عبارات مورد جستجو در ۵۸ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۴۹ - زان می که ز بوی او، شوریده و سرمستم
زان میْ که زِ بویِ او، شوریده و سَرمَستم
دَریاب مرا ساقی وَاللّهْ که چُنینَسْتم
ای ساقیِ مَستِ من بِنْگَر به شکستِ من
ای جَسته زِ دستِ من دَریابْ کَزان دستم
بِشْکَست مرا دامَت، بِشْکَستَم من جامَت
مَستی تو و مَستی من، بِشْکَستی و بِشْکَستم
ای جان و دلِ مَستان بِسْتان سُخَنم، بِسْتان
گویی که نه‌‌‌یی مَحْرَم، هستم، به خدا هستم
پُر کُن ز میِ پیشین، بِنْشین بَرِ من، بِنْشین
بِنْشین که چُنین وقتی در خواب‌ همی‌جُستم
جان و سَرِ تو یارا بر نَقْد بِزَن ما را
مَفْریب و مگو فردا بَردارم و بِفْرستم
واللّهْ که بِنَگْذارم، دست از تو چرا دارم
تا لاف زنی گویی کَزْ عَربَده وارَستم
خواهم که زِ بادِ میْ آتش بِفُروزانی
خواهم که زِ آبِ خود، چون خاک کُنی پَستم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۰۷ - گر این جا حاضری، سر هم چنین کن
گَر این جا حاضری، سَر هم چُنین کُن
چو کردی، بارِ دیگر هم چُنین کُن
مرا دی تَنگ اَنْدَر بَرکَشیدی
بیا ای تَنگِ شِکَّر هم چُنین کُن
دَر و بامِ مرا دی می‌شِکَستی
دَرآ امروز از دَرْ هم چُنین کُن
میانِ جانِ چاکر کار کردی
به پیشِ چَشمِ چاکر هم چُنین کُن
چه خوش کردی مَها، آن شیوه را دی
رَها کُن ناز و خوش تَر هم چُنین کُن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۲۴ - مات خود را صنما مات مکن
ماتِ خود را صَنَما ماتْ مَکُن
به جُز از لُطف و مُراعاتْ مَکُن
خُرده و‌‌ بی‌اَدَبی‌ها که بِرَفت
عَفو کُن، هیچ مُکافاتْ مَکُن
وَقتِ رَحْم است، بِکُن، کینه مَکَش
بنده را طُعْمهٔ آفاتْ مَکُن
به سَرِ تو که جُدایی مَنْدیش
جُز که پیوند و مُلاقاتْ مَکُن
خاکِ خود را به زمین بَرمَگُذار
مَنْزِلَش جُز به سَماواتْ مَکُن
اوَّلَش جُز به سویِ خویشْ مَکَش
آخِرش جُز که سَعاداتْ مَکُن
آنچه خو کرد زِ لُطفَت، بِرَسان
تَرکِ تیمار و جِرایاتْ مَکُن
بَندهٔ اهلِ خَراباتِ توایم
پُشتِ ما را به خَراباتْ مَکُن
ما کِه باشیم که گوییم مَکُن؟
چون که گفتیم، مُماراتْ مَکُن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۰۰ - چند بوسه وظیفه تعیین کن
چند بوسه وَظیفه تعیین کُن
به شِکَرخنده‌ایم شیرین کُن
آن دِلَت را خدایْ نَرم کُناد
این دُعایِ خوش است، آمین کُن
مَگَر این را به خواب خواهم دید
من بِخُسبَم، کِنارْ بالین کُن
ای فُسونِ اَجَلْ فِراقِ لَبَت
رو فُسونِ مسیحْ آیین کُن
عَرصهٔ چَرخْ بی‌تو تَنگ آمد
هین، بُراقِ وصال را زین کُن
حُسن داری، وَفاست لایِقِ حُسن
حُسن را با وَفا تو کابین کُن
چون بمیرند، رَحْم خواهی کرد
آنچه آخِر کُنی تو پیشین کُن
حاجیان مانده‌اند از رَهِ حَج
دارویِ اُشتُرانِ گَرگین کُن
تا به کعبه‌یْ وصالِ تو برسند
چارهٔ آب و زاد و خُرجین کُن
ای دو چَشمِ جهانْ به تو روشن
این جهان را تو آن جهان بین کُن
از تَجَلّیِّ آفتابِ رُخَت
