ملکالشعرای بهار : ارمغان بهار
فقرۀ ۸۷
چون به انجمن خواهی نشست نزدیک مردم دژآگاه منشین که تو نیز دژآگاه نباشی. صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۱ - الامامان
امامان قطب را همچون دو دستند بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۹۰ - لغزشی خورده ز پا تا سر ما
لغزشی خورده ز پا تا سر ما مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۳۲ - تا چند زنی بر من زانکار تو خار آخر؟
تا چند زنی بر من زِانْکارْ تو خار آخِر؟ بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۴۹۰ - ما را به راه عشق طلب رهنما بس است
ما را به راه عشق طلب رهنما بس است عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۱۱ - شمع آمد وگفت: در دلم خون افتاد
شمع آمد وگفت: در دلم خون افتاد عنصرالمعالی : قابوسنامه
باب سی و هشتم: اندر آداب ندیمی کردن
بدان ای پسر که اگر پادشاهی ترا ندیمی دهد، اگر آلت منادمت پادشاه نداری مپذیر، که هر که ندیمی پادشاه {کند} چند خصلت در وی بباید، چنانک اگر مجلس خداوند را از جلوس وی زینتی نباشد باری شینی نبود: اول باید که هر پنج حواس بفرمان او باشد و دیگر باید که لقایی دارد که مردمان را از دیدار او کراهیتی نباشد، تا این ولی نعمت از دیدار او ملول نباشد، سیوم باید که دبیری بداند، تازی و پارسی، تا اگر در خلوت این ملک را حاجت افتد بچیزی خواندن و نوشتن و دبیر حاضر نباشد این پادشاه ترا نامهٔ خواندن فرماید یا نبشتن عاجز نمانی، چهارم باید که اگر ندیم شاعر نباشد و بد و نیک شعر نداند نظم بر وی پوشیده نماند و اشعار تازی و پارسی یاد دارد، تا اگر این خداوند را گاه و بیگاه به بیتی حاجت افتد شاعری را طلب نباید کردن، یا خود بگوید یا روایت کند از کسی، همچنین از طب و نجوم باید که بداند، تا اگر ازین صناعتها سخنی رود یا بدین باب حاجت افتد آمدن طبیب یا منجم حاجت نباشد؛ تو آنچ دانی بگوی تا شرط منادمت بجای آورده باشی، تا این پادشاه را بر تو اعتماد افتد و بخدمت تو راغبتر شود و نیز باید که و دیگر باید که در ملاهی ندیم را دستی بود و چیزی بداند زدن، تا اگر پادشاه را خلوتی بود که مطرب را جای نباشد بدآنچ دانی وقت او را خوش داری، تا او را بدان سبب بر تو ولعی دیگر باشد و نیز محاکی باشی و بسیار حکایات مضحکه و مسکته یاد داری و نوادرهاء بدیع، که ندیم بیحکایت نوا در ناتمام بود و نیز باید که نرد و شطرنج باختن بدانی، نه چنانک مقامر باشی، که هر گاه که بطبع مقامر باشی ندیمی را نشایی و نیز با این همه که گفتم قرآن باید که یاد داری و از تفسیر چیزی بدانی و از فقه چیزی خبر داری و اخبار رسول علیه السلام بدانی و از علم شریعت و از هر چیزی بیخبر نباشی، تا اگر در مجلس پادشاه ازین معنی سخنی رود جواب بدانی دادن و بطلب قاضی و فقیه نباید شدن و نیز باید که سیر الملوک بسیار خوانده باشی و یاد گرفته و خود بنفس خویش خصلتهاء ملوک گذشته می گویی، تا در دل پادشاه کار میکند و بندگان حق تعالی را در آن نفعی و تفرجی میباشد و باید که در تو هم جد باشد و هم هزل؛ اما باید که وقت استعمال بدانی که کی باشد و بوقت جد هزل نگویی و بوقت هزل جد نگویی، که هر علمی که بدانی و استعمال ندانی دانستن و نادانستن هر دو یکی باشد و