارِ غاری
چُنین تنها مرا در غار مَگْذار
تو را اندک نِمایَد هَجْرِ یک شب
زِ من پُرس اندک و بسیار مَگْذار
مَیَنداز آتشِ اندک به سینه
که نَبْوَد آتش اندک خوار مَگْذار
دَمَم بُگْسَست لیکِن بارِ دیگر
زِ من بِشْنو مرا این بار مَگْذار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۴۵ - بگردان ساقیا آن جام دیگر
بِگَردان ساقیا آن جامِ دیگر
بِدِه جانِ مرا آرامِ دیگر
به جانِ تو که امروزم بِبینی
که صَبرم نیست تا ایّامِ دیگر
اگر یک ذَرّه رَحْمَت هست بر من
مَکُن تاخیر تا هنگامِ دیگر
خلاصَم دِهْ خلاصَم دِهْ خَلاصی
که سخت افتاده‌ام در دامِ دیگر
اگر امروز دَر بر من بِبَندی
دَراُفْتَم هر دَمی از بامِ دیگر
مرا در دستِ اندیشه بِمَسْپار
که اندیشه‌ست خونْ آشامِ دیگر
میِ خام اَرْ نَگَردانی تو ساقی
مرا زَحْمَت دَهَد صد خامِ دیگر
بگیر این دَلْق اگر چه وامْ دارم
گِرو کُن زود بِسْتان وامِ دیگر
بِنِه نامَم غُلامِ دُردنوشان
نمی‌خواهم خدایا نامِ دیگر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۲۷ - نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم
نَظَری به کارِ من کُن که زِ دست رفت کارم
به کَسَم مَکُن حَواله که به جُز تو کَس ندارم
چه کمی دَرآیَد آخِر به شَرابخانهٔ تو
اگر از شَرابِ وَصلَت بِبَری زِ سَر خُمارم
چو نِیَم سِزایِ شادی زِ خودم مَدار بی‌­غَم
که دَرین میان همیشه غَمِ توست غمگسارم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۱۷ - لولیکان توایم، دربگشا ای صنم
لولیَکانِ توایم، دَربُگُشا ای صَنَم
لولیَکان را دَمی بارِدهْ ای مُحْتَشَم
ای تو اَمانِ جهان، ای تو جهان را چو جان
ای شُده خندان دَهان از کَرَمَت دَمْ به دَم
اَمنِ دو عالَم تویی، گوهرِ آدم تویی
هین که رَسید از حَبَشْ بر سَرِ کویَت حَشَم
چون بِرَسَد کوسِ تو، کمتر جاسوسِ تو
گردد هر لولی‌یی صاحِبِ طَبْل و عَلَم
رایَتِ نُصرت فِرست، لشکر عشرت فِرِست
تا که زِ شادیِّ ما، جان نَبَرَد هیچ غَم
تیغِ عَرَب بَرکُنیم، بر سَرِ تُرکان زنیم
چون لَطَفَت بَرکَشَد، برخَطِ لولی رَقَم
خوفْ مَهِل در میان، بانگ بِزَن کَالْامان
عِشرتْ با خوفِ جان، راست نیاید به هم
مِهر بَرآوَرْد به جوش، وَزْ دلِ چَنگ آن خُروش
پُر کُن از عیشْ گوش، پُر کُن از میْ شِکَم
تا سویِ تبریزِ جان، جانِبِ شَمسُ الزَّمان
آید صافی، رَوان گوید ای منْ مَنَم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۲۸ - ای دوست عتاب را رها کن
ای دوست عِتاب را رَها کُن
تَدبیرِ دَوایِ دَردِ ما کُن
ای دوست جُدا مَشو تو از ما
ما را زِ بَلا و غَمْ جُدا کُن
اندیشه چو دُزد در دل اُفتاد
مَستَم کُن و دُزد را فَنا کُن
شادی زِ میانِ غَمْ بَراَنگیز
در عالَمِ‌ بی‌وَفا، وَفا کُن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۵۰ - جانا بیار باده و بختم تمام کن
جانا بیار باده و بَختَمْ تمام کُن
عیشِ مرا خُجَسته چو دارُالسَّلام کُن
زُهره کَمین کَنیزکِ بَزم و شَرابِ توست
دَفْعِ کسوفِ دل کُن و مَهْ را غُلام کُن
هَمچون مَسیح، مایِدِه از آسْمان بیار