چَشم و دل را چو طورِ سینین کُن
بَس کُنم، شُد زِ حَدِّ گُستاخی
من کِه باشم که گویَمَت این کُن؟
گَر نَبود این سُخَن زِ من لایِق
آنچه آن لایِق است، تَلْقین کُن
شَمسِ تبریز بر اُفُق بِخُرام
گو شمالِ هِلال و پَروین کُن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۵۸ - اگر درد مرا درمان فرستی
اگر دَردِ مرا دَرمان فرستی
وَگَر کِشتِ مرا باران فرستی
وَگَر آن میرِ خوبان را به حیلَت
زِ خانه جانِبِ میدان فرستی
وَگَر ساقیِّ جانِ عاشقان را
میانِ حَلقهٔ مَستان فرستی
همه ذَرّاتِ عالَم زَنَده گَردد
چو جانَم را بَرِ جانان فرستی
وَگَر لب را به رَحْمَت بَرگُشایی
مُفَرِّحْ سویِ بیماران فرستی
به دَربان گفته‌یی مَگْذار ما را
مرا هر دَم بَرِ دَربان فرستی
مَنَم کَشتی دَرین بَحْر و نَشایَد
که بر من بادِ سَرگَردان فرستی
هَمی‌خواهم که کَشتیبانْ تو باشی
اگر بر عاشقانْ طوفان فرستی
مرا تا کِی مَها چون اَرْمغانی
به پیشِ این و پیش آن فرستی
دلِ بِریانِ عاشق باده خواهد
تو او را غُصّه و گِریان فرستی
یکی رَطْلی گِران بَرریز بر وِیْ
ازان رَطْلی که بر مَردان فرستی
دل و جانْ هر دو را در نامه پیچَم
اگر تو نامهٔ پنهان فرستی
تو چون خورشید از مَشرق بَرآیی
جهانِ بی‌خَبَر را جان فرستی
چه باشد ای صَبا گَر این غَزَل را
به خَلْوَتخانهٔ سُلطان فرستی؟
مولوی : دفتر ششم
بخش ۸۷ - مبالغه کردن موش در لابه و زاری و وصلت جستن از چغز آبی
گفت کِی یار عزیزِ مِهْرکار
من ندارم بی‌رُخَت یک‌دَمْ قرار
روزْ نور و مَکْسَب و تابَم تویی
شبْ قَرار و سَلْوَت و خوابَم تویی
از مُروَّت باشد اَرْ شادَم کُنی
وَقت و بی‌وَقتْ از کَرَمْ یادَم کُنی
در شبانْروزی وظیفه‌یْ چاشْتگاه
راتِبه کردی وِصالْ ای نیکْ‌خواه
من بدین یک‌بار قانِع نیستم
در هوایَت طُرفه اِنْسانیستم
پانْصَد اِسْتِسْقاسْتَم اَنْدَر جِگَر
با هر اِسْتِسْقا قَرینْ جوعُ الْبَقَر
بی‌نیازی از غَمِ من ای امیر
دِهْ زکاتِ جاه و بِنْگَر در فَقیر
این فَقیرِ بی‌اَدَب نادَرْخوراست
لیکْ لُطْفِ عامِ تو زان بَرتَراست
می‌نَجویَد لُطْفِ عامِ تو سَنَد
آفتابی بر حَدَث‌ها می‌زَنَد
نورِ او را زان زیانی نابُدِه
وان حَدَث از خُشکی‌یی هیزُم شُده
تا حَدَث در گُلْخَنی شُد نورْ یافت
در دَر و دیوارِ حَمّامی بِتافت
بود آلایِش شُد آرایِش کُنون
چون بَرو بَرخوانْد خورشید آن فُسون
شَمْس هم مَعْده‌یْ زمین را گرم کرد
تا زمین باقی حَدَث‌ها را بِخَورد
جُزوِ خاکی گشت و رُست از وِیْ نَبات
هکَذا یَمْحُوالْاِلهُ السَّیِئات
با حَدَث که بَتَّرین است این کُند
کِشْ نَبات و نَرگس و نَسرین کُند
تا به نَسرینِ مَناسِک در وَفا
حَق چه بَخشَد در جَزا و در عَطا؟
چون خَبیثان را چُنین خَلْعَت دَهَد
طَیّبین را تا چه بَخشَد در رَصَد؟
آن دَهَد حَقْشان که لا عَیْنٌ رَاَت
که نگُنجَد در زبان و در لُغَت
ما کِه ییم این را بیا ای یارِ من
روزِ من روشن کُن از خُلْقِ حَسَن
