شاعر در این شعر از صبا (باد) درخواست میکند که نکهتی از کوی معشوق برایش بیاورد تا از غم و بیماری او بکاهد. او از صبا میخواهد که نشانهای از دوستش را به او برساند و قلب بیحاصلش را با اکسیر مراد زنده کند. شاعر از غم و فراق و غریبی سخن میگوید و از صبا میخواهد که ساغر می برایش بیاورد تا از این دردها رهایی یابد. او همچنین از ساقی میخواهد که عشرت امروز را به فردا نیندازد و یا خط امانی از دیوان قضا برایش بیاورد. در پایان، شاعر به حافظ اشاره میکند و از صبا میخواهد که نکهتی از کوی معشوق برایش بیاورد.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عاشقانه و غمانگیز است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از اصطلاحات و مفاهیم کلاسیک شعر فارسی نیاز به سطحی از بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات فارسی دارد.
غزل ۲۴۸ - ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر ۱
قلب بیحاصل ما را بزن اکسیر مراد
یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر ۲
در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است
ز ابرو و غمزه او تیر و کمانی به من آر ۳
در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم
ساغر می ز کف تازه جوانی به من آر ۴
منکران را هم از این می دو سه ساغر بچشان
وگر ایشان نستانند روانی به من آر ۵
ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن
یا ز دیوان قضا خط امانی به من آر ۶
دلم از دست بشد دوش چو حافظ میگفت
کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.