از نان و شوربا بَشَری را فِطام کُن
مُشتی فَسُرده را به دَمِ گرم بِشْکُفان
مُشتی گدایْ را شَهِ بااِحْتِشام کُن
این رویِ پُرگِرِه را خندان و شاد کُن
این عُمرِ مُنْقَطع را عُمری مُدام کُن
ای شوقِ هر دِماغ، سَرِ عاشقانْ بِخار
وِیْ ذوقِ هر مَقام، بَرِ ما مُقام کُن
آن خانه را که جام نباشد، چو نیست نور
ما خانه ساختیم، تو تَدبیرِ جامْ کُن
ما را وَظیفه‌هاست، زِ لُطفِ تو صد هزار
دَرمانده گشت دل، که چه گوید؟ کدام کُن؟
خاموش کُن که دوست مُجیب است‌‌ بی‌سوال
نَظّارهٔ کَرَم کُن و تَرکِ کَلام کُن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۹۱ - ای هفت دریا گوهر عطا کن
ای هفت دریا گوهر عَطا کُن
وین مِسّ‌‌ها را پُرکیمیا کُن
ای شمع مَستان، وِیْ سَروِ بُستان
تا کِی زِ دَستان؟ آخِر وَفا کُن
بِگْریست بر ما، هر سنگِ خارا
این دَردِ ما را، جانا دَوا کُن
ای خشم کرده، دیدار بُرده
این ماجَرا را یک دَم رَها کُن
اِحْسان و مَردی، بسیار کردی
آن مَردمی را اکنون دو تا کُن
ای خوب مَذهَب، ای ماه و کوکَب
در ظُلْمَتِ شب چون مَهْ سَخا کُن
دَردِ قدیمی، رَنجِ سَقیمی
گَردِ یَتیمی، از ما جدا کُن
گر در نَعیمم، در زَرّ و سیمَم
بی‌تو یَتیمَم، دَرمانِ ما کُن
من لب بِبَستم، درغَم نِشَستم
بُگشایْ دستم، قَصدِ لِقا کُن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۸۵ - یاور من تویی بکن بهر خدای یاری‌یی
یاوَرِ من تویی بِکُن بَهرِ خدایْ یاری‌یی
نیست تو را ضَعیف‌تَر از دلِ من شکاری‌یی
نایْ برایِ من کُند در شب و روز ناله‌یی
چَنگ برایِ من کُند با غَم و سوز زاری‌یی
کِی بِفَشارَدی مرا دستِ غمیّ و غُصّه‌یی
گَر تو مرا به عاطِفَت در بَرِ خود فَشاری‌یی
دیده هَمچو ابرِ من اشکِ رَوان نَبارَدی
گَر تو زِ ابرِ مَرحَمَت بر سَرِ من بِباری‌یی
دستْ دراز کَردَمی گوشِ فَلَک گرفتَمی
گَر سَرِ زُلفِ خویش را تو به کَفَم سِپاری‌یی
از سَرِ ماه من کُلَه بِسْتَدَمی رُبودَمی
گَر تو شبی به لُطفِ خود خوش سَرِ من بِخاری‌یی
حَقِّ حقوقِ سابِقَت حَقِّ نیازِ عاشقت
حَقِّ زُروعِ جانِ منْ کِش تو کُنی بهاری‌یی
حَقِّ نَسیمِ بویِ تو کان رَسَدم زِ کویِ تو
حَقِّ شُعاعِ رویِ تو کو کُنَدم نهاری‌یی
تا که نِثار کرده‌یی از گُلِ وَصلْ بر سَرَم
بر کَفِ پایِ کوششَم خار نکرد خاری‌یی
دارد از تو جُزو و کُل خُرَّمی‌یی و شادی‌یی
وَزْ رُخِ تو درختِ گُل خَجْلَت و شَرمساری‌یی
ای لبِ منْ خَموش کُن سویِ اصولْ گوش کُن
تا کُند او به نُطْقِ خود نادره غَم گُساری‌یی
سعدی : غزلیات
غزل ۳۰۷ - دل برگرفتی از برم ای دوست دست گیر
دل برگرفتی از برم ای دوست دست گیر
کز دست می‌رود سرم ای دوست دست گیر
شرط است دستگیری درمندگان و من
هر روز ناتوان ترم ای دوست دست گیر
پایاب نیست بحر غمت را و من غریق
خواهم که سر برآورم ای دوست دست گیر
سر می‌نهم که پای برآرم ز دام عشق
وین کی شود میسرم ای دوست دست گیر
دل جان همی‌سپارد و فریاد می‌کند
کآخر به کار تو درم ای دوست دست گیر
راضی شدم به یک نظر اکنون که وصل نیست
آخر بدین محقرم ای دوست دست گیر
از دامن تو دست ندارم که دست نیست