مَنْگَر اَنْدَر زشتی و مَکْروهی‌اَم
که زِ پُر زَهْری چو مارِ کوهی‌اَم
ای کِه من زشت و خِصالَم جُمله زشت
چون شَوَم گُل چون مرا او خارْ کِشت؟
نوبهارِ حُسنِ گُلْ دِهْ خار را
زینَتِ طاووس دِهْ این مار را
در کَمالِ زشتی‌اَم من مُنْتَهی
لُطْفِ تو در فَضْل و در فَن مُنْتَهی
حاجَتِ این مُنْتَهی زان مُنْتَهی
تو بَر آر ای حَسرتِ سَروِ سَهی
چون بِمیرَم فَضْلِ تو خواهد گریست
از کَرَم گَرچه زِ حاجَت او بَری ست
بر سَرِ گورم بَسی خواهد ِنشَست
خواهد از چَشمِ لَطیفَش اَشکْ جَست
نوحه خواهد کرد بر مَحْرومی اَم
چَشمْ خواهد بَست از مَظْلومی اَم
اَنْدکی زان لُطْف‌ها اکنون بِکُن
حَلْقه‌یی در گوشِ من کُن زان سُخُن
آن کِه خواهی گفت تو با خاکِ من
بَرفَشان بر مَدْرِکِ غَمْناکِ من
سعدی : غزلیات
غزل ۷ - مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را
باری به چشم احسان در حال ما نظر کن
کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت
حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را
من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم
کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را
چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد
آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را
حال نیازمندی در وصف می‌نیاید
آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را
بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت
دیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را
یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت
چندان که بازبیند دیدار آشنا را
نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان
وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را
ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی
تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را
سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی
پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۵۲ - خال مشکین بر آفتاب مزن
خال مشکین بر آفتاب مزن
شیوه‌ای دیگرم بر آب مزن
گر به آتش نمی‌زنی آبی
آتشم در دل خراب مزن
صد گره هست از تو بر کارم
گرهی نو ز مشک ناب مزن
برد زنجیر زلف تو دل من
قفل بر لؤلؤ خوشاب مزن
فتنه را بیش ازین مکن بیدار
راهم از چشم نیم خواب مزن
شب تاریک ره زنند نه روز
راه را روز و آفتاب مزن
دل عطار مرغ دانهٔ توست
مرغ خود را به ناصواب مزن
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۵۸ - زلف به انگشت پریشان مکن
زلف به انگشت پریشان مکن
روی بدان خوبی پنهان مکن
طرهٔ مشکین سیه رنگ را
سایهٔ خورشید درافشان مکن
از سر بیداد سر سروران
در سر آن سرو خرامان مکن
عاشق دل سوخته را دست گیر
جان و دلم بی سر و سامان مکن
چون بر ما آمده‌ای یک زمان
حال دل خسته پریشان مکن
در بر ما یک نفس آرام گیر
از بر ما قصد شبستان مکن