با این همه که گفتم باید که در تو فروست و رجولیت باشد، که ملوک همیشه نه بعشرت مشغول باشند و چون وقتی مردی باید نمودن بنمایی و ترا توانایی آن بود که با مردی یا دو مرد بزنی، مگر و العیاذ بالله در خلوتی یا در میان نشاطی کسی خیانت اندیشد بدین پادشاه و از جملهٔ حوادث حادثهٔ زاید تو آنچ شرط مردی و مردمی بود بجای آری، که آن ولی نعمت بسبب تو رستگاری یابد و اگر گذشته شوی حق خداوند و حق نعمت او گزارده باشی و بنامنیک رفته حق فرزندان تو بر آن خداوند واجب باشد و اگر برهی نام نیک و نان یافته باشی تا باقی عمر خویش. پس اگر اینکه گفتم در تو موجود نباشد باید که بیشتر ازین باشد تا ندیمی پادشاه را شایسته باشی، اگر چنان بود که از ندیمی نان خوردن و شراب خوردن و هزل گفتن دانی از پس ندیمی نبود، تدبیر ندیمی کن تا آن خدمت بر تو وبال نگردد و نیز تا تو باشی هرگز از خداوند خویش غافل مباش و در مجلس پادشاه در بندگان او منگر و چون نبیذ ساقی بتو دهد در روی او منگر و سر در پیش دار و چون نبیذ خوردی قدح بساقی باز ده چنانک در وی ننگری، تا خداوند را از تو در دل چیزی صورت نبندد و خویشتن نگاه دار، تا خیانت نیفتد. مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۴۶ - رفتم تصدیع از جهان بردم
رفتم تَصْدیع از جهان بُردم مولوی : دفتر پنجم
بخش ۴ - در حجره گشادن مصطفی علیهالسلام بر مهمان و خود را پنهان کردن تا او خیال گشاینده را نبیند و خجل شود و گستاخ بیرون رود
مُصْطَفی صُبح آمد و دَر را گُشاد مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۵۸ - چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
چو اُفتم من زِ عشقِ دل به پایِ دِلْرُبایِ من بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۸۱۴ - چه لازم است درین عرصه عجز کیش برآیی
چه لازم است درین عرصه عجز کیش برآیی مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۴۹ - فغان فغان که ببست آن نگار بار سفر
فَغانْ فَغان که بِبَست آن نِگار بارِ سَفَر اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۸۸۳ - گفتم: از عشق توسرگشته چو گویم، تو چه گویی؟
گفتم: از عشق توسرگشته چو گویم، تو چه گویی؟ مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۶۷ - دل آتش پذیر از توست، برق و سنگ و آهن تو
دلِ آتش پَذیر از توست، بَرق و سنگ و آهنْ تو عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۵۳ - بیچاره دلم در سر آن زلف به خم شد
بیچاره دلم در سر آن زلف به خم شد مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۴۱ - هان، ای جمال دلبر، ای شاد وقت تو
هان، ای جَمالِ دِلْبَر، ای شادْ وقتِ تو نظامی گنجوی : هفت پیکر
بخش ۱۷ - پاسخ دادن بهرام ایرانیان را
چونکه خواننده خواند نامه تمام مولوی : دفتر اول
بخش ۱۲ - داستان آن پادشاه جهود کی نصرانیان را میکشت از بهر تعصب
بود شاهی در جُهودانْ ظُلْمساز اقبال لاهوری : رموز بیخودی
در معنی اینکه توسیع حیات ملیه از تسخیر قوای نظام عالم است
ایکه با نادیده پیمان بسته ئی سعدی : باب هشتم در آداب صحبت
شماره ۸۳ - هر که در پیش سخن دیگران افتد تا مایهٔ فضلش بدانند
هر که در پیش سخن دیگران افتد تا مایهٔ فضلش بدانند، پایهٔ جهلش معلوم کند.
