این متن شعری است که در آن شاعر از عشق و شوریدگی خود نسبت به معشوق سخن میگوید. او از زیباییهای طبیعت و بهار به عنوان نمادهایی برای توصیف احساسات خود استفاده میکند و از مستی و شادی ناشی از عشق و حضور معشوق میسراید. شاعر همچنین از وطن و تعلق خاطر به آن یاد میکند و بیان میدارد که در کنار یار خود خوشحال است و نمیخواهد از آنجا دور شود.
این متن دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و فلسفی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از اصطلاحات و تشبیهات پیچیدهی ادبی نیاز به سطحی از بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک فارسی دارد.
غزل ۵۱ - گر تو ملولی ای پدر، جانب یار من بیا
تا که بهارِ جانها، تازه کُند دلِ تو را ۱
بویِ سَلامِ یارِ من، لَخْلَخهٔ بَهارِ من
باغ و گُل و ثِمارِ من، آرَد سویِ جانْ صَبا ۲
مَستی و طُرفه مَستییی، هَستی و طُرفه هستییی
مُلْک و درازدستییی، نَعره زَنان که اَلصَّلا ۳
پایْ بِکوب و دستْ زَن، دست دَران دو شَستْ زن
پیشِ دو نَرگسِ خوشَش، کُشته نِگَر دلِ مرا ۴
زنده به عشقِ سَرکَشَم، بینیِ جان چرا کَشَم؟
پَهلویِ یارِ خود خوشَم، یاوه چرا رَوَم؟ چرا؟ ۵
جانْ چو سویِ وَطَن رَوَد، آب به جویِ من رَود
تا سویِ گولْخن رَوَد، طَبْع خسیسِ ژاژْخا ۶
دیدنِ خُسروِ زَمَن، شَعشَعهٔ عُقارِ من
سخت خوش است این وَطَن، مینَرَوَم از این سَرا ۷
جانِ طَرَب پَرَستِ ما، عقلِ خَرابْ مَستِ ما
ساغَرِ جانْ به دستِ ما، سخت خوش است ای خدا ۸
هوش بِرَفت، گو برو، جایزه گو بِشو گِرو
روز شُده ست، گو بِشو، بیشب و روز تو بیا ۹
مَستْ رَوَد نِگارِ من، در بَر و در کنارِ من
هیچ مَگو که یارِ منْ باکَرم است و باوَفا ۱۰
آمدْ جانِ جانِ من، کوریِ دشمنانِ من
رونَقِ گُلْسِتانِ من، زینَتِ روضهٔ رِضا ۱۱
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.