بی رخ خود عالم همچون بهشت
بر من دل سوخته زندان مکن
بر تو چو عطار جفایی نکرد
آنچه ز تو آن نسزد آن مکن
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۸۱۳ - چارهٔ کار من آن زمان که توانی
چارهٔ کار من آن زمان که توانی
گر بکنی راضیم چنان که توانی
داد طلب کردم از تو داد ندادی
گر ندهی داد می‌ستان که توانی
گفته بدی من ندانم و نتوانم
داد تو دادن یقین بدان که توانی
گر به سر زلف دل ز من بربودی
باز ده از لب هزار جان که توانی
دل چه بود خود که جان اگر طلبی تو
حکم کنی بر همه جهان که توانی
ماه رخا پرده ز آفتاب برانداز
وین همه فتنه فرو نشان که توانی
جملهٔ آزادگان روی زمین را
بنده کن از چشم دلستان که توانی
جملهٔ دل مردگان منزل غم را
زنده کن از لعل درفشان که توانی
یک شکر از لعل تو اگر بربایم
عذر بخواهی به هر زبان که توانی
گر ز تو عطار خواست بوس و کناری
هیچ منه داو در میان که توانی
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۲۹۴ - جانا نخست ما را مرد مدام گردان
جانا نخست ما را مرد مدام گردان
وانگه مدام در ده مست مدام گردان
بر ما چو از لطافت مل را حلال کردی
بر خصم ما ز غیرت گل را حرام گردان
دارالغرور ما را دارالسرور کردی
دارالملام ما را دارالسلام گردان
خامند و پخته مانا تو دو شراب داری
در خام پخته گردان در پخته خام گردان
ناهید زخمه‌زن را از لحنه سیر کردی
بهرام تیغ‌زن را از جام رام گردان
ما را به نام خود کن زان پس چنانکه خواهی
یا هوشیار دفتر یا مست جام گردان
اکنون که روی ما را از غم چو کاه کردی
از عکس روی می را بیجاده فام گردان
خواهی که نسر طایر پران به دامت افتد
از جزع دانه کردی از مشک دام گردان
گمنام کرد ما را یک جام بادهٔ تو
در ده دو جام دیگر ما را چو نام گردان
از ما و خدمت ما چیزی نخیزد ای جان
هم تو بنا نهادی هم تو تمام گردان
خواهی که گر سنایی گردد سمایی از عز
پیش غلام و دربان او را غلام گردان
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۳۲۰ - ای دوست ره جفا رها کن
ای دوست ره جفا رها کن
تقصیر گذشته را قضا کن
بر درگه وصل خویش ما را
با حاجب بارت آشنا کن
در صورت عشق ما نگارا
بدخویی را ز خود جدا کن
آخر روزی برای ما زی
آخر کاری برای ما کن
ماها تو نگار خوش لقایی
با ما دل خویش خوش لقا کن
من دل کردم ز عشق یکتا
تو رشتهٔ دوستی دو تا کن
اکنون که تو تشنهٔ بلایی
راضی شده‌ام هلا بلا کن
ورنه تو که سغبهٔ جفایی
تن در دادم برو جفا کن
در جمله همیشه با سنایی
کاری که کنی تو بی ریا کن
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۳۲۳ - ای باد به کوی او گذر کن
ای باد به کوی او گذر کن
معشوق مرا ز من خبر کن
با دلبر من بگو که جانا
در عاشق خود یکی نظر کن
چوبی که ز هجر تو بود خشک
از آب وصال خویش تر کن
صد دفتر هجر حفظ کردی
یک صفحه ز وصل هم ز بر کن
ور نیک نمی‌کنی به جایم
با من صنما تو سر به سر کن
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۳۲۸ - مکن مکن لب مارا به شکوه باز مکن
