قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۹۰ - میکند بیگنهام هر نفس آن یار قصاص
میکند بیگنهام هر نفس آن یار قصاص صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۲۹ - الفرق الاول
یکی از فرق اول گویمت راست وفایی شوشتری : غزلیات
شماره ۱۵ - خطّت دمید و لعل تو مستور می شود
خطّت دمید و لعل تو مستور می شود میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۸۱ - سر مست آرزو را، رسم ادب نباشد
سر مست آرزو را، رسم ادب نباشد ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۷۸ - گیرم که زبان به ناله نگشایم
گیرم که زبان به ناله نگشایم فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۴۶ - آنانکه پی به راه توکّل فشردهاند
آنانکه پی به راه توکّل فشردهاند عسجدی : اشعار باقیمانده
شمارهٔ ۳۷ - در حصانت قلعه و باره
کهی بلند و بر او قلعه ای نهاده بلند ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۶۹ - خطاب به خازن عدلیه
خازن صندوق عدلیه شدی اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۵۴ - ما جمله جهان مصحف رخسار تو دیدیم
ما جمله جهان مصحف رخسار تو دیدیم مسعود سعد سلمان : مقطعات
شمارهٔ ۱۱۰ - پند
راز در گرمی سخن زنهار ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۲۹۰ - روزی که چراغ عمر خاموش شود
روزی که چراغ عمر خاموش شود امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۳۸ - وه که باز این دل دیوانه گرفتار آمد
وه که باز این دل دیوانه گرفتار آمد نهج البلاغه : حکمت ها
شناخت خوبي ها
وَ سُئِلَ عَنِ اَلْخَيْرِ مَا هُوَ فَقَالَ لَيْسَ اَلْخَيْرُ أَنْ يَكْثُرَ مَالُكَ وَ وَلَدُكَ وَ لَكِنَّ اَلْخَيْرَ أَنْ يَكْثُرَ عِلْمُكَ وَ أَنْ يَعْظُمَ حِلْمُكَ وَ أَنْ تُبَاهِيَ اَلنَّاسَ بِعِبَادَةِ رَبِّكَ فَإِنْ أَحْسَنْتَ حَمِدْتَ اَللَّهَ وَ إِنْ أَسَأْتَ اِسْتَغْفَرْتَ اَللَّهَ صائب تبریزی : مطالع
شماره ۳۹۷ - توان به خامشی از عمر کام دل بردن
توان به خامشی از عمر کام دل بردن عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۳۱ - گنج دزدیده ز جایی پی برم
گنج دزدیده ز جایی پی برم نهج البلاغه : حکمت ها
شگفتى هاى روح آدمى
وَ قَالَ عليهالسلام لَقَدْ عُلِّقَ بِنِيَاطِ هَذَا اَلْإِنْسَانِ بَضْعَةٌ هِيَ أَعْجَبُ مَا فِيهِ وَ ذَلِكَ اَلْقَلْبُ وَ ذَلِكَ أَنَّ لَهُ مَوَادَّ مِنَ اَلْحِكْمَةِ وَ أَضْدَاداً مِنْ خِلاَفِهَا نهج البلاغه : حکمت ها
شناخت پايه هاى ایمان و کفر
وَ سُئِلَ عليهالسلام عَنِ اَلْإِيمَانِ فَقَالَ اَلْإِيمَانُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ عَلَى اَلصَّبْرِ وَ اَلْيَقِينِ وَ اَلْعَدْلِ وَ اَلْجِهَادِ زرتشت : ویسپرد
کرده یازدهم
1 این هوم را به اهوره مزدا پیشکش میکنیم . این هوم های آماده شده را به تواناترین پیروز مندان گیتی پرور، به شهریاران نیک اَشون ، به شهریار ردان اَشون پیشکش می کنیم . این هوم را به امشا سپندان پیشکش می کنیم . این هوم را به آبهای نیک پیشکش می کنیم . این هوم را به روان خویش پیشکش می کنیم . این هوم را به همه آفرینش اششه پیشکش می کنیم . سعدالدین وراوینی : باب نهم
