عبارات مورد جستجو در ۳۴۵ گوهر پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۲۱۹ - کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود
بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگ
ببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود
به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگ
که همچو روز بقا هفته‌ای بود معدود
شد از خروج ریاحین چو آسمان روشن
زمین به اختر میمون و طالع مسعود
ز دست شاهد نازک عذار عیسی دم
شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمود
جهان چو خلد برین شد به دور سوسن و گل
ولی چه سود که در وی نه ممکن است خلود
چو گل سوار شود بر هوا سلیمان وار
سحر که مرغ درآید به نغمه داوود
به باغ تازه کن آیین دین زردشتی
کنون که لاله برافروخت آتش نمرود
بخواه جام صبوحی به یاد آصف عهد
وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود
بود که مجلس حافظ به یمن تربیتش
هر آنچه می‌طلبد جمله باشدش موجود
حافظ : غزلیات
غزل ۲۳۹ - رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست
فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید
ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابد
هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز
که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید
چنان کرشمه ی ساقی دلم ز دست ببرد
که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید
من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت
که پیر باده فروشش به جرعه‌ای نخرید
بهار می‌گذرد دادگسترا دریاب
که رفت موسم و حافظ هنوز می نچشید
حافظ : غزلیات
غزل ۴۵۴ - ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی
ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی
ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است
که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن
کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی
سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
ندانم نوحه ی قمری به طرف جوی باران چیست
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
می‌ای دارم چو جان صافی و صوفی می‌کند عیبش
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بیا ساقی که جاهل را مهین تر می‌رسد روزی
می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش
که بخشد جرعه ی جامت جهان را ساز نوروزی
نه حافظ می‌کند تنها دعای خواجه توران شاه
ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی
جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده
جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی
مولوی : غزلیات
غزل ۵۱ - گر تو ملولی ای پدر، جانب یار من بیا
گَر تو مَلولی ای پدر، جانبِ یارِ من بیا
تا که بهارِ جان‌ها، تازه کُند دلِ تو را
بویِ سَلامِ یارِ من، لَخْلَخهٔ بَهارِ من
باغ و گُل و ثِمارِ من، آرَد سویِ جانْ صَبا
مَستی و طُرفه مَستی‌یی، هَستی و طُرفه هستی‌یی
مُلْک و درازدستی‌یی، نَعره زَنان که اَلصَّلا
پایْ بِکوب و دستْ زَن، دست دَران دو شَستْ زن
پیشِ دو نَرگسِ خوشَش، کُشته نِگَر دلِ مرا
زنده به عشقِ سَرکَشَم، بینیِ جان چرا کَشَم؟
پَهلویِ یارِ خود خوشَم، یاوه چرا رَوَم؟ چرا؟
جانْ چو سویِ وَطَن رَوَد، آب به جویِ من رَود
تا سویِ گولْخن رَوَد، طَبْع خسیسِ ژاژْخا
دیدنِ خُسروِ زَمَن، شَعشَعهٔ عُقارِ من
سخت خوش است این وَطَن، می‌نَرَوَم از این سَرا
جانِ طَرَب پَرَستِ ما، عقلِ خَرابْ مَستِ ما
ساغَرِ جانْ به دستِ ما، سخت خوش است ای خدا
هوش بِرَفت، گو برو، جایزه گو بِشو گِرو