مکن مکن لب مارا به شکوه باز مکن
زبان کوته ما را به خود دراز مکن
مکن مباد که عادت کند طبیعت تو
بد است این همه عادت به خشم و ناز مکن
پر است شهر ز ناز بتان نیاز کم است
مکن چنانکه شوم از تو بی نیاز، مکن
من آن نیم که بدی سر زند ز یاری من
درآ خوش از در یاری و احتراز مکن
به حال وحشی خود چشم رحمتی بگشای
در امید به رویش چنین فراز مکن
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۳۴۶ - ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن
ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن
آنچه او در کار من کردست در کارش مکن
هندوی چشم تو شد می‌بین خریدارانه‌اش
اعتمادی لیک بر ترکان خونخوارش مکن
گر چه تو سلطان حسنی دارد او هم کشوری
شوکت حسنش مبر بی‌قدر و مقدارش مکن
انتقام از من کشد مپسند بر من این‌ستم
رخصت نظاره‌اش ده منع دیدارش مکن
جای دیگر دارد او شهباز اوج جان ماست
هم قفس با خیل مرغان گرفتارش مکن
این چه گستاخی‌ست وحشی تا چه باشد حکم ناز
التماس لطف با او کردن از یارش مکن
وحشی بافقی : قطعات
شمارهٔ ۲۱ - استر بی‌علف
ای خداوند که چون مرکب آهو تک تو
ناورد کره گر آهو همه مرکب زاید
مرکبی دارم و از حسرت یک مشت علف
بر علفزار فلک بیند و دندان خاید
نسبتی هست چو با اسب تو او را در اصل
گر ز پس مانده خویشش بنوازد شاید
خاقانی : غزلیات
غزل ۴۹ - زان زلف مشک رنگ نسیمی به ما فرست
زان زلف مشک رنگ نسیمی به ما فرست
یک موی سر به مهر به دست صبا فرست
زان لب که تا ابد مدد جان ما ازوست
نوشی به عاریت ده و بوسی عطا فرست
چون آگهی که شیفته و کشتهٔ توایم
روزی برای ما زی و ریزی به ما فرست
بندی ز زلف کم کن و زنجیر ما بساز
قندی ز لب بدزد و به ما خون‌بها فرست
بردار پرده از رخ و از دیده‌های ما
نوری که عاریه است به خورشید وافرست
گاهی به دست خواب پیام وصال ده
گه بر زبان باد سلام وفا فرست
خاقانی از تو دارد هردم هزار درد
آخر از آن هزار یکی را دوا فرست
باری گر این‌همه نکنی مردمی بکن
از جای برده‌ای دل او باز جا فرست
خاقانی : رباعیات
شماره ۱۴۸ - آهو بودی پلنگ ب دساز مگرد
آهو بودی پلنگ ب دساز مگرد
گرگ آشتیی بکن سر افراز مگرد
دانی که دلم ز عشق تو نیمه نماند
چون آمده‌ای ز نیمه ره باز مگرد
انوری : غزلیات
غزل ۲۴۴ - ای بت یغما دلم یغما مکن
ای بت یغما دلم یغما مکن
شادمان جان مرا شیدا مکن
روی خوب از چشم من پیدا مدار
راز پنهان مرا پیدا مکن
ملک زیبایی مسلم شد ترا
شکر آنرا باز نازیبا مکن
در سر کبر و جفا هر ساعتی
با چو من سوداییی صفرا مکن
بدهم ار امروز جان خواهی زمن
چون با جام می فردا مکن
انوری : غزلیات
غزل ۲۴۵ - ز من حجرهٔ خویش پنهان مکن
ز من حجرهٔ خویش پنهان مکن
جهان بر دل من چو زندان مکن
سلامی که می‌گفته‌ای تاکنون
اگر بیشتر نیست کم زان مکن
اگر در دل تو مسلمانی است
پس آهنگ خون مسلمان مکن
سخن بازگیری ز چاکر همی
مکن جان مکن جان مکن جان مکن