داستانِ پیاده و سوار
راسو گفت : شنیدم که وقتی مردی جامه فروش رزمهٔ جانه دربست و بر دوش نهاد تا بدیهی برد فروختن را سواری اتّفاقاً با او همراه افتاد. مرد از کشیدنِ پشتواره بستوه آمد و خستگی در او اثر کرد. بسوار گفت: ای جوانمرد، اگر این پشتوارهٔ من ساعتی در پیش گیری، چندنک من پارهٔ بیاسایم، از قضیّتِ کرم و فتوّت دور نباشد . سوار گفت: شک نیست که تخفیف کردن از متحمّلانِ بار کلفت در میزانِ حسنات وزنی تمام دارد و از آن ببهشت باقی توان رسید، فَاَمَّا مَن ثَقُلَت مَوَازِینُهُ فَهُوَ فِی عِیشَهٍٔ رَاضِیَهٍٔ ؛ امّا این بارگیرِ من دوش را لبِ هر روزه جو نیافتست و تیمارِ بقاعده ندیده، امروز قوّت آن ندارد که او را بتکلیفِ زیادت شاید رنجانید، درین میان خرگوشی برخاست، سوار اسب را در پیِ او برانگیخت و بدوانید ، چون میدانی دو سه برفت، اندیشه کرد که اسبی چنین دارم، چرا جامهایِ آن مرد نستدم و از گوشهٔ بیرون نرفتم. والحقّ جامه فروش نیز از همین اندیشه خالی نبود که اگر این سوار جامهایِ من برده بودی و دوانیده ، بگردش کجا رسیدمی ؟ سوار بنزدیکِ او باز آمد و گفت : هَلا جامها بمن ده تا لحظهٔ بیاسائی ، مرد جامه فروش گفت : برو که آنچ تو اندیشیدهٔ ، من هم از آن غافل نبودهام، این بگفت و زاغ را فرو شکست و بخورد. این فسانه از بهر آن گفتم تا تو از جهتِ عقاب همه نیکو نیندیشی و از خطفهٔ صواعق او ایمن نباشی و رفتن بدان مقام و دریافتن آن مطلب چنان سهل المأخذ ندانی که نصیبهٔ هر قدمی از آستانِ قصرِ این تمنّی جز قصور نیست عطار نیشابوری : بخش بیست و هشتم
الحكایة و التمثیل
گشت محمود و ایاز دلنواز
شماره ۱۹۰ - میکند بیگنهام هر نفس آن یار قصاص
میکند بیگنهام هر نفس آن یار قصاص صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۲۹ - الفرق الاول
یکی از فرق اول گویمت راست وفایی شوشتری : غزلیات
شماره ۱۵ - خطّت دمید و لعل تو مستور می شود
خطّت دمید و لعل تو مستور می شود میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۸۱ - سر مست آرزو را، رسم ادب نباشد
سر مست آرزو را، رسم ادب نباشد ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۷۸ - گیرم که زبان به ناله نگشایم
گیرم که زبان به ناله نگشایم فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۴۶ - آنانکه پی به راه توکّل فشردهاند
آنانکه پی به راه توکّل فشردهاند عسجدی : اشعار باقیمانده
شمارهٔ ۳۷ - در حصانت قلعه و باره
کهی بلند و بر او قلعه ای نهاده بلند ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۶۹ - خطاب به خازن عدلیه
خازن صندوق عدلیه شدی اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۵۴ - ما جمله جهان مصحف رخسار تو دیدیم
ما جمله جهان مصحف رخسار تو دیدیم مسعود سعد سلمان : مقطعات
شمارهٔ ۱۱۰ - پند
راز در گرمی سخن زنهار ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۲۹۰ - روزی که چراغ عمر خاموش شود
روزی که چراغ عمر خاموش شود امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۳۸ - وه که باز این دل دیوانه گرفتار آمد
وه که باز این دل دیوانه گرفتار آمد نهج البلاغه : حکمت ها
شناخت خوبي ها