روز شُده ست، گو بِشو، بی‌شب و روز تو بیا
مَستْ رَوَد نِگارِ من، در بَر و در کنارِ من
هیچ مَگو که یارِ منْ باکَرم است و باوَفا
آمدْ جانِ جانِ من، کوریِ دشمنانِ من
رونَقِ گُلْسِتانِ من، زینَتِ روضهٔ رِضا
مولوی : غزلیات
غزل ۶۲ - بهار آمد بهار آمد، سلام آورد مستان را
بهار آمدْ بهار آمد، سَلام آوَردْ مَستان را
از آن پیغامْبَرِ خوبان، پیام آوَرْد مَستان را
زبانِ سوسن از ساقی، کَرامَت‌های مَستان گفت
شَنید آن سَرو از سوسن، قیام آوَرْد مَستان را
زِ اوَّل باغ در مَجلِس، نِثار آوَرْد آن گَهْ نُقل
چو دید از لالهٔ کوهی، که جام آوَرْد مَستان را
زِ گریه‌یْ ابرِ نیسانی، دَمِ سردِ زمستانی
چه حیلَت کرد کَزْ پَرده، به دام آوَرْد مَستان را
سَقاهُمْ رَبُّهُمْ خوردند و نام و نَنْگ گُم کردند
چو آمد نامهٔ ساقی، چه نام آوَرْد مَستان را
درونِ مِجْمَرِ دل‌ها، سِپَنْد و عود می‌سوزد
که سرمایِ فِراقِ او، زُکام آوَرْد مَستان را
دَرآ در گُلْشَنِ باقی، بَرآ بر بامْ کان ساقی
زِ پنهان خانهٔ غَیبی، پیام آوَرْد مَستان را
چو خوبان حُلّه پوشیدند، دَرآ در باغ و پَس بِنگَر
که ساقی هر چه دَربایَد، تمام آوَرْد مَستان را
که جان‌ها را بهار آوَرْد و ما را رویِ یار آوَرْد
بِبین کَزْ جُمله دولت‌ها، کُدام آوَرْد مَستان را
زِ شَمسُ الدّینِ تبریزی، به ناگَهْ ساقیِ دولت
به جامِ خاصِ سُلطانی، مُدام آوَرْد مَستان را
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۳ - آمد بهار خرم، آمد نگار ما
آمد بهارِ خُرَّم، آمد نِگارِ ما
چون صد هزار تَنْگِ شِکَر در کِنارِ ما
آمد مَهی که مَجْلِسِ جانْ زو مُنَوَّرست
تا بِشْکَنَد زِ بادهٔ گُلْگونْ خُمارِ ما
شاد آمدی بیا و مُلوکانه آمدی
ای سَروِ گُلْسِتانْ، چَمَن و لاله زارِ ما
پاینده باش ای مَهْ و پاینده عُمر باش
در بیشهٔ جهانْ زِ برایِ شکارِ ما
دریا بِجوش از تو که بی مِثْل گوهری
کُهْسار در خُروش که ای یارِغارِ ما
در روزِ بَزمْ ساقیِ دریاعَطایِ ما
در روزِ رَزمْ شیرِ نَر و ذوالْفَقارِ ما
چونی دَرین غریبی و چونی دَرین سَفَر؟
بَرخیز تا رَویم به سویِ دیارِ ما
ما را به مَشک و خُمّ و سَبوها قَرار نیست
ما را کَشان کنید سویِ جویبارِ ما
سویِ پَری رُخی که بر آن چَشمه‌ها نِشَست
آرامِ عقلِ مَست و دلِ بی‌قَرارِ ما
شُد ماه در گُدازِشِ سوداش هَمچو ما
شُد آفتابْ از رُخِ او یادگارِ ما
ای رونَقِ صَباح و، صَبوحِ ظَریفِ ما
وِیْ دولتِ پَیاپِیِ بیش از شِمارِ ما
هر چند سخت مَستی، سُستی مَکُن بگیر
کَارْزَد به هر چه گویی، خَمْر و خُمارِ ما
جامی چو آفتابْ پُرآتشْ بگیر زود
دَرکَش به رویِ چون قَمَرِ شهریارِ ما
این نیم کاره مانْد و دلِ من زِ کار شُد
کار او کُند که هست خداوندگارِ ما
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۹ - بیایید بیایید که گلزار دمیده‌ست
بیایید بیایید که گُلْزار دَمیده‌ست
بیایید بیایید که دِلْدار رَسیده‌ست
بیارید به یک بار همه جان و جهان را
به خورشید سِپارید، که خوش تیغْ کَشیده‌ست
بَر آن زِشت بِخَندید، که او ناز نِمایَد
بر آن یار بِگریید، که از یار بُریده‌ست
همه شهر بِشورید، چو آوازه دَرافتاد
که دیوانه دِگَربار، زِ زَنجیر رَهیده‌ست
چه روزست و چه روزست، چُنین روزِ قیامت؟
مَگَر نامه اَعْمال، زِ آفاقْ پَریده‌ست
بِکوبید دُهُل‌ها و دِگَر هیچ مگویید
چه جایِ دل و عقلست، که جان نیز رَمیده‌ست
مولوی : غزلیات
غزل ۵۴۹ - آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد
آب زنید راه را هین که نِگار می‌رَسَد
مُژده دهید باغ را بویِ بَهار می‌رَسَد
راه دهید یار را آن مَهِ دَهْ چهار را
کَزْ رُخِ نوربَخشِ او نورْ نِثار می‌رَسَد
چاکْ شُده‌ست آسْمان غُلْغُله‌یی‌ست در جهان
عَنْبَر و مُشک می‌دَمَد سَنْجَقِ یار می‌رَسَد