بر دستگیر دیگرم ای دوست دست گیر
سعدی نه بارها به تو برداشت دست عجز
یک بارش از سر کرم ای دوست دست گیر
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۲۹۰ - باز ماندم در بلایی الغیاث ای دوستان
باز ماندم در بلایی الغیاث ای دوستان
از هوای بی وفایی الغیاث ای دوستان
باز آتش در زد اندر جانم و آبم ببرد
باد دستی خاکپایی الغیاث ای دوستان
باز دیگر باره چون سنگین دلان بر ساختم
از بت چونین جدایی الغیاث ای دوستان
باز ناگه بلعجب وارم پس چادر نشاند
آفتابی را هبایی الغیاث ای دوستان
باده‌خواران باز رخ دارند زی صحرا و نیست
در همه صحرا گیایی الغیاث ای دوستان
بنگه هادوریان را ماند این دل کز طمع
هر دمش بینم به جایی الغیاث ای دوستان
جادوی فرعونیان در جنبش آمد باز و نیست
در کف موسی عصایی الغیاث ای دوستان
خواهد اندر وی همی از شاخ خشک و مرغ گنگ
هر زمان برگ و نوایی الغیاث ای دوستان
دیدهٔ روشن جز از من در همه عالم که داد
در بهای توتیایی الغیاث ای دوستان
از برای انس جان انس و جان ای سرفراز
مر سنایی را چو نایی الغیاث ای دوستان
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۲۱۳ - یاران خدای را به سوی او گذر کنید
یاران خدای را به سوی او گذر کنید
باشد کش این خیال ز خاطر بدر کنید
در ما ز دست آتش و بر عزم رفتن است
چون آه ما زبان خود آتش اثر کنید
آتش زبان شوید و بگویید حال ما
هنگام حال گفتن ما دیده تر کنید
از حال ما چنانکه درو کارگر شود
آن بی‌محل سفر کن ما را خبر کنید
منعش کنید از سفر و در میان منع
اغراق در صعوبت رنج سفر کنید
گر خود شنید جان ز من و مژده از شما
ور نشنود مباد که اینجا گذر کنید
وحشی گر این خبر شنود وای بر شما
از آتش زبانه کش او حذر کنید
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۲۴۳ - در مانده‌ام به درد دل بی علاج خویش
در مانده‌ام به درد دل بی علاج خویش
و ز بد مزاجی دل کودک مزاج خویش
مهر خزانه یافت دل و جان و هر چه بود
جوید هنوز ازین ده ویران خراج خویش
جان را مگر به مشعلهٔ دل برون برم
زین روزهای تیره و شبهای داج خویش
فرهاد را که بگذرد از سر چه نسبت است
با آنکه مشکل است بر او ترک تاج خویش
عذب فرات گو دگری خور که ما خوشیم
با آب شور دیده و تلخ اجاج خویش
ای صاحب متاع صباحت تلطفی
کاورده عاجزی به درت احتیاج خویش
وحشی رواج نیست سخن را ، زبان به بند
تا چند دعوی از سخن بی رواج خویش
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۳۳۴ - چه کم می‌گردد از حشمت بلاگردان نازم کن
چه کم می‌گردد از حشمت بلاگردان نازم کن
نگاهی چند نازآلوده در کار نیازم کن
درخت میوه‌ای داری صلای میوه‌ای می زن
ولی اندیشه از گستاخی دست درازم کن
به دیوانش مرا کاری فتاد ای لطف پنهانی
یکی زان شیوه‌های پیش خدمت کار سازم کن
برون آور ز جیبت آن عنایتها که می‌دانی
کلیدی وز در زندان غم این قفل بازم کن
به هیچم می‌توان کردن تسلی گر دلت خواهد
نمی‌گویم که خاص از شیوه‌های دلنوازم کن
حجابست اینکه خالی می‌کند پهلوی ما از تو
به یک جانب فکن این شرم، و رفع احترازم کن
