شاعر از ساقی درخواست میکند که جام دیگری به او بدهد تا آرامش یابد. او از بیصبری خود برای رسیدن به آرامش سخن میگوید و از ساقی میخواهد که تاخیر نکند. شاعر از گرفتاری در دام مشکلات و اندیشههای آزاردهنده شکایت میکند و درخواست میکند که از این وضعیت نجات یابد. او همچنین از ساقی میخواهد که به او شراب بدهد تا از رنجهایش کاسته شود.
این متن شامل مفاهیم عمیق عرفانی و احساساتی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم پیچیدهتر مانند گرفتاری در دام مشکلات و درخواست نجات، نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد.
غزل ۱۰۴۵ - بگردان ساقیا آن جام دیگر
بِدِه جانِ مرا آرامِ دیگر ۱
به جانِ تو که امروزم بِبینی
که صَبرم نیست تا ایّامِ دیگر ۲
اگر یک ذَرّه رَحْمَت هست بر من
مَکُن تاخیر تا هنگامِ دیگر ۳
خلاصَم دِهْ خلاصَم دِهْ خَلاصی
که سخت افتادهام در دامِ دیگر ۴
اگر امروز دَر بر من بِبَندی
دَراُفْتَم هر دَمی از بامِ دیگر ۵
مرا در دستِ اندیشه بِمَسْپار
که اندیشهست خونْ آشامِ دیگر ۶
میِ خام اَرْ نَگَردانی تو ساقی
مرا زَحْمَت دَهَد صد خامِ دیگر ۷
بگیر این دَلْق اگر چه وامْ دارم
گِرو کُن زود بِسْتان وامِ دیگر ۸
بِنِه نامَم غُلامِ دُردنوشان
نمیخواهم خدایا نامِ دیگر ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.