رونَقِ باغ می‌رَسَد چَشم و چراغ می‌رَسَد
غَم به کِناره می‌رَوَد مَهْ به کِنار می‌رَسَد
تیرْ رَوانه می‌رَوَد سویِ نشانه می‌رَوَد
ما چه نِشَسته‌ایم پس شَهْ زِ شکار می‌رَسَد
باغْ سَلام می‌کُند سَروْ قیام می‌کُند
سَبزه پیاده می‌رَوَد غُنچه سوار می‌رَسَد
خَلْوَتیانِ آسْمان تا چه شراب می‌خورند
روحْ خراب و مَست شُد عقلْ خُمار می‌رَسَد
چون بِرَسی به کویِ ما خامُشی است خویِ ما
زان‌که زِ گفت و گویِ ما گَرد و غُبار می‌رَسَد
مولوی : غزلیات
غزل ۷۰۷ - آن یوسف خوش عذار آمد
آن یوسُفِ خوش عِذار آمد
وان عیسیِ روزگار آمد
وان سَنْجَقِ صد هزار نُصرت
بر موکَبِ نوبَهار آمد
ای کارِ تو مُرده زنده کردن
بَرخیز که روزِ کار آمد
شیری که به صیدْ شیر گیرد
سَرمَست به مَرغْزار آمد
دی رفت و پَریر نَقْدْ بِسْتان
کان نَقْدهٔ خوش عِیار آمد
این شهر امروز چون بهشت است
می‌گوید شهریار آمد
می‌زَن دُهُلی که روزِ عید است
می‌کُن طَرَبی که یار آمد
ماهی از غَیبْ سَر بُرون کرد
کین مَهْ بَرِ او غُبار آمد
از خوبیِ آن قَرارِ جان‌ها
عالَم همه بی‌قَرار آمد
هین دامَنِ عشقْ بَرگُشایید
کَزْ چَرخِ نُهُم نِثار آمد
ای مُرغِ غَریبِ پَربُریده
بر جایِ دو پَر چهار آمد
هان ای دلِ بَسته سینه بُگْشا
کان گُم شُده در کِنار آمد
ای پای بیا و پایْ می‌کوب
کان سَردِهِ نامْدار آمد
از پیر مگو که او جوان شُد
وَزْ پار مگو که پار آمد
گفتی با شَهْ چه عُذْر گویم؟
خود شاه به اِعْتِذار آمد
گفتی که کجا رَهَم زِ دستَش؟
دستَش همه دَسْتیار آمد
ناری دیدی و نور آمد
خونی دیدی عُقار آمد
آن کَس که زِ بَختِ خود گُریزد
بُگْریخته شَرمسار آمد
خامُش کُن و لُطْف‌هاش مَشْمُر
لُطفی‌ست که بی‌شُمار آمد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۷۲ - جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر
جاءَ الرَّبیعُ و الْبَطَر زالَ الشِّتاءُ وَ الْخَطَر
مِنْ فَضْلِ رَبٍّ عِنْدَهُ کُلُّ الْخَطایا تُغْتَفَر
آمد تُرُش رویی دِگَر یا زَمْهَریراست او مگر
بَرریز جامی بر سَرَش ای ساقیِ هَمچون شِکَر
اَوْحی اِلَیْکُمْ رَبُّکُم اَنّا غَفَرْنا ذَنْبَکُم
وَ ارْضَوْا بِما یُقْضی لَکُمْ اِنَّ الرِّضا خَیْرُ السِّیَر
یا میْ دَهَش از بُلْبُله یا خود به راهَش کُن هَله
زیرا میان گُل رُخان خوش نیست عِفْریت ای پسر
وَ قایِلٍ یَقُولُ لی اِنّا عَلِمْنا بِرَّهُ
فَاحْکِ لَدَیْنا سِرَّهُ لا تَشْتَغِلْ فیمَا اشْتَهَر
دَردِهْ میِ پیغامْبَری تا خَر نَمانَد در خَری
خَر را بِرویَد در زمان از باده عیسی دو پَر
اَلسِّرُ فیکَ یا فَتی لا تَلْتَمِسْ فیما اَتی
مَنْ لَیْسَ سِرٌّ عِنْدَهُ لَمْ یَنْتَفِعْ مِمّا ظَهَر
در مَجْلِسِ مَستانِ دل هُشیار اگر آید مَهِل
دانی که مَستان را بُوَد در حالِ مَستی خیر و شَر
اُنْظُرْ اِلی اَهْلِ الرَّدی کَمْ عایَنُوا نُورَ الْهُدی
لَمْ تُرْتَفَعْ اَسْتارُهُمْ مِنْ بَعْدِ مَا انْشَقَّ الْقَمَر
ای پاسْبان بر دَر نِشین در مَجْلِسِ ما رَهْ مَدِه
جُز عاشقی آتش دلی کایَد ازو بویِ جِگَر
یا رَبَّنا رَبَّ الْمِنَن اِنْ اَنْتَ لَمْ تَرْحَمْ فَمَنْ
مِنْکَ الْهُدی مِنْکَ الرَّدی ما غَیْرُ ذا اِلّا غَرَر
جُز عاشقی عاشق کُنی مَستی لَطیفی روشنی
نَشْناسَد از مَستیِّ خود او سَرکُلَه را از کَمَر
یا شَوْقُ اَیْنَ الْعافیَه کَیْ اَضْطَفِرْ بِالْقافِیَه
عِنْدی صِفاتُ صافِیَه فی جَنْبِها نُطْقی کَدَر
گَر دست خواهی پا نَهَد وَرْ پایْ خواهی سَر نَهَد
وَرْ بیل خواهی عاریَت بر جایِ بیلْ آرَد تَبَر
اِنْ کانَ نَطْقی مُدْرِسی قَدْ ظَلَّ عِشْقی مُخْرِسی
وَ الْعِشْقُ قِرْنٌ غالِبٌ فینا وَ سُلْطانُ الظَّفَر
ای خواجه من آغشته‌‌‌‌ام بی‌شَرم و‌ بی‌دلْ گشته ام