فقرۀ ۸۷
چون به انجمن خواهی نشست نزدیک مردم دژآگاه منشین که تو نیز دژآگاه نباشی. صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۱ - الامامان
امامان قطب را همچون دو دستند بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۹۰ - لغزشی خورده ز پا تا سر ما
لغزشی خورده ز پا تا سر ما مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۳۲ - تا چند زنی بر من زانکار تو خار آخر؟
تا چند زنی بر من زِانْکارْ تو خار آخِر؟ بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۴۹۰ - ما را به راه عشق طلب رهنما بس است
ما را به راه عشق طلب رهنما بس است عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۱۱ - شمع آمد وگفت: در دلم خون افتاد
شمع آمد وگفت: در دلم خون افتاد عنصرالمعالی : قابوسنامه
باب سی و هشتم: اندر آداب ندیمی کردن
بدان ای پسر که اگر پادشاهی ترا ندیمی دهد، اگر آلت منادمت پادشاه نداری مپذیر، که هر که ندیمی پادشاه {کند} چند خصلت در وی بباید، چنانک اگر مجلس خداوند را از جلوس وی زینتی نباشد باری شینی نبود: اول باید که هر پنج حواس بفرمان او باشد و دیگر باید که لقایی دارد که مردمان را از دیدار او کراهیتی نباشد، تا این ولی نعمت از دیدار او ملول نباشد، سیوم باید که دبیری بداند، تازی و پارسی، تا اگر در خلوت این ملک را حاجت افتد بچیزی خواندن و نوشتن و دبیر حاضر نباشد این پادشاه ترا نامهٔ خواندن فرماید یا نبشتن عاجز نمانی، چهارم باید که اگر ندیم شاعر نباشد و بد و نیک شعر نداند نظم بر وی پوشیده نماند و اشعار تازی و پارسی یاد دارد، تا اگر این خداوند را گاه و بیگاه به بیتی حاجت افتد شاعری را طلب نباید کردن، یا خود بگوید یا روایت کند از کسی، همچنین از طب و نجوم باید که بداند، تا اگر ازین صناعتها سخنی رود یا بدین باب حاجت افتد آمدن طبیب یا منجم حاجت نباشد؛ تو آنچ دانی بگوی تا شرط منادمت بجای آورده باشی، تا این پادشاه را بر تو اعتماد افتد و بخدمت تو راغبتر شود و نیز باید که و دیگر باید که در ملاهی ندیم را دستی بود و چیزی بداند زدن، تا اگر پادشاه را خلوتی بود که مطرب را جای نباشد بدآنچ دانی وقت او را خوش داری، تا او را بدان سبب بر تو ولعی دیگر باشد و نیز محاکی باشی و بسیار حکایات مضحکه و مسکته یاد داری و نوادرهاء بدیع، که ندیم بیحکایت نوا در ناتمام بود و نیز باید که نرد و شطرنج باختن بدانی، نه چنانک مقامر باشی، که هر گاه که بطبع مقامر باشی ندیمی را نشایی و نیز با این همه که گفتم قرآن باید که یاد داری و از تفسیر چیزی بدانی و از فقه چیزی خبر داری و اخبار رسول علیه السلام بدانی و از علم شریعت و از هر چیزی بیخبر نباشی، تا اگر در مجلس پادشاه ازین معنی سخنی رود جواب بدانی دادن و بطلب قاضی و فقیه نباید شدن و نیز باید که سیر الملوک بسیار خوانده باشی و یاد گرفته و خود بنفس خویش خصلتهاء ملوک گذشته می گویی، تا در دل پادشاه کار میکند و بندگان حق تعالی را در آن نفعی و تفرجی میباشد و باید که در تو هم جد باشد و هم هزل؛ اما باید که وقت استعمال بدانی که کی باشد و بوقت جد هزل نگویی و بوقت هزل جد نگویی، که هر علمی که بدانی و استعمال ندانی دانستن و نادانستن هر دو یکی باشد و با این همه که