خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این شعر از زبان شاعری بیان میشود که هر روز صبح با مصائب و مشکلاتی مواجه میشود که گویی با او در جنگ هستند. او از ظلم و بیعدالتی در جهان مینالد و از سرنوشتی سخن میگوید که حتی آزادگان را به خاک میافکند و افراد پست را بالا میبرد. شاعر از تقدیر خود میگوید که مانند تیراندازی دقیق همیشه او را هدف قرار میدهد و در نهایت، او را در دریایی از رنج و محنت میسازد.
این شعر دارای مفاهیم عمیق فلسفی و انتقادی است که درک آن برای مخاطبان جوانتر دشوار است. همچنین، استفاده از استعارههای پیچیده و مضامین مربوط به ظلم و نابرابری نیاز به بلوغ فکری دارد.
شماره ۱۰ - سوار صبحدم هر روز کز مشرق برون تازد
سوار صبحدم هر روز کز مشرق برون تازد
سپر برگیرد و شمشیر و با من جنگ آغازد ۱
به خون حنجرم خنجر بیالاید سحرگاهی
به قصد خون به بالین هنرمندی دگر تازد ۲
از آن دونی که گردون راست اندر نام و در همت
به جز کار کسی کودون بود نظر نیندازد ۳
چنان سازد که هر آزاده را از پای سرگیرد
چنان خواهد که هر دون را به گردون سربرافرازد ۴
ورا از سازگاری این گره چندانی افتاد است
که یک ساعت به کار هیچ درویشی نپردازد ۵
درازش دست و تیغش تیز و حکمش بر همه نافذ
دو تا گردون به خیره پشت کوزی را که می سازد ۶
مرا طالع کمانداری ست خودبین راست اندازی
که تا در جعبه خود تیر بیند در من اندازد ۷
وفاقی نیست در تیرش ولی در قصد من باری
چو جان با تن درآمیزد چو می با آب درسازد ۸
به قصد و عمد صد بارم به مالد گوش چون بربط
که یک روز از سر سهوی مرا چون چنگ بنوازد ۹
چو موم از انگبین از عیش خود دورم کند آنگه
چو شمع و شکرم در آتش و در آب بگدازد ۱۰
مرا در ششدر محنت همی سنجد به استادی
چه استادی نماید وه نه دست خویش می بازد ۱۱
سپر برگیرد و شمشیر و با من جنگ آغازد ۱
به خون حنجرم خنجر بیالاید سحرگاهی
به قصد خون به بالین هنرمندی دگر تازد ۲
از آن دونی که گردون راست اندر نام و در همت
به جز کار کسی کودون بود نظر نیندازد ۳
چنان سازد که هر آزاده را از پای سرگیرد
چنان خواهد که هر دون را به گردون سربرافرازد ۴
ورا از سازگاری این گره چندانی افتاد است
که یک ساعت به کار هیچ درویشی نپردازد ۵
درازش دست و تیغش تیز و حکمش بر همه نافذ
دو تا گردون به خیره پشت کوزی را که می سازد ۶
مرا طالع کمانداری ست خودبین راست اندازی
که تا در جعبه خود تیر بیند در من اندازد ۷
وفاقی نیست در تیرش ولی در قصد من باری
چو جان با تن درآمیزد چو می با آب درسازد ۸
به قصد و عمد صد بارم به مالد گوش چون بربط
که یک روز از سر سهوی مرا چون چنگ بنوازد ۹
چو موم از انگبین از عیش خود دورم کند آنگه
چو شمع و شکرم در آتش و در آب بگدازد ۱۰
مرا در ششدر محنت همی سنجد به استادی
چه استادی نماید وه نه دست خویش می بازد ۱۱
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۹ - سرافرازا تو آن صدری که طبعت
گوهر بعدی:شمارهٔ ۱۱ - در مدح شرف الدین علی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.