اِسْپَر سَلامَت نیستم در پیش تیغَمْ چون سِپَر
سِرٌّ کَتیمٌ لَفْظُهُ سَیْفٌ حَسیمٌ لَحْظُهُ
شَمْسُ الضُّحی لا تَخْتَفی اِلّا بِسَحّار سَحَر
خواهم یکی گوینده‌یی مَستی خَرابی زنده‌یی
کاتَش به خوابْ اَنْدَرزَنَد وین پَرده گوید تا سَحَر
یا ساحِرًا اَبْصارَنا بالَغْتَ فی اَسْحارنا
فَارْفُقْ بِنا اَوْدارِنا اِنّا حُبِسْنا فِی السَّفَر
اَنْدَر تَنِ من گَر رَگی هُشیار یابی بَردَرَش
چون شیرگیرِ او نَشُد او را دَرین رَهْ سگْ شُمَر
یا قَوْمَ مُوسی اِنَّنا فِی الْتیهِ تِهْنا مِثْلَکُم
کَیْفَ اهْتَدَیْتُمْ فَاخْبِرُوا لا تَکْتُمُوا عَنَّا الْخَبَر
آن‌ها خَراب و مَست و خوش وین‌ها غُلام پنج و شش
آن‌ها جُدا وین‌ها جُدا آن‌ها دِگَر وین‌ها دِگَر
اِنْ عَوَّقُوا تَرْحالَنا فَالْمَنُّ وَ السَّلْوی لَنا
اَصْلَحْتَ رَبّی بالَنا طابَ السَّفَر طابَ الْحَضَر
گفتنْ همه جنگ آوَرد در بوی و در رَنگ آوَرَد
چون رافِضی جنگ اَفْکَند هر دَم علی را با عُمَر
اُسْکُتْ وَ لا تُکْثِر اَخی اِنْ ظَلْتَ تُکْثِر تَرْتَخی
الْحَیْلُ فی ریح الْهَوی فَاحْفَظْهُ کَلّا لا وَزَر
خامُش کُن و کوتاه کُن نَظّاره آن ماهْ کُن
آن مَهْ که چون بر ماه زَد از نورَش اِنْشَقَّ الْقَمَر
اِنَّ الْهَوی قَدْ غَرَّنا مِنْ بَعْدِ ما قَدْ سَرَّنا
فَاکْشِفْ بِلُطْفٍ ضُرَّنا قالَ النَّبِیُّ لا ضَرَر
ای میرِ مَهْ روپوش کُن ای جانِ عاشق جوش کُن
ما را چو خود بیهوش کُن بیهوشْ خوش در ما نِگَر
قالُوا نُدَّبِر شانَکُم نَفْتَحْ لَکُم آذانَکُم
نَرْفَعْ لَکُم اَرْکانَکُم اَنْتُمْ مَصابِیحُ الْبَشَر
زَ انْدازه بیرون خورده‌‌‌‌ام کَانْدازه را گُم کرده‌ام
شُدُّوا یَدی شُدُّوا فَمی هذا دَواءُ مَنْ سَکر
هاکُم مَعاریجَ الْلِقا فیها تَداریجُ الْبَقا
اَنْعِم بِهِ مِنْ مُسْتَقی اَکْرِمْ بِهِ مِنْ مُسْتَقَر
هین نیشِ ما را نوش کُن اَفْغان ما را گوش کُن
ما را چو خود بیهوش کُن بیهوشْ سویِ ما نِگَر
اَلْعَیْشُ حَقًا عَیْشُکُم وَ الْمَوْتُ حَقًا مَوْتُکُم
وَ الدّین وَ الدُّنْیا لَکُم هذا جَزاءُ مَنْ شَکَر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۹۸ - امروز روز شادی و امسال سال لاغ
امروزْ روزِ شادی و امسالْ سالِ لاغ
نیکوست حالِ ما که نِکو باد حالِ باغ
آمد بهار و گفت به نَرگس به خنده گُل
چَشمِ من و تو روشنْ بی‌رویِ زشتِ زاغ
گُلْ نُقلِ بُلبُلان و شِکَرْ نُقلِ طوطیان
سَبزه‌‌ست و لاله زار و چَمَن کوریِ کلاغ
با سیبْ انار گفت که شَفتالویی بِدِه
گفت این هَوَس پَزَند همه مَنْبَلانِ راغ
شَفتالویِ مسیح به جان می‌توان خَرید
جانی نه کَزْ دل است تَرَّقیش نَزْ دِماغ
باغ و بهار هست رَسولِ بهشتِ غَیب
بِشْنو که بر رَسول نباشد به جُز بَلاغ
در آفتابِ فَضْل گُشا پَرّ و بالِ نو
کَزْ پیشِ آفتاب بِرَفته‌‌ست میغ و ماغ
چَندان شراب ریخت کُنون ساقیِ رَبیع
مُسْتَسْقیانِ خاک از این فیض کرده کاغ
خورشیدِ ما مُقیمِ حَمَل در بهارِ جان
فارغ زِ بهمن است و زِ کانون زِهی مَساغ
سَر همچُنین بِجُنبان یعنی سَرِ مرا
خاریدن آرزوست ندارم بِدو فَراغ
امروزْ پای دار که برپاست ساقی‌یی
کاب است خاک را و فَلَک را دو صد چَراغ
گَهْ آب می‌نِمایَد و گَهْ آتشی کَزو
دلْ داغِ داغ بود و رَهانیده شُد زِ داغ
غَم چیغْ چیغ کرد چو در چَنگِ گُربه موش
گو چیغْ چیغْ می‌کُن و گو چاغْ چاغْ چاغ
آتش بِزَن به چَرخه و پَنبه دِگَر مَریس
گَردن چو دوک گشت ازین حرفِ چون پَناغ
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۲۰ - دگرباره چو مه کردیم خرمن
دِگَرباره چو مَهْ کردیم خَرمَن
خُرامیدیم بر کوریِّ دشمن
دِگَربار آفتابْ اَنْدَر حَمَل شُد
بِخَندانید عالَم را چو گُلْشَن
زِطَنّازی شکوفه لب گُشاده‌ست