ز من برخاست تکلیف از جنون عشق بت وحشی
ببر دیوانگی از طبع و تکلیف نمازم کن
وحشی بافقی : قطعات
شمارهٔ ۳۱ - فغان از ابروی پرچین
سرورا از حاجب و دربان عالی حضرتت
از زمین تا چند فریادم رود بر آسمان
الحذر از ابروی پرچین حاجب، الحذر
الامان از سینه پرکین دربان، الامان
خاقانی : غزلیات
غزل ۱۶ - به یکی نامهٔ خودم دریاب
به یکی نامهٔ خودم دریاب
به دو انگشت کاغذم دریاب
به فراقی که سوزدم کشتی
به پیامی که سازدم دریاب
درد من بر طبیب عرض مکن
تو مسیح منی خودم دریاب
کارم از دست شد ز دست فراق
دست در دامنت زدم دریاب
من از خیره‌کش فراق هنوز
دیت وصل نستدم دریاب
الله الله که از عذاب سفر
به علی‌الله درآمدم دریاب
دردمندم ز نقل خانهٔ آب
به گلاب و طبرزدم دریاب
من که در یک دو نه سه چار یکی
بستهٔ ششدر آمدم دریاب
من که خاقانیم به دست عنا
چون خیال مشعبدم دریاب
خاقانی : قصاید
شمارهٔ ۹۹ - مطلع دوم
ای نهان داشتگان موی ز سر بگشایید
وز سر موی سر آغوش به زر بگشایید
ای تذ روان من آن طوق ز غبغب ببرید
تاج لعل از سر و پیرایه ز بر بگشایید
آفتابم گرو شام و شما بسته حلی
آن حلی همچو ستاره به سحر بگشایید
شد شکسته کمرم دست برآید ز جیب
سر زنان ندبه کنان جیب گهر بگشایید
مهره از بازو و معجر ز جبین باز کنید
یاره از ساعد و یکدانه ز بر بگشایید
موی بند بزر از موی زره ور ببرید
عقرب از سنبلهٔ ماه سپر بگشایید
پس به مویی که ببرید ز بیداد فلک
همه زنار ببندید و کمر بگشایید
گیسوان بافته چون خوشه چه دارید هنوز
بند هر خوشه که آن بافته‌تر بگشایید
سکهٔ روی به ناخن بخراشید چو زر
خون به رنگ شفق از چشمهٔ خور بگشایید
بامدادان همه شیون به سر بام برید
ز آتشین آب مژه موج شرر بگشایید
پس آن کعبهٔ دل جان چو حجر بگذارید
به وفا زمزم خونین ز حجر بگشایید
آنک آن مرکب چوبین که سوارش قمر است
ره دروازه بر آن تنگ مقر بگشایید
آنک آن چشمهٔ حیوان پس ظلمات مدر
تشنگان را ره ظلمات مدر بگشایید
آنک آن یوسف احمد خوی من در چه و غار
زیور فخر و فراز مصر و مضر بگشایید
آنک آن تازه بهار دل من در دل خاک
از سحاب مژه خوناب مطر بگشایید
سرو سیمین قلم زن شد و در وصف رخش
سر زرین قلم غالیه خور بگشایید
سرو چون مهر گیا زیر زمین حصن گرفت
در حصنش به سواران ثغر بگشایید
مادرش بر سر خاک است به خون غرق و ز نطق
دم فرو بست عجب دارم اگر بگشایید
این همه عجز ز اشکال قدر ممکن نیست
که شما مشکل این غم به هنر بگشایید
عقدهٔ بابلیان را بتوانید گشاد
نتوانید که اشکال قدر بگشایید
این توانید که مادر به فراق پسر است
پیش مادر سر تابوت پسر بگشایید
پدر سوخته در حسرت روی پسر است
کفن از روی پسر پیش پدر بگشایید
تا ببیند که به باغش نه سمن ماند و نه سرو
در آن باغ به آیین و خطر بگشایید
از پی دیدن این داغ که خاقانی راست
چشم بند امل از چشم بشر بگشایید
جای عجز است و مرا نیست گمانی که شما
گره عجز به انگشت ظفر بگشایید
خاقانی : رباعیات
شماره ۱۷۴ - ای چرخ مهم را ز سفر باز آور
ای چرخ مهم را ز سفر باز آور
در ره دلش از راه ببر باز آور
حال دل من یک به یک از من بشنو
با او دو به دو بگو خبر باز آور