گفتم باید که در تو فروست و رجولیت باشد، که ملوک همیشه نه بعشرت مشغول باشند و چون وقتی مردی باید نمودن بنمایی و ترا توانایی آن بود که با مردی یا دو مرد بزنی، مگر و العیاذ بالله در خلوتی یا در میان نشاطی کسی خیانت اندیشد بدین پادشاه و از جملهٔ حوادث حادثهٔ زاید تو آنچ شرط مردی و مردمی بود بجای آری، که آن ولی نعمت بسبب تو رستگاری یابد و اگر گذشته شوی حق خداوند و حق نعمت او گزارده باشی و بنامنیک رفته حق فرزندان تو بر آن خداوند واجب باشد و اگر برهی نام نیک و نان یافته باشی تا باقی عمر خویش. پس اگر اینکه گفتم در تو موجود نباشد باید که بیشتر ازین باشد تا ندیمی پادشاه را شایسته باشی، اگر چنان بود که از ندیمی نان خوردن و شراب خوردن و هزل گفتن دانی از پس ندیمی نبود، تدبیر ندیمی کن تا آن خدمت بر تو وبال نگردد و نیز تا تو باشی هرگز از خداوند خویش غافل مباش و در مجلس پادشاه در بندگان او منگر و چون نبیذ ساقی بتو دهد در روی او منگر و سر در پیش دار و چون نبیذ خوردی قدح بساقی باز ده چنانک در وی ننگری، تا خداوند را از تو در دل چیزی صورت نبندد و خویشتن نگاه دار، تا خیانت نیفتد. مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۴۶ - رفتم تصدیع از جهان بردم
رفتم تَصْدیع از جهان بُردم مولوی : دفتر پنجم
بخش ۴ - در حجره گشادن مصطفی علیهالسلام بر مهمان و خود را پنهان کردن تا او خیال گشاینده را نبیند و خجل شود و گستاخ بیرون رود
مُصْطَفی صُبح آمد و دَر را گُشاد مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۵۸ - چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
چو اُفتم من زِ عشقِ دل به پایِ دِلْرُبایِ من بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۸۱۴ - چه لازم است درین عرصه عجز کیش برآیی
چه لازم است درین عرصه عجز کیش برآیی مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۴۹ - فغان فغان که ببست آن نگار بار سفر
فَغانْ فَغان که بِبَست آن نِگار بارِ سَفَر اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۸۸۳ - گفتم: از عشق توسرگشته چو گویم، تو چه گویی؟
گفتم: از عشق توسرگشته چو گویم، تو چه گویی؟ مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۶۷ - دل آتش پذیر از توست، برق و سنگ و آهن تو
دلِ آتش پَذیر از توست، بَرق و سنگ و آهنْ تو عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۵۳ - بیچاره دلم در سر آن زلف به خم شد
بیچاره دلم در سر آن زلف به خم شد مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۴۱ - هان، ای جمال دلبر، ای شاد وقت تو
هان، ای جَمالِ دِلْبَر، ای شادْ وقتِ تو نظامی گنجوی : هفت پیکر
بخش ۱۷ - پاسخ دادن بهرام ایرانیان را
چونکه خواننده خواند نامه تمام مولوی : دفتر اول
بخش ۱۲ - داستان آن پادشاه جهود کی نصرانیان را میکشت از بهر تعصب
بود شاهی در جُهودانْ ظُلْمساز اقبال لاهوری : رموز بیخودی
در معنی اینکه توسیع حیات ملیه از تسخیر قوای نظام عالم است
ایکه با نادیده پیمان بسته ئی سعدی : باب هشتم در آداب صحبت
شماره ۸۳ - هر که در پیش سخن دیگران افتد تا مایهٔ فضلش بدانند
هر که در پیش سخن دیگران افتد تا مایهٔ فضلش بدانند، پایهٔ جهلش معلوم کند.