به غَمّازی زبانْ گشته‌‌ست سوسَن
چه اَطْلَس‌ها که پوشیدند در باغ
از آن خَیّاطِ بی‌مِقْراض و سوزَن
طَبَق بر سَر نَهاده هر درختی
پُر از حَلْوایِ بی‌دوشاب و روغَن
دُهُل کردیم اِشْکَم را دِگَربار
چو طَبّالِ رَبیعی شُد دُهُل زَن
زِرِه گشته زِ بادْ آن رویِ آبی
که بود اَنْدَر زمَستان همچو آهن
بهارِ نو مَگَر داوودِ وَقت است
کَزان آهن بِبافیده‌‌ست جوشَن
نِدا زَد در عَدَم حَق کِی ریاحین
بُرون رفتند آن سَردان زِ مَسکَن
به سَربالایِ هستی رویْ آرید
چو مُرغانِ خَلیلی از نِشیمَن
رَسید آن لَکْ لَکِ عارف زِ غُربَت
مُسَبِّحْ گِردِ او مُرغانِ اَلْکَن
هَزیمَتْیان که پنهان گشته بودند
بُرون کردند سَر یک یکْ زِ روزَن
بُرون کردند سَرها سَبزپوشان
پُر از طوق و جواهر گوش و گَردن
سَماع است و هزارانْ حور در باغ
هَمی کوبَند پا بر گورِ بَهمَن
هَلا ای بید گوش و سَر بِجُنبان
اگر داری چو نرگس چَشمِ روشن
هَمی‌گویم سُخَن را تَرکِ من کُن
ستیزه روست، می‌آید پِیِ من
نخواهم من برایِ رویِ سَختَش
حَدیثِ عاشقان را فاش کردن
یُنادی الْوَرْدُ یا اَصْحابَ مَدْیَن
اَلا فَافْرَحْ بِنا مَنْ کانَ یَحْزَن
فَاِنَّ الْاَرْضَ اِخْضَرَّتْ بِنُورٍ
وَقالَ اللّهُ لِلْعاری تَزَیَّنْ
وَعادَ الْهارِبُونَ اِلی حَیاةٍ
وَدیوانُ النُّشُورِ غَدا مُدَوَّن
بِاَمْرِ اللّهِ ماتُوا ثُمَّ جاءوُا
وَاَبْلاهُمْ زَمانًا ثُمَّ اَحْسَن
وَ شَمْسُ اللّهِ طالِعَةٌ بِفَضْلٍ
وَبُرْهانُ صَنایِعُهُ مُبَرْهَن
وَ صَبَّغْنَا النَّباتُ بِغَیْرِ صِبْغٍ
نُقَّدِرُ حَجْمَها مِنْ غَیْرِ مِلْبَن
جِنانٌ فی جِنانٍ فی جِنانٍ
الا یا حایِرًا فیها تَوَطَّن
وَ هَیَّجْنَا النُّفُوسُ اِلَی الْمَعالی
فَذا نالَ الْوِصالُ وَذا تَفَرْعَن
اَلا فَاسْکُت و کَلِّمْهُمْ بِصَمْتٍ
فَاِنَّ الصَّمْتَ لِلَاسْرارِ اَبْیَن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۴۹ - زبهار جان خبر ده، هله ای دم بهاری
زِبهارِ جانْ خَبَر دِهْ، هَله ای دَمِ بهاری
زِشکوفه‌هاتْ دانم، که تو هم زِوِیْ خُماری
بِشِکُف که من شِکُفتم، تو بگو که من بِگُفتم
صِفَتِ صَفا و یاری، زِجَمالِ شَهریاری
اثری که هست باقی، زِوَرایِ وَهْم اکنون
بِرَوَد به آفتابی، که فُزود از شَراری
چو رَسید نوبهاران، بِدَرید زَهرهٔ دِیْ
چو کسی به نَزْع اُفْتَد، بِزَنَد دَمِ شُماری
همه باغْ دام گشته، همه سَبزفام گشته
گُل و لالهْ جام بر کَف، که هَلا، بیا، چه داری؟
گُل و لاله‌ها چو دام‌اَند و نِظاره گَر چو صیدی
که شکوفه‌ها چو دام و همه میوه‌ها شِکاری
به سَمَن بِگُفت سوسن به دو چَشمِ راستِ روشن
که گُذاشت خاکْ خاکیّ و گُذاشت خارْ خاری
صَنَما چه رنگْ رنگی، زِشرابِ لُطفْ دَنگی
بَرِشاهْ عُذرَت این بَس که خوشیّ و خوش عِذاری
رُخِ لاله بَرفُروزان و رَمانْ زِچَشمِ نرگس
که به چَشمِ شوخ مَنْگَر به بُتان به طَبْلْ خواری
چو نَسیمْ شاخ‌ها را به نَشاط اَنْدَر آرَد
بِوَزَد به دشت و صَحرا، دَمِ نافهٔ تَتاری
چو گُذشت رنج و نُقصان، همه باغْ گشت رَقصان
که زِبَعدِ عُسْر یُسْری، بِگُشاد فَضْلِ باری
همه شاخ‌هاش رَقصان، همه گوش‌هاشْ خندان
چو دو دستِ نوعروسان، همه دستَشان نِگاری
همه مَریَمند گویی به دَمِ فرشته حامِل
همه حوریَند زاده زِمیانِ خاکِ تاری
چو بهشت، جُمله خوبانْ شب و روز پایْ کوبان
سَر و آستین فَشانان زِنَشاطْ بی‌قَراری
به بهارْ ابر گوید به دِیْ اَرْنِثار کردم
جِهَتِ تو کردم آن هم، که تو لایِقِ نِثاری
به بهارْ بِنْگَر ای دل، که قیامَت است مُطلَق
بَد و نیک بَردَمیده، همه ساله هر چه کاری
که بهار گوید ای جان، دَمِ خود چو دانه‌ها دان
بِنِشان تو دانهٔ دَم، که عِوَض درختْ آری
چو گُشاد رازها را به بهارْ آشِکارا