وَ سُئِلَ عَنِ اَلْخَيْرِ مَا هُوَ فَقَالَ لَيْسَ اَلْخَيْرُ أَنْ يَكْثُرَ مَالُكَ وَ وَلَدُكَ وَ لَكِنَّ اَلْخَيْرَ أَنْ يَكْثُرَ عِلْمُكَ وَ أَنْ يَعْظُمَ حِلْمُكَ وَ أَنْ تُبَاهِيَ اَلنَّاسَ بِعِبَادَةِ رَبِّكَ فَإِنْ أَحْسَنْتَ حَمِدْتَ اَللَّهَ وَ إِنْ أَسَأْتَ اِسْتَغْفَرْتَ اَللَّهَ صائب تبریزی : مطالع
شماره ۳۹۷ - توان به خامشی از عمر کام دل بردن
توان به خامشی از عمر کام دل بردن عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۳۱ - گنج دزدیده ز جایی پی برم
گنج دزدیده ز جایی پی برم نهج البلاغه : حکمت ها
شگفتى هاى روح آدمى
وَ قَالَ عليهالسلام لَقَدْ عُلِّقَ بِنِيَاطِ هَذَا اَلْإِنْسَانِ بَضْعَةٌ هِيَ أَعْجَبُ مَا فِيهِ وَ ذَلِكَ اَلْقَلْبُ وَ ذَلِكَ أَنَّ لَهُ مَوَادَّ مِنَ اَلْحِكْمَةِ وَ أَضْدَاداً مِنْ خِلاَفِهَا نهج البلاغه : حکمت ها
شناخت پايه هاى ایمان و کفر
وَ سُئِلَ عليهالسلام عَنِ اَلْإِيمَانِ فَقَالَ اَلْإِيمَانُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ عَلَى اَلصَّبْرِ وَ اَلْيَقِينِ وَ اَلْعَدْلِ وَ اَلْجِهَادِ زرتشت : ویسپرد
کرده یازدهم
1 این هوم را به اهوره مزدا پیشکش میکنیم . این هوم های آماده شده را به تواناترین پیروز مندان گیتی پرور، به شهریاران نیک اَشون ، به شهریار ردان اَشون پیشکش می کنیم . این هوم را به امشا سپندان پیشکش می کنیم . این هوم را به آبهای نیک پیشکش می کنیم . این هوم را به روان خویش پیشکش می کنیم . این هوم را به همه آفرینش اششه پیشکش می کنیم . سعدالدین وراوینی : باب نهم
داستانِ پیاده و سوار
راسو گفت : شنیدم که وقتی مردی جامه فروش رزمهٔ جانه دربست و بر دوش نهاد تا بدیهی برد فروختن را سواری اتّفاقاً با او همراه افتاد. مرد از کشیدنِ پشتواره بستوه آمد و خستگی در او اثر کرد. بسوار گفت: ای جوانمرد، اگر این پشتوارهٔ من ساعتی در پیش گیری، چندنک من پارهٔ بیاسایم، از قضیّتِ کرم و فتوّت دور نباشد . سوار گفت: شک نیست که تخفیف کردن از متحمّلانِ بار کلفت در میزانِ حسنات وزنی تمام دارد و از آن ببهشت باقی توان رسید، فَاَمَّا مَن ثَقُلَت مَوَازِینُهُ فَهُوَ فِی عِیشَهٍٔ رَاضِیَهٍٔ ؛ امّا این بارگیرِ من دوش را لبِ هر روزه جو نیافتست و تیمارِ بقاعده ندیده، امروز قوّت آن ندارد که او را بتکلیفِ زیادت شاید رنجانید، درین میان خرگوشی برخاست، سوار اسب را در پیِ او برانگیخت و بدوانید ، چون میدانی دو سه برفت، اندیشه کرد که اسبی چنین دارم، چرا جامهایِ آن مرد نستدم و از گوشهٔ بیرون نرفتم. والحقّ جامه فروش نیز از همین اندیشه خالی نبود که اگر این سوار جامهایِ من برده بودی و دوانیده ، بگردش کجا رسیدمی ؟ سوار بنزدیکِ او باز آمد و گفت : هَلا جامها بمن ده تا لحظهٔ بیاسائی ، مرد جامه فروش گفت : برو که آنچ تو اندیشیدهٔ ، من هم از آن غافل نبودهام، این بگفت و زاغ را فرو شکست و بخورد. این فسانه از بهر آن گفتم تا تو از جهتِ عقاب همه نیکو نیندیشی و از خطفهٔ صواعق او ایمن نباشی و رفتن بدان مقام و دریافتن آن مطلب چنان سهل المأخذ ندانی که نصیبهٔ هر قدمی از آستانِ قصرِ این تمنّی جز قصور نیست عطار نیشابوری : بخش بیست و هشتم
الحكایة و التمثیل
گشت محمود و ایاز دلنواز