چه کُنی بدین نَهانی، که تو نیکْ آشکاری؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۵۴ - برسید لکلک جان که بهار شد، کجایی؟
بِرَسید لَکْلَکِ جانْ که بهار شُد، کجایی؟
بِشِکُفت جُمله عالَم، گُل و بَرگِ جانْ فَزایی
رُخِ یوسُفان بِبینی، که زِچاهْ سَر بَرآرَد
همه گُل رُخان بِبینی، که کنند خودنِمایی
ثَمَراتِ دلْ شِکَسته، به درونِ خاکْ بَسته
بِگُشاده دیده، دیده زِبَلایِ دِیْ رَهایی
خُضَر و سَمَن چو رِنْدان، بِشِکَسته‌اَند زندان
گُل و لاله شاد و خندان، زِسَعادتِ عَطایی
همه مَریَمانِ کامل، همه بِکْر و گشته حامِل
بِنِموده عارفانْ دل، به جَنابِ کِبْریایی
چو شکوفه کرد بُستان، زِرَهِ دَهَن چو مَستان
تو نَصیبِ خویش بِسْتان زِزَمانه، گَر زِمایی
به مِثالِ گُربه هر یک، به دَهانْ گرفته کودک
سویِ مادرانِ گُلْشَن، به نِظاره چون نیایی؟
بِنِگَر به مُرغِ خوش پَر، چو خَطیب، فوقِ مِنْبَر
به ثَنا و حَمدِ داور بِگِرفته خوش نَوایی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۸۷ - اتی النیروز مسرورالجنان
اَتَی النَّیْروزُ مَسْرورَالْجَنانِ
یُحاکی لُطْفُهُ لُطْفَ الْجِنانِ
بهار از پَردهٔ غَم جَست بیرون
به کَف بَر، جام‌‌‌های شادمانی
سِقُوا مِنْ نَهْرِهِ رَوْضَ الْاَمالی
خُذُوا مِنْ خُمْرِهِ کَاسَ الْاَمانی
هوا شُد مُعْتَدل، هنگامِ آن است
که میْ سُوری خوریّ و کامْ رانی
فَلِلْاَشْجارِ اَصْنافُ الْمَعالی
وَلِلْاَنْوارِ اَنواعُ الْمَعانی
دَرین دفتر بَسی رَمز است موزون
چه باشد گَر تو زین رَمزی بِدانی؟
لَئِنْ ضَیَّعْتَ عُمْرًا قَبْلَ هٰذا
تَدارَک ما مَضیٰ فی ذَا الزَّمانِ
مَران از گوشْ صوتِ اَرْغَنونی
مَدِه از دستْ جامِ اَرغَوانی
لِتَغْدُوا رُوحَکَ فی کُلِّ یَوْمٍ
بِاَصْواتِ الْمَثالِثِ وَالْمَثانی
ازین خوش‌تر بهاری، دیر یابی
فُرو مَگْذار این را تا توانی
مولوی : ترجیعات
هفتم
مستی و عاشقی و جوانی و یار ما
نوروز و نوبهار و حمل می‌زند صلا
هرگز ندیده چشم جهان این چنین بهار
می‌روید از زمین و ز کهسار کیمیا
پهلوی هر درخت یکی حور نیکبخت
دزدیده می‌نماید اگر محرمی لقا
اشکوفه می‌خورد ز می روح طاس طاس
بنگر بسوی او که صلا می‌زند ترا
می خوردنش ندیدی اشکوفه‌اش ببین
شاباش ای شکوفه و ای باده مرحبا
سوسن به غنچه گوید: «برجه چه خفتهٔ
شمعست و شاهدست و شرابست و فتنها »
ریحان و لالها بگرفته پیالها
از کیست این عطا ز کی باشد جز از خدا
جز حق همه گدا و حزینند و رو ترش
عباس دبس در سر و بیرون چو اغنیا
کد کردن از گدا نبود شرط عاقلی
یک جرعه می‌بدیش بدی مست همچو ما
سنبل به گوش گل پنهان شکر کرد و گفت:
« هرگز مباد سایهٔ یزدان ز ما جدا
ما خرقها همه بفکندیم پارسال
جانها دریغ نیست چه جای دو سه قبا »
ای آنک کهنه دادی نک تازه باز گیر
کوری هر بخیل بداندیش ژاژخا
هر شه عمامه بخشد وین شاه عقل و سر
جانهاست بی‌شمار مر این شاه را عطا
ای گلستان خندان رو شکر ابر کن
ترجیع باز گوید باقیش، صبر کن
ای صد هزار رحمت نو ز آسمان داد
هر لحظه بی‌دریغ بران روی خوب باد
آن رو که روی خوبان پرده و نقاب اوست
جمله فنا شوند چو آن رو کند گشاد
زهره چه رو نماید در فر آفتاب
پشه چه حمله آرد در پیش تندباد
ای شاد آن بهار که در وی نسیم تست
وی شاد آن مرید که باشی توش مراد
از عشق پیش دوست ببستم دمی کمر
آورد تاج زرین بر فرق من نهاد
آنکو برهنه گشت و به بحر تو غوطه خورد
چون پاک دل نباشد و پاکیزه اعتقاد
آن کز عنایت تو سلاح صلاح یافت
با این چنین صلاح چه غم دارد از فساد
هرکس که اعتماد کند بر وفای تو
پا برنهد به فضل برین بام بی‌عماد
مغفور ما تقدم و هم ما تأخرست
ایمن ز انقطاع و ز اعراض و ارتداد
سرسبز گشت عالم زیرا که میرآب
آخر زمانیان را آب حیات داد
بختی که قرن پیشین در خواب جسته‌اند
آخر زمانیان را کردست افتقاد
حلوا نه او خورد که بد انگشت او دراز
آنکس خورد که باشد مقبول کپقباد
دریای رحمتش ز پری موج می‌زند
هر لحظهٔ بغرد و گوید که: « یا عباد »
هم اصل نوبهاری و هم فصل نوبهار
ترجیع سیومست هلا قصه گوش‌دار
شب گشته بود و هرکس در خانه می‌دوید
ناگه نماز شام یکی صبح بردمید
جانی که جانها همگی سایهای اوست
آن جان بران پرورش جانها رسید
تا خلق را رهاند زین حبس و تنگنا
بر رخش زین نهاد و سبک تنگ برکشید
از بند و دام غم که گرفتست راه خلق
هردم گشایشیست و گشاینده ناپدید
بگشای سینه را که صبایی همی رسد
مرده حیات یابد و زنده شود قدید
باور نمی‌کنی بسوی باغ رو ببین
کان خاک جرعهٔ ز شراب صبا چشید
گر زانکه بر دل تو جفا قفل کرده‌ست
نک طبل می‌زنند که آمد ترا کلید
ور طعنه می‌زنند بر اومید عاشقان
دریا کجا شود به لب این سگان پلید
عیدیست صوفیان را وین طبلها گواه
ور طبل هم نباشد چه کم شود ز عید
بازار آخر آمد هین چه خریدهٔ
شاد آنک داد او شبهٔ گوهری خرید
بشناخت عیبهای متاع غرور را
بگزید عشق یار و عجایب دری گزید
نادر مثلثی که تو داری بخور حلال
خمخانهٔ ابد خنک آ، کاندرو خزید
هر لحظهٔ بهار نوست و عقار نو
جانش هزار بار چو گل جامها درید
من عشق را بدیدم بر کف نهاده جام
می‌گفت : « عاشقان را از بزم ما سلام »
سعدی : غزلیات
غزل ۳۱۳ - برآمد باد صبح و بوی نوروز
برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز
چو آتش در درخت افکند گلنار
دگر منقل منه آتش میفروز
چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حسد گو دشمنان را دیده بردوز
بهاری خرم است ای گل کجایی
که بینی بلبلان را ناله و سوز
جهان بی ما بسی بوده‌ست و باشد
برادر جز نکونامی میندوز
نکویی کن که دولت بینی از بخت
مبر فرمان بدگوی بدآموز
منه دل بر سرای عمر سعدی
که بر گنبد نخواهد ماند این گوز
دریغا عیش اگر مرگش نبودی
دریغ آهو اگر بگذاشتی یوز
سعدی : غزلیات
غزل ۶۱۱ - بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی
بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی
به غلغل در سماع آیند هر مرغی به دستانی
دم عیسیست پنداری نسیم باد نوروزی
که خاک مرده باز آید در او روحی و ریحانی
به جولان و خرامیدن در آمد سرو بستانی
تو نیز ای سرو روحانی بکن یک بار جولانی
به هر کویی پری رویی به چوگان می‌زند گویی
تو خود گوی زنخ داری بساز از زلف چوگانی
به چندین حیلت و حکمت که گوی از همگنان بردم
به چوگانم نمی‌افتد چنین گوی زنخدانی
بیار ای باغبان سروی به بالای دلارامم
که باری من ندیدستم چنین گل در گلستانی
تو آهو چشم نگذاری مرا از دست تا آن گه
که همچون آهو از دستت نهم سر در بیابانی
کمال حسن رویت را صفت کردن نمی‌دانم
که حیران باز می‌مانم چه داند گفت حیرانی
وصال توست اگر دل را مرادی هست و مطلوبی
کنار توست اگر غم را کناری هست و پایانی
طبیب از من به جان آمد که سعدی قصه کوته کن
که دردت را نمی‌دانم برون از صبر درمانی
سعدی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - در وصف بهار
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار
که نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار
بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق
نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار
آفرینش همه تنبیه خداوند دلست
دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
کوه و دریا و درختان همه در تسبیح‌اند
نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار
خبرت هست که مرغان سحر می‌گویند
آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار
هر که امروز نبیند اثر قدرت او
غالب آنست که فرداش نبیند دیدار
تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش
حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار
کی تواند که دهد میوهٔ الوان از چوب؟
یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار
وقت آنست که داماد گل از حجلهٔ غیب
به در آید که درختان همه کردند نثار
آدمی‌زاده اگر در طرب آید نه عجب
سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار
باش تا غنچهٔ سیراب دهن باز کند
بامدادان چو سر نافهٔ آهوی تتار
مژدگانی که گل از غنچه برون می‌آید
صد هزار اقچه بریزند درختان بهار
باد گیسوی درختان چمن شانه کند
بوی نسرین و قرنفل بدمد در اقطار
ژاله بر لاله فرود آمده نزدیک سحر
راست چون عارض گلبوی عرق کردهٔ یار
باد بوی سمن آورد و گل و نرگس و بید
در دکان به چه رونق بگشاید عطار؟
خیری و خطمی و نیلوفر و بستان افروز
نقشهایی که درو خیره بماند ابصار
ارغوان ریخته بر دکه خضراء چمن
همچنانست که بر تختهٔ دیبا دینار
این هنوز اول آزار جهان‌افروزست
باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار
شاخها دختر دوشیزهٔ باغ‌اند هنوز
باش تا حامله گردند به الوان ثمار
عقل حیران شود از خوشهٔ زرین عنب
فهم عاجز شود از حقهٔ یاقوت انار
بندهای رطب از نخل فرو آویزند
نخلبندان قضا و قدر شیرین کار
تا نه تاریک بود سایهٔ انبوه درخت
زیر هر برگ چراغی بنهند از گلنار
سیب را هر طرفی داده طبیعت رنگی
هم بر آن گونه که گلگونه کند روی نگار
شکل امرود تو گویی که ز شیرینی و لطف
کوزه‌ای چند نباتست معلق بر بار
هیچ در به نتوان گفت چو گفتی که به است
به از این فضل و کمالش نتوان کرد اظهار
حشو انجیر چو حلواگر استاد که او
حب خشخاش کند در عسل شهد به کار
آب در پای ترنج و به و بادام روان
همچو در زیر درختان بهشتی انهار
گو نظر باز کن و خلقت نارنج ببین
ای که باور نکنی فی‌الشجرالاخضر نار
پاک و بی‌عیب خدایی که به تقدیر عزیز
ماه و خورشید مسخر کند و لیل و نهار
پادشاهی نه به دستور کند یا گنجور
نقشبندی نه به شنگرف کند یا زنگار
چشمه از سنگ برون آید و باران از میغ
انگبین از مگس نحل و در از دریا بار
نیک بسیار بگفتیم درین باب سخن
و اندکی بیش نگفتیم هنوز از بسیار
تا قیامت سخن اندر کرم و رحمت او
همه گویند و یکی گفته نیاید ز هزار
آن که باشد که نبندد کمر طاعت او
جای آنست که کافر بگشاید زنار
نعمتت بار خدایا ز عدد بیرونست
شکر انعام تو هرگز نکند شکرگزار
این همه پرده که بر کردهٔ ما می‌پوشی
گر به تقصیر بگیری نگذاری دیار
ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟
تاب قهر تو نیاریم خدایا زنهار
فعلهایی که ز ما دیدی و نپسندیدی
به خداوندی خود پرده بپوش ای ستار
سعدیا راست روان گوی سعادت بردند
راستی کن که به منزل نرود کجرفتار
حبذا عمر گرانمایه که در لغو برفت
یارب از هر چه خطا رفت هزار استغفار
درد پنهان به تو گویم که خداوند منی
یا نگویم که تو خود مطلعی بر اسرار
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۵۷ - گشت جهان همچو نگار ای غلام
گشت جهان همچو نگار ای غلام
بادهٔ گلرنگ بیار ای غلام
با گل و با بلبل و با مل بهم
وصل‌طلب فصل بهار ای غلام
بلبل عاشق به صبوحی درست
می‌شنوی نالهٔ زار ای غلام
نرگس سرمست نگر کاو فکند
سر ز گرانی به کنار ای غلام
پیش نشین تازه بکن کار آب
بیش مبر آب ز کار ای غلام
آب بده زانکه جهان هر نفس
خاک کند چون تو هزار ای غلام
زخم خمارم چو به زاری بکشت
نوش خمارم ز خم آر ای غلام
روز چو شد باز نیاید دگر
چند کنی روز گذار ای غلام
چند شمار زر و زینت کنی
فکر کن از روز شمار ای غلام
نیستی آگه که دم واپسین
از تو برآرند دمار ای غلام
قصهٔ مرگم جگر و دل بسوخت
دست ازین قصه بدار ای غلام
واقعهٔ مشکل دارالغرور
برد ز عطار قرار ای غلام